اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

222 *** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 خوش دل از آنم که مرا نام نیست نام نباشد به سر اوهام نیست... ه ی چ

هیچستان

هو

...

روحی که پیام دارد در پِی جمع کردنِ مرید نیست ،


بلکه فقط مکلف است پیام را برساند



 حال هرکه می خواهد، بگوید،هر چه میخواهد...



او حکم آسیابانی را دارد که دانه های درشت معرفتی را گرفته 


و به آرد تبدیل می کند تا برای همه قابل استفاده باشد...



کسانی که ذائقه به آب تلخ سپرده اند 


 هرگزدرکی از آب شیرین و گوارا ندارند...



و قومی که خود را به خواب زده اند بیدار کردنشان،


 بسی دشوار تر از کسانیست که در خوابند...



و اگر کسی آنها را به نور دعوت کند،


 اورا خواب زده ومجنون می پندارند....



و چقدر سخت است سخن گفتن در میان این قوم...



و اما این سختی تلخ نیست اگر پایانش احیای (حتی) یک نفر باشد...




وما  راهی (...)را انتخاب خواهیم کرد که زندگی هایی رابه باور بیآورد..



..

یکی در شهود است و گرفتاردر حجاب مشاهدات،


دیگری طائر و سائری شده در بیابان تمکین و تلوین.

یکی در اثبات است و دیگری در محو

یکی از سکر گوید و دیگری از صحو

یکی از هستی بریده وخود را به نیستی سپرده

اما غریب ازل،

فانی ازفنا به زبانِ ربنّا، عذر انا الحق میخواهد

*و لا احصی ثناء،

**الفقر فخری سر داده و***تاجِ لولاک افکنده...

و تکرار می کند..

****قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ..
.

 سلام بر درویش دردمند وشیدای فروتن


ه ی چ

*اشاره به حدیث نبوی : لااُحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک ؛ شمار نتوانم کرد صفات را بر تو، آنی که خود صفت کردی ذات خود را ...

**حدیث نبوی :الفقر فخری و به أفتخر علی سائر الانبیاء؛ فقر باعث فخر من است و به سبب آن بر سایر انبیا افتخار می کنم".

***اشاره به حدیث قدسی«لولاک لما خلقت الافلاک » اگر تو نبودی آسمانها نمی آفریدم...

****قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ (انعام 91) پیام مصحف شریف بر زیاده گویان و خرافه سرایان...


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
هفتم خرداد 94-21:03
نظرات() 

محرمِ ما

هُوْ

نبُوَد محرمِ ما هر که بیانی دارد

ای بسا جام که اسرار جهانی دارد

هر که دیدی به لبَش جام بخواری منگر

همچو لاله بدلش داغ نهانی دارد

هر که شد شیفتۀ سرو قدی لاله رخی

نه چو زاهد که بسالوس فغانی دارد

این حدیثم چه خوش آمد که نگاری میگفت

باری آن بت به پرستید که جانی دارد

داغ رندان قلندر دلِ لب، خاموشم

هر بیانی بکند کشف و عیانی دارد...

حق


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و چهارم خرداد 99-19:01
نظرات() 

پیرامونِ عید

هُوْ
...
سلام،
(پیرامون پرسشِ رُفقا در مورد عید)

قحط الرجال است!!!

وقتی مرجع جامع (طریقت و شریعت) نباشد

می شود همین ،

هر کس یک مبنای فقهی(اشتراک لیلی و چه و..)از آستین بیرون می آورد،

ویا دیگری ساعتها در به درِ رصد ماه میشود...

بینوا، اگر بعد از عمری ملائک ماه رمضان را از شوال نمی شناسی

ذکرِ و بوی ملائک این ماه را از آن ماه تشخیص نمی دهی

وجداناً بی خیالِ این جماعت شو...

ساقی همت که صلا می دهد

باده ز خم خانه لا می دهد

کاتب توفیق که دم می زند

بر رقم غیر قلم می زند

همت اگر بال گشایی کند

"سهره" تواند که همایی کند

همت ما نیزشهود حق است

هر چه بسنجیم وجود حق است

همت ما غیرت حق است و بس

کثرت ما وحدت حق است است و بس

ازاثر سطوت حق در کلام

حرف ز لب می رمَدم وسلام

حق یارتان



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
چهارم خرداد 99-11:02
نظرات() 

قدر




اگر قدرِ وجودت را بدانی

همه شب قدر باشد یارِ جانی...


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و یکم اردیبهشت 99-13:23
نظرات() 

مسجدِ درون.

هُوْ
...
هست یک مسجد بنایش از برون

مسجدی دیگر، بنایش در بطون(درون)

مسجد بیرون بُوَد از آب و گل

واندرونی را، نهاده نام دل

مسجد بیرون بُوَد بهرِ نماز

وندرونی جای فقر است و نیاز

مسجدِ بیرون جماعت اندروست

وَاندرونی را نگنجد غیرِ دوست

مسجدِ بیرون محلِ کثرت است

وَاندرونی وحدت اندر وحدت است

در برون نبوَد به غیر از قیل وقال

وَاندرونی جملگی وجد است و حال

این بنا گردیده بر روی زمین

وان بُوَد مبناش تا عرشِ برین

گر توخود مردِ رهی تدبیر کن

مسجد دل را زجان تعمیر کن

حق


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
شانزدهم اردیبهشت 99-02:11
نظرات() 

مولا

هُوْ


...


سرسلسلۀ قصۀ دلدادگی ام ، گر خودِ مولاست


صدها صله از هر یدِ بیضا چو ستانم، یدِ مولاست...


هر قامت سروی به چمن، رازِ أنا الحق کند آواز


در سایۀ حُسن اش بنشین باده بزن، کآن قدِ مولاست...


حق



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
پانزدهم اردیبهشت 99-01:21
نظرات() 

به یاد آر...

هُوْ

ای مدعی به یاد آر،

کردارِ خضررا به حق،

و اعتراضِ موسی را به حق(لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً)

یکی متصرف بود یکی مصرّف

مشرب این دیگر بود و مشرب آن دیگر

مقام این دیگر و مقام آن دیگر!!!

یکی را تورات مزین به اوامر نواهی فرستاند

یکی را لوح محفوظ و احکام غیبی پیش نهادند

موسی از امر خبر می داد

و خضر از حکم نشان،

میان ایشان صحبت درست نیامد زیرا ارباب رسوم

با ارباب کشوف تابِ صحبت ندارند!!!

باز به یاد آر نَقلِ مصحف را( إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً)

موسی، خضررا نشناخت مصاحبت خواست

خضر، موسی را شناخت و گفت تو هرگز نمى‌توانى بر همراهى من صبر كنى!!

حال ای رفیق مأمور دیگر است ومحکوم دیگر

همه حجتها از عام امر خیزد همه عذر ها از عالم حکم،



آنکه با وی فضل خواهند کرد امر را در حق وی زبان بندند و حکم را در کار آرند

وآنکه با وی عدل خواهند حکم را در حق او زبان بندند و امر در سخن آرند...


اینکه حدیث رحمت میشنوی جز آن نیست که او لشکر سلطان حکم خود را دستور دهد

وآنکه حدیث عقوبت میشنوی جز آن نیست که او لشکر امر را بر گمارد

به یاد آر( أَلا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ)

خواست آدم بر کشد حکم خود را به سخن آورد و

و خواست ابلیس روی سیاه کند امر خود را گویا کرد

خلاصه اینکه:

مقصود از این طوالع وعبارات و لوامع و اشارات اینست که آدمی مشتی خاک است و

ورای آن،

همه لطفِ آن لطیف است.

او تو را عطا به کَرَم داد،نه به استحقاق،

به جود داد نه به سجود،

به فضل داد نه به عقل،به خدایی خود داد نه به کد خدایی تو.

پس بیندیش.

حق


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
یازدهم اردیبهشت 99-01:58
نظرات() 

...

...

نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و یکم فروردین 99-21:40
نظرات() 

امیدوارباش

هُوْ
...
ای درویش بدان تو به رحمتِ اوطاعت


یافتی نه به طاعتِ او، رحمت،


ساده تر اینکه نه به خود اورا یافتی


بلکه به او خود را خواهی یافت.


قُرب به نواخت اوست نه به علت خدمتت و


بُعد به اهانت امرِ اوست نه به علت معصیتت...


چه می دانی از این حکایت،که سگی چند گام برداشت درپیِ اهلِ حق و تا قیامت گویند وَكَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ...
حال درویشی که عُمری مصاحبِ اهلِ حقیقت بوده و سواد شباب را به بیاضِ شیب رسانده نومید از درگاه حق بر می گردد!!؟ حاشا

سلام بر جان هایِ آگاه و آه هایِ جان کاه...
سلام بر مردِ فردِ صاحب درد...
و سلام بر انسانِ کامل.
بیا که بی گلِ رویت بهار دل گیر است
دهانِ غنچه زخشکی چو طفلِ بی شیر است
چو گشت شیشه تهی بر دهانِ واعظ زن
چرا که شیشهء بی مِی مرید بی پیر است...
میانِ لا و إلا تفاوت یک الف است و آن اشاره به استقامت است در صراط ...
پس هر که بر جادهء عدالت مستقیم است لای او الا
و آنکه منحرف شود الای او لاست...
ساقیا برخیز ،ما را جام ده
میگساران را صلای عام ده
ساقیا دردِه مدامم از مدام
تا مدام از دل بَرَد زنگِ ضلام
مِی بده تا وارهَم از کفر و دین
فارغم دارد زِ کارِ آن و این
مِی بده تا من شوم مدهوش و مست
مستی آرد بر صفوف غم شکست...
غم شبیخون زد ظفر از ما بُوَد
ناصرِ ما شیشهء صهبا بُوَد...
دردِه آن جام جهان افروز را
آب آتش طبعِ صوفی سوز را.



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و یکم فروردین 99-21:27
نظرات() 

دل درویش بدست آر و نشان گیر و برو...

هو

طو طیان از لب لعلت شکری یافته اند

نکته سنجان ز کلامت گُهری یافته اند...

عارفان چون به مَرامت شده استاد همه

نون و شین اند و زِ سیمرغ پری یافته اند...

هوشمندان که در آیینه دل حیرانند

حتماً از پرتو حُسنت نظری یافته اند...

آنچه در خواب نبینند شَهان یک نظرش

حق پرستان به دعای سحری یافته اند....

داده صد مایه اجابت به دعا دست به دست

نیم نانی که گدایان به دری یافته اند....

...
...

نظرِ کامل و درویش به خاک درِ توست

خُرّم آنان که ازین ،در نظری یافته اند...

حق


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و سوم آذر 98-23:32
نظرات() 

جمعیت بی تفرقه...

هُوْ

...

اى درویش! اگر شبى سرت درد بگیرد آن درد را به سر و چشم خدمت كن كه دردِ سرى،

كه او دهد سَرسرى نبُوَد ...


وگفت: اگر به تقدیر، تو را بلایی دادم مرا شکر کن ...

به آن مصیبت منگر ،

به آن نگر كه ،آن روز كه ارزاق قسمت مى كردم تو در یادِ ما بودى...

وگفت:پرده دو است، یكى برداشته ام و هرگز مبادا كه فروگذارم، و یكى فروگذاشته ام و هرگز مبادا كه بردارم...


سرو جانم فدای آنکه که،

"هو" گفته و گوى طرب در میدان طلب انداخته،

تیغ قهر از نیام رجولیّت آهخته ، با دوست از میان جان ساخته، بر نطع عشق مهره دل بباخته، شستِ طلب در دریاى دولت انداخته، خان ومان بشریّت به

جملگى برانداخته و از همه به "ه ی چ "پرداخته...

درویش را نه بر پشت بارى، نه با كس شمارى، نه بر دل بازارى و نه در سینه آزارى، نه با هیچ مخلوق كارى فهو مجرّد باللهّ ، والخلف عند الله...

ای رفیق در این را ه ،جگر سوخته می خواهند و دلِ با درد،

قدم با صدق و جان با عشق و جمعیت بی تفرقه و...

اگر چنین نقدی داری، کار کارِ توست و روز نوروزت..

آری اول بلایی که به تو روی آورد بلای هستیِ توست، این هستی را جمع کن و به دست سلطان توحید بازده که طالبِ پراکنده و متفرق را به جز توحید جمع نکند...

که فرمود:

التّوحید افراد القدم عن الحدث. توحید صرّافى كردن است نفایه حدث بینداختن، و سره قدم برداشتن.

آن یكى گفت: توحید و موحّد و واحد، این ثالث ثلاثه بود. همه عالم دربند آن اند تا یكى بدهند و دو بستانند،

امّا اهل هیچستان دربند آن اند كه همه بدهند و یكى بستانند و آن هم ه ی چ.



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و نهم شهریور 98-11:59
نظرات() 

شاهِ مُعلّی تویی

هُوَ الْعَلِیُّ الْأَعْلَى.

جامِ مصفا تویی، شاهِ مُعلّی تویی

مقصد اقصی تویی...هُوْ،سلامٌ علیک

جام، تویی جم تویی، احکم و اعلم تویی،

حقِّ مسَلّم تویی ...هُوْ، سلام علیک

نورِ ولایت تویی،شمعِ هدایت تویی

غایت غایت تویی...هُوْ، سلامٌ علیک

لَحْمُكَ لَحْمِی نبی گفت تو را ای ولی

سرور مردان علی ...هُوْ، سلامٌ علیک

درج درِ لا فتی، برج مهِ هَلْ أَتَىٰ

انت ولی الوری...هُوْ، سلامٌ علیک.

حضرت حق را ودود ،مالک مُلک شهود

غایتِ بود و نبود...هُوْ، سلام علیک...

"ه ی چ "تویی "هُوْ"تویی مصدر هر"هُوْ"تویی

سِرّ هُوَالهو تویی...هُوْ، سلام علیک...



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیست و نهم مرداد 98-01:24
نظرات() 

كدام استاد داند رازِ این راه كه ما شاگردِ آن استاد باشیم....

هُوْ
...
كدام استاد داند رازِ این راه

كه ما شاگردِ آن استاد باشیم...

مرا عجَب می آید از آن مدعیِ تهى مغز،

كه شبى دو ركعت نماز می گزارد و آنگاه روزِ دیگر،

گره خویشتن بینى بر پیشانى می افكند ومنّت هستى خویش بر آسمان و زمین می نهد !

بی خبر است که ذرّات وجود با وى مى گویند: سلیم دلا كه تویى!!!

اینجا از كعبه بتخانه مى سازند!

و عابد هفت صدهزارساله را لعینِ ابد مى گردانند!

و بلعام باعور را كه اسم الّله الاعظم در سینه داشت و مستجاب الدّعوة بود

بر طویله سگان مى بندند...

اى بى خبر از كارِ جهانِ گذران

مَستک شده اى "ه ی چ" نمى دانى تو...

آرى در این راه آیید تا حسرات آدم ببینید

وفریاد نوح بشنوید

و ناكامى خلیل را بدانید

وحدیث مصیبت یعقوب بخوانید

وچاه و زندان یوسف ماهروى بینید

واحسن القصص از ه ی چ بشنوید...

ارّه بر فرق زكریّا،

و تیغ بر گردن یحیى

و جگر سوخته محمّد و آل عبا ...

همه وهمه برای این است که تو بدانی راه دیگر است....

كجاست آن درویشى که میزر تجرید بربسته و

رداى تفرید برافكنده و

غبار اغیار از سینه فرا رُفته و

ما دون الّله را وداع كرده و

میان صفوه صفا و مروه وفا خیمه حق بزَده ،

از زیر قدم جمعیّت وى به حكم لطف قدم چشمه حیات برجوشیده و
از چشمه ها شربتهاى جان افزاى نوشیده...

هامّه همّت این مردان به هیچ غیر فرونیاید، آسمان و زمین و عرش و كرسى و بهشت

و دوزخ بارِ كارِ ایشان نكِشد.

همّت این مردان را مطافى است كه تطواف ایشان در آن مطاف است،

فضاى پاك و صحراى بى خس و خاشاك خواهد تا در آن پرواز كند

و هیچ فضایى پاك تر از فضاى ربوبیّت نیست

و هیچ صحرایى بى زحمت تر از صحراى وحدانیّت...

کارِ جهان غیرِ خَم و پیچ نیست

چون به حقیقت نگری"هیچ" نیست

پا بکش از صحبتِ دنیا ئیان

غیرِ خدا هیچ مبین در میان

گوشه نشین باش هویدا صفت

تا رسدت مرتبه معرفت...

عزت اگر بایدت از روی هوش

پا بکش از خلق و به عزلت بکوش
...
...


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیستم مرداد 98-18:25
نظرات() 

سلامی دوباره...

هُوْ


سلام بر،

خلوتیان حرم انبساط ومحرمانِ ملائک اختلاط،

رفقای اهلِ حضور و سرشته به نور ،

نظر کنندگان بر دریای درون و خوار کنندگان چرخِ دون...

شاهدانِ شهرِ شهود وغواصان بحر وجود...

و سپاس ،

از بذل محبت همراهان بزرگوار بر این بی مقدار...

مدتی بود توفیقِ ارتباط با دوستان را نداشتم لذا ازین طریق ازمهرِ دوستان تشکر


 و از پیامهای بی جواب مانده عذرِ تقصیر می طلبم


 و امید دارم در اولین فرصت به حلقۀ رفقا متصل گردم...


نون بنامم به قلم در رقم

داد نشان رایت نون والقلم.

هر که به معراج فلک دست یافت

چونکه فرو دید همه پست یافت

هیأت افلاک بدین تاب و پیچ

صورت صفر آمده یعنی که هیچ

پس تو بدین هیچ چه پیچیده ای 

در خَم و در پیچِ چه پیچیده ای!

طرفه که دادست تو را تاب و پیچ

هیچ که هیچ است و نیرزد به هیچ...



نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
بیستم مرداد 98-06:08
نظرات() 

هادی و مهدی و این نور هدی اوست همه...

هُوْ

چیست حق؟ جام جم و محو تماشا همه اوست

ساقی و میکده و مطرب و مینا همه اوست...

رنگ نیرنگ جهان ریخته بی رنگی او

دام طاووس فلک شهپر عنقا همه اوست

اندرین دیر کسی نیست جز او جلوه فروش

عکس در جام می و نشئة صهبا همه اوست

عقدۀ کار خود و عقده گشا اوست همه

خود معمای خود و حلِ معما همه اوست...

هم خود او یوسف و خود چاه و خود او زندانی

هم کلیم و شجر و طور تجلّا همه اوست...

هم خود او وحی و خود او صاحب وحی صمدی ست

مصحف ناطق و هم آیة کبری همه اوست...

هم خود او هادی و هم مهدی و هم نور هدی ست

هم صراط حق و هم جنّت ماوی همه اوست...

شرح مضمون حق از کس نتوان شد صادر

که به دیوان ازل معنی و انشا همه اوست...

حق


نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
سی و یکم فروردین 98-18:57
نظرات() 

بُحران...

هُوْ
...
عجیب است،در این سرزمین

وقتی باران نمی بارد

می شود بحران

وقتی باران می بارد بازهم،

می شود بحران

و سر آخر مقصر طبیعت و باران

اما هر کس سرِ سوزنی به خِردش مراجعه کند می فهمد که بحرانِ اصلی مدیرانند

در این سرزمین،

کسانی که مناصب را بواسطه صلاحیت و دانش بدست نمی آورند بلکه روابط

ایدئولوژیکی آنها را به جایی رسانده...

رفیقم ،حکایت گله و شکایت نیست بلکه همنوایی بود بارفقایی که به گونه ای درگیرند با این مصائب...

چنانکه ملای رومی گفت:

دزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان...

و یا آن درویش که حاکم را پند می داد و میگفت:

من که زکِلک این سخنم داد روی

مُلهمی از غیب بگفت این بگوی

چند چنین بر سرِ حق پانهی

حقِ مبین بر سرِ دنیا دهی

ای شده بر مسند #مولا کمین

مملکتِ مولویت در نگین

حالِ رعیت به تباهی رسید 

کار ولایت به خرابی رسید

گرگ و شبان گشت ز تو بر رمه

خوار شدند از تو بزرگان همه

شهر به تنگ آمد ازین ولوله

گوشِ تو چند نشنوَد این غلغله

حال منم مخلص جانی تو را 

میدهم از حال نشانی تو را...

بس که به دل سوختن ،اصرار کرد

دودِ دلِ #سوختگان کار کرد...

کار گرست آتش دلهای پاک

دیرت اگر شعله زند نیست باک

دولت #ظالم نبوَد پایدار...

زانکه به عدلست خدا را مدار

ناله مظلوم بُود عُمر کاه

دود، کند خانه روشن سیاه

کارگراست آهِ شبِ هر فقیر

در شبِ تاریک حضر به ز تیر

حالِ جماعت به تباهی فتاد

جمله گرفتند طریق عناد

دست درازیت به مشتی فقیر

رفت ز حد دست خودت باز گیر

مُلک بُود خانه تو در حساب 

چند کنی خانه خود را خراب

#ظالم جبار بسی دیده ام

خانه خرابی چو تو نشنیده ام

جهل ز جهد تو گرفت اعتبار

علم به عهدِ تو فتاد از عیار

قدر اکابر ز تو نابود شد

رسمِ تفقد ز تو مفقود شد

از تو مساجد همه شد پایگاه

مرکز الحاد تو را جایگاه

باغ تو را نیست ازین به بری

تا به سپاهت بستانی زری

ای مَلِک اندر پیِ ویرانیی

گرگی و منسوب به چوپانیی

نیست چو تو زاغ به غارتگری

#جغد به از تو به عمارتگری

خضرِ قلم در ظُلماتِ دوات

یافته است از سخن آبِ حیات

عدلِ الهی علَم افراز گشت

دورِ فلک از رهِ کین باز گشت...

...

و سلام بر آنکه از هدایت پیروی کند.




نوشته شده توسط :نون. شین ه ی چ
یازدهم فروردین 98-16:27
نظرات() 







  • تعداد صفحات :23
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات