اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000

هو
...
دنبال تو می گردد چشم تَرِ من یارا
غمگین ز چه میداری از دوری خود ما را؟

از فتنه و طنازی، با نغمه و رقاصی
از راه به در کردی شیخ و دل دانا را

باز آی و دگر بس کن بی رحمی و سنگینی
کور از غم خود کردی چشم همه بینا را

ناپاک چرا کردی بر محتسب و مفتی
از خون دل عشاق محراب و مصلا را؟

بی جرم و خطا رانی، از مهر و وفا خوانی
از غیرت خود راندی آن آدم و حوا را

مفتون خودت کردی هم عاشق و هم معشوق
از جذبه ی خود خواندی این وامق و عذرا را

آن دم که به بالینم آیی بت بی دینم
برکن ز تن سیمین، این خلعت و دیبا را

چون شمع بسوزم من از غیرت و رشک خود
یا رب به که خواهی داد این مطرب زیبا را؟

ای قاسم محبوبان در لوح به کلک عشق
در طالع ما بنویس آن شاهد هرجا را

یعقوب بمرد از هجر پس از چه ز قهر و کین
با یوسف خود کردی مسرور زلیخا را؟

از باده ی خود کردی محروم تو زاهد را
مست از چه کنی با "می" جان و دل شیدا را

در شهر بیافکندی شور و شر از آن عشوه
پرسی که چه کس کرده است این فتنه و غوغا را

شعر و غزل ات گفتم در مجلس مجنونان
گفتی که به زر گیرید هر گفته ی صدرا را

لیکن ز فریب خود آهسته چنان گفتی
با تیغ ببرم سر این طوطی گویا را...


************************************

هو

...

جانباز ره عشقم ای فتنه گر مستور
هر درد و بلا خواهی آور سر این مهجور

خواهد چه شود بدتر از این که نگار من
رفت و دگر او ناید نزد دل این مخمور

آواره ام و تنها در غربت شهر خود
از گریه ی هر لحظه شد دیده و چشمم کور

با خواب و خیال او هر شب سخنی گویم
مجنون شده ام یا رب از هجر شب دیجور

چون دید مرا ناصح در خواب خوش و رویا
در دوزخ مجنونان رقصم به نی و با صور

در پاسخ این حرفش "رو عشق مجو" گفتم
هرگز نبود ما را جز عش ق به او مقدور

از غمزه ی آن دلبر از دست بشد ای دل
هم جنت و هم کعبه، هم کوثر و باغ و حور

در مکتب و در مسجد با نعره چه خوش گفتم
شرح لب و وصل یار در خلوت شب بی نور

چون شعر أنا المعشوق در مستی خود گفتم
بر کرسی دارم برد با حکم صنم منصور

از طالع و بخت خود صیاد به صیدم شد
بردم دل اژدرها از فتنه ی خود چون مور

طعم "می" مهر و عشق گویم ز شهود خود
شیرین چو شکر لیکن همچون نمک است او شور

از درد و غم دوری محشر شده در جانم
ویران شده از عشقش این بیت دل معمور

استاد مرا گفتند صدرا شده "می" خواره
از عشق بتی زیبا شد نزد تو او منفور

شیخم به تبسم گفت با طایفه ی زهاد
دارم ز خمار عشق "می" خوردن او معذور

در روز ازل بسرشت ایزد ز ق د ر با عشق
خاک دل صدرا را با آب و "می " انگور

بشنید چو آن دلبر بانگ دف رسواییم
رقصید به ساز عشق شد از دل و جان مسرور

*************************************


هو

شبی دیدم به رویایی بتی آمد به بالینم
فکند از رخ نقابش را که یعنی خوش ببین اینم

چو دیدم روی ماهش را بدادم جان و دل آسان
بگفت از ناز خود با من که من هر یار نگزینم

بگفتم پس چرا چشمت موافق با زبانت نیست؟
به غمزه گفته ای پیش آ، به لب گفتی که پر کینم

ز حرف من به خشم آمد کشید آن تیغ تیزش را
به قصد جان من آمد که ریزد خون رنگینم

زبانم را برید از قهر و حلقم پر ز زهر او
چرا این ظلم با ما کرد مگر بی دین و آیینم؟

بگفت هر کس تمنای لب ما را کند آخر
من او را همچو تو بی جان به پای دار می بینم

ز خون دل وضو سازم که خوانم من نماز عشق
ز باغ پر ز خار او به دستش من گلی چینم

چو دید آیینه ی جانم شکست از هجر و قهر او
به بانگ نای و نی گفت او کجا شد یار دیرینم؟

نهاد او لب به لب هایم بگفت کو رخت و کو جایم؟
که تا سایم لب خود را به جان یار مسکینم

بخفت او تا سحر پیشم ز نازش کرده بی کیشم
بکرد عریان تن خود را از آن جز او نمیبینم

بگفت ای تشنه ی جانم بخور "می" ها تو از جامم
اگر گویی مرا صدرا در آن شب ها چه ها دیدی؟

بگیر امشب ز من کامت که من آن یار شیرینم
چگونه گویمت جانا که از او من چه می بینم؟



هو
نار عشق گر بگذرد بر دوزخ و بحر وجود
آنچنان می سوزدش تا پاک گردد او ز بود

تا که بود و هستی اش هرگز نماند در دو کون
تا که حتی می نیاید از دل کس هیچ دود

مفتی شهر از چه عاشق را به دارش میزند؟
حال آنکه آن بت فتان دینش را ربود

گر کسی یک ذره از این باده ی حب میچشید
دیگر او را می نبودی رغبتی با ضر و سود

درد عشق و عاشقی روز ی هر ناکس نشد
آن که دانست او گذر کرد از مسلمان و جهود

کیش و دین خویش را او کرده دین و کیش عشق
مذهب بی مذهبی را برگزید او در سجود

هم شد او مجنو ن مجنون هم شده لیلی کل
هم مسلمان است و کافر هم مضل است و ودود

رشته ای بر دست یاری می کشد او جمله قوم
این بود ذوق و شهو د قلب و جان و سر هود

مشرب عشاق عاشق مشرب جمع است و فرق
گاه در صعد و صعود اند و به گاهی در فرود

عرش و فرش و ذره و گیتی و حور و هاویه
جملگی شهد است و شیرین در طریق این شهود

در میان بتکده بیند صمد را در صنم
زان برقصد از سرور و ذوق خود با ساز و عود

آتش نمرود هجران ای دلارامم چرا؟
می نگردد ساکت و خاموش با این بحر و رود

هجر تو چون دوزخ است و وصل تو همچون جحیم
من به هر دو گشته ام محکوم و حکمم شد خلود

یوم حشرم جنت و دوزخ نباشد مر مرا
چون که جان در آتش عشق تو خوش خفت و غنود

این چنین جان، لیلی و شیرین جانان است و بود
از ازل شد این چنین نقش و نقوش این عهود

خرده گیرد بر من مجنون امام مفتیان
کین چه شعری شد که این مجنون به یار خود سرود؟

بر سر دارش زنید و پوست از جسمش کنید
بعد سوزاندن بریزید آن رمادش را به رود

بر صلیب عشق ناگه وحی "هو" آمد به دل
هرگز از اینان مرنج و گو به آنان تو درود

تو دعا کن قوم خود را تا مگر عاشق شدند
گر نشد فارغ شو از اینان که غرق اند در جمود

رو به سوی کعبه ی عشق ای دلا خواندی نماز
رکعتی بود و ولی اجرش نگنجد در وجود

هر چه خواهی با لسان عشق از عشقت بخواه
کاین وجود عشق باشد در همه خود را نمود

چشم ای جانان کنم من این دعا در هر سجود
جان صدرا را رها کن از من و از این حدود

فارغش کن یک شبی در بستر خود با لبت
از من و ما و خود و هستی و بود و این وجود

******************




ُهوْ

...


ای دلبر پنهانی ای شاهد هر جایی

هم اول و هم آخر هم باطن و پیدایی

هم نوحی و هم روحی هم آدم و هم حوا

هم احمد و هم زهرا هم مریم و عیسایی

هم جذبی و هم دفعی هم قبضی و هم بسطی

هم غیرتی و عشقی هم ترسی و پروایی

هم صیدی و هم صیاد هم دامی و هم دانه

هم شیری و هم آهو هم ماهی و دریایی

هم پشتی و هم پیشی هم عالی و هم دانی

هم عرضی و هم طولی هم پستی و بالایی

اسلامی و زرتشتی بی دینی و بودایی

هم مومن و هم کافر هم عابد و ترسایی

هم آنی و هم لحظه هم سالی و هم ماهی

هم ماضی و مستقبل هم حالی و فردایی

توراتی و انجیلی ، قرآنی و فرقانی

هم کثرتی و بسیار هم واحد یکتایی

هم لیلی و هم مجنون هم دلبری و دل خون

هم عشقی و هم معشوق هم عاشق شیدایی

هم روحی و ریحانی هم جسمی و هم جانی

هم دوری و هم نزدیک هم با خود و با مایی

با جنی و با شیطان با انسی و با حیوان

هم با همه ای هم نه ، هم جامع و تنهایی

هم رائی و هم مرئی هم آینه و سایه

هم حاجب و محجوبی هم حُسن تماشایی

هم عبدی و هم معبود هم اینی و هم آنی

هم کشفی و هم مشهود هم شاهد هر جایی

استادی و شاگردی هم درسی و هم بحثی

هم عاقل و هم معقول هم علمی و دانایی

هم طالبی و مطلوب ، هم آبی و هم تشنه

هم هاجری و فرزند هم زمزم و صحرائی

هم دایی و هم خاله ، همسایه و هم دایه

هم مادر و هم خواهر هم جدی و بابایی

هم جنتی و دوزخ هم مرگی و هم برزخ

هم هاویه و چاهی هم غایت قصوایی

هم پلکی و هم ابرو هم چشمی و هم گیسو

هم کوری هم احول هم نوری و بینایی

زیتونی و انگوری هم ض ری هم سودی

هم ناری و ز قومی هم حوری و طوبایی

هم غیبی و هم حاضر هم ستری و هم ظاهر

هم #نیستی و هستی هم حق ی و اشیایی

هم کوهی و هم داوود هم بودی هم نابود

هم رقصی و ر قاصی هم مطرب و آوایی

هم الفی و هم بایی هم بادی و هم نایی

هم صوتی و هم لهجه هم صامت و گویایی

هم روزی و هم شامی هم خانه و هم بامی

هم تختی و هم بالش هم خوابی و رویایی

فرهادی و شیرینی هم ویسی و رامینی

هم یوسف و یعقوبی هم وامق و عذرایی

بی حدی و بی قیدی هم خلقی و هم شی ای

هم ساری و هم جاری هم ثابت و یکجایی

من جمله همه اشیا از نور تو شد پیدا

در قید همه اعیان ، مدعُو به اسمایی

هم سمعی و هم نطقی هم نظمی هم ناظم

هم شعری و هم دفتر هم شاعر و صدرایی

#صدرا را به لسان تو، گفت یار همه اسرار

هم آتش موسایی هم #طوطی گویایی


(هم #هیچی و، هم هویی شاید تو خودِ اویی)

#طوطی گویا

#صدرا

#نیستی

#هیچ