اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
بشنو از پیر

بشنو اكنون تا بگویم كیست پیر

گر چه در غوغاى هستى نیست پیر

كیست پیر؟ آن عارفِ گم كرده خویش

كو ندارد جز خدا آئین و كیش

كیست پیر؟ آن كز تو دور اندازدت

خالیت از خود، پُر از حقّ سازدت

كیست پیر؟ آن رهرو راه خدا

رهنما و راه دان، درد آشنا

كیست پیر؟ آنكس كه شد در سّرِ سرّ

نیست او! حقّ هست در وى مستتر

كیست پیر؟ آنكس كه محو و فانى است

محوِ حقّ و فانى و ربّانى است

كیست پیر؟ آن كس كه با یاد خدا

فارغ است از یادِ دیگر یاد ها

كیست پیر؟ آیینهء پیداى دوست

نیستش در سینه جز سوداى دوست

كیست پیر؟ آن كس كه از حقّ پیر شد

در كمندِ عشقِ او نخجیر شد

پیر آن باشد كه از خود رسته است

دستِ دل بر دامنِ حقّ بسته است

پیر باشد پیرِ عشق و وجد و حال

نیست پیر او از گذشت ماه و سال

رندِ هستى سوز و بى "ما و من" است

دیدهء جانش ز جانان روشن است

همچو خاك افتاده و جارى چو آب

‏نورمیبخشد‬ به مثل آفتاب

گر چه بودِ اوست در دنیاى بود

در حریمِ حقّ ندارد او وجود

وز نگاهى باز یابد كیستى

اهل عشق و مستیى یا نیستى

هست در جانت نشان از سوز و ساز

یا كه هستى بندهء دنیاى آز

پیرِ حقّ اهل گزاف و لاف نیست

پاى بند دِرهم و اوقاف نیست

از نمود خویش اگر چه نادم است

مجرى حقّ است و اینجا خادم است

دعوى كشف و كرامات كى كُند

دم به دم از خود حكایت كى كند؟

بى نمود و نیست باشد در جهان

گر چه باشد روحِ روح و جانِ جان

مظهرِ حقّ جلوهء وحدت بوَد

دور از هستى و از كثرت بوَد

پیشِ او جز حقّ نَیَرزد یك پشیز

از همه بُبْریده و از خویش نیز

اینچنین پیرى به وحدت رهنماست

گر به پاى او سر اندازى رواست

بشنو اكنون تا بگویم بیشتر

از گروهى خاص از پیرانِ شرّ

داعیانى در كمند نفْس گیر

خویش را بیهوده میخوانند پیر

سفره دارى كار این پیران بوَد

این عمل خود نیز بهر نان بود

صبح و شام اظهار هستى میكنند

باده نا نوشیده مستى میكنند

مرشد خلق اند در كار رشاد

گرچه آنان را نبوده اوستاد

اى برادر چشم دل را باز كن

دور خویش از خلق افسون ساز كن

گوش حرف مفلسان دون مده

پاى در دنیاى رمّالان منه

حیلهء بسیار در كارت كنند

در كمند نفْس بیمارت كنند

آن زمان كاگآه گردى چاره نیست

در كفت جز یك دل آواره نیست

جان و مال و عمر از كف داده اى

از طریقت نیز دور افتاده اى

این چنین پیران كه گویند عالمند

وز ضلالت جاهلند و ظالمند

پیروِ نفْسِ خود و سوداگرند

مال خلق ساده دل را میبرند

دعوى عشق و سخندانى كنند

صحبت بیجا ز نادانى كنند

نام درویشى به خود بنهاده اند

در پىِ اغواى خلق ساده اند

دستیارانى زبان باز و عجوز

گرد ایشانند دایم شب و روز

از كرامات و شفا دم میزنند

طعنه بر عیسى بن مریم میزنند

دعوى اینان فقط قیل است و قال

مقصد ایشان بود مال و منال

این شنیدستم كه پیرى پاك باز

همسفر شد با فقیرى بند باز

كرد خود را كم كَمَك نزدیك تر

راز خود با پیر گفتى بیشتر

قاتل و جانى و قدرت خواه بود

در دیار خویش عالى جاه بود


لیك شِیخش مُرده و پیرى نداشت

در طریقت مانده تدبیرى نداشت

پیر پرسیدش: چرا حیران شدى

چون شد از آن فرقه روگردان شدى؟

گفت: دل شیدا شد و یارى نكرد

جانشینش را خریدارى نكرد

او نبود آن شیخِ قدرتمند و مست

چون نهم در دستِ یك بیچاره دست؟

پیر گفتش: با امیرى دست ده

در طریقت پاى خود دیگر منه!

تو پىِ زور و زرى و قیل و قال

با چنین حالى ز بى پیرى منال

زاغ جز با زاغ در پرواز نیست

بلبلان را غیر گل دمساز نیست

فاش میسازم كنون رازى دگر

گوش جان بگشاى تا یابى خبر

خلقِ بسیارى خریدار بُت اند

از دل و از جان هوا دار بت اند

این گروه از مردمان بت پرست

در پىِ بت میروند آنجا كه هست

در حقیقت ساجدِ خوى خودند

پیروِ آیینهء روى خودند

گر چه دارند آن همه مولا و پیر


در هواى خویشتن هستند اسیر

اى كه دارى سینه اى پُر سوز و ساز

دل به پیران دغل هرگز مباز

وز درون خویشتن حقّ را بجو

پیرِ بى هستى ندارد هاى و هو

عشق بازى كار هر دلاّل نیست

عاشق حقّ در پى دجّال نیست


حق