اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ

خوشتر اى دوست كه از وهم و گمان درگذرى

عشق پیش آرى و از خویش به جان درگذرى

گرطمع دارى از آفاِت زمان در گذرى

یا سلامت ز خراباتِ مغان در گذرى

باید اول ز سر نام و نشان در گذرى

از برت رنجِ طلب بردم و دلشاد شدى

از قفس رستى و در كوى من آزاد شدى

از چه شد در هوس ناله و فریاد شدى؟

متزلزل چو درخت از وزش باد شدى؟

بهتر آنست كه از آه و فغان درگذرى

من ز خود بى خبرم خلقى دیوانهء من

آشنایم به همه این همه بیگانهء من

بى سبب چند كنى ناله ز افسانه من؟

دانم از ســوختنت اى شده پروانه من

روش آنست كز اظهار به آن در گذرى

دل هر خسته دلى مسكنِ دیرینه ماست

مخزن راز خدا سینه بى كینه ماست

لطف بر بى سر و پا شیوهء پیشینه ماست

زینتِ عرشِ برین خرقه پشمینهء ماست

فاش مى بینى اگر از دو جهان درگذرى

من دواىِ دل بیمار و پرستار توام

دلرباى دلِ عشّاقم و دلدار توام

باده پیماى حریفانم و در كار توام

گه كنم قهر و گهى لطف كه مختار توام

تو همان به ز چنین و ز چنان درگذرى

تا دلى خــون نشود لایق بى چون نشود

نشود لایق بى چون چو دلى خون نشود

نشـود باده گـر انگــور دگــرگــون نشود

پس اگر خون نشود دل چه شود چون نشود؟

بِهْ كه دل خون شودت تا كه ز جان درگذرى

مستىِ مُغبچگان گرمىِ بازار من است

خون جگر كردنِ رندانِ جهان كار من است

گو بسوزد ز فراق آن كه خریدار من است

یا بسازد كه در این دام گرفتار من است

باش صابر كه ازین ره به امان درگذرى

وصل و هجرانْ بر عشّاقِ مهین هردو یكیست

درد و درمــان بر بیمـار چــنین هـردو یكیست

كـفر و دین از نــظرِ عشق یقین هردو یكیست

گه حباب است وگهى موج ببین هردو یكیست

راه یابى به یقین گر ز گمان درگذرى

ذكــرشان ناله ز افـســونگرىِ روى من است

فكرشان روز و شب اندیشهء دلجوى من است

چشمشان منتظرِ گوشه ابروى من است

باید از وهم و خیالِ نگران درگذرى

فتنه انگیز به بیگانه و خویشم هشدار

به یقین بى خبر از نوشم و نیشم هشدار

نه از آن شادم و از این نه پریشم هشدار

نوربخشم‬ بوَد این مذهب و كیشم هشدار

حّد همان است كه از سود و زیان درگذرى


حق

راه تصوف پای بر سر هستی زدن است و از خودی و خود بینی رستن .

عقل جزوی ( عقل فلاسفه و علمای ظاهر ) این راه را نمی پذیرد ،

زیرا نگهبان خویش است و خود دوستی او را مذهب و کیش ،

به فتوای عشق است که می توان ما سوی الله را فراموش

و با شاهد ازل دست در آغوش کرد .

اینک بشنویم که عقل و عشق هر یک چه نوایی می سازند و چه سازی می نوازند :

عقل گوید : من تیغ استدلالم . عشق گوید : من شمشیر اضمحلالم .

عقل گوید : من متکی به دلیلم . عشق گوید : تا پای بند دلیلی ، ذلیلی .

عقل گوید : تا با عصای من نروی به مقصد نرسی .

عشق گوید : تا به آتش من نابود نشوی به بود نرسی .

عقل گوید : مواظب خود باش و گوش به فرمان هوش کن .

عشق گوید : از خود بگذر و ما و من را فراموش کن .

عقل گوید : همه چیز برای تو . عشق گوید : تو و همه چیز برای او .

عشق گوید : در راه معشوق جان فدا کن .

عقل گوید : کار خطرناکی است ترک ماجرا کن .

عقل دام انسانها است برای شکار کردن دقایق دنیای مادی و جلب لذت .

عشق کمند الهی است برای رساندن به حقایق عالم معنی و اصل وحدت .

عقل بر پایۀ دانش است و استدلال و اقتباس ،

عشق بر اساس بینش است و عنایت و احساس .

عقل دریا را از قطره شناختن است ، عشق قطره را دریا ساختن است .

عقل مبنای خود نمائی و ناز است ، عشق مایۀ جانبازی و نیاز است .

باید دانست که : عقل وزیر امین " من " است و عشق سپهسالار روح .

لشکر عقل نفس و صفات نفس و بافتۀ خلق است ،

در حالی که لشکر عشق صفات روح و یافتۀ حق است .

در بعضی افراد ممکن است تعدادی از لشکریان عشق برای عقل کار کنند ،

در حالیکه معتقدان و پیروان روح اند .

عقل در میدان دل ناصح و حافظ " من " است .

اما عشق سرداری است آتش افروز و هستی سوز که بر عقل و لشکرش می تازد

تا آنها را شکست دهد و کشور دل را به تصرف آورد .

آنگاه سردار پیروز عشق " من " را در بند کشد .

عقل را اسیر و فرمانبر خود سازد .

سلاح خود خواهی و غرور آنها را بگیرد و دور اندازد .

نقد هوا و هوس خزینۀ آنان را به تاراج دهد .

لباس بی اساس صفات سپاهیان نفس را از تنشان در آورد

و تافتۀ جدا بافتۀ لشکریان روح را که صفات انسانهای کامل است

بر آنها پوشاند و نفس را مطمئنه سازد

و در ملک دل مدینۀ فاضلۀ وحدت و صلح و صفا را بنیاد کند .

نقش تصوف هواداری لشکر عشق است برای تسخیر عرصۀ دل

و رسیدن به مدینۀ فاضله .

*****************

عمریست که در سینه ،تمنای تو داریم

دل در گرو زلف چلیپای، تو داریم

دست از همه شستیم ،که دامان تو گیریم

پا بست تو گشتیم ،که پروای تو داریم

چشم از همه بستیم که ،دیدار تو بینیم

سر باز زدیم ،از همه سودای تو داریم

مستیم ،و ره مردم هوشیار ،نپوییم

پستیم، و نظر بر قد و بالای تو داریم

حرفی نشنیدیم که، از غیر تو گویند

خاموش نشستیم ،که غوغای تو داریم

از خود ببریدیم و به کوی تو رسیدیم

از لا بگذشتیم ،که الّای ،تو داریم

گر نور نبخشی ،نکنیم از تو شکایت

ما مست ولائیم ،و تولای، تو داریم

...