اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ

بده ساقى یک جام از آن باده ام

زِ راهِ خِرَد دور افــــــتاده ام

پریشــــــــان و حیران و آواره ام

به پاىِ تو مخمور و مِى خواره ام

دلم را نباشد شكیب و قرار

ندارم توانِ گریز و فـــــــرار

مِیَم دِه كه از جان و تن مانده ام

حریــــفان برفتند و من مانده ام

از آن مِى كه آتش به جان مى زند

ز خــــــاطر رهِ ایـــن و آن مى زند

از آن مِى كه سوزد مرا تار و پود

بیاســـایم از یادِ بود و نبـــــــــود

از آن مِى كه از من جدا سازدم

ز "خود" در فراموشـى اندازدم

از آن مِى كه هســــتى گدازد مرا

به مستى ز "خود" دور سازد مرا

از آن مِى كه سوىِ فــنا مى بَرَد

به راهى كه خواهد خدا مى برد

از آن مِى كه از دل زداید غمم

رهــــــا ز پندارِ بـــــیش و كمم

از آن مِى كه تا اشك ریزم چو شمع

بســـــوزم ز جا برنخـــیزم چو شمع

از آن مِى كه از دل نیارم خروش

بسوزم چو پروانه، باشم خَـموش

از آن مِى كه از من بگیرد مرا

بدآنسان كه جــانان پذیرد مرا

از آن مِى كه آسان كُند مشكلم

رها ســــــــازد از بندِ آب و گِلم

از آن مِى كه نوشند رِندانِ تو

بمانند سرمســـت و حیرانِ تو

از آن مِى كه میپرورد خاص را

به هر دم بیفزاید اخـــــلاص را

به حكمت نشد رازِ گیتى عیان

نجُستند اســــرارِ این خــــاكدان

ندیدیــــــم نَقدِ خِرَد را رواج

كُنَد مِىْ مگر دردِ مارا علاج

بده ساقى آن مى كه جان سوزدم

ز خاطر غمِ این و آن سوزدم

بده آتشى تا كه آبم كُند

برَد آب و هستى خرابم كند

مئى ده كه از خویشتن گم شوم

سبو بشكنم ساكن خُــــم شوم

مئى ده كه جان بر فروزد مرا

دل و جان و اندیشه سوزد مرا

مئى ده كه چندان شود مستى ام

كه بِرْهاند از ظلمت هستیم

مئى ده كه دیوانه گرداندم

ز مخلوق بیگانه گرداندم

مئى ده كه آسوده از من شوم

به كُنجِ خرابات ایمن شوم

خراباتِ وحدت شود منزلم

نخواهد، نبیند، بجز حقّ دلم

...