اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000

هُوْ

خوشا وقتِ رندانِ هُشیارِ مست

ازل تا ابد مستِ جامِ الست

بده ساقی آن مِی که گویم حسین

حسین و حسین و حسین و حسین

دلم چاک شد یارِ دل پاک کو؟

خراباتی و رندِ بی باک کو؟

کجایند رندان دلباخته؟

که با عشق و دیوانگی ساخته

گرفته دل از، مسجد و خانقاه

از آن دام تزویر و این، آه آه

دلم غرق خون شد قلندر کجاست

یکی رند بی پا و بی سر کجاست

که با او زنم در حقیقت قدم

زنم یکدم از سِرّ توحید، دم

ز اسرار دل درد دلها کنم

بسی سر پنهان هویدا کنم

بیا ساقی ای جان بقربان تو

یک امروز هستیم مهمان تو

بده ساقی از آن مِیِ آتشین

که سوزد همه فکر دنیا و دین

بده می که این زندگی یک دم است

خُمم ده که یک جام و ساغر کم است

رفیقان جهان نقش وارون بُود

فقیر و غنی هر دو دلخون بُود

بده مِی که از حد بشُد جوشِ من

ببَریکسر از مُلک تن هوشِ من

بده جام وحدت از آن خمر ذوق

که من پوست بر تن بدرّم ز شوق

دو عالم به مستی نَهم زیرِ پا

به لاهوت بینم جمال خدا

توهَم مطربا ساز کن ارغنون

دلم را نما غرق عشق و جنون

که ساز تو آواز دلبر کند

دل از هستی خویش دل برکند

نه بیند به مجلس که بیگانه کیست

خردمند که یا که دیوانه کیست

نه ساقی به بیند نه مطرب دگر

نیاید بجز یارش اندر نظر

ره و رسم دلداد گی این بود

کجا یابد آنکس که خودبین بود

بشد آنکسی واقف از سر کار

که دل بست در حلقۀ زلف یار

ز حکمت نشد چارۀ درد عشق

نبازد جز آزاده کس نرد عشق

بیا مطربا ساز کن عود و چنگ

که من هستم از هستی خود به تنگ

من آن بلبل باغ جان بوده ام

کنون یار زاغان فرسوده ام

بده ساقیا بر من پاکباز

مئی کو بَرَد جان برِ شاه باز

بده خضر دل را از آب حیات

به یک جرعه از ششدرم ده نجات

خبر ده بیاران دیرین من

که باده پرستی شد آئین من

ادامه دارد...