اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
نماز را قضا باشد ، « حضور » را قضا نباشد!

پُرسِرّی آمد كه با من سِری بگو . گفتم : من با تو سِرّ 

نتوانم گفتن ، من سِر با آن كس توانم گفتن كه او را درو نبینم ، خود را درو بینم . سِر خود را با خود گویم .

 من در تو خود را نمی بینم ، در تو دیگری را می بینم . كسی برِ كسی آید از سه قسم برون نباشد :

 یا مریدی بود ، یا به وجه یاری ، یا به وجه بزرگی ، تو از این هر سه قسم كدامی ؟ آخر نه پیش فلان می باشی ؟

 گفت معلوم است شما را كه چگونه می باشم . گفتم معلوم است ،

 او را در تو می بینم ، چو او در تو باشد من در تو نباشم . چو او من نیستم .

در سایه ء ظل الله درآیی، ازجمله ء سردیها و مرگها امان یابی ، موصوف به صفات حق شوی ،

 از حق قیوم آگاهی یابی . مرگ ترا از دور می بیند ، می میرد . حیات الهی یابی . پس ابتدا آهسته ،تا كسی نشنود . 

این علم به مدرسه حاصل نشود ، و به تحصیل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود برنیاید .

آن صد هزار تحصیل چندان نباشد 

كه یك دم با خدا برآرد بنده ای به یك روز .

خلل از این است که خدای را به نظر محبت نمی نگرند ...

به نظر علم می نگرند ..!

و به نظر معرفت ...!

و نظر فلسفه ...

نظر محبت ، کار دیگر است !

روزی در پیش است که آن را روز تغابن گویند که "آه چه کردیم؟

".آن [آه] هیچ سودی ندارد.امّا، تغابن، این ساعت سود دارد که "آه، چه می کنیم؟" 

جان بازان مرگ چنان می بینند که شاعِر قافیه را و بیمار صحّت را و محبوس خلاص را و کودکان آدینه را... 

هنوز ما را ، «اهلیّت گفت» نیست.کاشکی، «اهلیّت شنودن»، بودی.تمام گفتن می باید و تمام شنودن.

بر دل ها مهر است، بر زبان ها مُهر است،و بر گوش ها مُهر است!


آن کس که به سخن من ره یافت علامتش آنست که صحبت دیگران در او سرد شود

 نه آنکه سرد شود که همچنان او صحبت کند ،

سرد شود که دگر نتواند با ایشان هم صحبت شود...

از همه اسرار الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف البته فهم نشد...

خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و در کشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خُم نشسته

صُوَر مختلف است ، اگر نه معانی یکیست . از مولانا به یادگار دارم از شانزده سال که می گفت که : خلایق همچو اعداد انگورند . عدد از روی صورت است ، چون بیفشاری در کاسه ، آنجا هیچ عدد هست ؟ 
این سخن هر که را معامله شود کار او تمام شود !! 

اگربه عرش روی؛ هیچ سود نباشد و اگر بالای عرش روی و اگر زیر هفت طبقه ی زمین، هیچ سود نباشد، درِ دل می باید که باز باشد، جان كندن همه ی انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود. این می جستند.
دریچه دل باز شد. چون ازدحام بود بی قصد یكی بر زد بر در، باز شد. اكنون نگاه دار تا فراز نشود...مقالات ص 266

نفاق كنم یا بی نفاق گویم؟ این مولانا مهتاب است. به آفتاب وجود من دیده در نرسد الا مگر آفتاب به ماه برسد.

دفتر اول ص 115
ای قوم ازین سرای حوادث حذر کنید؛ این سخن نیست، این تنبیه است بر سخن، دعوت است به سخن و دعوت است بدان عالم.
اینان که در این روزگار بر منبرها سخن می گویند، و بر سرِ سجاده ها نشسته اند، راهزنان دینِ محمدند.
اغلب این ها راهزنان دین محمد بودند. همه موشانِ خانه ی دین محمد ،
خراب کنندگان بودند.
سجاده بینی هفت رنگ!
ای شیخ ترا گفته اند از رنگ برون آی ...
ای قوم ازین سرای حوادث حذر کنید؛ این سخن نیست، این تنبیه است بر سخن، دعوت است به سخن و دعوت است بدان عالم.


.
میگوید:یا رب آخر سوختم. ازین بنده چه می خواهی؟ فرمود همین که میسوزی....همان حدیث شکستن جوهر است که معشوقه گفت چرا شکستی؟گفت:جهت آنکه تا تو بگویی چرا شکستی!
**************************
شیخ چیست؟ هستی
مرید چیست؟ نیستی
تا مرید نیست نشود مرید نباشد

قومی مقلّد دلند، قومی مقلّد صفا، قومی مقلّد مصطفی، قومی مقلّد خدا. از خدا روایت كنند. قومی هم مقلّد خدا نباشند، از خدا روایت نكنند، از خود گویند.
*اول با فقیهان نمی نشستم، با درویشان می نشستم. می گفتم آنها از درویشی بیگانه اند. چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجا اند، اکنون رغبت مجالست فقیهان بیش دارم ازین درویشان. زیرا فقیهان باری رنج برده اند. اینها می لافند که درویشیم. آخر درویشی کو؟
*هرفسادی كه درعالم افتاد از این افتاد كه یكی یكی را معتقدشد به تقلید یا منكر شد به تقلید.
*شیخ خود ندیدم، الا این قدر که کسی باشد که با او نقلی کنند، نرنجد و اگر رنجد، از نقّال رنجد، این چنین کس نیز ندیدم. از این مَقام که این صفت باشد کسی را تا شیخی، صد هزار ساله راه است. الّا مولانا را یافتم به این صفت.
*خدای را بندگانند که ایشان همین که ببینند که کسی جامه ی صلاح پوشیده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحیت، و چون یکی را در قبا و کلاه دیدند حکم کنند به فساد. قومی دیگرند که ایشان به نور جلال خدا می نگرند، از جنگ به در رفته، و از رنگ و بو به در رفته. آن یکی را از خرقه بیرون کنی دوزخ را شاید، دوزخ از او ننگ دارد؛ و کسی هست در قبا، که اگر قبا بیرون کنی بهشت را شاید. آن یکی در محراب نماز نشسته، مشغول به کاری که آنکه در خرابات زنا می کند به از آنست که او می کند. الغیبةُ أشدُّ منَ الزِّنا، اگر آن ظاهر شود، حد بزنند و رَست، و اگر توبه کند یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِم حَسَنات.[خداوند بدیهای آنان را به نیکیها مبدل می کند_ فرقان:70] امّا این اگر چنان شود به ریاضت که از لطف به هوا پرد، نرهد. [قبا و کلاه لباس عوّانان و مأموران دولت بود که بیشتر آدم های فاسد و تبه کار بودند.]

زاهدی بودی درکوه. او کوهی بود، آدمی نبود. آدمی بودی، میان آدمیان بودی، که فهم دارند، و وهم دارند. قابل معرفت خدایند. در کوه چه می کرد؟ گِل بود جهت آن سوی سنگ میل می کرد. آدمی را با سنگ چه کار؟ میان ناس و تنها، در خلوت مباش و فرد باش... زن بخواه و مجرد باش. یعنی به دل مبرّا از همه جدا و مبرّا از همه.

چه سزا باشد گفتن كه خدا هست؛ تو هستی حاصل كن!
این قدر که عمر تورا هست، در تفحص حال خود خرج کن در تفحص قِدَم عالم چه خرج کنی؟ شناخت خدا عمیق است! ای نادان عمیق تویی.

(شمس تبریزی )

گرداگردِ باغ بهشت خارستان است (مقالات شمس)ص 65
انّ الجنةَ حُفّتْ بالمکاره،(نهج البلاغه، خطبه 176)

صفحهء21 مقالات شمس اشاره به وجود مطلق حضرت حق و موضوع حدوث و قدم

گر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی .

حق قدیم است ، از کجا یابد حادث قدیم را ؟ ماللتراب و ربّ الارباب ؟

نزد تو آنچه بدان بجهی وبرهی ،جان است ،

وآنگه اگر جان برکف نهی چه کرده باشی ؟:

"عاشقانت برتو تحفه اگر جان آرند

به سرتو که همه زیره به کرمان آرند" 

زیره به کرمان بری چه قیمت وچه نرخ وچه آبروی آرد ؟

به واسطه آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی 

از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است 

دام عشق آمد و در او پیچید که یحبّونه تاثیر یحبّهم است 

از آن قدیم قدیم را بینی ، و هو یدرک الابصار

این است تمامی این سخن که تمامش نیست ، الی یوم القیامه تمام نخواهد شد. 



«از عالَمِ توحید تو را چه؟ از آنکه او واحد است تو را چه؟ چون تو صدهزار بیشی: هر جزوت به طرفی، هر جزوت به عالَمی. 
تا تو این اجزا را در واحدیِ او درنبازی و خرج نکنی تا او تو را در واحدیِ خود همرنگ کند، سَرَت بماند و سِرّت.»
شمس تبریزی