اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ

عشق و دل

بشنو از دل چون حكایت می‌كند
راضی از حق كی شكایت می‌كند

او ز تسلیم و رضا دم می‌زند
نی سخن از بیش و از کم می‌زند

شاد و خوشحال است در هر لحظه‌ای
زانکه با حق است در هر لمحه‌ای

از جدایی دم زدن ما و من است
قرب و بعد اوصاف عقل پر فن است

دل که شد پاک از همه، جایِ خداست
اینچنین دل در درون اولیاست

دل که شد خالی ز مکر و کید نفس
کی بیندیشد ز آزادی و حبس

دل که شد دل منفعل کی می‌شود
از جدایی‌ها کسل کی می‌شود

دل که شد مغلوب عشق ذوالجلال
کی بود او را به غیر از حق مجال

دل که شد مفتون او بی خویش شد
بی دل است آنکس که او درویش شد

آنکه درویش است او را خواست نیست
خواست جز از مردم نا راست نیست

دل بجویید ای اسیران منی
تا رسید اندر مقام ایمنی

اینکه دل گویید این نفس شماست
روز و شب پابسته‌ی خوف و رجاست

این که دل گویید نبود جز هوس
بر شما بگرفته راه پیش و پس

اینکه دل گویید عقل پر فن است
کو اسیر پنجه‌ی ما و من است

این که دل گویید امیال شماست

منفعل زان قول و افعال شماست

دل بود آیینه‌ی پروردگار
غیر حق در دل کجا گیرد قرار

دل بجز وحدت نبیند در عیان
فارغ است از ماجرای این و آن

چشم دل بیند به هر جا بی شکی
نیست پیدا در دو عالم جز یکی

کفر مردم پیش دل ایمان بود
زحمت مردم برش احسان بود

دل ندارد آنکه می‌رنجد هنوز
دل ندارد آنکه بد بیند هنوز

اهل دل را هر چه پیش آید خوش است
صاحب دل هر چه فرماید خوش است

اهل دل را نیش ناید بر زبان
نوش دارد هر چه گوید در بیان

اولین سر منزل وحدت دل است
کو رها از وادی آب و گل است

آنچه را در سینه دل کردی به نام
نیست دل هست اصطلاحی از عوام

دل ندارد حد که او بی‌منتهاست
زان سبب گفتند دل عرش خداست

این دل مادی که تعویضش کنند
گاه تنگ و گاه تعریضش کنند

کی تواند بود قلب اهل دل
کی شود بر عرش رحمان مستدل

این خرافات مسلم را بهل
اینکه جا در سینه دارد نیست دل

وسعت دل را که مأوای خداست
کس نمی‌داند که حدش تا کجاست

دل صفا بخش روان آدم است
کان روان فرمانروای عالم است

نیست آسان تا به کوی دل رسی

هست مشکل تا بدین منزل رسی

تا تو در بند من و مایی هنوز
دل ندارد با تو سودایی هنوز

تا تورا عقل است در جان رهنما
کی توانی گشت با دل آشنا

هر که در این ره به مردی داد دل
هرگز از وی می نگردد دل کسل

هرچه دادی می‌توانی پس گرفت
کی توانی باز دل از کس گرفت

پس تو از اول ندادی دل به کس
آن به فتوای هوس بودست و بس

سر سپردن معنی‌اش بی‌خویشی است
نیست گشتن مقصد از درویشی است

چون سپردی سر اگر بی سر شدی
پس چگونه در ره دیگر شدی

چشم بگشا راه مردان است این
صحبت از سردادن و جان است این

شمس تبریزی به هر دوری بود
مرد کو چون مولوی تا سر دهد

شمس تبریزی بود پیدا بسی
عشق مولانا ندارد هر کسی

شمس تبریزی نهان از خلق نیست
آنکه مولانا تواند شد یکی است

نور علیشاه کرمانی