اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

222 *** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 خوش دل از آنم که مرا نام نیست نام نباشد به سر اوهام نیست... ه ی چ
من همین دانم که در این روزگار هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق....

اگر جزتو سری دارم سزاوار سرِ دارم

وگرجز دامنت گیرم بریده باد این دستم

بود اندیشه چون بیشه در وصد گرگ ویک میشه

چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشهات مستم

و قصیده ای از علاء الدوله بیابانکی(سمنانی)

کی ببینم قد سرو آسای دوست؟
کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟

از فلک برتر شود قدرم اگر
در برم آید قد و بالای دوست

کرد عالم را معطر هر سحر
آن گل روی جهان آرای دوست

تا ابد سیراب گردد جان من
گر ببوسم لعل شکرخای دوست

پای تا سر دیده گردد این تنم
گر ببینم چهره زیبای دوست

توتیای چشم من دانی که چیست؟
گردی از چشم جهان پیمای دوست

اینچنین پیدا، زما پنهان چراست
طلعت زیبای جان افزای دوست؟

دشمنم گوید:به ترک دوست گیر
من به رغم دشمنم جویای دوست

کور شو دشمن، نخواهد شد برون
از سر من یک زمان سودای دوست

روز دشمن همچو شب تاریک شد
چون دلم روشن شد از سیمای دوست

شد کدورت، وقت صافی یافت دل
چون چشیدم راوق(راووق) صهبای دوست

از ره انصاف ای دشمن بگو
کیست در جمله جهان همتای دوست؟

کرد باطل سحرهای سامری
دست کاری ید بیضای دوست

هرچه بر هم بسته بودند بلع کرد
از ره اعجاز اژدرهای دوست

ابر رحمت در زمان گریان شود
چون بخندد لوءلوء لالای دوست

ای بسا لشکر که در یک دم زدن
منهدم کرده است تن تنهای دوست

گرچه شیطان های و هوئی هم کند
لیک بگریزد ز هوی و های دوست

از سر غیرت چو دست بر هم زند
در همه عالم که دارد پای دوست؟

هست روشن تر به بسیاری ز زور
بی شکی تاریکی شبهای دوست

نیست دلرا هیچ پروای کسی
حق همی داند بجز پروای دوست

در غمش با من همین دل مانده بود
برد آن هم غامت رعنای دوست

ای علاءالدوله بعد از بیست سال
عرضه کردی حال دل بر رای دوست

نیست حاجت شرح دادن حال دل
نیک میداند دل دانای دوست

آتش شوق جگر سوز ترا
دید و بیند دیده بینای دوست

وقت آمد بعد از این کز راه لطف
رخ نماید وصل غم فرسای دوست

غم مخور، از دل برون کن غم از آنک
جای غم باشد دلت یا جای دوست

در دل من غیر را جائی نماند
حجره جانم چو شد ماوای دوست

گفت تن:برداشتم دل را ز جان
چون درافتادیم در غوغای دوست

چون وجودم پای تا سر زآن اوست
من نترسم هیچ از یغمای دوست

دوست چون بشنید گفت: آسوده باش
چون تو داری درد بودردای دوست

ترک کردی ملکت ضغرا از آن
ملک تو شد ملکت کبرای دوست

چون دلت ترک هوای نفس گفت
یافت ذوق عنبر سارای دوست

زود خواهد بود کآید در برت
قد سیم اندام سرو آسای دوست

درج کردم من سه بیت از آن که او
این نفس زد از من و از مای دوست

حق بر او رحمت کناد از لطف از آنک
منبسط کرد او دل شیدای دوست

ترک کردم خلوت تاریک و تنگ
بعد از این شد خلوتم صحرای دوست






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات