اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

222 *** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 خوش دل از آنم که مرا نام نیست نام نباشد به سر اوهام نیست... ه ی چ
فی قول القایل «الحق بالحق للحق»
قال: در حق، تفسیر اللّه است - سبحانه « - بالحق» یعنی بحق قایم. هرچه جز حق بحق قایم است. و حـق راسـت
افعالیات، از ربوبیت و عبودیت. آنگه حق راست حق، نه غیرکه ممتنع است از مطالعـۀ حـدث. بحـق قـایم اسـت
صف. حق راست جان شاهدان حضرت بنعت فنا در بقا.

«فی قول القایل «من الحق بالحق للحق»
قال: آنگه گویندکه «ازو و باو و او را ».
قال: یعنی از اللّه باللّه اللّه را. از خدایست امـر ربوبیـت بـدو قـایم عبودیـت، او راسـت مشـیت ازو پیـدا شـد نـور
عظمت بدوست صفات اوراست اسماء حسنی و نعوت اعلی. اگر در حق بنده گویند یعنـی اکتسـاب ازو و حـال
عبودیت برو و ثواب او را. آنگه گویندکه در میان مانده اند چون حـق را ببیننـد معلومـات حـق را داننـد و از حـق
حق را دانند.

فی الحال
«حال» گویند. قال: حال آن باشدکه ازانوار غیب بدل رسد . در وقت مصفی کند. بدیهـۀ تجلـی بـود ظهـور حـق
بنعت کشف سر روح را بیکسب و رسم.

فی المقام
قال: «مقام» آن بودکه بنده را متهیا شود، مثل صبر و شکر. چون در آن تمام شود، او را «صاحب مقام» گویند.
ورای مقام مقام است «و ما منا الا له مقام معلوم.» تمام اتصاف بخلق حق در عین تلوین حقیقت مقام است.

فی المکان
قال: «مکان» اهل کمال را بودکه مسلط اند بر احوال بنعت تمکین. مکان از مقـام عـالى ترسـت، زیـراکـه تـوطن
حال است در قلب و تربیت قلب در نور غیب بی تغیر. صاحب مقام تغیر نگیرد اصل مکان شهود حـق اسـت در
سر قلب بنعت تجلی در همه اوقات.
شعر
مکانک من قلبی هو القلب کله فلیس لشیءٍ فیه غیرک موضع

فی الوقت
قال: «وقت» میان ماضی و مستقبل است از زمان مراقبه. حقیقتش آنچه پیدا شود در دل از لطـایف غیـب. جنیـد
گفت «الوقت عزیز، اذا فات لم یُدرَک ».


فی البادی
قال: «بادی» درکلام ایشان آن باشدکه پیدا شود در دل در وقت ترقب از نور مشاهده بنعت خطاب.

فی البادة
قال: «بادت» همین معنی دارد: آنچه پیدا شود از اسرار مقامات و مکاشفات آنرا «بادت» گویند.

فی الوارد
قال: «وارد» آن بودکه بدل درآید؛ در دل قرا رگیرد؛ مباشر سر شود. نه چون بـادی بـودکـه پیـدا شـود، و ناپدیـد
شود. اصل واردکشف مراد عارف است،که بی قصد درآید او را طلب مزید فرماید.

فی الخاطر
قال: «خاطر» تحریک سر است بدانچه پیدا شود از غیب. در دل درنگ نکند، چون خاطری دیگـر درآیـد . اصـل
خاطر برید غیوب است بقلوب بنعت ظهور نه بنعت سکون تا فهم الغیب حاصلکند.

فی الواقع
قال: «واقع» آنستکه درآید و ثابت شود، تا واقعهئی دیگر درآید. سه صورت دارد: کشـف، و خطـاب و رؤیـت
غیب مشکل از فراسات صادقه.

فی القادح
قال: «قادح» همچون خاطر بود، لیکن خاطر شاهدانراست. و قـادح غایب آنرا، تـا غـیم غفلـت از دلشـان بـردارد.
مأخوذ از قدح نار است بزناد. در حقیقت اشراق بروق تجلیست در دل، قادحه از زَنـدِ صفتسـت در سـر متعـرض
نور غیب را.

فی العارض
قال: «عارض» آن بودکه پیدا شود در دل از القاء عـدو و نفـس و هـوا. ایـن عللهـا را «حجـاب» گوینـد. آنگـه
«عارض» خوانند. در دل اولیا ابلیس جز بعارضات راه نزند. اصل عارض امتحان حقیقت زیـادت حریـت را در
معارضت عدو.

فی القبض و البسط
قال: «قبض و بسط» دو حالت شریف است عارفانرا. قبضکند ایشانرا بقهر توحیـد و حجـب سـلطنت و تـراکم

انوار عظمت و رکوب حشمت در دل ایشان تا ایشانرا از اوصاف بشریت بستاند. چون ایشانرا بسطکند بکشـف
جمال و حسن صفات و طیب خطاب ایشانرا با حالت وجد سکر و صفا دهد تا رقـص و سـماعکننـد بگوینـد و
ببخشند. اصل قبض فنای سرست در قدم و أصل بسط بقای سرست در مشاهدۀ ابد «واللّه یقبض و یبسط .»

فی الغیبة
قال: «غیب» غیب قلب است از خلق برؤیت حق، غیب عقل از شواهد بشاهد، غیب نفس شکسته تحـت امـر و
نهی از لذت و هوا، غیبت روح در حق از حق، غیبت سر از رؤیت معرفت در قدم قدم.

فی الغشیة
قال: «غشیت» و له روح است در حلاوت جمال مشاهده.

فی الحضور
قال: «حضور» حضور سر است در مشهد غیب بنعت رؤیت صفت انوار.

فی السکر
قال: «سکر» مستی روحست از طراوت مشاهده و شراب محبت و طیب خطاب و أنوار قدم.

فی الصحو
قال: «صحو» هشیاری باطن است از هجوم وجد و غلبۀ حال بنعت اتصاف بصـفت بقـا و صـفای وجـد بلطـف
حال پاک ازکدورت عوارض و قدس اسرار از اغیار در انوار.

فی الهجوم
قال: «هجوم» تراکم احوال است و وجود در اسرار و دخول ارواح است در ملکوت بنعت جرأت در انوار.

فی الغلبات
قال: «غلبات» طیران روحست در ملکوت، و سیران سر در جبروت وصولت جـذبت در تجلـی الوهیـت وهویـت
ازلیت بنعت تزلزل ارواح و أشباح.

فی الفناء
قال: «فنا» ذهاب علم است در مشهد قرب و فنای سر در نور ملک و فنایکون در عین توحید، و فنای عبودیت
در ربوبیت، و فنای بشریت در تخلق بأخلاق حق.


فی فناء الفناء
قال: «فنای فنا » فنای رؤیت فناست.

فی البقاء
قال: «بقا» بقای روح است در مشاهدۀ بی اضطراب، بقای سر در توحید بقای عبودیت بذهاب نفس.

فی بقاء البقاء
قال: «بقای بقاء» حضور قلبست در مشاهدۀ بقای حق بعد از اتصاف ببقاش.

فی المستلب
قال: «مستلب» و مأخوذ بیک معنیاند، اما مأخوذ تمامترست؛ دو غایباند در جلال عظمت. اما سـلب خطـف
تجلی سر سر است در وقت صحو و أخذ جذب حق است وجود محب را و انداختنش در عیون قدم تا مـدهوش
بی حال و حس بماند.

فی الدهشة
قال: «دهشت» سطوتیست که صدمت برد عقل محب را، تا متحیرشکند از هیبت جلال حق. و دهشت حقیقت
سکر سر است بنعت حب در وَلَه و هَیَمان. شبلی گفت «وا دهشتاه »!

فی الوله
قال: «وَلَه» مثل آنست و آن هَیَمان سرست.

فی الحیرة
قال: «حیرت» بدیهی ست که بدل عارف درآید از راه تفکـر، آنگـه او رامتحـیرکنـد. در طوفـان نکـرات و معرفـت
افتد. تا هیچ بازنداند. اصل حیرت فتور سر است از بیرون آمدن از طلب ادراک کنـه قـدم و دخـول در علـم قـدر
بنعت وجدانکل. پنداشته بود نه حقیقت و هم بود نه معرفت ذوق بود نـه علـم، علـم در جهـل و جهـل در علـم.
تحیر نازلیستکه بدل عارف درآید میان ایاس و طمع در وصول محبوب. حقیقـتش در خـالص محبـت معرفـت،
دوران اسرارست در انوار در مشهد فنا طلب بقا را، و ضلال فکرت در معرفت بنعت نکره.

فی الطوالع
قال: «طوالع» انوار توحیدستکه بدل عارف درآید، بشعاعش جملۀ انوار عقول و فهوم منطمس شو...






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic