اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
توحید
ای جان الهام پذیر! نه جان انس و جان و مَلَک کیسه داران نامۀ الهاماند،

از فلک علوی و سفلی به اشارتِ بی نشان غیب ملک سلطانی را نشان میکنند.

اجرام و اجسام در مزدوری مکتب عقل موکب حقیقت فیض حرف حکمت میگیرند.

ای نیک بخت فرزند بهین طبع افلاک علوی! نقش پدر در جهان سفلی بنمای، تا زیرکان جهان کراماتت ببینند.

نه در سلک عشق عاشقان چشمۀ لؤلؤ حکمتی از بطون افعال و ارواح چند اسرار صفت آوری؟

اگر چند پیمایی عالم حدث، اللّه اللّه که در عدم گرد قدم نبینی، از پردۀ وحی که آسمان الهام بست،

نعل رخش کبریا شده است، تو از قدم قدم چه لاف زنی، چون سمع و بصر قدیم نداری؟

خاطر برنده را بگوی که در اقالیم ربع مسکون مپوی که «سنریهم آیاتنا» از آفاق قدم بگسیخت

و غزال رنگین دست چین بسطِ کون از بانگ هِزَبْر عزت ازل بگریخت. ای پیک رایگان!

یک دم تو صد هزاریم یک روی تودر عشق تو و صد هزار ملک جم، چند بی حریف در آشیان فلک باشی

و چند دُرّ ناسفتۀ لدنی در عالم نیستی باشی؟

عجز در معرفت،

اگر شراب عصمت از جام کیان بزم عشق خورده ئی،

و گوی دولت محبت از میدان زلفت از پیش رخش جم برده ئی،

باز گوی تا سرّ «أنا الحق» چیست؟ و بر در دروازۀ قِدم طفل جان عدم کیست؟

سست پیمان مباش که میدان یکتائیان بر رزم آوران تجرید تنگ است.

هان تا رسم فقه بدست عقل عنان حیزوم لشکر جان نگیرد

تا در ایوان عقلاء مجانین از شراب مستان شورانگیز «سبحانی» باز نمایی.

بچابکی عشق از دبیران امر ونهی بگذر، که ایشان مزور نویسان قدراند،

گزیت از عقل رعنا ستانند. از آن شاهان خاقان چین قدم را دیوانه خوانند.

هان تا بشوخی رضوان و کشی جنان فریفته نشوی، که طراز روی حسن ازل غیورست.

دامن صبح صفاتش از شب کون و عدم بیرون نه.

ترا گفتم که زرق زراق و تلبس التباس مخر و غرور حیل گران مکر مخور،

که قدیم ذوالجلالی جان معرفت از قدم پی کرد و مرکب روح ناتوان

در بیابان معرفت خوی کرد. آنگه تاج «لولاک» بر بام افلاک بینداخت،

و در دیدۀ بی دیدۀ وجود بگداخت.

مرکب تنزیهش بتیر قوسین ورای کونین خسته گشت.

زمام «أنا أفصحُ العرب و العجم» از پیش صدمت عزت بپیچد.

انگشت تحیر بر لب «لااحصی ثناءً» نهاد.

معلم «شدید القوی» را گفت در اراک عرفات که «لستُ بقاری». بیت:

جائی طواف گاهی از غیر بی نشان

با زحمتی که جای نیابد در قِدم.»

پردۀ بی نشان چند زنی؟ بترنگ زخمۀ اسرار بنوای انوار زند

و پازند عشق در بتکدۀ خودپرستان چه خوانی؟

شرح «تکلموا حتی تعرفوا» رمز این اسرارست،

و دُرج این انوار «و اما بنعمة ربک فحدِّث».