اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
چیست درویشی به جز ...

چیست درویشی ؟به جز فانی شدن

در دل گرداب طوفانی شدن

موج ورزیدن به بحر کائنات

تشنه ماندن بر لب آب فرات

گر تو درویشی دمی اندیشه کن

سیره ی آل علی را پیشه کن

شاهد اقبال در آغوش کیست

کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند

بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان درد را

گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان جوانمردی چه شد؟

شیوه ی رندی و شبگردی چه شد؟

شیعگی تنها نماز و روزه نیست

آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن زآب معرفت

تا در او جوشد شراب معرفت

باده ی مما رزقناهم بنوش

ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو

لتنالو البر حتی تنفقوا

جستجویی کن سبوی باده را

شستشویی کن به می سجاده را

ای مسلمان زاده بعد از هر اذان

رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان

گر نمازت ناهی از منکر شود

از اذانت گوش شیطان کر شود

هر سحر دست نیایش باز کن

بی خود از خود تا خدا پرواز کن

بال مرد حق بود دست دعا

لیس للانسان الی ما سعی

حرف حق را از محقق گوش کن

از لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را

صوت اوصی کم بتقوی لله را

بعد از آن بشنو و نظم امرکم

تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سرشار مستی می کند

بی نیاز از هرچه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش

گر قلندر نیستی شبگرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی

دور کن از بی کسان دلواپسی

ای خروس بی محل آواز کن

چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم

ما گرفتار کدامین هیاتیم

با یتیمان چاره لا تقهر بود

پاسخ سائل فلا تنهر بود

دست بردار از تکبر وزخطا

شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

ای که هر دم دم زحیدر می زنید

بر یتیمان علی سر می زنید

بر یتیمان علی پرداختن

بهتر از هفتاد مسجد ساختن

یا علی امروز تنها مانده ایم

در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین

مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن

زخم های کهنه را مرهم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند

اشک ها از دیده رنگین میروند

مشکهای خسته را بر دوش گیر

اشک ها را گرم در آغوش گیر

.....

قسم بر آیه های سوره ی تین

منم سر الحلقه در دارالمجانین

مجانین گرد من پروانه گردند

که شاید همچو من دیوانه گردند

من آن شمعم که در مستی بسوزم

بسوزم تا جهانی بر فروزم

من آن شمعم که خاموشی ندارم

که سر بر پای مولا می گذارم

من آن مستم که جز مستی ندانم

به جز مستی در این هستی ندانم

به مستی قبض و بستی در میان نیست

که مستان را غم سود و زیان نیست

مرا دست و زبان در رقم ساقی است

که آن ساقی نظر باز است و باقی است

خوش آن ساقی که لطفش بی دریغ است

اگرچه ساغرش همسنگ تیغ است

گلوی ساغرش نوش افرین است

سبوی باورش هوش آفرین است

منم آن رند مست لا ابالی

زهرجا بشنوم آهی به آهی

گهی دردم گهی درمان دردم

ولی با خویش دائم در نبردم

به عزم نفس خود شمشیر بستم

به یک ضربت دل خود را شکستم

من آن آواره ی تهمت نصیبم

که حتی در خیال خود غریبم

خروس عرشم ای اهل خرابات

نمی بافم قبای شطح و طامات

ازآن رو در دو عالم نیک بختم

که بی دلق و ردا و پوست سختم

به دوشم خرقه و کشکول عیب است

که کشکولم پر از اخبار غیب است

به نا محرم نشاید راز گفتن

ز طرز زخمه ها با ساز گفتن

نشاید پا نهادن در حریمم

پر جبریل سوزد در حریمم

نمی دانم چه در سر دارم امشب

زدم بر سیم آخر دیگر امشب

زآهم صد هزاران ناله خیزد

بیابان در بیابان لاله خیزد

زموج ناله ام عرش الهی

شود در بحر حیرت همچو ماهی

اگز آه می کشم طوفان برآید

امان از آتشی کز جان برآید

بسوزاند زمین وآسمان را

نگه دارد تکاپوی زمان را

....

دربند دنیا نیستم

یا علی در بند دنیا نیستم

بنده ی لبخند دنیا نیستم

بنده ی آنم که لطفش دائم است

با من و بی من به ذاتش قائم است

دائم الوصلیم اما بی خبر

در پی اصلیم اما بی خبر

گفت پیغمبر که ادخال سرور

فی قلوب المومنین اما به نور

نور یعنی انتشار روشنی

تا بساط ظلم را بر هم زنی

هر که از سر سرور آگاه شد

عشقبازان را چراغ راه شد

جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود

لطف ساقی بود وباقی هیچ بود

مکه زیر سایه ی خناس بود

شیعه در بند بر العباس بود

حضرت صادق اگر ساقی نبود

یک نشان از شیعگی باقی نبود

فقه شمشیر امام صادق است

هر که بی شمشیر شد نالایق است

فای فیض وقاف قرب های هو

می دهد بر اهل تقوا آبرو

گر چه تعلیمات مردم واجب است

تزکیه قبل از تعلم واجب است

تربیت یعنی که خود را ساختن

بعد از آن بر دیگران پرداختن

یک مسلمان آن زمان کامل شود

که علوم وحی را عامل شود

نص قرآن مبین جز وحی نیست

آیه ای خالی زامر و نهی نیست

با چراغ وحی بنگر راه را

تا ببینی هر قدم الله را

گر مسلمانی سر تسلیم کو

سجده ای هم سنگ ابراهیم کو

ساقی سرمست ما دیوانه نیست

سرگذشت انبیاء افسانه نیست

آنچه در دستور کار انبیاست

جنگ با مکر و فریب اغنیاست

چیست در انجیل و تورات و زبور

آیه های نور و تسلیم وحضور

جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست

جز الوهیت رهی در پیش نیست

خانقاه و مسجد ودیر و کنشت

هر که را دیدم به دل بت می سرشت

لیک در بتخانه دیدم بی عدد

هر صنم سرگرم ذکر یا صمد

یا صمد یعنی که ما را بشکنید

پیکر ما را در آتش افکنید

گر سبک گردیم در آتش چو دود

میتوان تا مبداء خود پر گشود

ای خدا ای مبداء و میعاد ما

دست بگشا بهر استمداد ما

ما اسیر دست قومی جاهلیم

گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم

ای هزاران شعله در تیغت نهان

خیز و ما را از منیت وا رهان

ای خدا ای مرجع کل امور

باز گردان ده شبم درطور نور

در شب اول وضو از خون کنم

خبث را از جان خود بیرون کنم

سر دهم تکبیر تکبیر جنون

گویمت انا الیک الراجعون

خانه ات آباد ویرانم مکن

عاقبت از گوشه گیرانم مکن

وای اگر یک دم فراموشم کنی

از بیان صدق خاموشم کنی

ما قلمهاییم دردست ولی

کز لب ما میچکد ذکر علی

ذکر مولایم علی اعجاز کرد

عقده ها را از زبانم باز کرد

نام او سر حلقه ی ذکر من است

کز فروغ او زبانم روشن است

گر نباشد جذبه روشن نیستم

این که غوغا میکند من نیستم

من چو مجنونم که در لیلای خود

نیستم در هستی مولای خود

ذکر حق دل را تسلا می دهد

آه مجنون بوی لیلا می دهد

جان مجنون قصد لیلایی مکن

جان یوسف را زلیخایی مکن

....

ساقی امشب باده در دف می کند

مستی ما را مضاعف می کند

در حریم خلوت اسرار خود

باده نوشان را مشرف می کند

باده گفتم بادها جاری شدند

خام ریشان اسب عصاری شدند

چند خواهی بافتن لا طالئات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

تا به کی می پرسی از بود و نبود

جز ملال انگیختن آخر چه سود

چند می پرسی ز جبر و اختیار

اختیار آن به که باشد دست یار

ساقی ما اختیار تام داشت

چارده آیینه در یک جام داشت

در عدم بودیم مستور وجود

تا محبت پرده ی ما را گشود

بود تنها حضرت پروردگار

خواست تا خود را ببیند آشکار

آفرید آیینه ای در خورد خویش

داد او را سینه ای در خورد خویش

سینه ای سینا تر از طور کلیم

سینه ای سرشار از خلق عظیم

نام آن آیینه را احمد گذاشت

گام اورا برخطی ممتد گذاشت

کرد آن گه سینه اش سیقلی

تا شود طور تجلی منجلی

دید در آیینه ذات کبریا

فاش سر کنت کنزا مخفیا

گفت این عین تجلای من است

جام او سرمست صهبای من است

چشم احمد باده گردان من است

رهنمای رهنوردان من است

خاک را با خون دل گل ساختم 

خون دل خوردم ز گل دل ساختم

زین سبب دل محرم راز من است

پرده ی عشاق دمساز من است

عاشقان را بی خیالی خوش تر است

نغمه از نی های خالی خوشتر است

عشقبازان لاابالی تر به پیش

تا جواب آید سوالی تر به پیش

زخمه ام در جستجوی تار هاست

زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست

تار بینم شور برپا می کنم

موسی آید طور برپا می کند

آب آتشناک دارم در سبو

باده ای سوزان ولی بی رنگ و بو

هرکسی نوشد دگرگون می شود

لیلی اینجا همچو مجنون می شود

هر کسی نوشد چنان آتش شود

اهل دل گردد ولی سر کش شود

هر کسی نوشد سلیمانی کند

و آنچه می دانیم و می دانی کند

می ترواد اسم اعظم از لبش

می رسد با اذن ما بر مقدمش

باده ی ما باده ی انگور نیست

شهد ما در لانه ی زنبور نیست

باده ی ما شهد علم احمدی است

اولین شرط حضورت بی خودی است

بی خود از خود شو خداوندی مکن

با خداوند جهان رندی مکن


ای نماز آیین پس از هفتاد سال

کو تحول کو طرب کو شور و حال

کی سزد خاموش و بی وجد و طلب

بر لب دریا بمیری تشنه لب

آستین شکر را بالا بزن

دست دل بر دامن دریا بزن

جرعه ای از جام آگاهی بزن

مست شو کوس انا اللهی بزن

مرحوم آقاسی