اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ

بسم اللهّ الرحمن الرحیم
و بِه نَسْتَعین، الحمدُللهّ ربِ العالَمین و العاقبةُ لِلْمُتقّین ولا عُدْوانَ اِلاّ علی الظاّلِمین، و الصلوةُ و السلامُ علی خَیْر
خَلْقه محمدِ و آلِه أجمعینَ الطیّبین الطاّهرین، و علی أصحابِه رِضْوانُ اللهّ تعالى علیهم. جمعی دوستان درخواستند
که از بهر ایشان سخنی چند درج کرده شود که فایدۀ روزگار در آن بود. ملتمس ایشان مبذول داشته آمد و این
کتاب به زبدة الحقایق فی کشف الدقایق بر ده تمهید تمام کرده شد تا خوانندگان را فایده بود.


تمهید اصل اول

<فرق علم مکتسب با علم لدنی>
وتراهم یَیْظُرون إِلَیْک وَ هُمْ » : بدانکه در حق صورت بینان و ظاهر جویان با مصطفی-صلعم- خطاب این آمد
قُد جاءَکم مِنَ اللّهِ نورٌ و » ای عزیز میگویم: مگر این آیت در قرآن نخواندهای و یا نشنیدهای که .« لایُبصِرون
واتبّعوا النورَ الذی اُنْزل » محمد را نور میخواند و قرآن را که کلام خداست نور میخواند که ؟« کتابٌ مُبین
القرآنُ » تو از قرآن حروف سیاهی میبینی بر کاغذ سفید، بدانکه کاغذ و مداد و سطرها نور نیستند، پس .« مَعَه
کدامست؟ « کلامُ اللهِّ غیرُ مخلوق
قُلْ إِنما أنا بَشرٌ مِثلُکم » خلق از محمد صورتی و تنی و شخصی دیدند، و بشر و بشریَّتی به بینندگان مینمودند که
اما او را با .« وقالوا مالِهذا الرسولِ یأکُل الطعامَ و یمشی فی الأَسواق » تا ایشان درین مقام گفتند که « یوحی إِلی
،« اللهُمّ الجعَلْنا من اُمةِ محمد » : اهل بصیرت و حقیقت نمودند تا بجان و دل، حقیقت او بدیدند. بعضی گفتند
اگر در این .« اللهم ارزُقْنا شفاعةَ محمد » : و قومی گفتند « اللهم لاتَحْرِمنا من صحبة محمد » : بعضی گفتند
و قالوا أَبشَرٌ یهدوننا » : حالت و درین مقام ولایت او را بشر خوانند و یاوی را بشر دانند، کافر شوند. بر خوان
.« لَسْتُ کأحدِکم » تاوی بیان کرد که « فکَفَروا
و حقیقت قرآن که صفت مُقدس است مقرون و منوط دلهای انبیا و اهل ولایت است که حیوة این فرقت بدان
هر دو طرف گرفته است. اما طالبان « ما بَیْنَ الدفَتَیْن کلامُ اللهّ » . آمد. آن در کتاب نیست و هم در کتاب میطلب
گفت. هر آیتی را از « إن للقرآن ظهراً و بطناً وَلِبَطنه بطناً الى سبعة أبطُن » قرآن را در کتاب بدیشان نمودهاند که
قرآن ظاهری هست و پس از ظاهر باطنی تا هفت باطن. گیرم که تفسیر ظاهر را کسی مدرک شود، اما تفسیرهای
عروس «. أُنزل القرآنُ علی سبعةِ أَحرُف کُلُها شاف کاف » : باطن را که دانست و که دید؟ و جای دیگر گفت که
جمال قرآن چون خود را باهل قرآن نماید، به هفت صورت اثر بینند و همه صورتها باشفاف تمام. مگر که ازینجا
رسید بمعانی قرآن برسد و « وعند ام الکتاب » که چون مقری بکتاب « أهلُ القرآن أهَلُ اللهّ و خاصتُه » : گفت
جمال پرتو قرآن او را چنان از خود محو کند که نه قرآن ماند و نه قاری و نه کتاب بلکه همه مقروء بود و همه
مکتوب باشد.
اما مقصود آنست که بدانی که جزین بشریت حقیقتی دیگر، و جزین صورت معنیی دیگر، و جزین قالب جانی و
مغزی دیگر و جزین جهان جهانی دیگر.
ما را بجز این جهان جهانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
۴
آزاده نسب زنده بجانی دگر است
قلاشی و رندی است سرمایۀ عشق
ما را گویند کین نشانی دگر است
و آن گوهر پاکشان زکانی دگر است
قراّئی و زاهدی جهانی دگر است
زیرا که جزین زبان زبانی دگر است
واللّهُ فضَّل بعضَکم علی بعضٍ فی » ؛ بیان وشرح این همه کرده است « و ما مِنۀا إِلاّ لَهُ مَقامٌ معلوم » أماّ آیت
وفوق کل ذی » پدید کرده است « تلک الرُّسُل فضلّنا بعضهم علی بعض » ؛ عذر این همه بخواسته است « الرزق
وما یعلَمُ تأویلَه إِلاّ اللّهُ و الراسِخون فی » ظاهر شده است. این همه چیست؟ و چه معنی دارد « علم علیم
بَلْ هو آیاتٌ بیناتٌ فی » : این تأویل که خدا داند و راسخان در علم. راسخ در علم کدام باشد؟ برخوان ؟« العلم
أفَمَنْ شَرَح اللهُّ صدرَه للاسلام فهو علی نورِ من ربّه فَوَیلٌ » ؟ این صدر کجا طلبند .« صدور الذین اوتوا العلم
گم راه را این همه گم و !« إن فی ذلک لَذِکْری لِمَن کان لَهُ قلب » ؟ این نور کجا جویند .« للقاسِیة قلوبُهم
إِنّ مِنَ العلمِ کَهَیْأَةِ المکنون لایعْلَمُه » :- راهنمایی را این همه پیدا شده است و ز بهر این گفت مصطفی-صلعم
.« علماءٌ الا العلماءُ باللهّ فَإِذا نطقوا به لم یَنْکُره إِلاّ اهلُ الغِرَّة باللهّ
علمها سه قسم آمدند: قسم اول علم بنی آدم آمد و قسم دوم علم فرشتگان و قسم سوم علم مخلوقات و
موجودات اما علم چهارم علم خداست تعالى و تقدس که علم مکنون و مخزون میخوانند پس علم مکنون جز
ترا بچین و « اُطلُبوا العلمَ وَ لَوْ بالصّین » ؟ عالم خدا کس نداند و ندانم که هرگز دانستهای که عالم خدا کیست
بیابی. « عُلَماءُ اُمتّی کأنبیاء بنی إِسرائیل » ماچین باید رفت، آنگاه
بر کدام راه میباید رفت؟ بر راه عمل، عمل تن نمیگویم بر راه عمل دل میگویم و معلوم است که گفته است:
.« مَنْ عَمِلَ بِما عَلِم وَرّثَهُ اللهُّ عِلْمَ مالایَعْلم »
پندی تمامست؛ أما درین ورقها بعضی سخنها گفته شود که نه مقصود آن « کَلِمَ الناس علی قَدَرِ عقولِهم » دریغا
عزیز بود، بلکه دیگر از محبان باشد که وقت نوشتن حاضر نباشند، ایشان را نیز نصیبی باید تا نپنداری که همه
مقصود تویی. زیرا که هر که چیزی شنود که نه مقام وی بود ونه در قدر فهم وی باشد، ادراک و احتمال آن
نکند. تو ای عزیز پنداری که قرآن مجید خطابست با یک گروه یا با صد طایفه یا با صدهزار؟ بلکه هر آیتی و هر
حرفی خطابست با شخصی، و مقصود شخصی دیگر بلکه عالمی دیگر. وآنچه درین ورقها نوشته شد، هر
سطری مقامی و حالتی دیگر است و از هر کلمهای مقصودی و مرادی دیگر، و با هر طالبی خطابی دیگر که آنچه
با زَیْد گفته شود نه آن باشد که با عمرو بود، و آنچه خالد بیند بکر مثلاً نبیند.
قُل یا ایُّها » بوجهل شنید، یا مقصود او بود؟ او از قرآن « الحمدُللّه رب العالمین » ای عزیز! تو پنداری که
نصیب محمد بود و محمد شنید. و اگر باور نمیکنی از « الحمدللهّ » شنود و نصیبش این بود؛ اما « الکافرون
عمر خطاب بشنو که گفت: مصطی- صلعم- با ابوبکر سخن گفتی که شنیدم ودانستم و گاه بود که شنیدم و
ندانستم، و وقت بود که نشنیدم و ندانستم، چه گویی؟ از عمر دریغ میداشت! نه حاشا و کلا ازو دریغ نمی
داشت، لیکن فرزند طفل را که رضیع بود از بره بریان و حلوای شکر نگاه دارند که او را معده احتمال نکند، تا
رسیدۀ روزگار شود آنگاه مَأکولات و مَشروبات مُضراو نشود.
إن رَبکّم اللهُّ الذی خَلق السموات و الارضَ فی ستةِ ایام ثم » عبداللهّ بن عباس میگوید که اگر این آیت را که
یعنی صحابه- رضی اللّه عنهم- مراسنگسار کنند. « لَرَجَمْتمونی بالحجارة » تفسیر میکنم « استوی علی العرش
اللّه الذی خَلق سبع سموات و من الارض » ابوهُریره- رضی اللهّ عنه- گفت که اگر این آیت را شرح کنم که
یعنی خلق مراکافر خوانند. ،« لَکَفرُّتمونی » ،«ّ مِثلَهُنَّ یَتَنزلُّ الامرُ بینهُن
۵
عبداللهّ بن عباس میگوید:شبی با علی بن ابی طالب- کرم اللهّ وجهه- بودم تا روز، شرح بای بسم اللهّ میکرد:
یعنی خود را نزد وی چنان دیدم که سبویی نزد دریایی عظیم. از دریا، .« فرأیتُ نفسی کالجرَّةِ عند البحرِ العظیم »
چه بر توان گرفت؟ تا ساکن دریا نشوی، هرچه یابی قَدَری و حَدّی دارد؛ ملاح از دریا، چه حدِ و وصف کند و
ظَهَر الفسادُ فی » ؟ چه برگیرد؟! زیرا که هرچه برگیرد باز بریزد که مقام در بحر دارد، اما بَرّ از بحر چه خبر دارد
بحر و .« الرحمنُ عَلَّم القرآن » البرّ و البحر. هرچه آموختۀ خلق باشد بر و بری باشد و هرچه آموختۀ خدا باشد که
.« ولایُحیطون بشیءِ مِنْ علمه » بری باشد و بحر نهایت ندارد
بدینجا لایق است. هر که چیزی نداند و « اَلمؤمنُ مِرْآةُ المؤمن » چه میشنوی ای عزیز! شمهای ازین حدیث که
خواهد که بداند او را دو راهست: یکی آن باشد که با دل خود رجوع کند بتفکر و تدبر تا باشد که بواسطۀ دل
گفت: « إِسْتَفْتِ قَلْبَکَ وَ إِنْ أَفْتاک المُفْتون » : خود خود را بدست آرد. مصطفی- علیه السلام- ازاینجا گفت که
هرچه پیش آید باید که محل و مُفتی آن صدق دل باشد. اگردل فتوی دهد امر خدا باشد میکن؛ و اگر فتوی
هرچه دل فتوی دهد خدایی باشد، و .« إن لِلْمَلَک لَمَّةٌ و للشیطان لَمةّ » ندهد ترک کن، و اعراض پیش گیرد که
هرچه رد کند شیطانی باشد و نصیب این دو لَمهّ در همۀ جسدها هست از اهل کفر و اسلام. کارهای ما دشوار
هر کرا مفتی دلست او متقی و سعید است .« إن النَفْس لَأماّرةٌ بالسوءِ » بدانست که مفتی ما نفس اماّره است که
و هر کرا مفتی نفس است او خاسرو شقی است؛ و اگر شخصی این اهلیت و استعداد ندارد که بواسطۀ دل خود
فَأسأَلوا أهلَ الذِکر إِن کُنْتُم لاتعلَمون: تا دل غیری » بداند دل کسی دیگر بجوید و بﭙﺮسد که این اهلیت یافته باشد
آینۀ تو باشد.
ای دوست دلها منقسم است بر دو قسم: قسمی خود در مقابلۀ قلم اللّه است که بر وی نوشته شده است که
و یمینُ اللهّ کاتب باشد؛ پس هرچه نداند چون بادل خود رجوع کند بدین سبب « کَتَب اللهُّ فی قلوبهم الایمان »
داند. قسم دوم هنوز نارسیده باشد و خام در مقابلۀ قلم اللهّ نبود؛ چون از یکی که دلش آینه و لوح قلم اللهّ باشد
بﭙﺮسد و معلوم کند، او از اینجا بداند که خدا را در آینۀ جان پیردیدن چه باشد. پیر، خود را در آینۀ جان مرید
ببیند اما مرید در جان پیر خدا را بیند.
و مثال همه که گفتم آنست که جماعتی بیماران برخیزند و بنزد طبیب روند و علاج خود بجویند. طبیب نسخهای
مختلف بجهت تسکین امراض بدیشان دهد اگر کسی گوید: این اختلاف نسخها از جهل طبیب است غلط گفته
باشد و جاهل این گوینده باشد که این اختلاف نسخها که افتاد از اختلاف علل افتاد. پس علتها گوناگونست،
نسخت همه علتها بیک علت باز دادن سخت جهل و خطا باشد؛ آنها که دانند که چه گفته میشود خود دانند.
خود نسخهای معین داده است که « بُنِیَ الاسلامُ علی خمس » . اکنون علت دین و اسلام قالب یک رنگ باشد
پنج نسخت است که علاج و دوای جملۀ مؤمنان است؛ اماّ کار باطن و روش قلب، ضبطی و اندازهای ندارد.
لاجرم بهر واردی پیری بباید که طبیب حاذق باشد که مرید را معالجه کند و از هر دردی مختلف درمانی مختلف
وَلَوْ عَلِمَ اللّه فیهم » فرماید. آنها که ترک علاج و طبیب کردهاند خود آن بهتر باشد که در علت فرو شوند زیرا که
پس چون طبیب حاذق در راه رونده بباید، باجماع مشایخ- قدّس اللهّ ارواحهم- فریضه باشد؛ .« خیراً لَأسمعَهم
و شیخ را نیز فریضه بود خلافت قبول کردن، و تربیت کردن .« مَنْ لاشیخَ له لادین له » : و از اینجا گفتهاند
هوالذی جَعَلکم خَلائف فی الارض » : مریدان را فرض راه بود. اگر تمامتر خواهی از خدای تعالى بشنو که گفت
لَیَستَخْلِفنهّم فی الارض کما » : و بیان خلافت باطن جای دیگر گفت .« وَرَفَعَ بَعْضَکم فَوْق بعضی دَرَجات
بیت: « استَخْلَف الذین من قَبْلِهم
کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد
۶
کس عالم شرع را زَبَر نتوان کرد
محجوبان را بدین، نظر نتوان کرد
انسانی را ز خود بدر نتوان کرد
با خویش بکوی او گذر نتوان کرد
این « أفَلا یَتَدبَّرون القرآن أَم علی قُلوبٍ أقفالُها » دریغا قفل بشریت بر دلهاست، و بند غفلت بر فکرها، و معنی
این قفل از دل بردارد. « إذا جاء نَصْرُ اللّهِ والفَتْح » باشد. چون فتوح فتح و نصرت خدای تعالى درآید که
حاصل شود از خود « واللهُّ أنْبَتَکُم مِن الارض نباتا » پدید اید و نباتِ « سَنُریهم آیاتِنافی الآفاق و فی انفُسِهم »
کذلک نُرِی ابراهیمَ ملکوت السمواتِ و » بدر آید، ملکوت و مُلک ببیند و مُلک و مالک المُلْک شود که
از خود بدر آید. « الارض
گفت: « لایَدْخُلُ ملکوتَ السمواتِ مَنْ لَمْ یولدْ مرَّتین » عیسی- علیه السلام- ازین واقعه خبر چنین داد که
بملکوت نرسد هرکه دوبار نزاید یعنی هر که از عالم شکم مادر بدر آید این جهان را بیند و هرکه از خود بدر آید
یَعْلَمُ السِرَّ فی السمواتِ » این معنی باشد. آیینۀ « أبدانُهم فی الدنیا و قلوبُهم فی الآخرة » . آن جهان را بیند
یوم » نقد وقت او شود. از « فقد عَرَف ربَّه » ، او را روی نماید « مَنْ عَرفَ نفسه » . کتاب وقت او شود « والارض
« أَبیتُ عِنْد ربی یُطْعِمُنی و یَسْقین » . بیند « رأی قلبی ربی » رسیده « بِغَیْر الأَرضِ » گذشته بود و « تُبَدَّلُ الأَرضُ
بشنود. « بچشد. فأوحی إِلى عَبْدِه ما أوحی
ای عزیز اگرخواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند از عادت پرستی دست بدار که عادت پرستی بت پرستی
و هرچه !« إِناّ وَجَدْنا أباءَنا علی امةٍ و إِناّ علی آثارهم مُقتدون » باشد. نبینی که قدح این جماعة چگونه میکند
لایَدْخُل الجنَّة » و هرچه شنودهای ناشنوده گیر که .« بِﯩْٔسَ مَطِیَّةُ الرَّجُل زَعْمُه » شنودهای ازمخلوقات فراموش کن
و هرچه بر تو مشکل گردد جز بزبان دل سؤال مکن و صبر کن .« ولاتَجَسَّسوا » و هرچه بنماید نادیده گیر .« نَماّم
فلا تَسْأَلنی عن شیءٍ » نصیحت خضر قبول کن .« وَلَوْ أنهُم صَبروا حتی تَخْرُجَ إِلَیْهم لَکان خیراً لَهُم » تا رسی
.« حتی أُحدِثَ لک مِنْهُ ذِکرا
لَعَلَّ اللهُّ یَحْدِثُ بعْدَ » و میطلب که زود بیابی که ؛« سَأُریکُم آیاتی فلا تَسْتَعجِلون » چون وقت آید خود نماید که
أَلَمْ تَکُنْ أرضُ » .« أَفَلَمْ یَسیروا فی الارض فَیَنْظُروا » چون روی رسی و بینی؛ و هرگز تا نروی نرسی .« ذلک أمْراً
وَمَنْ یهاجِر » امر است بر سیر و سفر؛ اگر روش کنی عجایب جهان بینی در هر مَنزلى « اللهِّ واسعةً فَتُهاجِروا فیها
فَذَکِّرْ فإنَ الذِکری » در هر منزلى ترا پندی دهند و پند گیری .« فی سبیل اللهّ یَجِد فی الارض مُراغَماً کثیراً وَسَعَة
.« تَنْفَعُ المؤمنین
ترا بجایی رسانند که سدهّا و کوهها چون پشم .« مَثلُ الجنَّة التی وُعِدَ المتقون » این همه آیتها جز بمثل ندانی که
ترا بنمایند. بدانی « إِنّ یأجوجَ و ماجوجَ مُفسدون فی الارض » .« وَتکونُ الجِبالُ کالْعِهْنِ المَنْفوش » رنگین شود
أَعْدی عَدُوِکَ نفْسُک التی » که این همه در تن آدمی کدام صفتهاست؟ پس دجال، حال نفس اماّره را دریابی
مَنْ أراد أن » درآید و ترا بمیراند و فانی کند که « جذبةٌ مِنْ جَذَباتِ الحق تُوازی عمل الثقَلین » پس .« بَیْن جَنْیک
.« أَوَمَنْ کان مَیتاً فاحییناه » پس زنده شوی .« یَنظُرَ إِلى مَیّت یمشی علی وجه الأرض فَلیَنْظُر إِلى ابن ابی قُحافَة
آنگاه ترا در بوتۀ .« والذین جاهَدوا فینا لَنَهْدیِنَهُم سُبُلَنا » چون باقی شدی ترا بگویند که چه کن و چه باید کرد
تا آتش ترا سوخته گرداند. چون سوخته شدی نور « وجاهِدوا فی اللهّ حقَّ جِهادِه » : عشق نهند و هر زمان گویند
و خود نور تو باطل است و نور وی حق و حقیقت نور او تاختن ،« نورٌ علی نورِ یهدی اللهُّ لِنوره مَنْ یَشاء » باشی
کَذلک یَضْرِبُ اللهّ الحقَ و الباطِل بل نقذِف الحق » آرد، نور تو مضمحل شود و باطل گردد. همه نور وی باشی
.« علی الباطل فیدمغه
۷
خود میگوید که کار چونست و چون باشد. کار را « فَهُوَ عَلی نورٍ مِنْ رَبهّ » پس اگر هیچ نشانی نتوان دانستن
إِنْ قَدِرتَ » : باش اگر سر کار داری و اگر نه بخود مشغول باش. مگر که از ذوالنون مصری نشنیدهای که چه گفت
اگر برگ آن داری که اول قدم، جان دربازی بر ساز .« علی بَذْلِ الروح فَتَعالَ وَإِلاّ فَلاتَشْتَغل بتُرَّهات الصوفیة
باش، و اگر نتوانی ترهات صوفیان و مجاز و تکلفات صوفیانه ترا چه سود دارد؟ خواجه ابوعلی سرخسی این
بیتها را مبحث سخت وارد و لایق گفته است در معنی قول ذوالنون:
در آی جانا با من بکار اگر یاری
نه همرهی تو مرا راه خویش گیر و برو
مرا بخانۀ خمار بر بدو بسپار
نبیذ چند مراده برای مستی را
وگرنه رو بسلامت که بر سر کاری
ترا سلامت بادا مرا نگوساری
دگر مرا بغم روزگار نسپاری
که سیر گشتم ازین زیرکی و هشیاری
با تو گفتم اگرچه مخاطب تویی اما مقصود و فایده دیگری و غایبی بر خواهد داشت. از آن بزرگ نشنیدهای که
گفت: سی سالست که سخن با خدایتعالى میگویم و خلق میپندارند که با ایشان میگویم ای عزیز معذور دار.
قاضی فضولى همدانی از کجا، و این سخنهای اسرار ازکجا؟ گوینده نمیداند که چه میگوید شنونده چه داند که
چه میشنود!
بسیار رسائل بروزگار دراز بقاضی امام سعدالدین بغدادی و خواجه امام عزالدین و امام ضیاءالدین و خواجه
کامل الدولت و الدین نوشتم که مجلدات بود، اما این ساعت مدتی بود که بنوشتن عزم نداشتم، و تقصیر میبود
و میافتاد. و چنان قصد که در اوقات ماضی میبود بمن اکنون نمیبود،از بهر آنکه مدتی بود که دل این شیفته
از زبان میشنود که زبان قایل بودی و دل مُستمع. در آن وقت قصد و عزم نوشتن بسیاری میافتاد؛ اکنون
مدتیست که زبانم از دل میشنود دل قایل است و زبان مستمع. و این بیچاره را اوقات و حالات بوالعجب روی
مینماید مدتها و وقتها میباشد.
وَما یَیْطقُ » . اما سید را- صلوات اللهّ و سلامه علیه- هر لحظه و هر لمحه خود هر دو حالت که گفته شد بودی
أَرِحنا یا » : خبر ده این معنیست. چون خواستی که زبانش از دل شنود. گفتی « عَن الهوی إِنْ هوإِلاّ وحی یوحی
کَلِّمینی یا » : ما را از خودی خود ساعتی با حقیقت ده؛ و چون خواستی که دل مستمع زبان باشد، گفتی « بلال
ای عائشه مرا ساعتی از حقیقت باخود ده، و مرا با خودآر؛ تا جهانیان فایده یابند، تا وی عبارت می « حُمَیْرا
.« بُعِثتُ لِأُتمِّمَ مَکارِم الأخلاق » کند که
این خود رفت، مقصود آن آمد که آنچه آن عزیز بزرگوار نکتۀ چند درخواست کرد بر طریق سؤال، در جواب آن
دستوری با نهاد و حقیقت خود بردم، و حقیقتم و نهادم دستوری با دل برد و دلم دستوری با جان مصطفی-
علیه السلام- برد، و روح مصطفی از حق تعالى دستوری یافت و دلم از روح مصطفی- صلعم- دستوری یافت؛
حقیقتم ازدل دستوری یافت و زبانم از نهاد و حقیقتم دستوری یافت.
پس هرچه در مکتوبات و امالى این بیچاره خوانی و شنوی از زبان من نشنیده باشی، از دل من شنیده باشی از
روح مصطفی- علیه السلام- شنیده باشی؛ و هرچه از روح مصطفی- علیه السلام- شنیده باشی از خدا شنیده
اِنَّ الذین » .« مَن یُطِعِ الرسولَ فقد اطاعَ اللّه » بیان دیگر .« مایَنْطِقُ عَنِ الهوی إِنْ هو إِلاّ وَحیٌ یوحی » باشی که
و یَسْألونَک عَنِ الروّح قُلِ الروّحُ مِنْ اَمْر » . همین معنی دارد « یُبایعونَک إِنمّا یُبایعون اللهَّ یَدُ اللهِّ فوق أیدیهم
إِذنی و گستاخی داده است « لَقَد کان فی قِصَصِهمْ عِبْرَةٌ لِاُولى الألباب » منبع این همه شده است. ای عزیز « ربی
گفت: ما « وکُلاًّ نَقُص عَلیْک مِنْ أنْباء الرُسل مانُثَبِتُ به فؤادَک » بسخن گفتن و واقعه نمودن پیران بامریدان
۸
قصۀ انبیا و رسل بر تو میخوانیم و مقصود از آن همه آرام و آسایش دل تو میجوییم.
چون حال چنین آمد که گفتم من نیز چنانکه آید گویم، و از آنچه دهند بمن من نیز زبده بر خوان کتابت نهم، و
ترتیب نگاه نتوان داشت که سالک رونده را اگر متلونّ بود و در تلونّ بماند متوقف شود و ساکن گردد و سخن
گفتن حجاب راه او باشد اما اگر سخن گوید و اگرنه برچه خطر باشد! اما ترتیب و نظم و عبارت در کسوتی
همین معنی باشد. این سخن هنوز « مَنْ عَرَف اللهّ کلَّ لِسانُه » زیباتر نتوان آوردن. این هنوز نصیب خاص باشد
تحقیق و حکمت نباشد. اما خاص الخاص خود رسیده باشد و او را با خود ندهند، و اگر دهند روزگار بحساب
گذارندو خود بجایی باز نماند که آنگاه از آن وصف کند. مقام بی نهایت دارد،اگر دستوری یابد از خدا با
اهلان، سخنهای چند از بهر اقتدا و اهتدای مریدان بگوید و ترتیب نگاه نتواند داشتن.
اما اصل سخن سخت قوی و برجای باشد اما هر کسی خود فهم نکند، زیرا که در کسوتی و عبارتی باشد که عیان
بود که چون خود را غایب بینم آنچه گویم مرا « مَنْ عَرَف اللهّ طالَ لِسانُه » آن در عین هر کسی نیاید. درین مقام
یَفْعلُ » یعنی بر امر عباده « واللهّ غالِبٌ علی اَمْره » خود اختیار نباشد، آنچه بوقت اختیار دهند خود نوشته شود
واللهّ الهادی. « ما یشاءُ و یحکُم ما یُرید