اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل ثانی

<شرطهای سالک در راه خدا>

بدان ای عزیز بزرگوار که اول چیزی ازمرد طالب و مهمترین مقصودی ازمرید صادق، طلبست و ارادت یعنی

طلب حق و حقیقت؛ پیوسته در راه طلب میباشد تا طلب روی بدو نماید که چون طلب، نقاب عزت از روی

جمال خود برگیرد و برقع طلعت بگشاید همگی مرد را چنان بغارتد که ازمرد طالب چندان بنماند که تمیز کند
 که
این حالت باشد. « مَنْ طَلَبَ وَجَدَّ وَجَد » . او طالب است یا نه. مطلوب او را قبول کند

ای عزیز طالبان از روی صورت بر دوقسم آمدند: طالبان و مطلوبان. طالب آن باشد که حقیقت جوید تا بیابد.

مطلوب آن باشد که حقیقت وی را جوید تا بدان أُنس یابد. انبیا-علیهم السلام- با جماعتی از سالکان طالب

ولما جاء موسی » : خدا بودند. سر ایشان ابراهیم خلیل و موسی کلیم بودند- صلوات اللهّ علیهما- نعتشان

 بشنو

ابراهیم را دوست گرفت؛ در اصل دوست « وَاتخَذاللهُّ ابراهیمَ خلیلا » . آمد بما موسی؛ این، طلب باشد «

 لِمیقاتِنا
نبوده باشد آنکس که دوستش گیرند چنان نباشد که خود در اصل دوست بوده باشد. این طلب را فقر خوانند،

نَقْدِ « إِذا تَمَّ الفقْرُ فهو اللّه » باشد. باصطلاحی دیگر فنا خوانند، انتهای او آن باشد که « الفَقْرُ فَخْری » اولش

وقت شود.

محمد .« یُحِبَّهم و یُحِبِّونَه » اما گروه مطلوبان سر ایشان مصطفی آمد- علیه السلام- و امت او بِتَبَعیت وی که

او را بیاوردیم. « اَسْری » : آمد؛ مصطفی را گفتند « جاء » : اصل وجود ایشان بود و دیگران تُبَّع. موسی را گفتند
آمده چون آورده نباشد اَنْبِیا بنامها و صفاتهای خدا سوگند خوردند، اما خدابجان و سر و موی و روی او سوگند

بکوه نگر؛ مصطفی را « اُنظُرْ إِلى الجبل » : موسی را گفتند .« لَعَمْرکَ والضُحی و اللیلِ إِذا سَجی » یاد کرده

جماعت امتان او را بیان .« اَلَمْ تَرَ إلى ربِّک کَیْف مدَّ الظِلَّ » گفتند: ما بتو نگرانیم، تو نیز همگی نگران ما شو

من تَقرَّبَ إِلى شِبْراً تَقرَّبْتُ إِلیه ذِراعا، وَمَنْ تقرَّبَ إِلىّ ذراعاً تقرَّبتُ إِلیه باعا، وَمَنْ أَتانی یمشی اَتیْتُه » کرد که

تا اگر یک روش طالب را بود، دو کشش مطلوب را بود. اما از آنجا که حقیقت است، طالب خود ،« هَرْوَلَة

مطلوب است که اگر نجویندش نجوید و اگر آگاهیش نکنند آگاه نشود.
۹
شوق !« الأطالَ شَوقُ الأبرار اِلى لقائی وَإِنّی الى لقائهم لأشَدُّ شوقا » با طایفۀ مطلوبان هر لحظه خطاب اینست
أِنّی لَأَجِدُ نَفَس » . گواه اینست « واشوقاً الى لقاء اخوانی » از حضور و رؤیت باشد نه از غیبت و هجران

جواب ده این همه شده است. باصطلاحی دیگر این مقام را بقا خوانند و مسکنت. « الرحمنِ مِن قِبَل الیمن

علم این سخن آمده است؛ و از این طایفه « اللُهَّم احینی مسکیناً و اَمِتْنی مسکیناً وَاحُشرنی فی زُمْرَة المساکین »
اِنّ للهّ عباداً یُحْییهم فی عافیةِ و یُمیتُهم فی عافیة و یَحْشُرُهم یومَ القیامةِ فی العافیةو » بعبارتی دیگر خبر داد که
اللهم » دانی که این کدام عافیت است؟ آن عافیت است که شب قدر خواستی در دعا .« یُدْخِلْهم الجنة فی عافیة
.« انی اسألُک العَفْو و العافیة

اما ای عزیز شرطهای طالب بسیارست در راه خدا که جملۀ محققان خود مجمل گفتهاند. اما یکی مفصل که

جملۀ مذاهب هفتاد و سه گروه که معروفند، اول در راه سالک در دیدۀ او، یکی بود و یکی نماید؛ و اگر فرق

داند و یا فرق کند، فارق و فرق کننده باشد نه طالب. این فرق هنوز طالب را حجاب راه بود که مقصود طالب از
مذهب آنست که باشد که آن مذهب که اختیار کند او را بمقصد رساند. و هیچ مذهب بابتدای حالت بهتر از ترک
عادت نداند چنانکه از جملۀ ایشان یکی گفته است:

بالقادسیةِّ فِتْنَةٌ ما اَنْ یَرَوْن العار عارا لامُسلمین و لامَجوسَ ولایهودَ و لانصاری

چون بآخر طلب رسد خود هیچ مذهب جز مذهب مطلوب ندارد. حسین منصور را پرسیدند که تو بر کدام

گفت: من بر مذهب خداام زیرا که هر که بر مذهبی بود که آن مذهب نه « أنا علی مذهبِ ربّی » : مذهبی؟ گفت
پیروی بود، مُختلط باشد؛ و بزرگان طریقت را پیر خود خدای تعالى بود؛ پس بر مذهب خدا باشند و مخلص

مَنْ اَخْلَصَ للهّ أَرْبَعین » باشند نه مختلط. اختلاط توقفست و اخلاص ترقی و اخلاص در طالب خود شرط است

او از مذهبها دور است، ایشان نیز دور باشند گواهست برین .« صباحاً ظَهَرتْ یَنابیعُ الحکمة من قَلبه علی لِسانه
مگر نشنیدهای این دو بیت: .« تَخَلَقوا بِأخلاقِ اللهّ »

آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت

این رنگ همه هوس بود یا پنداشت

رنگ من و تو کجا خرند ای ناداشت

او بی رنگست رنگ او باید داشت

اگر مذهبی مرد را بخدا میرساند آن مذهب اسلامست و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، بنزد خدای تعالى آن

مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آنست که مرد را بخدا رساند و کفر آن باشد که طالب را منعی یا

تقصیری در آید که از مطلوب بازماند. طالب را با نهندۀ مذهب کارست نه با مذهب. بیت:

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش

تا کی دارم عشق نهان در دل ریش

عشقت بنهم بجای مذهب در پیش

مقصود رهی تویی نه دینست و نه کیش

تو چه دانی که چه میگویم؟ میگویم طالب باید که خدا را در جنت و در دنیا و در آخرت نطلبد، و در هرچه

همه .« وَفی اَنفسِکم أَفَلا تُبْصرون » داند و بیند نجوید. راه طالب خود در اندرون اوست، راه باید که در خود کند
همین معنی دارد. « القلبُ بَیْتُ اللّه » موجودات، طالب دل رونده است که هیچ راه بخدا نیست بهتر از راه دل
بیت
ای آنک همیشه در جهان میپویی

چیزی که تو جویان نشان اویی

این سعی ترا چه سود دارد گویی

با تست همی، تو جای دیگر جویی!

أنا عِنْد المُنْکَسِرةِ » داود پیغمبر- علیه السلام- گفت: الهی ترا کجا طلب کنم، و تو کجا باشی؟ جواب داد که

أنا جَلیسُ » « مَنْ أحَبَّ شیاً أَکْثَر ذِکرَه » از بهر آنکه هرکه چیزی دوست دارد ذکر آن بسیار کند « قلوبُهم لِأجلی
۱۰
آسمان با او چه .« لایَسَعُنی أرضی و لاسمائی و وسِعَنی قلبُ عَبْدی المؤمن » . همین معنی دارد « مَنْ ذَکَرنی
معرفت دارد که حامل او باشد؟ و زمین با او چه قربت دارد که موضع او بود؟! قلب مؤمن هم مونس اوست و

هر که طواف قلب کند مقصود یافت، و هر .« قلبُ المؤمن عَرْشُ اللهّ » هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست
که راه دل غلط و گم کند چنان دور افتاد که هرگز خود را بازنیابد! شبی در ابتدای حالت ابویزید گفت: الهی راه

گفت تو از راه برخیز که رسیدی؛ چون « إِرْفَع نفسَک مِنَ الطَریق فَقَدْ وَصَلْتَ » : بتو چگونه است؟ جواب آمد

بمطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بود، ترکش واجب باشد.

گفتم مَلِکا ترا کجا جویم من

گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت

وز خلعت تو وصف کجا گویم من

نزد دل خود که نزد دل پویم من

زنهار تا نپنداری که قاضی .« ولوأرادوالخروجَ لَأَعدّوا لَهُ عُدَّة » باش تا از خود بدرآیی بدانی که راه کردن چه بود

میگوید که کفر نیکست و اسلام چنان نیست. حاشا و کلا! مدح کفر نمیگویم یا مدح اسلام. ای عزیز هرچه

مرد را بخدا رساند اسلام است، و هرچه مرد را از راه خدا بازدارد کفرست؛ و حقیقت آنست که مرد سالک

خود هرگز نه کفر باز پس گذارد و نه اسلام که کفر و اسلام دو حالست که از آن لابد است مادام که با خود

باشی؛ اما چون از خود خلاص یافتی، کفر و ایمان اگر نیز ترا جویند درنیابند. بیت

در بتکده تا خیال معشوقۀ ماست

گر کعبه ازو بوی ندارد کُنش است

رفتن بطواف کعبه از عقل خطاست

با بوی وصال او کُنِش کعبۀ ماست

تا از خودپرستی فارغ نشوی خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی آزادی نیابی؛ تا پشت بر هر دو عالم نکنی

بآدم و آدمیت نرسی؛ و تا از خود بنگریزی بخود درنرسی؛ و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی مقبول

حضرت نشوی؛ و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی همه نشوی و بجمله راه نیابی؛ و تا فقیر نشوی

 غنی
نباشی؛ و تا فانی نشوی باقی نباشی.

تا هرچه علایقست بر هم نزنی

تا آتش در عالم و آدم نزنی

در دایرۀ محققان دم نزنی

یک روز میان کم زنان کم نزنی

ای عزیز آشنایی درون را اسباب است و پختگی او را اوقات است و پختگی میوه را اسباب است؛ کلی آنست
که آشنایی درون چنان پدید آید بروزگار که پختگی در میوه و سپیدی در موی سیاه و طول و عرض در آدمی که
بروزگار زیادت میشود و قوی میگردد، اما افزونی و زیادتی که بحس بصرو چشم سر آنرا ادراک نتوان کرد الا

بحس اندرونی و بچشم دل؛ و این زیادتی خفی التدریج باشد، در هر نفسی ترقی باشد چون سفیدی در موی
سیاه و پختگی در میوه و شیرینی در انگور؛ اما بیک ساعت پیدا نشود بلکه هر ساعتی تو افزونی و زیادتی

پذیرد. اما پختگی که در میوه پدید آید آن را اسباب است: خاک بباید و آب بباید و هوا بباید و تابش آفتاب و

بباید؛ این اسباب ظاهر است و اسبابی دیگر بباید چون زحل و مشتری « واختِلافُ اللیّلِ و النهّار » ماهتاب بباید
و ستارگان ثابت بباید و هفت آسمان و بعضی از عالم ملکوت بباید چون فرشتگان مثلاً: مَلَک الریح فریشتۀ با

دو فریشتۀ زمین و فریشتۀ باران و فریشتۀ آسمان؛ و معبود این همه یکیست که اگر نه او بودی، خود وجود همه
محو بودی و جملۀ معدومات بتقدیر موجود بودی و جملۀ موجودات بتقدیر، عدم بودی.

همچنانکه پختگی میوه را اسباب است، بعضی مُلْکی و بعضی مَلَکوتی؛ همچنین آشنایی درون را اسباب است،
هم ملکی و هم ملکوتی. هرچه بظاهر و قالب تعلق دارد، مُلکی بود چون نماز و روزه و زکاة و حج و خواندن

قرآن و تسبیح و اذکار و آنچه افعال قالب بود که ثواب دان حاصل شود و هرچه بباطن تعلق دارد بعضی ملکوتی
۱۱
باشد چون حضور و خشوع و محبت و شوق و نیت صادق؛ همچنین دل آدمی بروزگار آشنا گردد و این اسباب

یَهْدی » که پیران را صفت « وَمَنْ لاشیخَ لَهُ لادین لَه » چنانکه باید دست فراهم ندهد الا در صحبت پیری پخته

تربیت و آداب « و مِمَّنْ خَلَقْنا امةٌ یهدون بالحق » . دور باشند « یُضِلُّ من یشاءُ » باشد، و از صفت « مَنْ یشاءُ

احوال پیر و مرید است. « أصحابی کالنُجوم بِأیِّهُم اقتَدَیْتُمُ اهتَدَیْتم » . ایشان است

دریغا این بیتها جمال خویش واخلق نمودندی تا خلق همه از حقیقت خود آگاه شدندی. بیت

آن را که دلیل ره چون مه نیست

از خود بخود آمدن رهی کوته نیست

او در خطر است و خلق ازو آگه نیست

بیرون زسر دو زلف شاهد ره نیست

تو چه دانی ای عزیز که این شاهد کدامست؟ و زلف شاهد چیست؟ و خدّ و خال کدام مقام است؟ مرد
 رونده را
مقام ها و معانیها است که چون آنرا در عالم صورت و جسمانیت عرض کنی و بدان خیال انس گیری و یادگار

کنی جز در کسوت حروف و عبارات شاهد و خدّ و خال و زلف نمیتوان گفت و نمود. مگر این بیتها نشنیدهای.

خالیست سیه بر آن لبان یارم

گر شاه حبش بجان دهد زنهارم

مُهریست ز مشک بر شکر، پندارم

من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم

ختم و زینتی شده است. « لااله الا اللهّ » دریغا چه میشنوی خال سیاه مهر محمد رسول اللهّ میدان که بر چهرۀ
بی خال محمد رسول اللهّ هرگز کمال نداشتی « لا اله الا اللهّ » خد شاهد هرگز بی خال کمالى ندارد. خد جمال
و خود متصور نبودی و صد هزار جان عاشقان در سر این خال شاهد شده است. میان مرد و میان لقاءاللّه یک

حجاب دیگر مانده باشد، چون ازین حجاب درگذرد جز جمال لقاءاللّه دیگر نباشد؛ و آن یک حجاب

کدامست؟ مصراع: بیرون زسر دو زلف شاهد ره نیست این مقام است.

است که تو او را ابلیس میخوانی که اغواپیشه گرفته « الااللهّ » دریغا چه دانی که شاه حبش کدامست؟ پرده دار
چه گویی شاهد بی زلف زیبائی دارد؟! .« فَبِعزَّتِک لَأَغْوِیَنَّهُم أجمعین » است،و لعنت غذای وی آمده است که

اگر شاهد بی خد و خال و زلف، صورت بندد رونده بدان مقام رسد که دو حالت بود و دو نور فراپیش آید که

عبارت از آن یکی خالست و یکی زلف، ویکی نور مصطفی است ودیگر نور ابلیس؛ و تا ابد با این دو مقام
سالک را کارست.
ای دوست اینجا ترا معلوم شود که نشان پیر راه رفته آن باشد که جملۀ افعال و اقوال مرید از ابتدا تا انتها داند و
معلوم وی باشد زیرا که پیر که هنوز بلوغ نیافته باشد و تمام نرسیده باشد، او نیز خود مرید و طالب باشد، پیری را
نشاید. مریدی جان پیر دیدن باشد، چه پیر آئینۀ مرید است که در وی خدا را ببیند، و مرید آیینۀ پیر است که در
جان او خود را ببیند؛ همه پیران را تمنای ارادت مریدانست. دریغا هر که بر راه و طریق پیر رود مرید باشد مرپیر

را. و هرکه بر طریق ارادت خودو مراد خود رود مرید مراد خود باشد. مریدی، پیرپرستی باشد و راه ارادت خود

زنار داشتن در راه خدا و رسول او. اول مرید را در راه ارادت این باشد که گفته شد.

امامرید را ادبهاست: یکی ادب آن باشد که از پیر، معصومی و طاعت نجوید چنانکه دانستی؛ و دیگر آنکه او را

بصورت و عبارت طلب نکند، و او را بچشم سر نبیند که آنگاه قالب مجرد بیند از گوشت و پوست، بلکه حقیقت
و مغز علم و معرفت وی ببیند بچشم دل. چه گویی ابوجهل و ابولهب و عتبه و شیبه، مصطفی را ظاهر میدیدند
بچشم سر، همچنانکه ابوبکر و عمر و عثمان و علی میدیدند! اما دیدۀ دل نداشتند تا قرآن بیان نادیدن ایشان

آنچه حقیقت مصطفی بود نتوانستند دیدن، مقصود آنست که پیر « وَتَراهُمْ یَنْظُرون إِلَیْک وهم لایُبْصرون » کرد که
حقیقت و معنی باید طلبیدن و جستن، و نه قالب و صورت؛ زیرا که مرید باشد که در مشاهدۀ پیر صدهزار فایده
۱۲
یابد.
ادب دیگر آنست که احوال خود جمله با پیر بگوید که پیر او را روز بروز و ساعت بساعت تربیت میکند و او را

ازین کلمه نشان دارد که پیر از « نَحْنُ نَقُصُ علیک أَحْسَنَ القَصَص » . از خطرها و روشهای مختلف آگاه میکند

بهر راهست بخدا و آنچه بدین پیر تعلق دارد آن باشد که راه نماید و آنچه بمرید تعلق دارد آن باشد که جز پیر

إذْ قالَ یوسفُ لِأبیه یا أبَتِ إِنّی رَأیتُ أحَدَ » بکس راز نگوید و زیادت و نقصان نگذارد. واقعۀ یوسف صدیق

اول .« یابُنَیّ لاتَقْصُص رُؤیاک علی إِخْوَتِک » : واقعۀ گفتن مریدانست با پیران. پس یعقوب گفت « عَشَر کَوْکَباً

وصیت که پیر مرید را کند آنست که گوید: واقعۀ خود را بکسی مگو. پس هرچه فراپیش مرید آید باید که آن را

احتمال کندو آن را خود از مصلحت در راه پیر نهاده باشد تا مرید را عُجبی نیاید. پس چون مرید ازین همه

و راه و ،« وَکَذَلکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تأویل الأحادیث » فارغ گردد، پیر را نشان با مرید آن باشد که

چون تَخَلَقوا .« وَیُعَلِّمُکُمْ مالَمْ تَکونوا تعلمون » مقصود مرید با وی نماید تا وی را نیز استادی درآموزد که

.« وَرَفَع أبَوَیْه علی العرش وَ خَرّوا له سُجَّدا » بِأخلاق الشیخ حاصل آید کار بجایی رسد که

ادب دیگر آنست که مرید مبتدی حضور و غیبت پیر نگاه دارد و در حضور صورت مُؤدبّ باشد و بغیبت صورت

مُراقب باشد و پیر را همچنان بصورت حاضر داند اما مرید منتهی را حضور و غیبت خود یکسان باشد. آن

نشنیدهای که آن روز که جان مصطفی را وعده در رسید که پیش خدای تعالى برند؛ عبداللّه زید انصاری را

فرزندی بود بنزدیک او رفت، و از برون رفتن مصطفی ازین جهان پدر را خبر کرد؛ پدر گرفت: نخواهم که پس از

خداوندا چشم من کور گردان. حق « اللهّم اعم عِینَیَّ » : مصطفی این دیدۀمن کس را بیند، و دعا کرد و گفت

در ساعت کور شد. معلوم است که عشق ابوبکر و عمر و عثمان و « فَعَمِیت عیناه » تعالى دعای وی اجابت کرد
علی- رضی اللهّ عنهم- با مصطفی هزار چندان و بیشتر بود. چرا این معنی بر خاطر ایشان گذر نکرد؟ ای عزیز

عبداللهّ زید قوت از ظاهر و صورت مصطفی میخورد و میچشید که چون غیبت صورت آمد، موت چشم

ماصَبَّ اللّهُ فی صدری » حاصل آمد؛ و قوت و غذای ابوبکر از دل و جان مصطفی بود و آن دیگر صحابه که

ابوبکر را- رضی اللهّ عنه- همچنان غذای جان میدادند. دریغا مصطفی- .« شیئاً إِلَا و صَبَبْتُهُ فی صدر ابی بکر

ألیَوْمَ تُسَدُّ کُلُّ فُرْجُةِ » : علیه السلام- آن روز که از دنیا بیرون خواست رفت اشارتی لطیف کرد در این معنی وگفت
گفت همه روزنها بسته گردد الا روزن ابی بکر و ابوبکر صفتان که همچنان پهن گشاده باشد. « إِلاّ أبی بکر

اویس قرنی- رضی اللهّ عنه- چونکه مصطفی را میدید بحقیقت قصد صورت را بصورت ننمود زیرا که مقصود

ازدیدن صورت معنی بود، چون دیدن معنی حاصل شد، صورت حجاب آمد. عالمان نارسیدۀ روزگار عذر مادر

مادر اصلی را چگونه گذاشتی و کی آمدی که .« وَعِنْدَهُ اُمُّ الکِتاب » که « اُمّ أصلیُّ » در پیش نهند؛ مادر بود اما
او خود مادر اصلی بود که چون مادر را میدید صورت که فرزند او باشد که محمد است هم تبع آن باشد؟ مگر

که آن نشنیدهای که مجنون را گفتند که لیلی آمد، گفت: من خود لیلیام و سر بگریبان فرو برد، یعنی لیلی با
منست و من با لیلی.

ای دوست بدانکه هرکاری که پیر، مرید را فرماید خلعتی باشد الهی که بدو دهند، و هرجا که مرید باشد در

همین توان بود. « مَنْ یُطِعِ الرَّسولَ فقَدْ أطاع اللّهَ » ، حمایت آن خلعت باشد که فرمان پیر فرمان خدا باشد

بیان این همه شده است. « وَجَعَلْنا مِنْکُم أئِمةً یهدون بِأَمرِنا »

این شیفته را مدتی حالتی و وقتی روی نمودی که اندر سالى چند اوقات نام خدای- تعالى- بر زبان نتوانستمی
چه .« قُلْ هو الله أَحَدٌ » این بیچاره را بنواخت، و قبول کرد و گفت: بگو « ن والقلم و مایَسْطَرونَ » راندن تا جمال
توانی دانستن که این در کدام مقام باشد و در کدام حالت شاید گفتن؟! خواندن حقیقی آن باشد که خدا را بخدا
۱۳
مَنْ عَرَفَ اللّهَ » خوانی؛ و قدیم را بزبان محدث و آفریده خواندن حقیقی نبود. از آن بزرگ نشنیدهای که گفت

گوش دار تا بدانی که چه میگوید: گفت: هرکه خدا راشناسد هرگز .« لایقولُ اللهَّ وَمَنْ قالَ اللهُّ لایعرِف اللهَّ

را بگفت خدا را نشناخت و نشناسد. چه دانی که خدا را بخدا چگونه توانی « اللهّ » و هرکه « اللهّ » نگوید که

گفته نباشی. « اللهّ » خواندن! تا نقطهای نشوی
چون ازین .« لا إِلهَ إِلاّ اللّهَ » از جمله آنکه پیر، مرید را فرماید در اوراد؛ یکی اینست که گوید: پیوسته میگوی

زند. چون نقطۀ « إلااللهّ » بگذارد و رخت در خیمۀ « لا» نفی و فنای جمله در .« اللهّ » : مقام درگذرد گوید بگو

شود دو مقام که در میان دو لام است واپس گذارد که این دو مقام و این دو ولایت که مسکن و « هو » حرف

معاد جملۀ سالکان راه خداست واپس گذاشته باشد، چون مرید بدین مقام رسید پیر او را فرماید تا پیوسته گوید:
هیچ دیگر نشاید « هو » فرماید گفتن، چون اعراض از همه باشد جز « اللهّ » در میان این دو مقام ،« هوهوهو »
پس ازین توحید باشد. خواندن باید که در آن توحید و یگانگی باشد. « قُلْ هواللهّ أَحَدٌ » . گفتن

دریغا گویی که مُستمِع این رمزها و مُدرِکِ این سخنها که خواهد بود و که فراگیرد؟! و ذوق این کرا چشانند؟ و

خلعت این فهم در کدام قالب قلب مطالعه کننده پوشانند؟! اما فراگیر این وردها؛ که این ضعیف بیچاره، بسیاری
فتوح روحی دیده است ازین وردها. اگرچه اذکار و وردهای خدا خود همه مرتبتی بلند دارد اما این اذکار

و الصلوةُ و السلّامُ علی « بسم اللهّ الرَّحمن الرَّحیم ألحمدُللهّ ربِّ العالمین » خصوصیتی دیگر دارد. ابتداکرده شد
اَللهّم أِنی أدعوکَ باسمِکَ » محمدِ و آله أجمعین. و در همه اوقات این دعا مُجرَّبست و مَرویست از ائمّۀ کبار
المَکنون المَخزون؛ السلّامُ المُنْزَل القُدس المُقدَّس الطهّر الطاّهر، یا دَهْرُ یادَیْهورُ یا دیهارُ، یا أَزلُ یامَن لَم یَزل، یا
أَبد یامَن لم یلِد ولم یولَد، یا هو یاهو یا هو یا من لا اله الا هو، یا من لایَعْلَم ماهوالاهو، یا من لایَعْلم أین

هوالاهو، یاکائنُ یا کَیْنانُ یاروحُ، یا کائناً قبل کلِّ کونِ و یاکائناً بعدَ کلِّ کونِ، یا مُکَوِناً لِکُلِ کونِ، یا اهیا شراهیا

آذونی اصباوث، <یاقهاّرُ یارب العسکرِ الجراّر> یا مُجَلّی عظائمَ الأُمورِ، سبحانک علی حلمک بَعْدَ عِلْمک

فَإن تَوَلّوا فَقُل حَسْبیَ اللّهُ لاالهَ الا هو علیه تَوَکَّلْتُ و هو ربُ العرش » سبحانک علی عفوک بعد قدرتک

أللهم صل علی محمد و علی آل محمد بِعَدَدِ کل شیء کما .« العظیم. لیسَ کَمِثْلِهِ شیءٌ و هو السَّمیعُ البَصیرُ
صلَّیْتَ علی ابراهیمَ و علی آل ابراهیم و بارِک علی محمد و آل محمد کما بارَکْتَ علی ابراهیمَ و علی آل ابراهیم
إنکّ حمیدٌ مجیدٌ.

دریغاندانم ای عزیز که قدر این دعا دانستهای یا نه؟ دریاب که این دعا بر صدر لوح محفوظ نوشته است، و

قاری این دعا جز محمد- علیه السلام- نیست و دیگران طفیلی باشند. خدای- تعالى- ما را از ثواب این دعا

محروم مگرداناد و بلطف و کرم خویش بمنه و لطفه.