اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل ثالث

<آدمیان بر سه گونه فطرت آفریده شده اند>

بدان ای عزیز که خلق جهان سه قسم آمدند، و خدای- تعالى- ایجاد ایشان بر سه گونه فطرت و خلقت آفرید.

قسم اول صورت و شکل آدمی دارند اما از حقیقت و معنی آدم خالى باشند و قرآن در حق این طایفه خبر چنین

ازین قوم ذکر و شرح .« أُولئکَ هُمُ الغافِلون » چرا چنیناند؟ زیرا که .« أولئکَ کالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ » میدهد که

کردن بس مهم نیست، ذکر ایشان در قرآن که کرد، از برای دوستان کرد تا دوستان بدانند که با ایشان چه کرامت

کرده است. با مصطفی- علیه السلام- گفتند: ترا از بهر سلمان و صهیب و بلال و هلال و سالم و ابوهریره و


انس بن مالک و عبداللهّ مسعود و ابی کعب فرستادیم نه از برای ابولهب و ابوجهل و عتبه و شیبه و عبداللّه

فَذَرْهُم » : و جای دیگر گفت .« ذَرْهم یأکُلوا وَیَتمَتَّعوا وَیُلههُمُ الأَمَل » ! سلول. یا محمد ترا با ایشان چکار

.« یخوضوا وَیَلْعَبوا حَتّی یلاقوا یومهم الذی یوعَدون

یعنی شکل آدم شما را و حقیقت آدم ما را؛ در عالم حیوانی « قُلْ یا أیُّها الکافِرون » : ای محمد با مدبران بگو

میباشید فارغ و ما در عالم الهی بی زحمت. شما طالب ایشان مکن که این خلعت نه از برای ایشان نهادهاند،

و إنْ کذَّبوکَ فَقُل » « فَإِن أعرَضوا فَقُل أنذَرْتُکُم صاعِقَةً » نصیب ایشان ادبار و جهل و بخود بازماندن نهاده اند

که اگر خواست ما بودی، جمله در فطرت .« لى عَملی وَلَکُمْ عَمَلُکُم أنْتُم بَریئون مِماّ أعملُ وأنا بری مِماّ تَعْمَلون

همین معنی دارد. و جای دیگر « وَلَوْ شاءَ اللهُّ لَجَمَعَهُمْ علی الهُدی فلاتکونَنَّ مِنَ الجاهلین » یکسان بودندی که

ای محمد .« وَلَوْ شاءَ رَبُّک لَآمَنَ مَنْ فی الأرض کُلُّهم جمیعاً أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتّی یکونَوا مُؤمِنین » گفت

رسالت تو ایشان را دباغت نتواند کرد که کیمیاگری ارادت، ایشان را از نبوت تو محروم کرده است. ای محمد

کذلکَ خلَقَهُمْ و » که متفاوت آمدهاند در فطرت چه شاید کرد « لَیْسَ لَکَ مِن الأمْرِ شیءٌ و لایَزالون مُخْتَلِفین »

که اگر پند « وأنذِر عَشیرتک الأقرَبین » همین معنی دارد. تو ایشان را هر آینه پندی میده که « تَمَّتْ کَلِمةُ رَبِّک

سواء علَیْهِم أأنْذَرْتَهُم أمْ لَمْ » دهی ایشان را؛ و اگر ندهی که اهلیت نیابند، و اهل ایمان و حقیقت نشوند که

وَجعلنا علی » زیرا که پردهای از غفلت و جهل بر دیدۀ دل ایشان فروهشته است؛ چه بینند که .« تُنْذِرْهُم لایُؤمنون

!« قُلوبِهم أکِنَّةً أنْ یَفْقَهُوهُ

این حجاب .« وَإِذا قَرَأْتَ القرآن جَعَلْنا بَیْنَکَ و بَیْن الذین لایُؤمنون بالآخرةِ حِجاباً مَسْتورا » : و جای دیگر گفت

خود همین گواهی میدهد. « أُولئِکَ یُنادُون مِن مَکانِ بعید » دانی که چه باشد؟ حجاب بعد است از قربت که

وَلَقَد کرَّمنا بَنی آدمَ » . قسم دوم هم صورت و شکل آدم دارند، و هم بحقیقت از آدم آمدهاند و حقیقت آدم دارند

تفضیلی که دارند نه ؛« وَحَمَلْناهُم فی البَرِّ و البَحر و رَزقْناهُم مِن الطَّیِبات و فضَّلناهُم علی کثیرٍ مِمَنْ خَلَقْنا تَفْضیلا

از جهت زر و سیم دارند بلکه از جهت معنی دارند که گوهر حقیقت ایشان درقیمت خود نیاید. چنانکه آدم را

که مسجود ملایکه آمد، جان هر یکی از روح قدسی مملو « ونَفَخْتُ فیه مِن رُوحی » مزین کردند بروح قدسی که

.« وأَیَدْناهُ بروحِ القُدُس » کردند که

کَلَابَلْ رانَ علی قُلوبهم ماکانوا یَکْسِبون. کَلَا إِنَّهُم عن رَبِّهم » این طایفۀ اول در دنیا خود در دوزخ بودند که

امروز در حجاب معرفت باشند و فردا بحسرت از رؤیت و مشاهده خدا محروم باشند. .« یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبون

اما طایفۀ دوم امروز با حقیقت و معرفت باشند، و در قیامت با رؤیت و وصلت باشند، و در هر دو جهان در

کلَا إِنّ » مَقعَدومقام این طایفه، علیین باشد که .« إِنّ الأَبرار لَفی نَعیم و إِنّ الفُجاّر لَفی جَحیم » بهشت باشند که

بقربت و معرفت رفعت و علو .« کتاب الأبرار لَفی علیین و ماأدْراکَ ما عِلیوّن. کتابٌ مرْقومٌ یَشهدُهَ المُقرَّبون

این گروه باشند و خاصگان حضرت باشند. مقام شفاعت دارند « إِنّ لِلهّ عباداً خَلقَهُم لِمَنافع الناس » . یابند

خلق از وجود ایشان بسیاری منفعت دنیوی و اخروی بیابند و برگیرند. .« ولایَشْفَعون إِلالِّمَنْ ارتَضی »

اما قسم سوم طایفهای باشند که بلبّ دین رسیده باشند و حقیقت یقین چشیده و در حمایت غیرت الهی باشند که

و بتمامی از این طائفه حدیث کردن ممکن نبود زیرا که خود عبارت از .« أولیائی تَحْتَ قِبائی لایَعْرِفُهم غیری »

آن قاصر آید، و افهام خلق آن را احتمال نکند، و جز در پردهای و رمزی نتوان گفت: و نصیب خلق از معرفت

دریغا ما خود .« و مایَتَّبِعُ أکثَرُهُمْ إِلاّ ظَناًّ إن الظنَّ لایُغنی مِنَ الحقّ شیئاً » این طایفه جز تشبیهی و تمثیلی نباشد

فَسَتَذْکرون ما أقول لکم وَ اُفوِّضُ أمری إِلى اللّه إن اللّه » همه در تشبیه گرفتاریم و مشبهی رالعنت میکنیم که

و از آن عهد چه ؛« رِجالٌ صَدَقوا ماعاهدواللهّ علیه » شمهای در قرآن ذکر این طایفه چنین کردند که .« بصیر بالعباد

إِنّ فی اختلافِ اللیلِ و » بیان توان کردن و چه نشان توان دادن؟ و اگر گفته شود که فهم کند! جایی دیگر فرمود

از همه چیزها شرح توان کردن تا بِلب رسند چون بلب رسیدند چه شاید گفت؟ و .« النهارِ لآیات لِاولى الالباب

.« سلامٌ علی آل یاسین » از لُب جز خاصیتی نتوان نمود و برمز با مصطفی- علیه السلام- این خطاب فرمود که

دارند. اگر وجود او با این طایفه نبودی، موجودات و « لَوْلاکَ لَما خَلَقت الکونین » برادر سید باشند و نعت

« لَیْتَنی لَقیتُ إِخوانی » .« قُلْ إن کُنْتُم تُحبوّن اللهّ فإتبّعونی یُحْبِبکُم اللّهُ » مخلوقات خود متصور و متبین نشدی

این گروه باشند.

از این جماعت پای کفش در میان دارد. مصطفی- علیه السلام- از این طایفه خبر چنین « أرِنا الأشیاءَ کماهی »

گفت: دل ایشان .« إن لِللهّ عباداً قُلوبُهم أنوَرُ مِنَ الشمس وَفِعْلُهم فِعْلُ الانبیاء وَهُمْ عنداللهّ بِمَنزِلة الشُهداء » داد

از آفتاب منورتر باشد چه جای آفتاب باشد؛ اما مثالى و تشبیهی که مینماید نور دلى در آن عالم، آفتابی نماید؛

و آفتاب دنیا را نسبت با آفتاب دل همچنان بود که نور چراغ در جنب آفتاب دنیا و فعل ایشان فعل انبیا باشد و

پیغمبر نباشند؛ اما کرامات دارند که مناسب معجزات باشد و درجۀ شهیدان دارند و شهید نباشند. شهید را مقام

باشد. « بَلْ أحیاءٌ عند رَبهّم » این بود که

إِنّی » : این جماعت یک لحظه از حضور و مشاهدت خالى نباشند. مگر این حدیث دیگر نشنیدهای که گفت

لَأَعْرِفُ أقواماً هُمْ بِمَنْزِلتی عنداللهّ، ماهم بأنبیاءَ ولا شهداءَ یَغْبِطُهم الأنبیاءُ و الشهداءُ <لِمَکانَتِهم> عنداللّه وَهُمُ

گفت: جماعتی از امت من مرا معلوم کردند، منزلت ایشان بنزد خدای- تعالى- همچون « المُتَحابوّن بروح اللهّ

منزلت من باشد. پیغمبران و شهیدان نباشند بلکه انبیا و شهدا را غبطت و آرزوی مقام و منزلت ایشان باشد، و از

بهر خدا با یکدیگر دوستی کنند.

دریغا اگر منزلت و مقام مصطفی توانی دانستن آنگاه ممکن باشد که منزلت این طایفه را دریابی، و کجا هرگز

توانی دریافتن! اینجا ترا در خاطر آید که مگر ولایت اولیا عالىتر و بهتر از نبوتست. ای عزیز در آن حضرت،

درجۀ رسالت دیگر است و منقبت قربت ولایت دیگر.

اما رسالت را سه خاصیت است: یکی آنکه برچیزی قادر باشد که دیگری نباشد چون شق قمر و احیاء موتی و

آب از انگشتان بدر آمدن و بهایم با ایشان بنطق درآمدن، و معجزات بسیار که خواندهای. خاصیت دوم آنست که

احوال آخرت جمله او را بطریق مشاهدت و معاینت معلوم باشد چنانکه بهشت و دوزخ و صراط و میزان و

عذاب گور و صولت ملایکه و جمعیت ارواح. خاصیت سوم آنست که هرچه عموم عالمیان را مبذول است در

خواب از ادراک عالم غیب، اما صریح و اما در خیال، او را در بیداری آن ادراک و دانستن حاصل باشد. این

هر سه خاصیت انبیاء و رسل- علیهم الصلوة و السلام- است.

اولیا را این سه خاصیت که کرامات خوانند و فتوح و واقعه، اول حالت ایشان است؛ و اگر ولى و صاحب سلوک

درین سه خاصیت متوقف شود و ساکن ماند، بیم آن باشد که از قربت بیفتد و حجاب راه او شود. باید که ولى از

این خاصیتها درگذرد و از قربت تا رسالت چندانست که از عرش تاثری.

و آن ؟« إِجعل لى لسانَ صدقٍ فی الآخرین » : دریغا ابراهیم و موسی از رسل و اولوا العزم بودند؛ یکی چرا گفت

مگر که از آن بزرگ نشنیدهای که گفت: رسولان در زیر سایۀ عرش ؟« اللهّم اجعلنی من أمةّ محمد » : دیگر گفت

بار خدا باشند، و خاصگان امت محمد در زیر سایۀ لطف و قربت و مشاهده خدا باشند زیرا که مقام آدم بهشت

آمد و مقام ادریس همچنان و مقام موسی کوه طور و مقام عیسی چهارم آسمان؛ اما مقام و وطن طایفۀ خواص

آمد. « فی مَقْعَدِ صدقِ عِنْد ملیکِ مُقْتَدِر »

معلوم شد که آن بزرگ چه گفت، یعنی انبیاء و رسولان بیرون پردۀ الهیت باشند، و گدایان امت محمد درون پردۀ

گفت « ما مِنْ نبی الا وَلَهُ نظیر فی امتّه » : صمدیت باشند. دریغا مگر که فضیل عیاض از این جا جنبید که گفت

هیچ پیغامبر نباشد که چون خودی و نظیری هم در قوم خویش ندارد. این نظیر پیغمبر در رسالت، محالست؛ اما

اگر او را رسالت باشد یکی از امت او را ولایت باشد و اگر او را علامات مشافهه باشد او را امارات مخاطبت

« جَذْبَةُ مِنْ جَذَبات الحق تُوازی عَمَل الثَقَلَیْن » باشد و اگر او را رسول جبرئیل- علیه السلام- باشد وی را بیک

.« دَعِ الشریعَة ولاتُحَرِکْ سلاسِل المجانین » باشد. بگذارد سلسلۀ دیوانگان مجنبان

ثُمَّ أوْرَثْنا الکتاب الذین اصطَفینا من عبادنا فَمِنْهُم ظالمٌ لِنَفْسه وَمِنْهُم سابقٌ بالخیرات بِاِذن » ای عزیز گوش دار که

این سه گروه که بیان کردم از آدمیان، درین آیت بجمع بیان کرده است. آن را که نه کفر دارد و نه اسلام او « اللهّ

و « أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هواهُ » را ظالم خواند که همگی همت او جزدنیا نباشد،و معبود او هوای او باشد که

واللّهُ یَدْعو » معبود او دنیا و وجود اوست، و او میپندارد که بندۀ خداست؛ او محبان خود را بخود میخواند که

و این مُدبر ظالم در تمنای آنکه مرا نیز میخواند و بر تمنا تکیه زده و خدا با ایشان بزبان حال ؛« إِلى دارِالسَّلام

میگوید:

من بر سر کوی، آستین جنبانم

نی نی غلطی که من ترا کی خوانم

تو پنداری که من ترا میخوانم

خود رسم منست که آستین جنبانم

کافر را مقتصد میخواند. دریغا که چه فهم خواهی کردن! کفر میانه مرتبت عبودیت است و « ومِنْهُم مُقْتَصِدٌ »

اوسط طریق حالتست، و آخر هدایت جز نصفی نیست باضافت با ضلالت و ضلالت همچنین نسبت دارد با

شیخ ما یک روز نماز میکرد و بوقت نیت گفت: کافر شدم و زنار بر .« یُضِل من یَشاءُ وَیَهدی من یشاءُ » هدایت

چون از نماز فارغ شد گفت: ای محمد تو هنوز بمیانۀ عبودیت نرسیدهای و بﭙﺮدۀ آن نور « اللهّ اکبر » . خود بستم

ترا راه ندادهاند؛ باش تا دهندت: « فَبِعِزَّتِکَ لَأغْوِیَّنَهُمْ أجمعین » سیاه که پرده دار

بی دیده ره قلندری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعدۀ ایمانست

دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت

آسان آسان بکافری نتوان رفت

از کفر نمیدانم که چه فهم میکنی! کفرها بسیار است زیرا که منزلهای سالک بسیار است. کفر و ایمان هر

ساعت رونده را شرط و لازم باشد، چنانکه سالک خبری دارد و هنوز خود را چیزی باشد، از دست راه زن

خلاص نیابد؛ چون خلاص یافت بِسِدرةِ المنتهی رسد، او را در آن راه دادهاند؛ اما چون از انتها و « وَلَأُضِلَّنَّهُمْ »

ابتدا و وجود و عدم و امر و نهی و آسمانها و زمینها و عرش و فرش وجملۀ موجودات واپس گذاشت، واز بند

رسیدن و نارسیدن خود برخاست و از توقع دیدن و نادیدن پاک شد، از همۀ آفتها و بلاها رست. هیچ بلای

سختتر از وجود تو در این راه نیست، و هیچ زهری قاتل تر در این راه از تمنای مریدان نیست. از سر همه بر باید

خاست:

ما را خواهی تن بغمان اندر ده

دل پر خون کن بدیدگان اندر ده

چون شیفتگان سر بجهان اندر ده

وانگه ز ره دو دیده جان اندر ده

ای عزیز اگر تمامتر از این خواهی که گفتم، از این سه طایفه بیان و شرح خواهی، گوش دار و از مصطفی- علیه

.« الناسُ علی ثَلاثَةِ أقسام: قِسْمٌ یُشْبهون البَهائمَ، و قِسْمٌ یَشْبهون الملائکةَ، و قِسْمٌ یَشْبهون الانبیاءَ » السلام- بشنو

گفت: بنی آدم سه قسم شدهاند: بعضی مانند بهایم باشند، همه همت ایشان اکل و شرب بود و خواب و

این گروه باشند؛ و بعضی مانند فریشتگان باشند، همت ایشان تسبیح و « اُولئک کالأنْعام بَلْ هُمْ أضلُّ » ، آسایش

تهلیل و نماز و روزه باشد، فریشته صفتان باشند؛ و بعضی مانند پیغامبران و شبه رسولان، همت ایشان عشق و

محبت و شوق و رضا و تسلیم باشد. زهی حدیث جامع مانع.

گروه سوم را کسی شناسد که این جمله را دیده باشد، و بر همه گذر کرده! تو خود هنوز یک مقام را ندیدهای،

این همه چگونه فهم توانی کردن؟! چون عنایت ازلى خواهد که مرد سالک را بمعراج قلب در کار آرد، شعاعی

شعلهای بزند، شعاعی بر مرد سالک آید مرد را از پوست « نارُاللهّ الموقدةُ التی تطَلِعُ علی الأفئدة » از آتش عشق

چه باشد و در « کُلُّ نَفْسِ ذائقَةُ الموت » : بشریت و عالم آدمیت بدر آرد. درین حالت، سالک را معلوم شود که

« یَوْمَ تُبَدَّلُ الارضُ غَیْرَ الأرض » روی نماید تا بجایی رسد که « کُلُّ مَنْ علیها فان » ، این موت راه میکند

بازگذارد. تا بسرحد فنا رسد، راحت ممات را بروی عرضه کنند و آن را قطع کند و بذبح بی اختیاری از خلق

این واقعۀ صدیق :« مَنْ أراد أن ینظُر الى مَیّت یمشی علی وجه الارض فَلْیَنظُر الى ابن ابی قُحافة » جمله ببرد که

این « مَنْ ماتَ فَقدْ قامَت قِیامتُهُ » . باشد که هرچه از وی با دنیا بود مرده بود و هرچه از خدا بود بدان زنده باشد

بود. آنگاه احوال قیامت بر وی عرض دهند.

وَمِنَ الناس من یقولُ آمناّ باللهّ و بالیَوْم » پس بدایت توحید، مرد را پیدا گردد. مرد را از دایرۀ این قوم بدر آرد که

« یَؤمنونَ بالغیب » زیرا که از « وَبِالآخِرَةِ هُمْ یوقِنون » نامش در جریدۀ آنها ثبت کنند که .« الآخرِ و ما هُمْ بِمؤمنین

در گذشته باشد و بعالم یقین در مشاهدات باشد، و ایمان در غیب و هجران باشد. از اینجا ترا معلوم شود که چرا

او را باکراه بعالم کتاب و ایمان آوردند از « ما کنتَ تدری ما الکتابُ وَلاالایمان » با مصطفی خطاب کردند که

وما أرسَلناکَ الا رحمةٌ » بهر انتفاع خلق و رحمت ایشان، و خلق قبول کرد زیرا که صفت رحمانیت داشت که

داد و ایمان و اسلام را بخود راه داد « وَعِنْده أمُّ الکِتاب » این معنی میدان که او خود را با کتاب « للعالمین

نصیب جهانیان را وگرنه او از کجا و غیبت از آن حضور از کجا و رسالت و کتاب از کجا؟!

با پس پشت گذاشته « یَمْحُواللهُّ ما یشاءُ » . دریغا که سالک در عالم یقین خود را محو بیند، و خدا را ماحی بیند

اثبات کرده باشد؛ بقا را مقام وی سازند و آنگاه اهل اثبات را و اهل محو حقیقت را بر دیدۀ او « یُثبّتُ » باشد و

عرض دهند. مرد اینجا اثباتی باشد نه محوی، و اهل محو را باپس پشت گذاشته باشد.

و ماتَدْری نَفْسٌ بِأی » : اما درین همه مقامات و درجات نامتناهی باشد تا خود هر کسی در کدام درجه فرود آید

بیان این میکند. دریغا که چه خوف دارد این آیت با خود؟ اگر خواهی از مصطفی- علیه « أرضِ تَموتُ

إِنّ قَلبِ ابن آدمَ اَوَدیةً، فی کل وادٍ شُعْبَةٌ فَمَن اتبّع قَلبُه الشُّعَبَ لم یُبال اللّهُ فی أیَ وادٍ » : السلام- بشنو که گفت

گفت: در دل بنی آدم وادیهای فراوان و عظیمست، و هر که متابع آن وادیها و مغارها شد بیم آن بود که « أهلَکَهُ

باد رحمت عشق لایزالى دل را ؛« مَثَلُ القلبِ کَریشةٍ بِأرض فَلاةِ تُقلَبُها الریاحُ » هلاک شود و جای دیگر گفت

در ولایتهای خود میگرداند تا جایی ساکن شود و سکون یابد و قلب، خود متقلبست یعنی گردنده است از

چون خواهند که در ولایتی « أماّ إِذاأرادَ اللهُّ قَبْضَ روحِ عبدٍ بِارضِ جَعَلَ له فیها حاجةَ » گردیدن نایستد. ای عزیز

نیاز دل سالک را آنجا متوقف گردانند و قبض روح او کنند، در آن مقام او را محتاج و مشتاق آن زمین و مقام

گردانند تا سر بدان مقام فرود آرد و بدان قانع شود.

اما تا خود بعالم بقا کرا رسانند؟ و تا که ؛« کُلُّ مَنْ علیها فانِ » در عالم فنا همه سالکان هم طریق و هم راهند که

وما مِنّا إِلالّه مقام » . همین معنی دارد « ویَبقی وَجهُ رَبِّک » ؟ خود را بازیابد و تا خود هرکسی کجا فرود آید

إنَّ » ؟ عذر همه سالکان بخواسته است و نهایت هر یکی پدید کرده. ای عزیز از ارض چه فهم میکنی « مَعلوم

این زمین خاک نباشد که زمین خاک فنا دارد، خالق را و باقی را نشاید؛ « الأرض لِلهّ یورِثها مَنْ یشاءُ مِنْ عِباد

و قالوا الحمدُللهّ الذی صَدَقنا » : زمین بهشت و زمین دل میخواهد. فردا که بدین مقام رسی بر تو لازم شود گفتن

ولقد کَتَبْنا فی » : و جایی دیگر بیان میکند .« وَعْدَهُ وأوْرَثنا الارضَ نتَبَّوأ من الجَنَّةِ حَیْثُ نشاء فَنِعْمَ أجرُ العاملین

.« الزبور مِنْ بَعْدّ الذِکر إِنّ الأرض یَرِثُها عبادیَ الصَّالِحونَ

چون زمین فنا و قالب بزمین بقا و دل مبدل شود مرد را بجایی رساند که عرش مجید را در ذرهای بیند و در هر

ذرهای عرش مجید بیند. از آن بزرگ نشنیدهای که گفت: در هر ذرهای سیصد و شصت حکمت خدا آفریده

است؛ اما من میگویم که در هرذرهای صدهزار حکمت نامتناهی تعبیه است، و این ذره در موجودات نگنجد و

همین معنی دارد. دریغا که « وَإِنْ مِنْ شیءِ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه » ؛ جملۀ موجودات نسبت با این ذره، ذرهای نماید

مرد منتهی در هر ذرهای هفت آسمان و هفت زمین بیند. زهی ذرهای که آینۀ کل موجودات و مخلوقات آمده،

.« سَنُریهِم آیاتنا فی الآفاقِ وَ فی أَنْفسِهِم » چون در ذرۀ موجودات ببیند، ندانم که از موجودات چه بیند

همین معنی دارد که همه چیز آینۀ معاینۀ او شود، و از همه چیز فایده و « مانَظَرْتُ فی شیء الا وَرَأَیْتُ اللهَّ فیه »

این همه بیان که گفته شد بکرده است. « یُسَّبِح لِلهّ مافی السموات و ما فی الارض » .