اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
تمهید اصل رابع
<خود را بشناس تا خدا را بشناسی>
را که پرسیدهای احوال مختلف نمیگذارد که « مَنْ عَرَف نَفْسَه فَقَدْ عَرَف ربَّه » ای عزیز بزرگوار گوش دار. خبر
بعضی از معرفت نفس خود بشنیدهای در !« واللّهُ غالِبٌ علی أمره » ترتیب کتابت حاصل آید اما چه کنم
تمیهدهای گذشته و بعضی در تمهید دهم گفته شود بتمامی، شمهای و قدری چنانکه دهند و چنانکه آید گفته
شود.
چون مرد بدان مقام رسد که از شراب معرفت مست شود، چون بکمال مستی رسد و بنهایت انتهای خود رسد،
طراز روزگار « طوبی لِمَنْ رآنی و آمَنَ بی » . بروی جلوه کنند « لَقَدْ جاءکم رسولٌ مِنْ أنْفُسِکُم » نفس محمد را که
وی سازند. دولتی یابد که ورای آن دولت، دولتی دیگر نباشد. هرکه معرفت نفس خود حاصل کرد معرفت نفس
مَنْ رآنی » . محمد او را حاصل شود؛ و هرکه معرفت نفس محمد حاصل کرد پای همت در معرفت ذات اللهّ نهد
همین معنی باشد. هر که مرا دید خدا را دیده باشد و هرکه خودشناس نیست محمد شناس « فَقَدْ رأی الحق
إن الذین یُبایِعونَک إِنّما » نباشد، عارف خدا خود چگونه باشد؟ چون معرفت نور محمد حاصل آید و بیعت
باوی گوید: « الیومَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکم » بسته شود؛ کار این سالک در دنیا وآخرت تمام شد که « یُبایِعون اللهّ
نعمت معرفت تو کمالیت یافت برسیدن و حاصل آمدن؛ معرفت محمد که خاص بر تو نیست عموم و شمول را
.« لَقَدْ مَنَّ اللهُّ علی المؤمنین إذْ بَعَثَ فیهم رسولان مِنْ أنفسِهم » آمده است که
بر این مرد سالک شکر، لازم وواجب آید و شکر نتواند کرد؛ از بهروی شکر کنند. دریغا معرفت رب مرد را
چندان معرفت خود دهد که در آن معرفت نه عارف را شناسد ونه معروف را. مگر که ابوبکر صدیق- رضی اللّه
یعنی معرفت و ادراک آن باشد که همگی عارف را « العَجْزُ عن دَرْک إِلادراک إدْراکٌ » : عنه- از اینجا گفت
بخورد تا عارف ادراک نتواند کرد که مُدْرِک است یا نه.
هرکس را راه ندادهاند بمعرفت ذات بی .« سُبْحانَ مَنْ لَمْ یَجْعَل للخَلْق سبیلاً الى معرِفَتِه إِلاّ بالعَجْزِ عن مَعْرِفَتِه »
چون او، پس هر که راه معرفت ذات او طلبد نفس حقیقت خود را آینهای سازد و در آن آینه نگرد، نفس محمد-
نشان « وَرَأیْتُ ربی لیلةَ المِعْراج فی أَحْسَن صورة » ، علیه السلام- را بشناسد. پس از آن نفس محمد را آینه سازد
و ما » مییاب، و ندا در عالم میده که « وجوهٌ یومَئذٍ ناضِرةٌ الى رَبِها ناظرة » ، این آینه آمده است. دو در این آینه
و این مقام عالى و نادر است، اینجا هر کس نرسد، .« ماعَرَفوا اللّهَ حقَّ مَعْرِفَتِه » : ای « قَدَروا اللهَّ حقَّ قَدْرِه
۱۹
هرکسی نداند.
ای عزیز معرفت خود را ساخته کن که معرفت در دنیا تخم لقاءاللهّ است در آخرت. چه میشنوی؟ میگویم هرکه
وَمَنْ کان فی هذه الدُنیا اُعمی فهو فی الآخرةِ أعمی » امروز با معرفت است، فردا با رؤیتست، از خدا بشنو
هرکه در دنیا نابیناست از معرفت خدا در آخرت نابیناست از رؤیت خدا. از مصطفی- علیه .« وأضلُّ سبیلا
یکی در قیامت گویدکه یارب، ندا آید که مرا مخوان که تو خود در دنیا مرا نشناختی » : السلام- بشنو که گفت
همین معنی « نَسَوا اللّهَ فَانساهُم أنفُسَهم » ؟ پس در آخرتم چگونه شناسی ،« لأنَّکَ لم تعرفنی فی دار الدنیا »
دارد. هر که نفس خود را فراموش کند او را فراموش کرده باشد و هر که نفس خود را یاد آرد او را با یاد آورده
سعادت ابد در .« مَنْ عَرَفَ نَفْسَه عَرَفَ ربهّ، وَمَنْ عَجِز عن مَعْرفة نفسِه فَأَحری أن یَعْجَزَ عن معرفةِ ربِه » باشد
معرفت نفس مرد، بسته است؛ بقدر معرفت خود هر یک را از سعادت نصیب خواهد بود.
و معرفت خدای تعالى بر سه نوع است: یکی معرفت ذات، و دیگر معرفت صفات ودیگر معرفت افعال و
وَفی انفُسکم أفَلا » احکام خدا. اما ای عزیز معرفت افعال اللّه و احکامه از معرفت نفس حاصل شود
هرگاه که معرفت نفس خود کاملتر، معرفت افعال خدا .« سَنُریهم آیاتِنا فی الآفاق و فی أنفُسهم » ؟« تُبْصِرون
« لَقَد جاءکم رسول مِنْ أنفُسِکم » کاملتر؛ و معرفت صفات خدای آنگاه حاصل آید که معرفت نفس محمد که
تَفَکَّروا فی آلاء اللّهِ ولا تَفَکَّروا فی ذاتِ » : حاصل آید؛ و معرفت ذات او- تعالى- کرا زهره باشد که خود گوید
جز برمزی معرفت خدا حرامست شرح کردن. .« اللهّ
ای عزیز بدانکه افعال خدای- تعالى- دو قسم است: مُلکی و ملکوتی.
این جهان و هرچه در این جهان است ملک خوانندو آن جهان و هرچه در آن جهان است ملکوت خوانند؛ و
هرچه جز این جهان و آن جهان باشد جبروت خوانند. تا ملک نشناسی و واپس نگذاری بملکوت نرسی؛ و اگر
ملکوت را نشناسی و واپس بگذاری بجبروت نرسی؛ و خدای را- تبارک و تعالى- در هر عالمی از این عالمهای
ولیکن هر کسی نداند. ای عزیز بجلال قَدْرِ لَمْ یَزَل « وَلِلهِّ خَزائنُ السمواتِ والأرض » سه گانه خزینهای هست که
که چندان سلوک میباید کرد که از ملک بملکوت رسی، و از ملکوت اسفل تا بملکوت اعلی رسی چندان
سلوک میباید کرد.
سُبْحان الذی بِیَده مَلکوتُ کل شیء وَاِلیه » پس آنگاه سلوک باید کردن تا جمال این آیت روی نماید که
تمام نباشد تا « عرف ربَّه » او را روی نماید. اما « عَرَف رَبَّه » ، در این آیت جمال خالق ملکوت را بیند « تُرْجَعون
از پردۀ ربوبیت بﭙﺮدۀ جمال الهیت رسد و از پردۀ الهیت بﭙﺮدۀ عزت رسد؛ و از پردۀ عزت بﭙﺮدۀ عظمت رسد، و
أُنْظُر »: کَلُّ مَنْ علیْها فانِ بدو گوید » ، از پردۀ عظمت بﭙﺮدۀ کبریا رسد. در پردۀ کبریاءاللهّ دنیا و آخرت محو بیند
باشد. « وَیَبْقِی وَجْهُ رَبِّک » همه .« الى وَجْههِ اللهِّ الکَریم
« اَلا الى اللهّ تَصیرَ الأُمور » ، اینجاهیچ از عارف نمانده باشد و معرفت نیز محو شده باشد، و همه معروف باشد
یکی نماید. پس این نقطه، خود را بصحرای جبروت جلوه دهد. « یَحُّبهم وَیُحبُّونه » ، همین میگوید. در این مقام
چه گویند؟! اینجا سالک هیچ نبود، خالق سالک باشد. « سُبْحانی » و بایزید جز « أنا الحق » پس حسین جز
ورای این مقام چه مقام باشد؟ و بالای این دولت کدام دولت باشد؟! و از برای عذر وی، ندا در ملک و
.« وَ إِذا شِئنا بَدَّلنا أمثالَهم تَبْدیلا » ملکوت دهند
دریغا چه میشنوی؟! اگر نه آنستی که هنوز وقت زیر و زبر بشریت نیست! و الا بیم آنست که حقیقت، این
چه معنی بود؟ یک ساعت مرا « وَإذا شِئنا بَدَّلنا أمْثالَهم تَبْدیلا » معانی شریعت را مقلوب کند. دریغا شنیدی
چه باشد: نور اللهّ باشد که بر نهاد بنده آید. هر چند که رسد و تابد از مرد چندان « تبدیلا » باش تا بدانی که
۲۰
زهی کیمیاگری! از کجا تا .« بَلْ نَقْذِفُ بالحق علی الباطِل فَیَدْمَنَه فَإِذا هو زاهِق » بنماند که خود را با خود بیند
نور با نور شود و نار از میان برخیزد که چون شعاع آفتاب بتابد و محیط ستارگان « فهو علی نورٍ من ربه » !؟ کجا
آید، ستارگان را حکمی نماند. اینجا سالک مراد خود را بهمه مرادی دربازد و دیدۀ خود را بهمه دیده دربازد تا
همه دیده شود؛ ابوالعباس قصاب در سماع پیوسته این بیتها گفتی:
در دیدۀ دیده دیدهای بنهادیم
ناگه بسر کوی جمال افتادیم
و آن را ز ره دیده غذا میدادیم
از دیده و دیدنی کنون آزادیم
ای عزیز مناظرۀ قالب بین با دل، که قالب با دل چه میگوید. از بهر آنکه قالب چه داند که دل را چه افتاده است
که بیشتر آنست که دل بر قالب بپوشاند؛ و دل قالب را چه جواب میدهد؟ گوش دار:
ای دل بچه زهره خواستی یاری را
دل گفت که باش تا شوم همی یکتایی
کو چون تو هلاک کرد بسیاری را
این خواستن از بهر چنین کاری را
این سخن درجهان خود که داند الا مَحْرمان اُنس الهیت که از اوصاف بشریت باوصاف الهیت رسیده باشند، و
حقیقت ایشان با بشریت پیوسته این بیتها میگوید:
در عشق، حدیث آدم و حوا نیست
ما را گویند: کین سخن زیبا نیست
ای هر که ز آدمست او از ما نیست
خورشید نامحرمست کس بینا نیست
آمده « مَنْ عَرَف نَفْسَه فَقَدْ عَرَف ربّه » زیادت از این ساعت نمیتوانم گفتن بعد ما که جملۀ تمهیدها خود بیان
است. نیک طلب میکن و باز مییاب، و نگاه میدار و از من شنیده میباش تا دانی.