اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل خامس
<شرح ارکان پنجگانۀ اسلام>
و جایی دیگر گفت: .« طَلَبُ العِلْمِ فریضةٌ علی کُلِّ مُسلم و مُسلمةِ » ای عزیز مصطفی- علیه السلام- گفته است که
طَلَب علم فریضه است و طلب باید کردن اگر خود بچین و ماچین باید رفتن. این علم « اُطْلُبوا العلم وَلَوْبالصین »
کدام مکه؟ در مکۀ .« کان علیه عَرْشُ الرَّحْمن اذلالَیْلَ وَلانَهارَ ولاأرضَ ولاسماءَ » بحریست بمکه که « ص»
دل تو پر از علم و نور « ألمْ نَشرَح لَکَ صَدْرَک » تا دل تو از علایق شسته نشود که .« أولُّ ما خَلَقَ اللهُّ نوری »
« ص و القرآن ذی الذِکر » نباشد. علم صین علم « أفَمَنْ شَرَحَ اللهُّ صدرَه للاسلام فهُوَ علی نورِ مِن رَبِّه » ومعرفت
.«ّ من أسلم فهو عربِیّ و قلبُ المسلم عربِی » است. قرآن أرض بمکه آمد تو نیز مکی شو تا تو نیز عربی باشی
اکنون ای عزیز علم بر دونوع است: یکی آنست که بدانی که رضا و ارادت حق تعالى در چیست و سخط و
کراهیت او در کدامست. آنچه مأمور باشد در عمل آوری. و آنچه منهی باشد ترک کنی. پس هر علم که نه این
« مَعْرِفَةُ المعلوم علی ما هُوَ به » صفت دارد، حجاب باشد میان مرد و میان معلوم زیرا که علم را حد اینست که
باشد.
تَخَلَّقوا » چه گویی ذات و صفات خدای- تعالى- در علم آید یا نه؟ بلی! چون تخلق بعلم الهی حاصل آید که
در دهان دل او چکانند « قَطَر قَطْرَةُ فی فمی عَلِمْتُ بها عِلْم الاولین و الآخرین » نصیبی از قطرۀ ،« بِأخلاق اللهّ
إِنّ مِنْ العِلْم کَهَیْأةِ المکْنون لایَعْلَمُها الا العُلماءُ » . پدید آید « آتَیْناهُ رَحْمةً مِنْ عِنْدِنا و علَّمْناه مِنْ لَدُناّ عِلْماً » تا
این باشد که آن را علم لدنی خوانند، علم خدا باشد و بر همه خلق پوشیده باشد. مؤدب این علم خدا « باللهّ
است. « الرَّحمنُ عَلَّم القرآن » و معلم این علم ؛« أَدَّبَنی ربّی فَأَحْسَنَ تأدیبی » باشد که
۲۱
اسلام و « بُنَی الاسلام علی خمسی » : <رکن اول شهادة است> ای عزیز بدانکه مصطفی- علیه السلام-میگوید
دین خود « إِنّ الدیّنَ عنداللهِّ الاسلام » ؟ ایمان را پنج دیوارها پدید کرده است. اسلام چیست و ایمان کدامست
وأَسْبَغَ علیکم نِعَمَهُ » اسلام است، و اسلام خود دینست اما بمحل متفاوت میشود و اگر نه اصل یکیست که
نعمت قالب و ظاهر است چون نماز و روزه و زکاة و حج و ایمان فعل دل و نعمت باطنست .« ظاهِرَةً و باطنة
چون ایمان بخدا و به پیغمبران و فریشتگان و کتابهای او و بروز قیامت وآنچه بدین ماند.
کار دل مسلمان دارد. در قیامت هیچ چیز بهتر از قلب سلیم .« مَنْ أسْلَمَ فَهُوَ مِنّی » دریغا مگر که از اینجا گفت
با ابراهیم خلیل اللّه همین خطاب آمد که دل، .« یَوْمَ لایَنْفَعُ مالٌ ولابنونَ إِلاّ مَنْ أتی اللهَّ بِقلب سَلیم » نباشد
قالَت الأعرابُ » گفت دل را مسلمان کردم. دریغا .« إِذْ قال لَهُ رَبُّه أسلِمْ قال أسلَمْتُ لِرَّبِ العالمین » مسلمان کن
همه مؤمنان مسلمان باشند اما همه مسلمانان مؤمن نباشند، ایمان « آمَنّا قُلْ: لم تؤمِنوا وَلکن قولوا أسْلَمنا
هرکه از ما دون اللّه سلامت و رستگاری یافت .« فَمَنْ أسْلَمَ فأولئک تَخَروّا رَشَدا » ؟ کدامست و اسلام چیست
مسلمان باشد و هر که از همه مراد و مقصودهای خود ایمن گردد و در دو جهان امن یافت او مؤمنست.
که او برادر ما « فَإِنَّهُ أخی » جملۀ خلایق بندۀ ما آمدهاند. مگر بایزید که » : مگر نشنیدهای از آن بزرگ که گفت
ما » ای عزیز شمهای از این احوال باشد که خدا مؤمن و بندۀ مؤمن و دریغا .« المؤمن اخوالمؤمن » آمده است که
گفت: مرد، مؤمن نباشد تا خبیث را از « کان اللهُّ لِیُنْذِرَ المؤمنین علی ما أَنْتُم علیه حتی یُمَیِّزَ الخبیثَ مِنَ الطیب
طیب پاک نگرداند! خبیث، جرم آدمیت و بشریت است، و طیب جان ودل است که از همه طهارت یافته است.
هَؤلاء قومُنا اتخّذوا مِنْ » دانی که جمال اسلام چرا نمیبینیم؟ از بهر آنکه بت پرستیم، و از این قوم شدهایم که
همین معنی دارد. جمال اسلام « أَفَرَأیتَ مَنِ اتَخَذَ إِلَهَهُ هواه » . بت نفس اماره را معبود ساختهایم ،« دونِه آلهةً
آنگاه بینیم که رخت از معبود هوایی بمعبود خدایی کشیم عادت پرستی را مسلمانی چه خوانی؟ اسلام آن باشد
که خدا را منقاد باشی و او را پرستی؛ و چون نفس و هوا را پرستی بندۀ خدا نباشی. از مصطفی- علیه السلام-
گفت: بدترین خدای را که در زمین میپرستند هوا و « الهوی أبْغَضُ إِلهٍ عُبِدَ فی الارض » : بشنو که چه میگوید
.« تَعِسَ عَبْدُ الدِرْهَمِ، تَعسَ عَبْدُ الدینار و الزوّجَةِ » نفس ایشان باشد. جای دیگر فرمود که
از آن .« واجْنبّْنی و بَنِی أنْ نَعبُدَ الأصْنامَ » ابراهیم خلیل را بین چه میگوید؛ از بت پرستی شکایت میکند که
او را بری کردند از نفس و هوا پرستی تا شکر کرد که .« و ما کان مِنَ المُشرکین » . میترسید که مبادا که مشرک شود
درست آمد. مگر « حَنیفاً مُسْلِماً » چون مسلمان شد او را .« وَجَهْتُ وجهِیَ للذی فَطَر السموات والأرضَ حنیفاً »
دریغا که خدای-تعالى- همه اهل اسلام را با خود میخواند که .« من أَسْلَمَ فَهُوَ مِنّی » : که مصطفی از اینجا گفت
یا أیهّا » : و جایی دیگر فرمود .« وَمَنْ أحسَنُ قولاً مِمَن دعا الى اللهّ و عَمِل صالحاً و قال إِنّنی منَ المسلمین »
.« الذین آمَنوا اُدْخُلُوا فی السِلم کافَةَ
کَیْفَ أصْبَحْتَ » : و از جملۀ مؤمنان یکی حارثه است. گوش دار: روزی مصطفی- علیه السلام- حارثه را گفت
أُنْظر ما تقول فانَّ لِکُل » : مصطفی او را آزمون کرد و گفت .« أصْبَحْتُ مؤمِناً حَقاّ » : تا حارثه گفت «؟ یا حارِثَة
عَرَفْتَ نفسی عن الدنیا و » از زبان قالب، این جواب گفت که ؟« حق حقیقةً فما حقیقةُ ایمانِکَ یا حارثة
این نشان صورت بود. .« أسْهَرْتُ لیلی و أظْمَأَتُ نهاری و استوی عندی ذَهَبُ الدنیا و مدرُها و حجرُها
کأنّی أنظُرُ الى عرشِ ربّی بارزاً وَ کَأنی اَنْظُر الى أهْلِ الجنّة یَتَزاوَرون و » : از حقیقت جان چه نشان داد؟ گفت
مصطفی- علیه السلام- چون این نشان ازو بشنید، دانست که او مؤمنست. گفت: .« الى اهل الناّر یَتَغاوَرُونَ
سه بار بگفت: محکم دار و ملازم این ایمان باشی. این حالت هنوز خود مؤمن مبتدی را باشد، .« اَصَبْتُ فَالْزَم »
مؤمن منتهی .« یا أیُها الذین آمَنوا آمنوا باللّه و رسوله » مؤمن منتهی را از این ایمان بایمان دیگر میخواند که
۲۲
مرغیست که در عالم الهیت میﭙﺮد و بی سبب و حیلتی روزی بوی میرسانند. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که
این رزق چه باشد؟ لقاء اللهّ باشد که .« المؤمِنُ فی الدنیا بِمَنْزِلَة الطّیر فی أوْ کارِها واللهُّ یَرْزُقُها بغیر حیلة » : گفت
یا تصدیق باش ای عزیز! که اول درجات، تصدیقست. .«- لاراحَةَ للمؤمِن دون لقاءِ اللهّ- تعالى »
اقل درجات این تصدیق آن باشد که باعث باشد مردرا بر امتثال اوامر و اجتناب نواهی؛ چون این مایه ازتصدیق
حاصل آمد مرد را بر آن دارد که حرکات و سکنات خود بحکم شرع کند؛ چون در شرع محکم و راسخ آمد او
والذین جاهَدوا فینا لَنَهْدیَنَّهُم » از طاعت جز هدایت نخیزد .« واِنْ تُطیعوا تَهْتَهدوا » را بخودی خود راه نمایند که
چون این هدایت پدید آید تصدیق دل یقین گردد. امیر المؤمنین علی بن ابی طالب- رضی اللّه عنه- از .« سُبُلَنا
این تصدیق تربیت صورت باشد اهل دین را در .« لو کُشِفَ الغطاءُ مَا أزْدَدْتُ یقیناً » این حالت خبر چنین داد که
راه دین و اهل سلوک را در راه سلوک. تصدیق چندان باعث باشد که عمل صالح مؤثر آید؛ چون عمل صالح
بر دیدۀ او عرض کنند. « یوم تُبَدَّلُ الأرضُ غیرَ الارض » مؤثر شد عمل خود مرد را بیقین رساند؛ چون بیقین رسد
آخرت و احوال آن عالم و علوم و معارف آن جهان او را خود ذوق گردد.
چون از شک و تشبیه فارغ گردد نفس او .« فلاتَعْلَمُ نَفْسٌ ما أخفِی لَهم مِنْ قُرَّةِ أعْیُن » تا اکنون در تشبیه بود که
تنش در دنیا باشد و دلش « أبدانُهم فی الدنیا و قلوبهم فی الآخرة » را برنگ دل او گردانند. از این قوم شود که
بعقبی و آخرت باشد. یقین او پس از دنیا باشد که چون او از دنیا برفت علم الیقین نقد شود؛ آنگاه هرچه در آئینۀ
دل ببیند عین الیقین باشد؛ باش تا آخرت نیز گذاشته شود تا خود همه حق الیقین باشد. و حق الیقین کاری
عظیمست و مرتبتی بلند. جملۀ علمها با حق الیقین همچنان باشد که خیال مرد متخیل با عقل مخیل، یا صورتها
که بواسطۀ آیینه و غیره بیند.
در دیده رهی ز تو خیالى بنگاشت
چون طلعت خورشید عیان سربرداشت
بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
در دیده غلط نماند و درسر پنداشت
الایمان نَیِّفٌ و سبعون باباً، أَدْناها » : ای عزیز از این حدیث چه فهم کردهای که مصطفی- علیه السلام- گفت
گفت: کمترین درجات ایمان ترک ایذا باشد، و ؟« إِماطَةُ الأذی عن الطریق و أعلاها شهادةُ أن لاإله الا اللهّ
باشد. دریغا مصطفی را- علیه السلام- فرموده اند که خلق و مردم را کشد تا « لا اله الا اللهّ » اعلی و بهترش گفتن
قبول کنند چون این کلمه بگفتند مال و خون ایشان معصوم شد. ای عزیز هر که بدنیا مشغول « لا اله الا اللهّ »
جز نگاه داشتن مال و تن او نباشد از شمشیر. « لا اله الا اللهّ » باشد و این کلمه از سر زبان گوید، فایدۀ او از این
دریغا حرام و دروغ گفتن شرط نیست، و دروغ گفتن خود حرام است؛ و هرجا که از دروغی عصمت مال و خون
لا اله الا » . مسلمانی حاصل شود و بطریقی دیگر حاصل نشود، آن دروغ واجب باشد و دروغ ننهند در شرع
بزبان گفتن که دل از آن خبر ندارد و دروغ باشد، و دروغ حرام باشد؛ اما چون عصمت مال و خون جز « اللهّ
بدین کلمات حاصل نم یآید این دروغ مباح شود. دریغا بنزدیک مختصر همتان و قاصر دیدگان مصور شده
است که این کلمات گفتن بزبان راست آید.
گوش دار و بشنو که این کلمات بنزدیک ارباب بصایر چه ذوق دارد و گفتن ایشان چگونه باشد. ای عزیز ندانم
رسی. « الا اللّه » واپس گذاری و بحقیقت « لا اله » چه ذوق داری. جهد آن کن که « لا اله الا اللهّ » که تو از
ای « لا اله الا اللهّ حِصْی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِنْ عذابی » رسی امن یابی و ایمن شوی « الااللهّ » چون به
عزیز چون نقطۀ کبریاء اللهّ از ذات احدیت، قدم در دور لم یزل و لایزال نهاد؛ بر هیچ چیز نزول نکرد تا صحرای
إن » و جلال « و ما أرْسَلْناکَ الا رَحمةً لِلعالمین » صفات خود در عالم ذات بگسترانید، و آن نیست الا جمال
۲۳
.« عَلَیْکَ لَعْنَتی الى یوم الدین
عالم « الا اللّه » عالم عبودیت است و فطرت و « لا اله » ! دریغا از دست خود نمی دانم که چه گفته می شود
پس چون ؛« إِنَّ اللهَّ خَلَق الخلْقَ فی ظُلمة » باشد « لا اله » الهیت و ولایت عزت. دریغا روش سالکان در دور
دایرۀ « لا» . این نور باوی بمناجات درآید « ثم رَشَّ علیهم مِنْ نوره » . آیند « اللهّ » رسند در دایرۀ « الا اللهّ » بدور
نفی است؛ اول قدم، در این دایره باید نهاد: لیکن متوقف و ساکن نباید شد که اگر در این مقام سالک را
« الا اللّه » چه خبر دارد! هر صد هزار سالک طالب « لا اله » سکون و توقف افتد، زنار و شرک روی نماید. از
چون بادیۀ مادون اللّه بپایان بردند، پاسبان حضرت « الا اللهّ » یابی در دایرۀ لای نفی قدم نهادند بطمع گوهر
ایشان را بداشت سرگردان و حیران. « الا اللهّ »
دانی که پاسبان حضرت کیست؟ غلام صفت قهر است که قَدْ اَلف دارد که ابلیس است. در پیش آید، و باشد که
أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخذَ » ، بمانند و هوا پرستند و نفس پرست باشند « لا» راه برایشان بزند تا آن بیچارگان در عالم نفی
همین معنی دارد. مگر که این معنی نشنیده ای؟ بگوش هوش بشنو: « إِلهَهُ هواهُ
گر آب زنی بدیده آن میدان را
صد جان بدهی برشوه آن دربان را
روبی بمژه درگه آن سلطان را
گوید که خطر نباشد آنجا جان را
بداشته است، صد هزار جان را بی جان « لا» چه خطر دارد؟ عالمی را در دایرۀ « لا» دریغا چه دانی که دایرۀ
الا » رسد. آن جان که گذرش ندهند به « الا اللهّ » کرده است و بی جان شده اند. در این راه جان، آن باشد که به
وَإِنَّ » کمالیت جان ندارد، چون کشش جذبةٌ من جَذَبات درآید، مرد از دست او نجات و خلاص یابد که « اللهّ
باوی دهند: « نَصْرٌ مِن اللهّ و فَتْح قریب » نصرت کنندۀ او شود. و توقیع نصرت « جُنْدَنا لَهُمُ الغالبون
افکند دلم رخت بمنزلگاهی
چون من دو هزار عاشق اندر ماهی
کآنجانبود بصد دلیلان راهی
می کُشته شود که بر نیارد آهی
إِنمّا سلطانُه علی الذین یَتَولوّنه و » ! سلطنت ابلیس بر کاهلان و نا اهلان باشد و اگر نه با مخلصان چه کار دارد
إلا عبادَک مِنْهُم » همین معنی دارد. بندگان مخلص آنگاه باشند که از او برگذرند که « الذین هُمْ به مُشرکون
.« و ما اُمِروا الا لِیَعبُدوا اللهَّ مخلصین لَهُ الدین حُنَفاءَ » و عباد مخلص پس از این باشد ؛« المُخْلصین
دریغا سالک مخلص را بجایی رسانند که نور محمد رسول اللهّ بروی عرض کنند، بداند سالک در این نور که
نقد وی شود. دریغا اگر نور محمد « عَرَف ربَّه » نور محمد حاصل آید و « عَرَف نفسه » . چه باشد « إلا اللهّ »
از .« لَئِنْ أشرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عملُک » مقرون و متصل نبیند، این شرک باشد که « لااله الا اللهّ » رسول اللهّ بنور
.«ّ أعوذُبِک الشرکِ و الشَک » شرک درباید گذشت؛ اینجا ترا معلوم شود که مصطفی- علیه السلام- چرا گفتی که
دریغا دانی که این شرک چه باشد؟ نوراللهّ را در پردۀ نور محمد رسول اللّه دیدن باشد یعنی خداه را در آینۀ
مبتدی را آن باشد که جز در پردۀ .« رأَیْتُ ربی لَیْلَة المِعْراج فی أحْسنِ صورةِ » . جان محمد رسول اللهّ دیدن باشد
وَجَّهْتُ وجهی للذی، نقد » ؛ محمد خدای را نتواند دیدن؛ اما چون، منتهی شود،نور محمد از میان برداشته شود
قبلۀ اخلاص او شود زیرا که نور محمد رسول اللهّ متلاشی و مقهور بیند « لانَعْبُد إِلا ایّاهُ مُخلصین » ؛ وقت شود
در زیر نور اللهّ.
در پردۀ نور « لا اله الا اللّه » دریغا اگرچه فهم نخواهی کردن اما سالک منتهی را دو مقام است: مقام اول نور
محمد رسول اللهّ همچنان بیند که ماهتاب در میان آفتاب. مقام دوم آن باشد که نور محمد را در نور اللّه چنان
حروفی گویی و یا شنوی و بایزید از این توبه « لا اله الا اللهّ » بیند که نور کواکب رادر نور ماهتاب. دریغا تو از
۲۴
« لا اله الا اللّه » دریغا دانی که از !« تَوْبَةُ الناس مِن ذُنوبِهم وَتَوْبَتی مِنْ قَوْلِ لا إله إلا اللهّ » : کند آنجا که گفت
.« أَفْضَلُ ما قُلْتُه أنا و النبیون من قبلی لا إله إلا اللّه » : چرا توبه م یکند؟ مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت
گفتن دیگر « لا اله الا اللّه » ؟ پیغامبران و اولیا را از گفتار زبان باشد یا گفتاردل « لا إله إلا اللهّ » چه گویی که
ذر ه ای بر ملک و ملکوت تابد، « لا اله الا اللّه » است، لا اله الا اللهّ بودن دیگر. بعزت خدا که اگر جمال
را بینی « لا اله الا اللّه » را راه رو باشی؛ پس « لا اله الا اللهّ » بجلال قدر لم یزل که همه نیست شوند. باش تا
مؤمن این ساعت باشی. « اُولئکَ هُمُ المومنین حقاًّ » ، شوی « لا اله الا اللهّ » نصیب عین تو شده؛ پس
ای عزیز چون جذبۀ جمال اللهّ در رسد، از دایره ها بیرون آمدن سهل باشد. ای عزیز دانستن و گفتن و شنیدن این
ورقها، نه کار هر کسی باشد؛ و زنهار تا نپنداری که بعضی از این کلمات خوانده است یا شنیده! خوانده است اما
.« لوْ عَلَم اللهُّ فیهم خیراً لَأسْمَعَهم » شنیده است ولیکن ازتَعْلیم خانۀ ؛« کَتَبَ فی قُلوبِهم الایمان » از لوح دل که
چه باشد. مگر نشنیده ای که روح اعظم تا دروجود « مَنْ قالَ لا اله الاِ اللهّ دَخَل الجنة » اینجا ترا معلوم شود که
آمده است اللهّ آغاز کرده است و م یگوید تا قیامت؛ و چون قیامت برخیزد، هنوز بکنه و انتهای اللّه نرسیده
است. دریغا که خلق بس قاصر فهم آمده اند و مختصر « الم » باشد. هرچه در عالم خداست همه در طی عز
و ما کُنّا عَن الخَلْق » همت و از حقیقت خود سخت غافل مانده اند! و حقیقت ایشان از ایشان غافل نیست
.« غافِلین
حافِظوا علی الصلوات و الصلوةِ الوُسْطی و قوموا » رکن دوم نماز است که حق تعالى بیان و شرح آن میکند که
و نیز .« الصلوةُ عِمادُ الدیّن فَمَنْ تَرَکَها فَقَدْ هَدَم الدّینَ » و مصطفی- علیه السلام- نیز بیان کرد که .« لِلهّ قانتین
.« المُصلّی یناجی رَبَه » : گفت
مِفْتاحُ الصلوةِ » اما شرط صحت نماز موقوفست بر طهارت که بی طهارت، نماز حاصل نیاید. ازمصطفی بشنو که
درجۀ اول طهارت پاک کردن اعضا و اندامست از نجاست. اما بآب یا بخاک؛ این طهارت .« الطَّهور
اعضاست و درجۀ دوم پاکی جستن اندرونست از خصال ذمیمه، چون حسد و کبر و بخل و حقد و حرص و
مانند این خصلتها. چون از این خصلتهای بد، درون خود را پاک کردی، بتوبه و ریاضت و مجاهدت تجدید
.« من جَدَّدَ الوضوءَ جَدَّوَ اللهُّ ایمانه » وضو ترا حاصل آید
اگر انفصال از .« الوضوءُ انفصالٌ و الصلوةُ اتصال فَمَنْ لَمْ یَنْفَصِلْ لَمْ یتَّصل » : از شبلی مگر نشنید های که گفت
این « لایَمَسُّه إلا المُطَّهرون » . در نماز حاصل نیاید « لى مَعَ اللهِّ وَقْتٌ » مادون اللهّ در وضو حاصل نیاید، اتصال
هیچ نماز مقبول « لایَقْبَلُ اللّهُ صلوةً بغیر ظهور » . خطاب با کسانی باشد که جز طهارت صورت فهم نکنند
أقم » حضرت نباشد مگر با چنین وضو و طهارت که شنیدی. چون وضو و طهارت تمام شد نماز حاصل آید
.« الصلاةَ لِدُلوکِ الشمّس
قَدْ نَری تَقَلُبَ وجهِک » ای عزیز نماز را شرایط بسیار است: از آن یکی قبله است. اگرچه قبلۀ قالب این آمد که
؛« قبلۀ جان نه این قبله باشد، قبلۀ لاأُقْسِمُ بِهذا البَلَد وَأَنْتَ حِلُّ بِهذا البَلَدِ .« فی السمّاءِ فَلَنُوَلِیَنَکَ قِبْلةً تَرْضاها
کان علیه عَرْشُ الرحمنِ » بحر بمکه چین « ص» گویی مکه باشد یا مدینه؟ مکه هست ولیکن آن مکه که
.« إذْلالَیْلَ و لانهارَ و لاأرضَ و لاسماءَ
دانم که ترا در خاطر آید که صلوة چه باشد؟ اشتقاق صلوة از صلتست و از صلیت، دانی که صلت چه باشد؟
والذین هُمْ علی صَلاتِهم » . این باشد « المُصلّی یُناجی رَبَّهُ » مناجات و سخن گفتن بنده باشد با حق- تعالى- که
این، نه آن نماز باشد که از من و تو باشد از حرکات قیام و قعود و .« یُحافِظون، والذین هُمْ علی صَلاتهم دائمونَ
گفت: « إِستِحلاءُ الطاعَة ثَمَرةُ الوَحْشَةِ مِن اللهّ تعالى » رکوع و سجود. از این نماز عبداللهّ یناجی بیان م یکند که
۲۵
حَلاوت یافتن طاعت ثمرۀ وحشت باشد؛ حلاوت از فرمایندۀ طاعت باید یافتن نه از طاعت.
یَأتی عَلی أمتّی » : از مصطفی بشنو که گفت !« وَیْلٌ لِلمُصلّین الذینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهم ساهون » ؟ دریغا چه میشنوی
این نمازکنندگان که شنیدی، ما باشیم نماز آن .« زمان یَجْتَمِعون فی المَساجِدِ ویُصلُّون ولَیْسَ فیما بَیْنَهم مُسْلِم
.« ربِّ اجعلنی مُقیمَ الصلوةِ وَمِنْ ذَرَّیتی » باشد که ابراهیم خلیل طالب آنست که
ای عزیز صلوة خدا آنست که با بنده مناجات کند، و با بنده گوید؛ و صلوة بنده آنست که باحق- تعالى- گوید. آن
لأن اللهَّ تعالى » ؟ چرا گفتند .« قِفْ » : شب که مصطفی را –علیه السلام- بمعراج بردند جایی رسید که با او گفتند
صلوتُه الثناءُ علی نَفْسِه سُبوّح » : گفت: نماز وی چگونه باشد؟ گفتند ؟« وَماصلوتُه » : مصطفی گفت .« یُصلّی
.« قُدوّسٌ ربُ المَلائکةِ والروّح
صوتُ » ترا روی نماید؛ آنگاه بدانی که چرا « الأنبیاءُ یُصَلوّن فی قُبورِهم » باش ای عزیز تا این حدیث که
همین معنی باشد. از برای خدا که این کلمه را گوش دار؛ روزی « وذَکَرَ اسمَ رَبَّه فَصَلّی » . آمد « الدیکِ صلوتُه
فَبَقِی زماناً طویلا، ثم صلّی؛ فَلمّا فَرَغَ مِنْ صلوتِه قال: یاوَیلاهُ واللّه اِنْ صَلَّیْتُ » شبلی برخاست تا نماز کند
گفت: اگر نماز بکنم منکر باشم و اگر نماز نمی کنم کافر می شوم پنداری که « جَحَدْتُ، و إِنْ لَمَ أُصَلِّ کَفَرْتُ
!؟« الذین هُم علی صلوتِهم دائمون » شبلی از این جماعت نبود که
بَل نقْذِفُ بالحقِّ علی الباطِل » ،« اللهُّ أَکبَر » : را نیز بشنو. چون نمازکننده گوید « صَلَّیْتُ » صِلت را شرح شنیدی
شود! هیچ باقی « فَیَدْمَغَهُ » خود را در آتش افکندن باشد. چه گویی در آتش « صَلَّیْتُ » ؛ او را بخورد « فَیَدْمَغَهُ
همین باشد. کلاو حاشا که هیچ بنماند! پس اگر از « کان رسولُ اللهِّ یُصلّی وَ فی قلبِه أَزیزٌ کَأَزیزِ المِرْجَلْ » . نماند
پروانه که عاشق آتش است .« أَبی اللهُّ أنْ یکون لِصاحِبِ النفّس إِلَیْه سَبیلا » باطل هیچ نماند، همه حق را ماند
او را قبول کند، نفی غیرت دهد. از همه آتش قوت « فَیَدْمَغَه » قوت از آتش خورد چون خود را بر آتش زند آتش
خورد تا چنان شود که قوت او همه از خود باشد. بی زحمت غیر، ووجود پروانه همه غیر است.
دریغا نمی دانم که چه م یگویم! اندر این مقام جهت برخیزد هرچیز که جان وی بدر آرد، آن چیز قبلۀ او شود.
لَیْسَ عِنْدَ ربّی » ؟ آنجا باشد؛ نه شب باشد نه روز. پنج اوقات نماز چگونه دریابد « فأیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهَ اللهّ »
همین معنی باشد. دریغا از دست راه زنان روزگار،عالمان باجهل، طفلان نارسیده که این راه را « صباحٌ ولامَساءٌ
از نمط و حساب حلول شمرند! جانم فدای خاک قدم چنین حلولى باد!!!
ای عزیز شرط دیگر نماز را نیت است که نماز بدان منعقد شود؛ و تو چه دانی که نیت چه باشد؟! از سهل
النِیَةٌ نورٌ لِأن حَرْفَ النُونِ إشارَةٌ الى النور، و حرفَ الیاءِ یَدُاللّه علی عَبْده و » : عبداللهّ تستری بشنو که چه گوید
همین معنی « الأعمالُ بالنیاّت » .« حرفَ الها، هِدایةُ اللهّ تعالى فَإِنّ النِیَّةَ نَسیمُ الروّحِ. فَرَوحٌ و ریحانٌ و جنةُ نَعیم
باشد. نیت از عالم کسب نباشد از عالم عطا و خلعت الهی باشد. و از اینجا بود که بشر حافی بر جنازۀ حسن
گفت: نیت هنوز حاضر نیست و طاوس الحزین را گفتند؛ از بهر ما « وقال: لم تَحْضُرْنی النِیةُّ » بصری نماز نکرد
گفت: باشید تا نیت دعا کردن بیابم. « فقال: حتی أجِدَ لَهُ النیةَّ » دعایی بکن
نیت شنیدی، اکنون « اللهّ أکبر » ؟« بَیْنَ العَبْدِ و بَیْنَ الکُفْرِ تَرْکُ الصَّلوةِ » ای عزیز از این خبر چه فهم کرد های که
ای عزیز! هرگز در .« لاصَلوةَ إِلاّ بفاتِحة الکتاب » : فاتحة الکتاب را نیز گوش دار که مصطفی ع.م. گفت
که گفتی وجود ملک و ملکوت را محو دیدی؟ هرگز « اللهّ اکبر » رفتی؟ هرگز در « إِنی ذاهبٌ الى ربّی » استقبال
شکر کردی بر نعمت اثبات بعد المحو؟ هرگز در « الحمدُاللهّ کثیراً » در تکبیر، اثبات بعد المحو دیدی؟ هرگز در
نهایت مردان دیدی؟ « أصیلا » بدایت آدمیان دیدی؟ هرگز در « بُکْرَةً » منزهی او دیدی؟ هرگز در « سُبْحانَ اللهّ »
چه « یولِجُ اللَّیلَ فی النَّهارِ و یُولِجُ النَّهارَ فی اللَّیل » باتو بگوید که « فَسُبْحانَ اللهِّ حین تُمْسُونَ وحین تُصْبِحون »
۲۶
معنی دارد.
را دیدی که در میان دریای « وجهی » هرگز یای ؟« وَجَّهْتُ وجهِیَ للذی » هرگز بعد از این احرام گرفتی که
دو مقام را دیدی؟ « السموات و الأرضَ » خود را گم دیدی؟ هرگز در « فَطَرَ » غرقه شده؟ هرگز در « للّذی »
وَما أنا مِنَ » : را دیدی که گفت « حنیفاً مِلَةَ ابراهیمَ » این باشد. هرگز در « فَلاأُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ وَمالاتُبْصِرونَ »
« مُسلِماً » هرگز در .« إتَّبعْ مِلَةَ ابراهیمَ » اینجا بدانی که با مصطفی- علیه السلام- چرا گفتند که ؟« المُشْرکین
خود را دیدی که دست بر تختۀ وجود تو زدند تا فانی « و ما أنا مِن المُشْرکین » استغفار از قول کردی؟ هرگز در
نیست شد، مشرکیت « و ما أنا مِنَ المشرکین » گردی؟ در آن حالت پس در مشرکین، صادق شدی. چون مرد در
مشرک کجا باشد؟! « کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانِ » ؟ اینجا چه کند
پیش از تو ناطق وقت آمد و دل تو زبان « اِنّ صَلوتی وَنُسُکی وَمَحیایَ وَمَماتی لِلهّ رَبِّ العالمین » پس دیدی که
خود، معنی « لاشریکَ لَهُ » . روی تقلید دیدی « رب العالمین » او آمد؛ پس زبان مستنطق و گویا آمد؛ پس بگفتن
وَأنا أوَّلُ » بدانی و بشنوی. هرگز دیدی « وَبِذِلِکَ أُمِرتُ » این حدیث با تو بگوید. اگر گوش داری تمامی این در
گفتن ضرورت « بسم اللهِّ » در این مقام درست باشد. بدایت « أعوذُ باللهّ » ترا مسلمانی آموخت؟ پس « المُسْلمین
مهر صفات اوست که بر ذات نهد؛ چون نقش که تو بر در درگاه نهی، او آن مهر بنهاد. « الرَّحمن الرَّحیم » . باشد
مهر « رب العالمین » بعد از اللهّ، یعنی صفات و ذات « الرَّحمن الرحّیم » . شکر است بر ترتیب « الحمدُللهّ » پس
الرحمنُ » . باللّه زیبا بود، پس اللّه و باللّه یکی گردد « الرحّمنُ الرحّیم » زیبا باشد، چنانکه « اللهّ » دیگر که با
اینجا تکرار ضرورت باشد. « الرحیم
دنیا را در آینۀ آخرت بیند که آخرت را در دنیا جای نیست. « مالِک یَوْمّ الدین » ! دریغا هیچ فهم نخواهی کردن
ممکن « وَسَقاهُمْ رَبُّهم شراباً طهورا » ای عزیز! از سورت فاتحه اگر هیچ شراب طهور نوش کردی، از دست
را کمر بندگی بندی، و « إیاّکَ نَعْبُد » باشد که بدانی که چه گفتم! پس، از آن مست شوی؛ پس از آن هشیار گردی
بگفت درآید. پس، طمع ترا در رباید که روی جمال و فضل دیده باشی. « ایاّکَ نَسْتَعین » ؛ از حال گذشته یادآری
بگویی. « اهدنا الصراطَ المُسْتقیم »
پس محرومان و .« صراطَ الذین أنْعَمتَ علَیْهم » : پس از رفیقان که با تو از آن شراب م یخورند یاد داری. گویی
بگویی. پس « غیر المَغْضوبِ علیهم » ، مهجوران را بینی بر در بمانده؛ چون خلق بر در و تو درون خانه نشسته
چه معنی دارد. نماز بی فاتحه درست نباشد؛ و فاتحه اینست که « لاصَلوةَ إِلاّ بِفاتِحَةَ الکتاب » معلوم تو شود که
شنیدی. چرا با خود لاف زنی که من نیز نماز م یکنم؟! هیهات هیهات! عمر خود بباد بیگانگی بر مده. آشنائی
را ساخت باش:
بفکندنیست هر آنچه برداشتهایم
سودا بودست هر آنچه پنداشته ایم
بستردنیست هر آنچه بنگاشته ایم
دردا که بعشوه عمر بگذاشته ایم
آن طایفه که .« الزَکوةُ قِنْطَرَةُ الإسْلام » : رکن سوم ای عزیز زکاة است که مصطفی- علیه السلام- بیان کرد و گفت
إنمّا الصَدَقاتُ لِلفُقراءِ و » مال دارند و زکوة مال بر ایشان واجب آید خود علم آن و کیفیت آن دانند؛ اما ندانم که
از این هشت گروه تو چه فهم کرد های که در عمری یکی بدست نیاید؟ این جماعت هشت گانه که « المَساکین
علما گویند دیگر باشند، و آن جماعت که محققان گویندو ایشان را خواهند دیگر.
این جهان اگرچه از بهر اولیای خدا آفریدند اما ایشان خود را بدنیا و با کسب ندهند. از زکوة خدا که اصل و
فرع، هر دو خود از بهر وجود ایشان ظاهر شد؛ نصیبی بهریک باید دادن تا مدار و قرار قالب ایشان باشد. اما
۲۷
لاکَنْزَأَنْفعُ » این گروه که مال و زکوة دادن نعت ایشان باشد ایشان را خود مال نباشد، ایشان را علم لدنی باشد که
هم قرینان و هم صحبتان و « وَمَنْ رَزَقْناه مِناّ رِزْقاً حَسَناً » از آن کنز و علم و رزق که ایشان را دهند .« مِن العِلْم
آن بقدر حوصلۀ خلق نثار کنند و این آیت را کار ؛« أَلْعِلمُ لایَحُلَّ مَنْعُهُ » مریدان را از آن زکوتی و نصیبی دهند که
.« وَمِماّ رَزَقْناهم یُنْفِقون » بندند
نصیبی دهند و هم صحبتان را. اما عموم خلق را از « کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فأَحْبَبْتُ أنْ أعْرَفَ » خلق از معرفت گنج
دعای ایشان و از برکت ایشان از بلاها و از رنجها خلاص دهند و روز قیامت نیز زکوة رحمت خدا نثار کنند؛ هر
« کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً » یکی هفتاد هزار محبوب مستحق عقاب را اهل بهشت گردانند. هان! تو چه دانی که زکوةِ
پس زکوة این گنج کرا دهند و که خواهد .« کَتَبَ رَبُّکُم علی نَفْسِهِ الرَّحمَة » چیست؟ آن گنج رحمت است که
خود گواهی میدهد مر این سخن را. پس مصطفی- علیه « و ماأرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمةً لِلعالمین » ستدن؟ دریغا
هُوَ الذی أنْزَل السکینَةَ فی قلوب » السلام- آن رحمت را قسمت کند بر خصوص امت و خصوص خصوص که
تا هر که در عصر او بود، در دنیا و .« شَرُّ الناس مَنْ أَکَلَ وَحْدَه » تا ایشان قسمت کنند بر عموم خلق که « المؤمنین
آخرت از نصیبی از آن رحمت خالى نباشد، و پیش از این زکوةِ این کلمات آن عزیز را نتوان دادن که دلها برنتابد
ماصَبَّ اللهُّ فی صَدْری شیئاً » و خاطرها در ورطۀ هلاک افتد. و این هنوز یک نصیب است از صد هزار نصیب
می طلب. « فَهَلْ مِنْ مَزید » اما نوش می کن !« الا وَصَبَبْتُه فی صَدْرِ أبی بَکْرَ
رکن چهارم ای عزیز صومست؛ و صوم در شرع عبارتست از امساک طعام و شراب که روزۀ قالب است. اما
کدامشراب؟ .« أبیتُ عِندَ ربّی » صوم در عالم حقیقت، عبارتست از خوردن طعام و شراب؛ کدام طعام؟ طعام
اَلصومُ » این را صوم معنوی خوانند روزۀ جان باشد؛ این صوم خدا باشد که « وَکَلم اللهُّ موسی تکلیما » شراب
همین معنی دارد. چون این صوم خدایی « وأنا أجزی بِه » چرا؟ زیرا که در این صوم جز خدا نباشد که .« لى
.« و أنا اجزی به یعنی أنا الجزاءُ » باشد، جزای این صوم جز خدا نباشد که
صوم ما دون اللّه را بیان .« الصومُ الغَیْبةُ عن رُؤیةِ ما دونِ اللهّ لِرُؤیَةِ اللهّ تعالى » : از آن بزرگ نشنید های که گفت
که افطار آن جز لقاءُ اللّه تعالى نباشد. مصطفی- علیه « إنی نَذَرْتُ للرَّحمن صَوماً » می کند. مریم م یگوید که
صوموا لِرُؤیتَهِ و » دریغا از خبر « لِلصائم فرحَتان فَرْحَةٌ عِنْد إفطاره و فَرْحَةٌ عند لِقاء ربِه » : السلام- از اینجا گفت
چه فهم کرده ای؟ و از آن صوم چه خبر شاید دادن؟ که ابتدای آن صوم از خدا باشد، و آخر افطار « أفطِروا لرُؤیَته
سﭙﺮ و سلاح صوم برگیر. گاهی صایم باش، و گاهی مفطر که اگر همه صوم باشد « الصَومُ جَنَّة » . آن بخدا باشد
مَنْ » : محرومی باشد؛ و اگر همه افطار باشد، یک رنگی باشد. مگر که مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت
این معنی « و هو یُطْعِمُ ولایُطْعَم » . نعت او بود « الصَمَد » صایم ابد خود یکی آمد که .« صام الأَبَدَ فَلاصِیام لَهُ
تا خود صوم هر « صوموا ساعةً وأَفْطِروا ساعَةً » بود. صایم الدهر او بود- جل جلاله- دیگران را فرموده است که
کسی از چیست و افطار هر کسی بچیست. شنیدی که صوم چه باشد.
ای عزیز بدانکه راه خدا نه از جهت .« وَلِلهِّ عَلَی الناّس حَجَّ البَیْتِ مَن استَطاعَ إِلیه سَبیلاً » رکن پنجم حج است
راست است ونه از جهت چپ، ونه بالا و نه زیر و نه دور و نه نزدیک؛ راه خدا در دلست، و یک قدم است:
خداکجاست؟ « أَیْنَ اللّه » : مگر از مصطفی- علیه السلام- نشنیده ای که او را پرسیدند .« دَعْ نَفْسک و تعالى »
این باشد. « قَلْبُ المؤمِنِ بَیْتُ اللهّ » . گفت: در دل بندگان خود « فی قُلُوبِ عِبادِهِ المُؤمنین » - فقال: -علیه السلام
قَلْبُ المؤمن بَیْنَ اْصْبَعین مِنْ » دل طلب کن که حج، حج دلست، دانم که گویی: دل کجاست؟ دل آنجاست که
.« أصابع الرحّمن
ای عزیز حج صورت، کار همه کس باشد؛ اما حج حقیقت نه کار هر کسی باشد. در راه حج زر و سیم باید
۲۸
مَنْ استَطاعَ الیه » . فشاندن در راه حق جان و دل باید فشاندن. این کرا مسلم باشد، آن را که از بند جان برخیزد
این باشد. « سَبیلاً
إِنَّک » : ای عزیز این کلمه را گوش دار. عمر خطاب- رضی اللهّ عنه- بوسه بر حجرالاسود می داد و می گفت
گفت: مصطفی را « حَجَرُ لاتَضُرُّ وَلاتَنْفَعُ لَوْلا أَنّی رَأَیتُ رسولَ اللهّ-صلّی اللهّ عَلَیه و سلَّم- قَبَّلَکَ لَما قَبَّلتُک
مَهْلاً یا عُمرُ بَلْ » : دیدم که برین سنگ بوسه داد و اگر نه من ندادمی. امیرالمؤمنین علی- رضی اللهّ عنه- گفت
آن بوسه بر روی .« مَن اتَّخَذَ عند الرحَّمن عهداً » آن عهد نامۀ بندگان خدا در میان اینست که « هُوَ یَضُرٌ و یَنْفَعُ
او رادست خدا خوانند، و تو او را « الحَجَرُ الأسوَدُ یمینُ اللّه فی أرْضه » عهد ازل م یدهند نه بر سنگ دریغا
سنگ سیاه بینی! ای عزیز آنچه موسی- علیه السلام- طالب و مشتاق کوه طور سینا بود، آن کوه سنگ نبود بلکه
جمال کعبه نه دیوارها و سنگهاست که .« وأنَّ المساجِدَ لِلهّ فلا تُدْعَوا مَعَ اللّهِ أحداً » حقیقت آن سنگ بود
حاجیان بینند، جمال کعبه آن نور است که بصورت زیبا در قیامت آید، وشفاعت کند از بهر زایران خود.
مگر که این نشنیده ای ؟« الجُمْعةُ حجُّ المساکین » ای عزیز هرگز در عمر خود یک بار حج روح بزرگ کرد های که
بایزید گفت: چند درم « إِلى بَیْتِ اللهّ تعالى » که بایزید بسطامی می آمد، شخصی را دید گفت: کجا میروی؟ گفت
داری؟ گفت: هفت درم دارم. گفت: بمن ده و هفت بار گرد من بگرد و زیارت کعبه کردی. چه می شنوی!!!
در قالب بایزید بود، زیارت کعبه حاصل آمد: « أولُّ ما خَلَقَ اللهُّ تعالى نوری » کعبۀ نور
محراب جهان جمال رخسارۀ ماست
شور و شر و کفر و توحید و یقین
سلطان جهان در دل بیچارۀ ماست
درگوشۀ دیدهای خون خوارۀ ماست
در هر فعلی و حرکتی در راه حج، سری و حقیقتی باشد؛ اما کسی که بینا نباشد خود نداند طواف کعبه و سعی و
وَمَنْ یُعَظِمْ شَعائرَاللهّ » حلق و تجرید و رمی حجر و احرام و احلال و قارن و مفرد و ممتنع در همه احوالهاست
وأَذِّنْ فی الناس یأتُوکَ » هنوز قالبها نبود و کعبه نبود که روحها بکعبه زیارت م یکردند .« فإِنهّا مِنْ تَقْوَی القُلوب
دریغا که بشریت نمی گذارد که بکعبۀ ربوبیت رسیم! و بشریت نمی گذارد که ربوبیت رخت بر صحرای .« رجالا
صورت نهد! هرکه نزد کعبۀ گل رود خود را بیند، و هرکه بکعبۀ دل رود خدا را بیند. انشاء اللهّ تعالى که بروزگار
دریابی که چه گفته میشود! انشاءاللهّ که خدا مارا حج حقیقی روزی کند