اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل سادس
<حقیقت و حالات عشق>
.« مَنْ عَشِقَ وَعَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً » : ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت
هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم
گسترانید هرچند که م یکوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد؛ و با این همه او غالب
می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!
کارم اندر عشق مشکل میشود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق
خان و مانم در سر دل می شود
عشق پیش از من بمنزل می شود
دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این
کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت! و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در
عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش
۲۹
است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد سوزد، و برنگ خود گرداند.
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست
درماندۀ عشق را از آن درمان نیست
با جان بودن بعشق در سامان نیست
کانگشت بهرچه بر نهی عشق آن نیست
ای عزیز بخدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه بواسطۀ آن بخدا رسند، فرض باشد بنزدیک طالبان. عشق بنده
را بخدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان
توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود، او
را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی
شود که این عشق خود ضرورت باشد. کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. بمجرد
اسم عشق عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد:
نادیده هر آنکسی که نام تو شنید
چون حسن و لطافت جمال تو بدید
دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید
جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید
کار طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟!
حیات از عشق میشناس وممات بی عشق می یاب:
روزی دو که اندرین جهانم زنده
آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم
شرمم بادا اگر بجانم زنده
و آن دم میرم که بی تو مانم زنده
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد، و دیوانگی عشق بر همه عقلها افزون آید. هر که عشق ندارد، مجنون و
بی حاصل است. هرکه عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود؛ عاشقی بی خودی و بی راهی باشد.
دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!
عاشق شدن آیین چو من شیداییست
در عالم پیر هر کجا برناییست
ای هرکه نه عاشقست او خود راییست
عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
ای عزیز پروانه قوت از عشق آتش خورد بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را
چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون بآتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و
غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است:
اندر تن من جای نماند ای بت بیش
گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش
الا همه عشق تو گرفت از پس و پیش
ترسم که بعشقت اندر آید سرنیش
چون پروانه خود را بر میان زند، سوخته شود؛ همه نار شود. از خود چه خبر دارد! و تا با خود بود، در خود بود؛
عشق میدید و عشق قوتی دارد که چون عشق سرایت کند بمعشوق، معشوق همگی عاشق را بخود کشد و بخورد.
آتش عشق پروانه را قوت میدهد و اورا م یپروراند تا پروانه پندارد که آتش، عاشق پروانه است؛ معشوق شمع
همچنان با ترتیب و قوت باشد بدین طمع خود را بر میان زند، آتش شمع که معشوق باشد باوی بسوختن درآید
تا همه شمع، آتش باشد: نه عشق و نه پروانه. و پروانه بی طاقت و قوت این م یگوید:
ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست
مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست
جان همه عشاق جهان از تو غمیست
بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست
بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق
چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی عشق او را مرگ باشد. در این
۳۰
حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که
نه در بند وصال باشد، و نه غم هجران خورد زیرا که نه ازوصال او را شادی آید ونه از فراق او را رنج و غم
نماید. همۀ خود را بعشق داده باشد.
چون از تو بجز عشق نجویم بجهان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
خواهی تو وصال جوی خواهی هجران
ای عزیز ندانم که عشق خالق گویم و یا عشق مخلوق. عشقها سه گونه آمد، اما هر عشقی درجات مختلف دارد:
عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر عشق ماست با خدای تعالى و عشق کبیر عشق
خداست با بندگان خود، عشق میانه دریغا نم ییارم گفتن که بس مُخْتصر فهم آمد هایم! اما انشاءاللهّ که شمه ای
برمز گفته شود.
با تو غمزه ای نکرده است تا قدر عشق را بدانستی. ای عزیز آفتاب که در « کهیعص » ای عزیز معذوری که هرگز
کمال اشراق خود جلوه کند، عاشق را از آن قوتی و حظی نباشد؛ و چون در سحاب خود را جلوه کند، قرار و
إِنّ لِلهِّ سِبعین أَلفَ حجابٍ مِنْ نورٍ و ظُلْمَةِ لَوْ کَشَفَها » : سیری نیاید. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که می گوید
این حجابها از نور و ظلمت خواص را باشد؛ اما خواص خواص « لَأَحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِه کُلَّ مَنْ أَدْرَکَهُ بَصَرُهُ
را حجابهای نور صفتهای خدا باشد؛ و عوام را جز از این حجابها باشد هزار حجاب باشد: بعضی ظلمانی و
بعضی نورانی، ظلماتی چون شهوت و غضب و حقد و حسد و بخل و کبر و حب مال و جاه و ریا و حرص و
غفلت الى سایر الاخلاق الذمیمه، و حجابهای نورانی چون نماز و روزه و صدقه و تسبیح و اذکار الى سایر
الاخلاق الحمیده.
بی آیینۀ جمال محمد رسولُ اللّه دیدن دیده « أللهُّ نورُ السَّمواتِ والأرض » دریغا ندانی که چه م یگویم! آفتاب
بسوزد، بواسطۀ آیینه مطالعۀ جمال آفتاب توان کردن علی الدوام؛ و چون بی آیینه معشوق دیدن محالست و در
پرده دیدن ضرورت باشد. عاشقی منتهی را پرده و آینه جز کبریاءاللّه و عظمت خدای تعالى دیگر نباشد. از
.« لَیْسَ بَیْنَهُم و بین أنْ یَنْظُروا الى ربهم فی الجنة إِلاّ رداءُ الکبریاء علی وَجْهِه » مصطفی بشنوکه
لَقَدْ رأی مِنْ آیات » : دریغا گویی: مصطفی را- علیه السلام- در عشق، آیینه چه بود؟ گوش دار از حق تعالى بشنو
فقال: رَأیتُ ربّی عزَّوجَلَّ لَیْسَ » ؟ ابوبکر الصدیق پرسید که یا رسول اللهّ این آیات کبری چیست ؛« رَبِّه الکُبْری
جانم فدای آنکس باد که این سخن را گوش .« بینی و بینَهُ حِجابٌ الاَحجابٌ مِنْ یاقوتةِ بیضاءَ فی روضةِ خضراء
ای جبرئیل! خدای را ؟« هَلْ رَأَیْتَ ربّی » دارد. این نشنید های که رسول اللهّ- علیه السلام- جبریل را پرسید که
گفت: میان « بینی و بینَه سبعون حِجاباً مِنْ نورِ لَوْ دَنَوْتُ واحداً لَاحْتَرَقْتُ » : تبارک و تعالى دیدی؟ جبرئیل گفت
من که جبرئی لام، و میان لقاءاللهّ هفتاد حجاب باشد از نور؛ اگر یکی از این حجابهای نور مرا نماید، سوخته
شوم.
مُجاهِد اندر تفسیر این آیت م یگوید که .« وَقَرَّبْناه نَجِیاّ » : ای عزیز ببین که با موسی- علیه السلام- چه م یگوید
بالای عرش هفتاد حجابست از نور و ظلمت و موسی- علیه السلام- سلوک می کرد در این حجابها تا جمله را
موسی « ربِّ أرِنی أَنظُرْ إِلیک » : واپس گذاشت، تا یک حجاب بماند میان موسی و میان خدای تعالى، گفت
نودِیَ مِنْ شاطِیءِ الوادیِ الأَیمنِ فی البقْعَةِ المبارَکَةِ مِنَ الشجرَةِ أنْ: یا موسی إِنّی أنااللّهُ ربُّ » آوازی شنید که
این درخت، نور محمد را می دان که کلام و رؤیت بواسطۀ او توان دید وشنید. .« العالمین
دریغا دانی که چرا این همه پرد هها و حجابها در راه نهادند؟ از بهر آنکه تا عشاق روز بروز دیدۀ وی پخته گردد،
۳۱
تا طاقت بار کشیدن لقاءاللهّ آرد بی حجابی. ای عزیز جمال لیلی دانه ای دان بردامی نهاده؛ چه دانی که دام
چیست؟ صیاد ازل چون خواست که از نهاد مجنون، مرکبی سازد از آن عشق؛ خود که او را استعداد آن نبود که
بدام جمال عشق ازل افتد که آنگاه بتابشی از آن هلاک شدی بفرمودند تا عشقی لیلی را یک چندی از نهاد
مجنون مرکبی ساختند؛ تاپختۀ عشق لیلی شود، آنگاه بارکشیدن عشق اللهّ را قبول تواند کردن.
آن ندیده ای که چون مرکبی نیکو باشد که جز سلطان را .« وَقرُّبْناه » : ای عزیز تو ببین که با موسی چه م یگوید
نشاید؟ اول رایضی باید که برنشیند، تا توسنی و سرکشی وی را برامی و سکون بدل کند. این خود رفت، مقصود
آنست که ذات آفتاب نوازنده است، و شعاعش سوزنده است. این آن مقام دان که عاشق بی معشوق نتواند
زیستن و بی جمال او طاقت و حیوة ندارد و با وصال و شوق معشوق هم ب یقرار باشد و بار وصل معشوق
کشیدن نتواند؛ نه طاقت فراق و هجران دارد و نه وصال معشوق تواند کشیدن، و نه او را تواند بجمال دیدن که
جمال معشوق دیدۀ عاشق را بسوزاند تا برنگ جمال معشوق کند:
غمگین باشم چو روی تو کم بینم
کس نیست بدینسان که من مسکینم
چون بینم روی تو بغم بنشینم
کز دیدن و نادیدن تو غمگینم
وإنْ احدٌ من المُشْرکین » بر تو جلوه می کردند و سماع « أَلَسْتُ بِرَبکُّمْ » ای عزیز یاد آر آن روز که جمال
می شنیدی! هیچ جان نبود که نه وی را بدید و هیچ گوش نبود الا که از « اسْتَجارَکَ فَأجِرْهُ حتی یَسْمَعَ کلامَ اللهِّ
وی سماع قرآن بشنید. اما حجابها برگماشت تا بواسطۀ آن حجابها بعضی را فراموش شد و بعضی را خود راه
ندهند تا مقام اول، و کار بعضی موقوف آمد بر قیامت و بعضی جز این نمی گویند:
اول که بتم شراب صافی بی درد
و آنگاه مرا بدام هجران بسﭙﺮد
میداد، دلم ز من بدین حیله ببرد
بازار چنین کنند با غر چه و گرد
دریغا شغلهای دینی و دنیوی نم یگذارد که عشق لم یزلى رخت بر صحرای صورت آرد! مگر که مصلحت در آن
بود! و الا بیم سودای عظیم بودی! و جنون مفرط علت دیگر است، و سهو و نسیان دیگر. بیگانگان خود را و
از این .« لقد کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا » نااهلان، عشق را حجاب غفلت و بعد در پیش نهاد تا دور افتادند که
عشق کار .« یَعلَمون ظاهراً من الحیوة الدنیا وَهُمْ عَن الآخرةِ هُمْ غافلون » جماعت جای دیگر شکایت م یکند که
معین است خود همه کس دارند؛ اما سر و کار معشوق هیچ کس ندارد. این غفلت نشان بدبختیست.
اما غفلتی که از سعادت خیزد که آن را سهو خوانند که در راه نهند، آن خود نوعی دیگر باشد. سهو در راه
گفت: مرا سهو نیفتد، اما سهو در راه من نهادند تا ابوبکر- رضی « انّی لاأسهُو وَلکِنْ أُشهی » مصطفی نهادند که
گفت، ای کاشکی من این سهو بودمی که اگرچه سهو م یخواند اما « لَیْتَنی کُنْتُ ذلک السَهْو » : اللهّ عنه- گفت
همین معنی دارد که اگر نماز و طیب و نسا را محبوب او « حُبِّبَ إلىَّ مِن دُنْیاکُمْ ثَلاثَةٌ » . یقین جهانیان باشد
نکردندی ذر های در دنیاقرار نگرفتی. این محبت سه گانه را بند قالب او کردند تا شصت و اند سال زحمت خلق
مالى و للدنیا و ما للدنیا و » !؟ اختیار کرد؛ واگرنه، دنیا از کجا و او از کجا؟ و خلق از کجا و همت محمد از کجا
هرکسی را بمقامی بازداشت هاند، و آن مقام را مقصود و قبلۀ او کرد هاند. هر کسی را بدان راضی کرده؛ !« مالى
بکار درآید و همه را از حقیقت خود آگاه کنند، آنگاه بدانند که جز « الناّس نِیامٌ فَإِذا ماتوا انْتَبَهُوا » چون وقت
بت هیچ نبوده اند و جز سودا و غفلتی و دورافتادنی نبوده است:
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم
در کوی هوس پردۀ خود بدریدیم
دور از تو هزار گونه محنت دیدیم
تو عشوه فروختی و ما بخریدیم
۳۲
عاشق مبتدی را که دنیا حجابش آمد، هنوز پخته نبود. عشق ازلى را چون آوردند، در میان جان ودل پنهان بود؛
چون که در این جهان محجوب آمد راه به سر عشق نبرد و عشق خود او را شیفته و مدهوش می داشت و او خود
می داند که او را چه بوده است. پیوسته با حزن و اندوه باشد. ای عزیز این مثال را گوش دار. کودک ده ساله
زنان را دوست دارد. اما هنوز اهلیت فراش نداردتا وقت بلوغ: چون بالغ شود، قصد مراد خود کند. اگر مرادش
حاصل شود فهوالمراد واگر نشود آن حب و اقتضای شهوت بلوغ سر از درون او بر کند، و در طلب قوت و
مقصود خود آید. و بعضی باشند که از این مقام جز اضطراب و بی شکیبایی حاصل ایشان نباشد و نداند که اورا
چیست.
بوده است؟ « ألستُ بِرَبِّکُم » اول مقام از مقام مرد رونده این باشد که درمانده و متحیر باشد. داند که او را حالت
اما جز خیالى از آن باوی نمانده باشد، و در آن خیال متحیر و شیفته مانده باشد:
یک روز گذر کردم در کوی تو من
بنواز مرا که از پی بوی تومن
ناگاه شدم شیفتۀ روی تو من
ماندم شب و روز در تکاپوی تو من
طالب گوید: کاشکی یکبار دیگر با سر آن حالت افتادمی تا نشان راه خود با دست آوردمی که راه خیال چنان
نباشد که راه عیان! و آن راه که از سر فراغت بخود کنند، چنان نباشد که بمعشوق و عشق کنند. اگرچه فترتی از
راه صورت و حجابی از راه بشریت دامن گیر شود، این خود بلای راه همه بود.
با خود گوید: اگر این بار با سر حقیقت خود افتم، عهدی بکنم که دیگر بجز عشق و معشوق پروای دیگر کس
نکنم، و جان را بعد از این فدا کنم:
آیا بود آنگه که باز بینم رویت
گر قدر تو دی همی ندانست رهی
در دیده کشم چو سرمه خاک کویت
امروز همه جهان وتای مویت
دانی از عزیز که جمال لیلی با عشق شیفتۀ مجنون چه گوید؟ م یگوید: ای مجنون اگر غمز های زنم، اگر صد
هزار مجنون صفت باشند که همه از پای درآیند و افتادۀ غمزۀ ماشوند. گوش دار که مجنون چه م یگوید.
می گوید: فارغ باش که اگر غمزۀ تو فنا دهد مجنون را، وصال و لطف تو بقا دهد. مجنون عاشق را اگرچه فنا
از معشوق باشد، اما هم بقا از معشوق یابد. دل فارغ دار:
گر رنگ رخت بباد بر داده شود
ور تو بمثل بکوه بر بوسه دهی
باد از طرب رنگ رخت باده شود
کوه از لب تو عقیق و بیجاده شود
محرمان عشق، خود دانند که عشق چه حالتست؛ اما نامردان و مخنثان را از عشق جز ملالتی و ملامتی نباشد.
خلعت عشق، خود هر کسی را ندهند؛ و هر کسی خود را لایق عشق نباشد و هر که لایق عشق نباشد خدای را
نشاید؛ و هر که عشق را نشاید، خدای را نشاید. عشق با عاشق توان گفت و قدر عشق خود عاشق داند. فارغ از
عشق جز افسانه نداند و او را نام عشق و دعوی عشق خود حرام باشد:
آن راه که من آمدم کدامست ای جان
در هر نفسی هزار دامست ای جان
تا باز روم که کار خامست ای جان
نامردان را عشق حرامست ای جان
سخت خوب گفت که ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که « عَلَیْکُمْ بِدینِ العَجائز »
هر که بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت .« أکْثَرُ أهْلِ الجَنَّةَ اَلبُلَهُ وَ لِلمُجالَسَةِ قومٌ آخَرُون »
شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق نصیب جان وحقیقت.
هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب در و جوهر نباشد، آنکس که بمجاز قدم در عشق نهد، چون بمیانۀ
۳۳
عشق رسد گوید که من می دانستم که قدم در نمی باید نهادن، لاجرم بباید کشیدن. بزور و کراهیت خودرادر راه
عشق آورده باشد. اما عشق را نشاید؛ و آنکس که طاقت بار کشیدن عشق ندارد گوید:
با دل گفتم که ای دل زرق فروش
نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش
کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش
تا لاجرمش زمانه می مالد گوش
دریغا مگر که گوهر جانت را عرض، عشق نیست؟ که هیچ جوهر نیست که از عرض خالى باشد و بی عرض
إذا » : نتواند بودن. جوهر عزت را عرض، عشق ماست. این حدیث را گوش دار که مصطفی-علیه السلام- گفت
أحبَّ اللهُّ عَبْداً عَشِقه و عَشِق علیه فیقول: عبدی أنتَ عاشقی و محبی و أنَا عاشِقٌ لَکَ و مُحِبُّ لک إِنْ أرَدْتَ اَوْ
گفت: او بندۀ خود را عاشق خود کند؛ آنگاه بر بنده عاشق باشد؛ و گفت: بنده را گوید: تو عاشق و « لَمْ تُرِدَ
اگر تو خواهی واگرنه. دانستی .« أنا لکم شِﯩْٔتُم أمْ أبَیْتُم » : محب مایی، و ما معشوق و حبیب توایم قال اللهّ تعالى
که جوهر عزت ذات یگانه را عرض، و عرض جز عشق نیست؟
ای دریغا هرگز فهم نتوانی کردن که چه گفته م یشود! عشق خدای- تعالى- جوهر جان آمد، و عشق ما
جوهروجود او را عرض آمد. عشق ما او را عرض و عشق او جان ما را جوهر. اگر چنانکه جوهر بی عرض
متصور باشد، عاشق بی معشوق و بی عشق ممکن باشد؛ و هرگز خود ممکن و متصور نباشد. عشق و عاشق و
معشوق در این حالت قایم بیکدیگر باشند، و میان ایشان غیریت نشاید جستن مگر این بیت ها نشنیده ای:
چون آب و گل مرا مصور کردند
تقدیر و قضا قلم چو می تر کردند
جانم عرض و عشق تو جوهر کردند
عشق تو و جان ما برابر کردند
اگر چنانکه مردی و عشق مردان داری، این سه نوع عشق را که برمز گفته شد در این بیتها که خواهم گفتن،
ألَسْتُ » بازیاب که قطعه ای سخت بامعنی آمده است. دریغا مطربی شاهد بایستی وسماع تا این بیتها بر نمط
بگفتی، و من و آن عزیز حاضر بی زحمت دیگری؛ آنگاه آن عزیز را سماع معلوم شدی که عشق « بِرَبِّکُم
چیست، و شاهد بازی چه بود! پیشۀ تو شدی و بت پرستی ترا قبول کردی! مست از تو صادر شدی، کون و مکان
بر تو گشاده شدی. پس ترا نقطۀ بای بسم اللهّ کردندی. در این مقام شبلی را « بسم اللهّ » ترا خادم آمدی، آنگاه
« بسم اللهّ » گفتند وی را که تو کیستی؟ گفت: من نقطۀ بای .« أنا نُقْطَةُ باءِ بسم اللهّ » : معذور داری آنجا که گفت
نیست؛ اصل بسم اللّه را بنقطۀ با حاجت « بسم اللهّ » نیست، و غیر « بسم اللهّ » از اصل « بسم اللهّ » ام و نقطۀ
بی اسم ببین چه باشد. این بیتها را بخوان: « ب» باشد که اظهار بسم بدان باشد، اما نقطۀ
بر سین سریر سر،ّ سپاه آمد عشق
بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق
بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق
با این همه یک قدم ز راه آمد عشق
ای عزیز دانی که شاهد ما کیست؟ و ما شاهد که آمده ایم؟ شرح عشق کبیر و عشق میانه را گوش دار، و شاهد و
مشهود بیان این هر دو شاهدها نموده است. میانه عشق را فرقی توان یافتن میان شاهد و مشهود، اما نهایت عشق
آن باشد که فرق نتوان کردن میان ایشان؛ اما چون عاشق منتهی، عشق شود و چون عشق شاهد و مشهود یکی
شود، شاهد مشهود باشد و مشهود شاهد. تو این از نمط حلول شماری و این حلول نباشد، کمال اتحاد و
یگانگی باشد و در مذهب محققان جز این دیگر مذهب نباشد. مگر این بیتها نشنید های؟!
آن را که حیوتش آن بت شاهد نیست
کفر آن باشد که خود تو شاهد باشی
در مذهب کفر زاهد و عابد نیست
چون کفر چنین است کسی واحد نیست
تمامی شرح شاهد و مشهود در تمهید دهم گفته شود انشاء اللهّ. اما در اوراق اول گفتم که مذهب و ملت محبان
۳۴
خدا چیست و کدامست. ایشان بر مذهب وملت خدا باشند؛ نه بر مذهب و ملت شافعی و ابوحنیفه و غیرهما
نباشند، ایشان بر مذهب عشق و مذهب خدا باشند تبارک و تعالى. چون خدا را بینند لقای خدا دین و مذهب
ایشان باشد! چون محمد را بینند لقای محمد ایمان ایشان باشد؛ و چون ابلیس را بینند این مقام دیدن نزد
ایشان کفر باشد. معلوم شد که ایمان و مذهب این جماعت چیست و کفر ایشان از چیست. اکنون هر یک را از
این مقامها در این بیتها بازیاب:
دین ماروی و جمال و طلعت شاهانه است
از جمال خد و خالش عقل ما دیوانه است
روح ما خود آن بتست و قلب ما بتخانه است
کفر ما آن زلف تار و ابروی ترکانه است
و از شراب عشق او هر دو جهان میخانه است
هر کرا ملت نه اینست او ز ما بیگانه است
شاهد را شنیدی که کیست، خد و خال و زلف و ابروی شاهد را گوش دار. ای عزیز چه دانی که خدو خال و
زلف معشوق با عاشق چه م یکند! تا نرسی ندانی! خد و خال معشوق جز چهرۀ نور محمد رسول اللّه مدان که
لا إِله » : نور احمد خد و خال شده است بر جمال نور احد؛ اگر باورت نیست بگو .« أَوَّلُ ما خَلَق اللهُّ نوری »
دریغا اگر دل گم نیستی در میان خد و خال این شاهد، دل بگفتی که این خد و خال .« الاّ اللهُّ محمدٌ رسولُ اللهّ
معشوق با عاشق چه سرهّا دارد. اما دل که ضال شد، و در میان خد و خال متواری و گریخته شد؛ این دل را که
بازیابد؟ اگر بادست آید بگوید آنچه گفتنی نیست:
آن بت که مرا داد بهجران مالش
پرسند رفیقان من از حال دلم
دل گم کردم میان خد و خالش
آن دل که مرا نیست چه دانم حالش
ای عزیز اگر بدین مقام رسی کافری را بجان بخری که خد و خال دیدن معشوق جز کفر و زنار دیگر چه فایده
دهد؟ باش تا رسی و بینی! آنگاه این بیچاره را معذور داری بگفتن این کلمات. هرگز مسلمان کافر را دیدی؟ از
حسن و جمال محمد رسول اللهّ جملۀ مؤمنان کافر شد هاند، و هیچ کس را خبر نیست! تا این کفرها نیابی بایمان
« لا إِله إِلا اللّه محمّد رسول اللّه » بت پرستی نرسی،و چون بسرحد ایمان رسی و بت پرستی را بینی، بردرگاه
نقش شده و ایمانت تمام، این وقت باشد؛ و کمال دین و ملت در این حال نماید. این بیتها بر خوان:
معشوقۀ من حسن و جمالى دارد
کافر شود آنکه خد و خالش بیند
بر چهرۀ خوب خد و خالى دارد
کافر باشد هر آنکه خالى دارد
خد و خال این شاهد شنیدی. زلف و چشم و ابروی این شاهد دانی که کدامست؟ دریغا مگر که نور سیاه بر تو،
بالای عرش عرضه نکرد هاند؟! آن نور ابلیس است که از آن زلف، این شاهد عبارت کرد هاند و نسبت با نور
الهی، ظلمت خوانند؛ واگرنه، نوراست. دریغا مگر که ابوالحسن بستی با تو نگفته است، و تو ازو این بیتها
نشنیده ای؟
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان
آن نور سیه زلا نقط برتر دان
وز علت و عاربرگذشتیم آسان
زان نیز گذشتیم نه این ماندو نه آن
« فَبِعِزَّتِکَ لَأَغْویِنَّهُم أجمَعین » خلعت او آمده است. شمشیر « و کان منَ الکافِرین » ؟ دانی که آن نور سیاه چیست
فضولى و خود را بی اختیار کرده است. پاسبان عزت آمده « فی ظَلُمات البَرِّ و البَحْر » کشیده است. در ظلمات
شده است. دریغا از دست کسی که شاهد را بیند با چنین « أعوذ باللهّ مِن الشیطان الرَجیم » است. دربان حضرت
نگوید؟! باش تا بایزید بسطامی این معنی با تو در میان نهد، «ّ أنا الحق » خد و خال و زلف و ابرو و حسین وار
و ترا از حقیقت این کار آگاه کند. این بیتها را نیز گوش دار:
۳۵
آن را که حیوتش آن دل و دلبر نیست
جان ودل را چو ارو و زلف ببرد
از کفر بکفر رفتنت باور نیست
و آن خال و خد و آن لب چون شکر نیست
در هر دو جهان مشرک و هم کافر نیست
زیرا که ازو جز او دگر درخور نیست
أنا مدینَةُ » شربت قهر و کفر می دهند؛ و قومی را در کعبۀ « فَألْهَمَها فُجورَها » قومی را هر لحظه در خرابات خانۀ
این حالت باشد؛ و هر دو شربتها پیوسته بر « وتَقْویها » ، می دهند « أَبیْتُ عِنْدَ رَبّی » شربت « العِلْمِ و عَلیٌّ بابُها
وَسَقاهم » از شربت « عِنْدَ ملیکٍ مُقْتدِرٍ » را جویانند. مستان او در کعبۀ « هَلْ مِن مَزید » کارست، و هردو طایفه
بی عقلی کنند. مگر که هرگز « فَأَلْهَمَها فُجورَها » مستی کنندو طایفۀ دیگر در خرابات « رَبَّهُم شَراباً طَهورا
با تو حرب نکرده است؟! از شیخ بربطی این بیتها بشنو: « یُوسْوِسُ فی صُدور الناّس »
زلف بت من هزار شور انگیزد
و آن روز که رنگ عاشقی آمیزد
روزی که نه از بهر بلا برخیزد
دل دزد دو جان رباید و خون ریزد
خلق از ابلیس نام شنیده اند؛ نمی دانند که او را چندان ناز در سر است که پروای هیچ کس ندارد! دریغا چرا ناز
در سر دارد؟ از بهر آنکه هم قرین آمده است با خد و خال. چه گویی! هرگز خد و خال، بی زلف و ابرو و موی
واجب آمد گفتن! از بهر « أعوذُ بِاللهّ مِنَ الشَیْطانِ الرجیم » کمالى دارد؟ لا وَاللهّ کمال ندارد. نبینی که در نماز
خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ » . این معنی در سر گرفته است ناز و غنج و دلال و او خود سر متکبران و خود بینانست
همین نازست. این بیتها بشنو: « مِنْ طین
گویی دو زلف یارم در سر چه ناز دارد؟
با گل حدیث گوید با لاله پای کوبد
کز دلبری و کشی کاری دراز دارد
بر مه زره نگارد با زهره ساز دارد
دریغا .« الحَمْدُ لِلّه الذی خَلَقَ السموات و الأرضَ وَجَعَل الظلماتِ و النور » : اگر باورت نیست از خدا بشنو
سیاهی بی سپیدی و سپیدی بی سیاهی چه کمال دارد؟ هیچ کمال نداشتی. حکمت الهی اقتضا چنین کرد.
حکیم دانست که بحکمت خود چنین باید و چنین شاید، و بر این درگاه جمله بر کارست و اگر ذر های نقصان
درآفرینش دریابد، نقصان حکیم و حکمت باشد. موجودات و مخلوقات در نورها مزین و مشرف آمده اند.
ابروی تو با چشم تو هم پهلو به
آن خد ترا نگاهبان گیسو به
همسایۀ طرار یکی جادو به
داند همه کس که پاسبان هندو به
إنَّ الکُفْرَ وإِلایمانَ مَقامانِ مِنْ وراءِ » : ای عزیز آن بزرگ را گوش دار که چه گفت مر این دو مقام را. گفت
گفت: کفر و ایمان بالای عرش دو حجاب شد هاند میان خدا وبنده زیرا « العَرْش حِجابان بَیْنَ اللهِّ و بَیْنَ العَبْد
که مرد باید که نه کافر باشد و نه مسلمان. آنکه هنوز با کفر باشد و با ایمان هنوز در این دو حجاب باشد؛ و
لِیَ مَعَ » : نباشد، شنیدی که مصطفی-علیه السلام- چه می گوید « کبریاء اللهّ و ذاتِه » سالک منتهی جز در حجاب
خود گواهی می دهد بر اسرار این مقامها تاأبَدالأبِدین و دهر « اللهِّ وقتٌ لایَسعُنی فیهِ مَلکٌ مُقَرَّبٌ وَلانَبِیٌ مُرْسَلٌ
الداهرین. از این مقامها که خواهد جستن؟
از عشق نشانه، جان ودل باختن است
گه مؤمن و گاه گاه کافر بودن
وین کون و مکان هر دو بر انداختن است
با این دو مقام تا ابد ساختن است
چه دانی که چه گفته م یشود؟ دریغا که از عشق اللهّ که عشق کبیر است هیچ نشان نمی توان دادن که بیننده در آن
باقی بماند؛ اما آن چیز که درهر لحظه جمال خوبتر و زیباتر نماید و عالم تمثل را بر کار دارد، هیچ عبارت و نشان
لاأُحْصی ثناءً عَلَیْکَ أنتَ کما أَثْنَیْتَ عَلَی » دیگر عبارت و شرح نباشد ؛« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیءٌ » نتوان داد جز
۳۶
چون او عذر بی ادراکی و بی نهایتی بخواست، دیگران چه بیان کنند؟ بیان آنجا قاصر آید، فهم آنجا .« نَفسِکَ
گداخته شود مرد آنجا از خود برست! دریغا این بیتها بشنو:
چون عشق تو بی نشان جمالى دارد
هر لحظه تمثل و خیالى دارد
در اصل وجود خود کمالى دارد
این عشق دریغا که چه حالى دارد
اگر عشق حیلۀ تمثل نداشتی، همه روندگان راه کافر شدندی؛ از بهر آنکه هر چیزی که او را در اوقات بسیار بر
یک شکل و بر یک حالت بینند، از دیدن آن وقت او را وقت ملامت آید؛ اما چون هر لحظه و یا هر روزی در
هر لحظه « یُحبُّهم » . جمالى زیادت و شکلی افزو نتر بیند، عشق زیادت شود وارادت دیدن مشتاق زیاد تتر
هم چنین تمثلی دارد. پس در این مقام عاشق هر لحظه معشوق را « یُحبُّونَه » را و « یُحبُّونَه » تمثلی دارد مر
بجمالى دیگر نبیند، و خود را بعشقی کمال تر و تمام تر:
هر روز ز عشق تو بحالى دگرم
تو آیت حسن را جمالى دگری
وز حسن تو در بند جمالى دگرم
من آیت عشق را کمالى دگرم
هرگز دانی که قوت و حظ معشوق از چیست؟ و عاشق نصیب را چه یابد؟ و عاشق خود بچه زنده است؟ و از
عشق نیز بیان نتوان کرد جز برمزی و مثالى که از عشق گفته شود و اگر نه از عشق چه گویند و چه شاید گفت؟!
اگر عشق در زیر عبارت آمدی، فارغان روزگار از صورت و معنی عشق محروم نیستندی اما اگر باور نداری از
این بیتها بشنو:
ای عشق دریغا که بیان از تو مُحالست
انس تو بابرو و بآن زلف سیاهت
اسم تو شریعت است و عین تو گناهست
حظ تو ز خود باشد و حظ از تومُحالست
قوت تو ز خدست و حیوة تو ز خالست
جان ودل ما تویی دگر خود همه قالست
ای عزیز هرگز دانست های که عاشق با معشوق چون سوگند خورد، سوگند بچه یاد کند؟ بدانکه چون معشوق با
« فَوَرَبِ السماءِ الأَرض » عاشق خود غمزه ای زند و سوگندی یاد کند، باشد که گوید: بجان من که چنین کن که
والشَمسِ و » بدین ماند، و باشد که چون معشوق با عاشق سوگند یاد کند گوید که بموی و روی من. مگر که
همین معنی دارد. « ضُحاها و القمرِ إِذا تلاها و النهّارِ إذا جلاّها و اللیّلِ إِذا یَغْشاها
دانی که این آفتاب چیست؟ نور محمدی باشد که ازمشرق ازلى بیرون آید؛ و ماهتاب دانی که کدام است؟ نور
این سخن بغایت رسانیده است و « ربُّ المَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ المَغْرِبَیْن » . سیاه عزراییلی که ازمغرب ابدی بیرون رود
این همه ؟« والطورِّ، و التیّنِ و اللیّلِ و الضّحی » بیان این شده است. هرگز این سوگندها ترا روی نموده است که
بدان ماند که می گوید: بجمال تو، و بروی زیبای تو. لَعَمْرُکَ بجان پاک تو و بِقَدوّ بالای تو؛ و چون گوید:
واللیلِ، بدان ماند که گوید: بِزُلف عَنْبَر بوی تو و بگیسوی چون هندوی تو.
دریغا که این همه را یک مقام خواهی دانستن، عین جهل و محض ضلالت باشد؛ این مقامها بسیار است. تمامی
عشق، انشاء اللهّ که درتمهید دیگر گفته شود که عاشق را عشق هنوز حجاب راه باشد و عشق حجاب است میان
عاشق و معشوق. البته عشق باید که عاشق را چنان بخورد و چنان فارغ گرداند که جز این بیت حالت او نباشد:
چندان غم عشق ماه رویی خوردیم
اکنون ز وصالش و فراقش فردیم
کو را بمیان اندهش گُم کردیم
کو عشق و چه معشوق کرا پروردیم؟
را گوش دار. « یُحِبُّهم و یُحبُّونَه » پس از عشق عالم محبت پیش خواهد آمد و روی خود خواهد نمود ای عزیز
که او « آری؛ آنگاه او را برسد که گوید: یُحِبُّهم « یُحِبُّهم » آنگاه درست آید که همگی خود را روی در « یُحِبُّونَه »
۳۷
بهمه اندر رسد. آفتاب همه جهان را تواند بودن که روی او فراخ است؛ اما سرای دل تو تا همگی روی خود در
خود گواهی می دهد که « و مِنْ آیاتِهِ الشَّمسُ » . آفتاب نیارد، از آفتاب هیچ شعاعی نصیب او نتواند بودن
تا همگی او را نباشد، بهمگی ازو « یُحِبُّونه » چگونه صفت واسعیت دارد همه کس را تواند بودن. اما « یُحِبُّهم »
می گوید که محبت چیست، و محبوب کیست. دریغا هرگز « یُحبُونه » خود در خلوت خانۀ « یُحبُّهم » . شعاع نیابد
بوده ای؟ و شنیده ای هرگز این بیتها، و گفته ای « فأوْحی الى عَبْدِه ما أوْحی » هم سر « کهیعص » در خلوت خانۀ
بزبان حال؟
دوش آن بت من دست در آغوشم کرد
گفتم صنما ز عشق تو بخروشم
بگرفت و بقهر حلقه در گوشم کرد
لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
فَأوحی الى عَبْدِهِ ما » در این خلوت خانه حاصل آید. دریغا اویس قرنی را بین که « تَخَلَّقوا بِأخْلاق اللهِّ تعالى »
گفت: چون « اذا تَمَّت العُبودِیَّةُ لِلْعَبْد یکونُ عَیْشُه کَعَیْشِ اللهّ تعالى » چه خبر م یدهد و چه م یگوید که « أوحی
بندگی تمام شود، عیش بنده همچون عیش معبود شود. دریغا هرچه او را باشد که خداوند است، از نصیب
بنده را نیز باشد از صفات او چون سمع و بصر و قدرت و ارادت و حیوة و بقا و کلام؛ از آن او قدیم، « تَخَلَقوا »
از جهت بنده باقی و دایم باشد.
می گوید: « فقال: أنا أَقلُّ مِنْ رَبّی بِسَنتَیْن » ؟ دریغا از دست کلمۀ دیگر که ابوالحسن خرقانی گفته است! چه گفت
او از من بدوسال سبق برده است، و از من بدوسال پیش افتاه است: یعنی که من بدو سال ازو کمتر و کهتر باشم.
إِنَّ » این سالها سالهای خدا باشد. هر ساعتی روزی باشد و هر روزی هزار سال باشد که « وَذَکِّرهُم بأیاّمِ اللهّ »
.« یوماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مما یَعُدوّن
لافَرْقَ بینی و بَیْنَ ربّی إِلّا بِصفَتان: » : دریغا در این مقام حسین منصور را نیز معذور باید داشت چون که گوید
گفت: هیچ فرق نیست میان من و میان خداوند من مگر « صفت الذاتِیَة وَصِفتُ القائمیةّ، قیامنا بِه و ذواتُنا منه
بدوصفت: صفت ذات که وجود ذوات ما ازو آمد و حاصل ما از او حاصل شد، و قوام و قیام ما بدو آمد و
ازوست. چه خوب بیان کرده است!
فقیر آن باشد « الفَقیر هُوَ الذی لایَفْتَقِرُ الى نفسه و لاإِلى رَبِّه » : مگر استاد ابوبکر فورک از اینجا جنبید که گفت
که نه محتاج خود باشد، و نه محتاج خالق خود؛ زیرا که احتیاج هنوز ضعف و نقصان باشد، و فقیر بکمالیت
سرمایۀ او آمده باشد. « تَخَلَّقوا بِأخْلاقِ اللّه » . او را نقد وقت شده باشد « إِذا تَمَّ الفَقْرُ فَهُوَ اللهُّ » . رسیده باشد
دریغا این مرتبه بلندست! هر کسی را آن توفیق ندهند که ادراک این تواند کرد، و اما با همه م یباید ساخت.
دارد. از « یُحِبُّهم و یُحِّبونه » ای دوستدانی که قصۀ یوسف- علیه السلام- چرا احسن القصص آمد؟ زیرا که نشان
و ما کان لِبَشَرٍ أنْ یُکَلِمَهُ اللّهُ إِلاّوَحْیاً اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ » آنگاه خبر یابی که آیت « یُحِبُّهم و یُحبّونه » سر
جمله ترا « طه » ترا روی نماید و بیان این جمله با تو بگوید، و یا در نقطۀ « یُرْسِل رَسولاً فَیوحی بإِذْنِهِ مایَشاءُ
چیست. انگبین و شکر بزبان گفتن دیگر باشد، و بچشم دیدن « یُحِبُّهم و یُحِبوّنه » بنماید و تو ببینی و بدانی که
دیگر باشد؛ و خوردن و چشیدن دیگر. عاشق بودن لیلی دیگر است و نام بردن لیلی دیگر و قصۀ مجنون بر وی
و لازَحْمة فی » در خلوت خانه هم سرّ شده است « یحِبُّونه » با « یُحبهّم » خواندن و شنیدن دیگر. جوانمردا
!!!« البَین
تا من بمیان خلق باشم با تو
خورشید نخواهم که برآید با تو
تنها ز همه خلق من و تنها با تو
آیی بر من سایه نیاید با تو
۳۸
یعنی که « لأیطَّلِعُ علیه مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلانَبیٌ مُرْسَل » سودای خود با یکدیگر می گویند چنانکه « یحبهم و یحبونه »
این معنی دارد. دریغا آفتاب هیچ خانه « مَنْ کان لِلهّ کانَ اللهُّ لَه » ؛ نه ملک نه نبی از آن آگاه باشند و خبر ندارند
را نتواند بود، و در هیچ خانه نگنجد، آفتاب صد و شصت چندانست که ازمشرق تا بمغرب در خانۀ پیرزنان کجا
گنجد؟ اماترا با همگی آفتاب چه شمار؟ نصیب تو از آفتاب آن باشد که خانۀ ترا همگی روشن کند.
مَقْعَدِ » ؟ چه باشد « مَقْعَدِ صِدق » دانی که ؟« فی مَقْعَدِ صِدْقِ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ » از این آیت چه فهم کرد های که
سریر سرست که محبان خود را بر آن نشاند. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که با جابربن عبداللّه چه « صِدق
گفت آن روز که پدرش عبداللهّ بن رواحه کشته شد روز احد و شهید گشت گفت: خدای-تعالى- پدر ترا زنده کرد
و او را بر عرش مجید با موسی- علیه السلام- بداشت و عرش مجید را مقام او کرد.
شنیده بود؛ یکبار در « وکَلَم موسی تَکْلیما » صد وچهارده هزار بار کلام « ن و القلم » دریغا از حق تعالى در خانۀ
او را از سر گفتن با محبان خود از امتان محمد « فَأوْحی إِلى عَبْدِه ما أوْحی » وحی خدا که « کهیعص » درون
از لذت .« یا أحِبّائی مِنْ أَمَّةِ مُحمد، و یا مساکین أمّةِ محمد ویا فقراء امّةِ محمّد » : آگاه کردند که م یگفت
« فَخَرّ موسی صَعِقاً » ، استماع این ندا که بایشان می کرد با آنکه آن همه کلام ازو شنیده بود، او را بی هوش کرد
مغنی و مطرب این جماعت که .« اللهُمَّ اجْعَلنی مِنْ اَمَّة محمد » از اینجا افتاد. چون او را با خود دادند دعا کرد
بیان سماع م یکند که او با بندگان خود باشد. سخن و « فَهُمْ فی رَوْضَةٍ یُحَبرون » محبان خدااند، خود او باشد که
کلام با همه کس گویند اما سر جز با دوستان و گدایان امت محمد نگویند. از سر وحی تا کلام بسیاری مراتب و
درجات است.
دریغا در مقام اعلی، شب معراج بامحمد- علیه السلام- گفتند: ای محمد وقتهای دیگر قایل من بودم و سامع تو،
و نماینده من بودم و بیننده تو، امشب گوینده تو باش که محمدی و شنونده من، و نماینده تو باش و بیننده من.
دریغا در این مقام که مگر معشوق، مصطفی بود و عاشق او که عاشقان کلام معشوقان دوست دارند. آن
نشنوده ای که مجنون چون لیلی را بدیدی از خود برفتی و چون سخن لیلی شنیدی با خود آمدی؟ این مقام خود
مصطفی را عجب نیست. ابوالحسن خرقانی از این مقام نشان باز م یدهد؟ گفت: که مرا وقتی با دید آمدی که
در آن وقت گفتمی که من معشوق تو، و در حال دیگر گفتمی که ای تو معشوق من؛ و وقتی گفتمی که ای خدا
مرا از تو دردی با دید آمده است،و از تو دردی دارم که تا خداوندی تو برجای باشد این درد من بر جای باشد،
« فَأوْحی إِلى عَبْدِه ما أوحی » و خداوندی تو همیشه باشد، پس این درد من همیشه خواهد بودن و از حالت
جای دیگر بیان م یکند، گفت که اگر جان بَلسَنوا- یعنی بوالحسن زبان روستایی- که جانم فدای او باد حاضر
رفت. پس چه بلحسن و چه متبه و چه شیبه؛ یعنی کافرم اگر آنجا حاضر « فَأوْحی الى عَبْده ما أوْحی » نبود، آنجا
نبودم.
ای عزیز از اسرار وحی خبر نتوان دادن زیرا که این مقام باشد که مرد را بقربت بجای رسانند که در آن مقام سؤال
کردن حرام باشد: مثلاً چون مکان او جستن و هم سر و مقصود او طلبیدن و مانند این؛ و آنچه بدین تعلق دارد
گفتن و پرسیدن حرام باشد و خطری تمام با خود دارد. در این مقام اگر آنچه او نداند معلوم او کنند، ببیند و
بداند؛ و اگر نکنند سؤال کردن او را قطعیت و فرقت آرد که اگر سلطان اسرار مملکت خود با یکی بگوید رتبتی
عالى باشد اما نشاید که کسی از سلطان این اسرار پرسد بهیچ حال؛ چه اگر سلطان گوید که قیام و پادشاهی من
بتست هیچ خطری نباشد، و اما اگر سلطان را گویی که قیام و پادشاهی تو بمنست و از منست، کار بر خطر باشد.
همین معنی دارد. « والمُخلِصونَ علی خَطَرٍ عَظیم »
با تو غمز های نزده است؟ آن بهشت که « وَجوهٌ یَوْمَئذٍ ناضِرةٌ الى رَبِّها ناظِرةٌ » دریغا مگر که ببهشت نرسید های، و
۳۹
عامه را وعد کرد هاند زندان خواص باشد چنانکه دنیا زندان مؤمنانست. مگر یحیی معاذ رازی از اینجا گفت که
خواص با خدا باشند چه گویی! خدای-تعالى- در بهشت .« الجَنَّةُ سِجْنُ العارِفین کما أنَّ الدُّنیا سِجْنُ المُؤمِنین »
ما فی الجَنَّةِ أحَدٌ سِویَ » : باشد؟! بلی در بهشت باشد ولیکن در بهشت خود باشد؛ در آن بهشت که شبلی گفت
إنَّ لِلّه » : گفت: در بهشت جز خدا دیگری نیست و نباشد و اگر خواهی ازمصطفی نیز بشنو که گفت « اللهِّ تعالى
مالاعَیْنَ رَأَتْ » در این بهشت دانی که چه باشد؟ آن باشد که .« جَنَّةٌ لَیْس فیها حُورٌ ولاقُصورُ ولالَبَنٌ وَلاعَسَلٌ
کسی را که بهشت این باشد او را بهشت عوام طلب کردن خطا باشد که .« ولاأُذُنَ سَمِعَتْ وَلاخَطَر علی قَلْبِ بَشَرٍ
یاعَجَباً لِقَوْم یُقادون إِلى الجنَّةِ » این طایفه را بزنجیرهای نور و لطف ببهشت کشند و نروند و قبول نکنند که
ربِ ابن لى » همت عالى چنان باید که زن فرعون آسیه را بود که در دعا می خواهد .« بالسلّاسِل وَهُمْ کارِهون
جز بهشت خواص نباشد. « عندک » این .« عِندک بیتاً فی الجنةّ
سُبْحان » چه فهم کرد های؟ اگر خواهی بدانی در نقطۀ « فی عِیشةِ راضِیةِ فی جَنَّةٍ عالیةٍ قُطوفُها دانِیةٌ » دریغا از
یا أیُّها النَّفْسُ المُطمَئِنَّة » عبودیت خود درست کن تا این خطاب با تو نیز باشد که « الذی أسری بعبده لیلاً
گفت: در دل بندگان من درآی تا در بهشت « إرجِعی الى ربِّکَ راضیّةً مرضِیةًّ فادْخُلی فی عِبادی وادخُلی جَنّتی
أَدْخَلَنی رَبّی جَنَّةَ القُدُس » : گفت «؟ مافَعَل اللّهُ بِکَ » : من توانی آمدن. آن بزرگ را بین که ازو پرسیدند
گفت: مرا در بهشت قدس خود آورد، گاهی مکاشفه صفات م یکنم گاهی .« یُخاطِبُنی بِذاتِهِ وَ یُکاشِفْنی بِصِفاتِهِ
رزق باشد در این بهشت. « این مقام باشد. قُطوفُها دانیةٍ « فی عیشةٍ راضِیةٍ فی جنَّة عالِیة » . مخاطبۀ ذات م ییابم
آخر دانی که جز از رزق معده رزقهای دیگر هست: رزق قلبست و رزق روحست؛ رزق قالب همه کس را دهند که
.« وَمَنْ رَزَقْناهُ مِناّ رِزْقاً حَسَناً » اما رزق جان ودل هر کسی را ندهند ،« وَهُوَ الَّذی یَرْزُقکُمْ مِنَ السَّماءِ والأَرضِ »
دریغا هر چند که بیشتر م ینویسم بیشتر می آید، و افزون تر می آید! اما ای دوست از سعادت، محبت خیزد و از
محبت رؤیت خیزد. ندانم که هرگز از محبت هیچ علامت دیده ای؟ علامت محبت آن باشد که ذکر محبوب بسیار
محکهای بسیار با خود دارد. علامت « والذین آمَنوا أشَدُّ حُبّاً لِلّه » دریغا .« مَن أحَبَّ شَیئاً أکْثَرَ ذِکْرِهِ » کند که
محبت خدا آن باشد که محبوبات دیگر را در بازد و همه محبتها راترک کند و محبت خدا را اختیار کند؛ اگر
نکند هنوز محبت خدا غالب نباشد. زن و فرزند و مال و جاه و حیوة و وطن همه از جملۀ محبوباتست، اگر حب
این محبوبات غالب باشد، نشان آن باشد که نگذارد که زکوة و حج و صدقه از تو در وجود آید که هر یکی خود
محکیست. تا خود بزیارت خانۀ خدا و رسول او تواند رفت؛ بود که این همه محبوبات را وداع کند، و محبت
خانۀ خدای- تعالى- اختیار کند. مأکولات و مشروبات همچنین محبوبست؛ بامساک این محبوبات، اختیار
محبوب زکوة کند و صوم را اختیار کند. همچنین از علامات یکایک می شمار. اگر چنانکه این حب محبوبات
قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُم و أبناؤکم و » : غالب آمد بر حب خدا، بدانکه او را با خدا هیچ حسابی نیست. از خدا بشنو
إِخوانکُم و أزْواجُکم و عشیرَتُکُم و اموالٌ اقْترَفْتُموها و تِجارةٌ تَخْشَونَ کَسادَها و مساکنُ تَرْضونَها أَحَبَّ إِلَیْکُم مِن
.« اللهّ و رسوله و جِهادٍ فی سَبیلِه فَتَربَّصوا حَتّی یأتِی اللهُّ بأمرِه
حُبِّبَ إِلَیَّ مِن دُنْیاکم » : دریغا این آیت همه را از خدا باز داشته است. ترا اینجا در خاطر آید که مصطفی گفت
اما .« أولادُنا أکبادُنا » : جای دیگر گفت .« حُبُّکِ فی قَلْبی کالعُقدةِ فی الحَبْل » : و با عایشه گفت ؛« ثلاث
بدانکه این محبت اصلی نباشد، این محبت خود مصلحت باشد و در راه نهاده باشد هم تأکید محبت خدا را؛
اما محبوبات دیگر که اصلی باشد، ترک آن واجب باشد و محبت خدا بر آنغالب باشد. اما مگر که این خبر
اگر دوست گرفتمی ابوبکر را دوست گرفتمی، اما .« لَوْ کُنْتُ مُتَّخذاً خَلیلاً لاتَخَذْتُ أَبابَکرِ خلیلا » نشنیده ای که
دوستی خدا مرا بآن نم یگذارد که بوبکر رادوست گیرم. اما اینجا ای عزیز دقیق های بدان: چیزی رادوست
۴۰
داشتن بتبعیت در کمال عشق و محبت قدح و نقصان نیارد. مگر که این بیت نشنیده ای:
أُحِبُّ لِحُبِّها تَلَعات نَجْدٍ
وَماحُبُّ الدِّیارِ شَغَفْنَ قَلْبی
ومَا شَغَفی بها لَوْلَا هَواها
وَلَکِنْ حُبُّ مُنْ سَکَنَ الدّیار
اگر مجنون را با سگ کوی لیلی محبتی و عشقی باشد، آن محبت نه سگ را باشد، هم عشق لیلی باشد، مگر
این بیت را نشنیده ای!
مجنون روزی سگی بدید اندر دشت
گفتند که بر سگی ترا شادی چیست
مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت
گفتا روزی بکوی لیلی بگذشت
هر محبت که تعلق بمحبوب دارد، آن شرکت نباشد که آن نیز هم از آثار حب محبوب باشد: مثلا اگر عالم، قلم و
حبر و کاغذ دوست دارد، نتوان گفت که بهمگی عاشق علم نیست. محبوب لذاته یکی باید که باشد، اما چیزهای
دیگر اگر محبوب باشد از بهر محبوب اصلی، زیان ندارد. هرکه خدا را دوست دارد لابد باشد که رسول او را که
محمد است دوست دارد، و شیخ خود را دوست دارد و عمر خود را دوست دارد. از بهر طاعت ونان و آب
دوست دارد که سبب بقای او باشد و زنان را دوست دارد که بقای نسل منقطع نشود و زر و سیم دوست دارد
که بدان متوسل تواند بود بتحصیل آب و نان. لابد سرما و گرما و برف و باران و آسمان و زمین دوست دارد بآن
معنی که اگر آسمان و زمین نباشد گندم از سنگ برنروید، و برزگر را همچنین دوست دارد. آسمان و زمین را
مثال این چنان باشد که عاشق خط و « وَلِلهّ مُلْکُ السمّواتِ و الأرض » دوست دارد که صنع و فعل خداست که
فعل معشوق دوست دارد. همه موجودات فعل و صنع اوست، و بتبع محبت او دوست داشتن، شرکت نباشد؛ اما
اصل و حقیقت این محبتها شرکت باشد و حجاب راه محب و بازماندن از محبوب اصلی نباشد. گوش دار که
چه گفته میشود و اللهّ الهادی.