اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
تمهید اصل سابع
<حقیقت روح و دل>
اما ندانم که .« وَیَسأَلونَکَ عَن الروّحِ قُلْ الروّحُ مِن أمْرِ ربّی » ای عزیز گوش دار سؤال خود را که پرسیده ای که
جملۀ چیزها که در باطن تو پوشیده است بدانستی؟ آنگاه پس از شناس اینهمه، طالب حقیقت روح باشی. دانم
که تو گویی: من بجز از قالب و روح دیگر چه چیز باشم؟ اکنون گوش دار انشاءاللهّ که بدانجای رسی که هر
صفتی از صفات تو بر تو عرض کنند، چون آنجا برسی هفتاد هزار صورت بر تو عرض کنند، هر صورتی را بر
شکل صورت خود بینی، گویی که من خود یکی ام هفتاد هزار از یکی بودن چون صورت بندد؟ و این آن باشد
که هفتاد هزار خاصیت و صفت در هر یکی از بنی آدم متمکن و مندرجست، و در همه باطنها تعبیه است؛ هر
خاصیتی و هر صفتی شخصی و صورتی دیگر شود. مرد چون این صفات را ببیند پندارد که خود اوست، او
نباشد ولیکن ازو باشد. این صفات بعضی محموده و صفات خیر باشد، و بعضی مذمومه و صفات شر باشد. و
این صفات بتمام نتوان عد و شرح کردن، این بروزگار در نتوان یافت و دید. اما در قالب تو، چون تویی تعبیه
کرده اند و تو بحقیقت، آن لطیفه که حامل قالب تو آمده است، نتوانی یافت؛ و چون بدان لطیف رسی بدانی که
چه باشد. « إِذاتَمَّ الفَقْرُ فَهُوَ اللهّ »
دریغاهرگز ندانست های که قلب لطیفه است و از عالم علوی است و قالب کثیف است و از عالم سفلی است. خود
إنَّ اللهَّ یَحولُ بَیْنَ » هیچ الفت و مناسبت میان ایشان نبود و نباشد؛ واسطه و رابطۀ میان دل و قالب بر گماشتند که
۴۱
تا ترجمان قلب و قالب باشد تا آنچه نصیب دل باشد دل با آن لطیفه بگوید و آن لطیفه با قالب « المَرْءِ و قَلْبِه
بگوید.
چه فهم کرده ای؟ اگر قلب را مجرد در قالب تعبیه کردندی، قلب با قالب « ألَمْ نَشْرَح لَکَ صَدْرَک » دریغا از
قرار و انس نگرفتی، و قالب باحوال قلب طاقت نداشتی و گداخته شدی. این لطیفه حقیقت آدمی را واسطه و
حایل کردند میان قلب و قالب. دریغا این قدر دانی که قلب ملکوتیست و قالب ملکی؛ در ملک کسی زبان
ملکوت نداند اگر زبان جبروتی نباشد. اگر خواهی مثالش بشنو: عجمی زبان عربی فهم نکند الا بواسطۀ
ترجمانی که هم عربیت داند و هم عجمیت. آخر معلوم باشد که جز این پنج حواس صورتی پنج حواس معنوی و
باطنی هست. اکنون این همه در نهاد تو تعبیه است.
دریغا تو قلبی و این نهادی لطیفه که گفته شد، ونفسی و قلبی و روحی، و جز از روح اگر چیزی دیگر هستی
چون آنجا رسی، خود به بینی که مصطفی- صلعم- طبیب حاذق بود، و مصالح و مفاسد ضرورت بود او را نگاه
داشتن؛ زیرا که افشاکردن و ظاهر گفتن این اسرار بسیاری خلل و مفاسد گروهی را حاصل شدی و بیشتر خلق فهم
بکار درآورد تا همه را بر جای بداشت. « کَلِّم الناسَ علی قَدَرِ عُقولِهِم » نکردندی. لاجرم
گفت: « أنْ یأتِیَکُمُ التابوتُ فیه سکینَةٌ مِنْ رَبِّکُم » دریغا ابن عباس- رضی اللهّ عنه- در تفسیر این آیت می گوید که
این سکینۀ آنست که در میان آن تابوت بود که دل انبیا- علیهم السلام- در آنجا بود ودر آنجا نشستند. باش تا این
این .« کأنَّهُم جَرادٌ مُنْتَشِر » : و جای دیگر گفت .« یَوْمَ یَکونُ الناسُ کالفَراش المَبْثُوث » آیت ترا روی نماید که
پروانها و این ملخها که از گور برآیند، سیرت و حقیقت تو باشد. چنانکه امروز صورتست، فردا سیرت برنگ
إنَّ الأرْواحَ جُنْدٌ » صورت باشد؛ این همه نهادهای خلق باشد. مگر که مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت که
.« مِنْ جُنودِ اللهّ، لَیْسوا بمَلائکةِ لهم رؤسٌ وَأید وَأرْجُلَ یَأکُلونَ الطعامَ
هرگز شنید های که روح دست دارد، و پای دارد و طعام خورد؟ اگر آن عزیز می خواهد که تمام بداند، از مجاهد
گفت: در تن آدمی خلقی و .« أِنَّ فی جَسَد ابن آدَم خَلْقاً مِن خَلقِ اللهّ کَهَیْﯩَٔةِ الناس وَلَیْسوا بِناس » : بشنو که گفت
صورتی باشد همچون آدمی، و صورت مردم دارد اما آدمی نباشد و از عالم قالب و بشریت نباشد از عالم
إِنَّ فی جَسَد ابن آدمَ » باشد. دریغا جایی دیگر از مصطفی- علیه السلام- بشنو که « فَتَبارَکَ اللهُّ أَحْسَنُ الخالِقینَ »
گفت: در تن آدمی مضغه ای « لَمُضْغَنَةٌ إِذا صَلُحَتْ صَلُحَ الجَسَدُ کُلُهُ و إِذا فَسَدَتْ فَسَدَ الجَسَدُ کُلُهُ أَلاوَهِیَ القَلب
است که چون آن بصلاح باشد قالب بصلاح باشد، و چون تباه و فاسد باشد قالب نیز فاسد باشد و آن نیست
مگر دل. قالب را شرح شنیدی و نهاد و لطیفۀ خود بدانستی. نفسهای سه گانه آمد: نفس اماره و نفس لوامه و
مطمئنه در این مقام خود با تو نمایند و چون بدین مقام رسی بی شنیدن معلوم تو شود، و شمه ای در تمهید
.« إنْ شاء اللهُّ » دیگر از نفسها گفته شود
دریغا ای عزیز که قلب نداری که اگر داشتی آنگاه با تو بگفتی که قلب، چیست کار دل دارد. دل را طلب کن، و
طلب می کن. دریغااگر جمال « بَیْنَ إِصْبَعَیْنُ من أَصابِعِ الرحّمن » بادست آر. دانی که دل کجاست؟ دل را
حجاب کبریا برداشتی، همه دلها شفا یافتندی. دل داند که دل چیست و دل « إِصْبَعَیْنِ مِن أصابِعِ الرحّمن »
إنَّ اللّه لایَنْظُرُ إلى صُوَرِکُمْ وَلاإِلى اعمالِکم و لَکِنْ یَنْظُرُ » کیست: منظور الهی دل آمد و خود دل لایق بود که
ای دوست! دل نظرگاه خداست چون قالب رنگ دل گیرد و هم رنگ دل شود. قالب نیز منظور .« إلى قلوبکم
باشد.
مَثَلُ » ای دریغا ندانم که فایده و حظ از این سخنها که خواهد برداشت! جانم فدای او باد. معذور دار مرا که
دلها را باد رحمت الهی در عالمهای خود می گرداند، و دلها در .« القَلْب مَثَلُ ریشةٍ بِارضٍ فَلاةٍ تُقَلِّبُها الرِّیاحُ
۴۲
عالم دوانگشت جَوَلان میکند. از إصبعین جز این دو مقام که مسکن سالکان باشد فهم مکن که این باد کدام
.« لاتَسُبوّا الریّح فَإنها مِن نَفَس الرَّحمن » : باشد که دلها را م یگرداند؟ از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت
الرحمن علی العَرْش » ؟ باشد. این رحمن کدامست « قَلبُ المُؤمِن بَیْنَ إِصْبَعین مِن أًصابِعِ الرَّحمن » این وادی
چه باشد؟! « قَلْبُ المُؤْمِنِ عَرْشُ الرحّمن » دریغا این رحمن چرا جمال بخلق ننمود تا بدانستندی که .« اَستَوی
« القَلبُ هُوَ العَرْشُ و الصَّدرُ هُوَ الکُرْسیُّ » زهی دل که صفت واسعیت دارد! مگر سهل عبداللهّ از اینجا گفت که
گفت: عرش دل باشد و صدر کرسی.
ابن عباس گفت: این لوح محفوظ، دل مؤمنانست. مگر که « بَلْ هُوَ قَرآنٌ مَجیدٌ فی لَوْحٍ محفوظٍ » دریغا
یعنی عرش مجید محیط جملۀ « إِنَّ العَرْشَ یَنالُ جَمیعَ ما خَلَقَ اللّه » مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت که
ماوَسِعَنی أرْضی وَلاسَمائی وَلکن وَسِعنی قَلبُ عَبدی » مخلوقات و موجودات آمده است. باش تا بدانی که
زمین مرا برنتابد و آسمان طاقت ما ندارد؛ عرش در خور ما نیامد و دل مؤمن ما را قبول کرد؛ نخست ما « المُؤمِنِ
او را قبول کرده بودیم.
وَهُوَ » ؛ در دل بندگان خود باید جُست « فی قُلوبِ عبادِهِ » : گفت ؟« أینَ اللهُّ » روزی یکی از مصطفی پرسید که
این معنی باشد. چون دل ترا حاصل آمد ودل را بازیافتی، روح خود جمال عزت با تو نماید. « مَعَکُمْ أَیْنَما کُنْتُم
دریغا اگر شریعت، بند دیوانگی حقیقت آمده نیستی، بگفتمی که روح چیست؛ اما غیرت الهی نمی گذارد که
گفته شود. عیسی- علیه السلام- کمال و رفعت که داشت از آن داشت که او را خلعت روح القدس درپوشیده
آدم و آدم صفتان که کرامت کمال و فضیلت یافتند بر .« وَأَیَّدْناهُ بروح القُدُس » بودند، و او را همه روح کرده
وَنَفَخْتُ فیهِ مِنْ » و روح را از عالم خدا بقالب فرستادند که .« وَأَیَّدَهُم بِروحِ مِنْهُ » دیگران، بروح یافتند که
چه معنی دارد. « وَکذلِکَ أَوْحَینا إِلَیکَ روحاً مِنْ أمر ربّی » این باشد. باش تا این آیت که « روحی
او غیورست؛ از غیرت، او همه محرمات !« إِنَّ اللهُّ غَیورٌ وَمِنْ غَیْرَتِهِ حَرَّم الفَواحِش » دریغا از دست غیرت اللهّ که
را حرام کرد؛ و شرح جان نیز کردن از غیرت حرام کرد:
ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان
گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان
کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان
بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن
جمال روح چون جلوه .« تَنَزَّلُ الملائکةُ الروّحُ فیها » شب قدر که منزلت و قدر یافت، از روح و ملایکه یافت که
« قَل الروّحُ مِن أمر ربّی » کند،هر جا که پرتو این جمال رسد آن چیز را قدر دهد و آن چیز قدر یابد. ای عزیز
خود شرح تمامست و لیکن اهل معرفت را؛ زیرا که روح از امر باشد و امر خدا ارادت و قدرت است، از آیت
بشنو. « إِنَّما أَمْرُه إذا أرادَ شیئاً أنْ یَقولَ لَهُ کُنْ فَیَکون »
دریغا مگر .« مِنْ نُورِ رَبّی » یعنی « مِنْ أمرِ ربّی » دریغا مگر مقاتل- رحمة اللهّ علیه- از بهر این معنی گفت که
نیاید؛ چون در « ذُلّ کن » گفت: روح در « الروح لایَدْخُلُ تَحْتَ ذُلِّ کُنْ » : امام ابوبکر قحطبی از اینجا گفت
نباشد از عالم آفریده نباشد از عالم آفریدگار باشد، نعت قدم و ازلیت دارد. دریغا امر چون فرماینده « کُنْ فکانَ »
و پدید کنندۀ اشیا و مخلوقات آمد و روح از جملۀ امر باشد: پس آمر باشد نه مأمور، فاعل باشد نه مفعول، قاهر
باشد نه مقهور. از برای خدا که این خبر را نیز گوش دارکه عبداللّه بن عمر روایت م یکند که مصطفی- علیه
السلام- می گوید که ملایکه گفتند: بارخدایا بنی آدم را مسکن و وطن کردی که در دنیا می خورند و می آشامند،
فَأَوْحی اللهُّ- تعالى- إِلَیْهُم: إنّی لاأفْعَلُ ولاأجْعَلُ مَنْ » چون دنیا نصیب ایشان کردی آخرت را سرای ما گردان
گفت: ای فریشتگان! آن کس که او را بید قدرت خویش پدید کرده باشم « خَلَقْتُ بِیَدی کَمَنْ قُلْتُ لَهُ کُنْ فَکان
۴۳
مخلوقات « خَلَقْتُ بِیَدی » چنان نباشد که آنکس که گفته باشم: وجود او را که بباش آنگاه بباشد یعنی که
.« فِعْلُ اللهّ وصُنْعُ اللهّ » چنان نباشد که مخلوق « بِیَداللهّ »
نزدیک محققان، این .« إنَّ اللهَّ- تعالى- خَلَقَ الأرْواحَ قَبْلَ الأجْسامِ بألفَی أَلْفَ سَنَة » دانم که ترا در خاطر آید که
ألفَیْ » خلق و خلقیت روح عبارت از اظهار و عرض آمد مر صفت فطرت و ارادت را بصفت قدرت و خلقت، و
که رسد؟! آنگاه او « ألفَ ألف سَنَة » هر سالى خود دانی که چند باشد؟ روزی هزار سال باشد! بکنه « ألفِ سَنَةِ
را در عالم تقدیر کمیت و کیفیت آورد. آسمان کجا بود؟ و زمین خود نبود، و روز و شب خود کجا باشد؟ که
خود پدید باشد! جان را چنان مپندار که مخلوقات دیگر؛ جان عزتی و لطافتی دیگر دارد. مگر « ألفیَ ألفِ سَنَة »
که استاد ابوعلی دقاق- رحمة اللهّ علیه- این بیتها از جهت این معنیها گفته است:
شهر و وطن جان زجهان بیرونست
این راز نهفته از نهان بیرونست
جانها ز حق است و حق ز جان بیرونست
وز هرچه مثل زنی از آن بیرونست
یعنی که خدا از دو جهان بیرونست
آن با نقط است و نقطه زان بیرونست
این روح را قدسی خوانند؛ و دو روح دیگر که هستند اطبا و حکما یکی را حیوانی و متحر که خوانند، و آن
دیگر را علما روحانی خوانند؛ و بروحانی آن خواهند که با قالب، آنرا اضافت کنند. و اضافت کردن این روح
روحانی با قالب بر دو وجه باشد:
وجه اول: آنست که چنین توان دانتستن که جان آدمی حقیقت آدمی باشد؛ و آن را دو حال باشد: در حالى
متصرف باشد، و در حالى دیگر نباشد.و این جان در تن است و تصرف او در قالب چنان دان که تصرف من در
این قلم: اگر خواهم ساکن دارم،و اگر خواهم متحرک دارم. اکنون متصرف بودن، جان را در این قالب حیوة
خوانند؛ و این تصرف را منقطع شدن، موت خوانند؛ و باز دادن این تصرف را بعد انقطاعه احیا خوانند و بعث
خوانند؛ و این انقطاع یا جزوی باشد که نوم خوانند، یا کلی بود که مرگ خوانند؛ و باز دادن روح هم چنین، یا
انقطاع « وَهُوَالذی یَتَوفاّکُم باللَّیل » . جزوی باشد که انتباه خوانند، یا کلی باشد که بعث خوانند و قیامت خوانند
تا مدت بودن او « لِیُقضی أجلٌ مُسمّی » ؟ باز آمدن جزوی م ییاب. تا چه بود « ثُمَّ یَبْعَثُکُم فیه » ؛ جزوی م یدان
در قالب بسر آید و وقت بودن او در دنیا منقضی شود.
اگر مدت بودن در قالب بآخر رسیده باشد. !« اللهّ یَتَوَفی الأنفُسَ حِینَ مَوْتِها والتّی لُمْ تَمُتْ فی مُنامها » دریغا
فَیُمْسک التی قضی علیها » خود تصرف جان بیکبارگی منقطع شود ودیگر تصرف نکند و از خواب باز نیاید
و اگر از اجل و عمر مسمی پدید کرده چیزی مانده باشد، دیگرباره پس از خواب بتصرف درآید .« الموتَ
اللهُمَّ » : و مصطفی- علیه السلام- بوقت خواب همین معنی در دعا گفتی .« وَیُرْسِلُ الأُخْری إِلى أَجَلٍ مُسَمّی »
هذِه نَفْسی أنْتَ تتَوَّفَاها، لَکَ مماتُها وَمَحْیاها إِنْ أَمْسَکْتَها فأنْتَ مالِکُها فاغْفِرْلَها، وَ إِنْ أرْسَلْتَها فَاعْصِمْها بما
.« تَعْصِمُ بِهِ عِبادَکَ الصاّلحین
ترا جلوه کند، از کون و مکان « یُلقی الروّحَ منْ أمرِهِ علی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِه » اگر آن عزیز م یخواهد که جمال
الرَّحمنُ » درگذر؛ چون از هر دو جهان در گذشتی، از خود نیز درگذر تا روح را ببینی بر عرش مستوی شده که
ماقَدَروا اللهَّ حقَّ » را بینی در عالم « رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذوالعَرشِ » پس از عرش نیز درگذر تا .« علی العَرْشِ اسْتوی
از شیخ .« لَهُ مَقالیدُ السمّواتِ و الأرض » پس در این مقام، تو خود کلید و مقالید آسمان و زمین شدی که ؛« قَدْره
ما بوسعید ابی الخیر- رحمة اللهّ علیه- بشنو که چه می گوید و چه خوب می فرماید:
ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است پس که دیدست روی او و نام او کشنیده است
۴۴
هرکه بیند در زمان از حسن او کافر شود
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی
ای دریغا کین شریعت گفت ما ببریده است
کین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است
تو خود هنوز دل خود را ندید های جان را کی دیده باشی؟! و چون جان را ندیده باشی خدا را چگونه دیده
آرند و جملۀ اسرار الهی در دایرۀ باء بسم اللّه و یا « الرَّحمنُ عَلَّمَ القُرآن » باشی؟ چون وقت باشد تو را در عالم
مُعَلم تو شود. این همه در دل تو منقش « عَلَّمَ بالقَلَم عَلَّمَ إِلانْسانَ مالَمْ یَعْلَم » در میم بسم اللهّ بتو نمایند، پس
ترا خود گوید آنچه با روح الامین گفت. « بَل هُوَ قَرْآنٌ مجیدٌ فی لَوْحٍ مَحْفوظٍ » . شود؛ دل تو لوح محفوظ شود
فَقَطَر قَطْرَةً فی » . پس قطره ای از علم لدنی در دهان دل تو چکانند که علم اولین و آخرین برتو روشن و پیدا گردد
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمینُ علی » این مقام باشد؛ چنانکه انبیا و رسل را پیک « فَمی عَلِمْتُ بها عِلْمَ الأوَّلین و الآخرین
بر کار بود، ترا نیز جذبةٌ من جَذَبات الحق در پیغام و راه باشد. « قَلْبِک
تاختن آرد بارادت، و ارادت تاختن « یُحِبُّهم » دریغا نمی دانم که چه فهم خواهی کردن! می گویم که چون محبت
گواهی « قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْر ربّی »؟ این امر کدامست .« إنمّا أمْرُهُ إِذا أرادَ شیئاً أنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکون » آرد بامر که
میدهد که امر کیست و بر چیست. پس امر کیمیاگری کند با نقطۀ عبودیت که تو آن را قالب خوانی. پس قالب را
چون پروانه بر آتش عشق و محبت مستغرق کند تا همگی تو چنان شود که این بیتها با تو بگوید که ترا از این
واقعه چه بوده است:
گر عشق همی مونس و هم خانۀ ماست
از عقل فراگذر که در عالم عشق
غمها همه یک جرعۀ پیمانۀ ماست
او نیز غلام دل دیوانۀ ماست
قَلَم اللهّ خود با لوح دل تو بگوید آنچه گفتنی باشد و دل تو خود با تو بگوید آنچه باشد. این جمله آنگاه باشد
که تو خادم و مرید دل باشی. چون دل پیر باشد و تو مرید دل مخدوم باشد و تو خادم و دل آمر باشد و تو
مأمور؛ آنگاه که این همه اهلیت در تو پدید آید دل ترا قبول کند و ترا تربیت کند تا کار تو بجایی رسد که
جزاومزد خدمت تو هر روز بتو رساند، و تو با خود این بیتها می گویی:
بستم کمر عشق بنام دل خویش
حاصل کردم مِراد و کام دل خویش
بردم بر دلبرم پیام دل خویش
ای من ز میان جان غلام دل خویش
باش تا بدانی که جان را بقالب چه نسبت است: درونست یا بیرون.
دریغا روح هم داخل است و هم خارج، او نیز هم داخل باشد با عالم و هم خارج؛ و روح هم داخل نیست و نه
خارج، او نیز با عالم نه داخل باشد و نه خارج. دریغا فهم کن که چه گفته م یشود: روح با قالب متصل نیست و
منفصل نیز هم نیست، خدای- تعالى- با عالم، متصل نیست و منفصل نیز نیست. این بیتها گوش دار:
حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان
این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان
ای نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان
ای جهان اندر جهان اندر جهان اندر جهان
وجه دوم: اضافت کردن این جان با قالب چنان باشد که اضافت و اطلاق لفظ انسان با آدمی؛ چون لفظ انسان
اطلاق کنند قومی از عوام پندارند که مفهوم از این، جز قالب نیست؛ اما اهل حقیقت دانند که مقصود از این
فُلانٌ عالِمٌ و جاهِلٌ و قادِرٌ و عاجزٌ وسَخیٌّ و » : خطاب و اطلاق جز جان و حقیقت مرد نباشد چنانکه گویند
این همه اوصاف جان است و نعت او، و نشاید که قالب بچیزی موصوف باشد از این .« بَخیلٌ و مُؤمنٌ و کافِرٌ
هم اطلاق کنند أَعْنی لفظ انسان و آدمی چنانکه گویند: « من طریق المجاز » صفات بهیچ حال، اما بر قالب نیز
اما کافری و مسلمانی و سخاوت و بخل و علم و جهل، این ؛« زیدٌ قًصیرٌ و طَویلٌ و عَریضٌ و اَعْمی و أصَمُّ »
۴۵
مخصوص بجان باشد بی نصیب قالب؛ اما کوتاهی و دراز و کوری و کری و مانند این، نصیب قالب باشد و جان
را از آن هیچ نصیب نباشد. پس فرق باشد میان اطلاق مجازی بر قالب و میان اطلاق حقیقی بر جان و دل.
در این معنی خلق سه گروه آمده اند: گروهی از عوام چنین می پندارند که آدمی جز قالب نیست چنانکه خدای-
« إِناّ خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبِ » : و جایی دیگر گفت .« إِناّ خَلَقْنا إِلانسان مِنْ نُطْفَةٍ أمْشاجِ نَبْتَلیهِ » : تعالى- می گوید
وَصَوَّرَکُم فَأَحْسَنَ » : و گروهی دیگر از علما، هم جان فهم کنند و هم قالب، چنانکه خدای- تعالى- گفت
اما گروهی خواص اطلاق انسان و آدمی را جز .« صَوَّرَکُم بالقالب فأحسَنَ صُوَرَکُم بالرُّوحِ » یعنی .« صُوَرَکُم
جان ندانند؛ و قالب را از ذات انسان ندانند بهیچ حال، بلکه قالب را مرکب دانند و آدمی را که جانست راکب
و سوار؛ هرگز مرکب از ذات راکب نباشد. اگر کسی بر اسب نشیند او دیگر باشد و اسب دیگر. قفس دیگر باشد
و مرغ دیگر؛ نابینا چون قفس بیند گوید: این مرغ خود قفس است، اما بینا درنگرد، مرغ را در میان قفس بیند
داند که قفس از برای مرغ باشد و از برای مرغ بکار دارند؛ اما مرغ را خلاص دهند قفس را کجا برند؟
دریغا آنچه بصفات بشریت و قالب تعلق دارد، چون اکل و شرب و جماع و نوم طایفۀ خواص این صفات را
باطلاق از خود نفی کنند: نگویند که خوردیم و خفتیم بلکه بخورد و بخفت و گرسنه است وتشنه است. ارباب
بصایر را این احوال بطریق مشاهدت معلوم شده است، و بدانست هاند که جان چون راکبست و قالب چون
مرکوب؛ چون کسی اسب را علف دهد و او علف خورد هرگز اضافت خوردن اسب با خود نکند. این قوم
همچنین روا ندارند اضافت خوردن و خفتن با خود کردن بعد ما که حقیقت ذات انسان چیزی دیگر باشد و آنچه
خورد و خسبد چیزی دیگر.
اما ای عزیز هرکه گوید که آدمی مجرد قالب است و بپوسد و بریزد در گور، و جان را عرض خواند و جز عرض
نداند؛ چنانکه اعتقاد بعضی متکلمانست و گویند که روز قیامت خدا باز آفریند؛و اعادت معدوم از این شیوه
دانند؛ این اعتقاد با کفر برابر باشد. اگر آدمی بمرگ فانی شود، پس مصطفی- علیه السلام- بوقت مرگ چرا
القَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الجَنَّةِ اَوْ » : و آنکه گفت ؟« بَلِ الرَفیقُ الأَعلی والعَیْشُ الأَصْقی والکَمالُ الأوْفی » : گفت
وإِنَّکَ أسرَعُ لِحاقاً » و آنکه گفت با دختر خویش- رضی اللهّ عنها- و وی بخندید که ؟« مِنْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النیرّان
و تمامی این معنی از خدا .« غَداً نَلقی الأَحبَّةَ؛ محمَّداً و حِزبَه » : دریغا چرا بلال حبشی بوقت مرگ گفت ؟« بی
و مصطفی- علیه السلام- جای دیگر .« وَلاتَحْسَبَنَّ الذین قُتِلوا فی سبیل اللهِّ أمْواتاً بَلْ هُمْ أحیاء عِنْدَ رَبِّهِم » : بشنو
أَوْلِیاءُ اللّهِ لایَمُوتُونَ وَلَکن یُنْقَلون مِنْ دارٍ الى » : و جای دیگر گفت ؟« المُوْمنُ حیُّ فی الداّرینَ » : چرا گفت
.« دار
بمَقْعَد » این همه بیان آنست که اگرچه قالب بمیرد، جان زنده و باقی باشد. اگر قالب را بمنزل گور برند، جان را
رسانند. اما آنچه فهم توانند کردن و اعتقاد عوام را بشاید آنست که قالب مسخر و مطیع روح باشد، و « صِدْق
ظلومی و ؛« إنَّ الأنسان لَظَلومٌ کفورٌ » روح فرمایندۀ قالب؛ اما گاه باشد که اضافت و نسبت باروح باشد چنانکه
این « قُلْ إِنمّا أنا بَشَرٌ مِثْلُکُم » : کفوری صفت جان باشد نه صفت قالب؛ آنجا که با مصطفی- علیه السلام- گفتند
« ولاأقولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائنُ اللهّ و لاأعْلَمُ الغیبَ ولاأقولُ إنی مَلَک » : اشارت باشد. بقالب و آیتی دیگر که گفت
این خطاب با جانست. و « وَلَسْتُ کَأحدِکُم » « أنا سَیِّدُ وُلدِ آدمَ » : این نیز اشارت بقالب است. اما آنچه گفت
این .« أنا أَعَزُّ علی اللهِّ مِنْ یَدَعَنی فی التُراب أکثَرَ مِنْ ثَلثِ لَیال » : این حدیث که مصطفی- علیه السلام- گفت
أنا ابنُ أمراةٍ کانَتْ تأکُلُ القَدیدَ فی » : نیز اشارت با جان پاک اوست که در خاک نگذارند. اما آنچه گفت
هم با جان باشد. « کُنْتُ نَبِیاًّ و آدَمُ بَیْنَ الماءِ و الطیّنِ » این اشارت با قالب شریف او باشد. دریغا « الجاهِلیِّة
پوشیده نیست که قالب از این معنی معزول بود؛ اما بمجاز، قالب را جان شاید خواند که قالب در حکم جانست،
۴۶
یُحْشَرُ النّاسُ علی » : و عتاب و عقاب و عطا و جزا جمله با اوست. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت
اگر سواری آید .« یَوْمَ تُبْلی السَّرائرُ » : و جای دیگر گفت ؛« وحُصِّلَ ما فی الصُّدور » : و جای دیگر گفت ؛« نِیَّاتهم
روا بود که گویند: اسبی می آید؛ و روا بود که گویند: مردی می آید بمجاز؛ و روا بود که گویند: سواری می آید اما
إنِّ فی جَوْف ابن آدمَ لَمُضْغَةٌ إِذا صَلُحَتُ صَلُحَ الجَسَدُ کُلُهُ » : این، حقیقت بود نه مجاز. از مصطفی بشنو که گفت
.« و إِذا فَسَدَتْ فَسَد الجَسَدُ کُلُه
إنَّ » اگر خواهی تمامتر، بشنو: نظر حق- تعالى- و محبت او هرگز بر قالب نیاید و نیفتد بلکه بر جان ودل افتد که
دل بنیابت خدا مدتی نظر مجازی با قالب .« الله لایَنْظُرُ الى صُوَرِکُمْ ولاإِلى أَعْمالِکُمْ وَلکن یَنْظُر الى قُلوبِکُم
کندتا یک چندی در دنیا باشد تا بوقت مرگ؛ چون وقت مرگ درآید، اگر قالب منظور دل بوده باشد مگر نیابد
این معنی دارد. « أمْواتٌ غیرُ أحیاءٍ » . واگر قالب منظور دل نباشد مرگ کلی باشد .« فَلَنُحْیِیَنَّه حیوةً طَیِّبَةً » که
و ؛« وقالوا أَبَشَرٌ یَهْدونَنَا فَکَفروا » : دریغا هر که جان پاک مصطفی را بشر خواند کافرست. از خدا بشنو که گفت
این جان باشد که از بشریت صافی باشد، و از .« أَبَشَراً مِناّ واحدآً نَتَّبِعُه إِناّ لَفی ضَلالٍ وسُعُرٍ » : جای دیگر گفت
قالب باشد که قالب از آن جهان نباشد. دریغا جهودان و ترسایان « إنَّما أنا بَشَرٌ مِثْلُکُم » . این جهان بری باشد
قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم » : ما دوستان و فرزندان خداییم؛ جواب دادن ایشان را « نَحْنُ أبناءُ اللّه و أحِبّاؤه » : گفتند
شما هنوز در کسوت بشریت مقیم شد هاید، دوست ما چگونه باشید؟! دوستان « بِذُنوبکم؟ بَلْ أَنْتُم بَشَر مِمَّنْ خَلَق
خدا بشر نباشند، کلیت شما همه بشریت است.
باش تا از صورت بحقیقت رسی آنگاه بدانی که اصل، حقیقتست نه صورت. چه گویی حقیقت تو همچون
حقیقت محققانست؟ باش ای عزیز تا آنجا رسی که حقیقت عناصر و طبایع و ارکان بر تو جلوه کنند چنانکه این
چهار ارکان و چهار طبایع صوری: چون آب و خاک و باد و آتش، و چون حرارت و برودت و رطوبت و یبوست
که این جمله نسبت دارد بعالم دنیا، و مدار دنیا باین آمده است. پس جایی رسانند ترا که حقیقت این چهارگانه
اینجا بیان « والشمّسُ والقَمَرُ و النجومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ » . ترا روی نماید، زنده شوی؛ عیش حقیقی ترا حاصل آید
همین معنی باشد که گفته « اللهُّ الذَّی خَلَق سَبْعَ سَمواتِ وَمِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَیْنَهِنَّ » . این همه م یکند
ترا بنهایت رساند. « وان الى رَبِکَ المُنْتَهی » . شد
و کان عَرْشُهُ » ؟ کجا طلب آن آب کنی .« وَجَعَلْنا مِن الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَی » دریغا جز این آب آبی دیگر م یجویی
علی بن .« والبَحرِ المُسْجور » دلیل شده است بر طلب این آب؛ و بر این آب سوگند خورده است که « عَلَی الماء
ابی طالب- رضی اللهّ عنه- گفت: این دریای مسجور بالای عرش است و جز این باد که دیدی بادی دیگر
جز این آتش آتش ؟« لاتَسُبوّا الریحَ فَإِنهّا مِن نَفَس الرَّحمن » : می بوی و آن کدام باشد آنست که مصطفی گفت
.« نارُ اللهّ الموقَدَةُ الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الأفئِدَة » شوق را در دل خود تاب ده که
خَلَقَ اللّهُ – تعالى اللّه- الأرواحَ و » : دریغا که عایشۀ صدیقه روایت م یکند که مصطفی- علیه السلام- گفت
ای عزیز باش تا بجایی رسی در عالم جان، بدانی که جز .« الملائکةَ مِن نورِ العزَّة، وَخَلَق الجانَّ من نارِ العزَّةِ
این ارکان و طبایع این جهانی، عناصر و طبایع آن جهانی دیگر کدام باشد؛ چنانکه این ارکان بند این جهان شده
است، عناصر حقیقت این چهارگانه بند و قیام آن جهان شده است. شیخ ابوعلی سینا را معذور داری آنجا که
بدین عناصر که قدیم م یخواند عناصر حقیقی و ارکان بهشت م یخواهد نه ؛« العًناصِرُ الأرْبَعَةُ قَدیمَةٌ » : گفت
عناصر کون و فساد و ارکان دنیا. دریغا که خلق بس مختصر فهم افتاد هاند از کار حقیقت، و سخت دور مانده اند
از آن معانی! و باللهّ التوفیق.