اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل ثامن
<اسرار قرآن و حکمت خلقت انسان>
لَوْ أنْزَلناهذا القُرآن علی جَبَلٍ لَرَأیْتَه خاشِعاً » : ای عزیز از این آیت چه فهم کرده ای که حق- تعالى- می گوید
ای عزیز ؟« القرآن غِنیً لافَقْرَ بَعْدَه و لاغِنیً دُونَه » : و مصطفی- علیه السلام- گفت ،« مُتَصَدِعاً مِن خَشْیَةِ اللهّ
چون قرآن نقاب عزت از روی خود برگیرد، و برقع عظمت بر دارد، همه بیماران فراق لقای خدا را- تبارک و
.« القرآن هُوَ الدَّواءُ » : تعالى- شفا دهد؛ و جمله از درد خود نجات یابند. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت
دریغا قرآن حبلیست که طالب را م یکشد تا بمطلوب رساند! قرآن را بدین عالم فرستادند در کسوت حروف، در
گفت: « وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِکْری تَنْفَعُ المُؤمِنینَ » : هر حرفی هزار هزارغمزۀ جان ربا تعبیه کردند، آنگه این ندا در دادند
تو دام رسالت و دعوت بنه، آنکس که صید ما باشد، دام ما خود داند، ودر بیگانگان مرا خود هیچ طمعی نیست
.« إنَّ الذَینَ کَفَروُا سواء عَلَیْهِم أَأَنْذَرْتَهُم أمْ لُمْ تُنْذِرهُم لایؤمنونَ »
اما تو قرآن .« ولا رَطبَ ولایابِسَ إِلاّ فی کِتابٍ مُبین » هرچه هست و بود و خواهد بود، جمله در قرآن است که
کجا بینی؟ هیهات هیهات! قرآن در چندین هزار حجاب است، تو محرم نیستی، و اگر در درون پرده ترا راه
قرآن خطاب لم !« إِنَا نَحْنُ نَزَّلنا الذِکرَ و إِنَا لَهُ لَحافِظون » بودی، این معنی که میرود بر تو جلوه کردی. دریغا
یزلست با دوستان خود، و بیگانگان را در آن هیچ نصیبی نیست جز حروفی و کلماتی که بظاهر شنوند، زیرا که
اگر .« وَلَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهم خیراً لَأَسْمَعَهم » : و جای دیگر گفت « إِنهُّم عَنِ السَمْع لَمَعْزُولُون » سمع باطن ندارند
دانستمی که ایشان را سمع باید دادن خودداده شدی؛ اما هرگز از بیگانگی خلاص نیابند.
چه گویی بوجهل و بولهب قرآن داستند یا نه؟ دانستند از جهت عربیت حروف، اما از حقیقت او کور بودند؛ و
ای عزیز بدانکه قرآن، مُشْتَرَکُ الدلّالة و اللفظ است: وقت باشد که .« صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ » : قرآن از ایشان خبر داد
لفظ قرآن اطلاق کنند و مقصود از آن حروف و کلمات قرآن باشد؛ و این اطلاق مجازی بود. در این مقام قرآن
اما « و إِنْ أحَد من المِشرکین استَجَارَکَ فَأجِرْهُ حتی یَسْمَعَ کلامَ اللّهَ » : چنین گوید که کافران، قرآن بشنوند
حقیقت، آن باشد که چون قرآن را اطلاق کنند جز بر حقیقت قرآن اطلاق نکنندو این اطلاق حقیقی باشد در
وَجَعَلْنا علی قلوبِهِم أکِنَّةً » : و جای دیگر گفت ؛« إِنَّکَ لاتُسْمِعُ الموتی » این مقام که گوید که کافران نم یشنوند
قُلْ یا أیُّهَا » چیزی دیگر شنود و ابوجهل از « تَبّتْ یدا ابی لَهَب » ابولهب از .« أنْ یَفْقهوا و فی آذانِهم وَقْراً
چیزی دیگر شنیدند. کودک « قُلْ یا أیُّها الکافِرون » و « تَبَّت » چیزی دیگر فهم کرد؛ ابوبکر و عمر از « الکافِروُن
از لفظ اسد و گرگ و مار، حرف بیند اما عاقل از آن معنی بیند. آنچه بولهب و بوجهل از قرآن شنیدند ابوبکر و
وَجَعَلْنا مِنَ أیْدیِهم » عمر نیز شنیدند و اما آنچه ابوبکر و عمر را دادند از فهم بوجهل و بولهب را آنجا راه نباشد
وَإِذا قَرَأتَ القرآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَبَیْنَ » : و جای دیگر گفت ،« سَداًّ وُمِنْ خَلْفِهِمْ سَداًّ فَأغشَیْناهُمْ فَهُمْ لایُبْصِرون
این حجاب بیگانگی نمی گذارد که ایشان جمال قرآن ببینند. .« الذَّینَ لایُؤمِنونَ بالآخرةِ حِجاباً مَسْتوراً
« لَیْسَ فی القرآنِ ذِکْرُ الأعداءِ ولاخِطابٌ مَع الکُفّار » دریغا عمر خطاب- رضی اللهّ عنه- از اینجا گفت که
گفت: نام بیگانگان در قرآن نیست و با کافران خطاب نباشد. ای دوست نام ایشان در قرآن از بهر دوستان یاد
کرد تا ایشان بدانند که با ایشان چه کرم کرده است؛ و خطاب با ایشان از بهر دوستانست و اگرنه نام بوجهل و
بولهب و فرعون جز برای عبرت و نکال در قرآن چه فایده دارد؟!
دریغا بر راه سالک مقامی باشد که چون بدان مقام رسد بداند که همه قرآن در نقطۀ باء بسم اللّه است و یا در
لِلّه مافی » : نقطۀ میم بسم اللهّ است؛ و همه موجودات در نقطۀ باء بسم اللهّ بیند. مثالش را گوش دار. اگر گویی
۴۸
آنچه در آسمان و زمین است هر دو بگفته باشی؛ اما اگر هرچه در آسمان و زمین ،« السمّواتِ وَمافی الأرض
است یکان یکان مفرد نامش برشماری، روزگاری بی نهایت بکار باید. باش تا دولت دست دهد، خود را بینی
او محیط بنده باشد و بنده محاط او، تا وجود خود بینی در نقطه ای که در « إِنَّ اللهَّ بِکُلِّ شَیء مُحیط » در دایرۀ
زیر باء بسم اللهّ است و جلالت باء بسم اللهّ را بینی که خود را بر مَحْرَمان چگونه جلوه میدهد از نقطۀ باء؛ اما
این هنوز نامحرمی باشد، اگر جمال سین با میم بینی آنگاه بدانی که محرمیت چه باشد!
دریغا ما از قرآن جز حروف سیاه و سپیدی کاغذ نم یبینیم! چون دروجود باشی، جز سواد و بیاض نتوانی دیدن؛
چون از وجود بدر آمدی، کلام اللهّ ترا در وجود خود محو کند: آنگاه ترا از محوباثبات رساند؛ چون باثبات
جوانمردا قرآن را در چندین هزار .« وَعِنْدَهُ اُمُّ الکتاب » رسی، دیگر سواد نبینی همه بیاض بینی. برخوانی
حجاب بخلق فرستادند؛ اگر جلالت نقطۀ بای بسم اللهّ عرش آمدی یا بر آسمانها و زمینها، در حال، پست و
همین معنی باشد. نوش « لَوْ أَنْزَلنا هذا القُرآنَ علی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِعاً مِنْ خَشْیَة اللهّ » . گداخته شدندی
گفت؛ هر « کُلُّ حَرْفِ فی اللَوْحِ المَحْفوظِ أَعْظَمُ مِنْ حَبَل قافٍ » : باد آنکس را که بیان این همه کرد و گفت
حرفی از قرآن در لوح محفوظ عظیم تر از کوه قافست. این لوح خود دانی که چه باشد؟ لوح محفوظ دل بود.
باشد. « ق والقرآنِ المجید » ؟ این قاف دانی که چیست
دریغا در هر عالم از عالمهای خدا قرآن را بنامی خوانند که در آن عالم دیگر نخوانند: در پرده ای قرآن را
در پردۀ دیگر، ؛« وکِتابٌ مُبینٌ » خوانند که « مُبین » ، و در پردۀ دیگر ؛« بَلْ هُوَ قُرْآن مَجید » خوانند که « مجید »
وَاِنّهُ » خوانند که « عزیز » ، در پردۀ دیگر ؛« ولقد آتَیْناکَ سَبْعاً مِن المَثانی و القرآنَ العَظیم » خوانند « عظیم »
خوانند « حکیم » در جهانی دیگر، قرآن را ؛« إِنهُّ لَقُرْآنٌ کریم » خوانند که « کریم » ، در عالمی دیگر ؛« لَکتابٌ عَزیز
قرآن چندین هزار نام است، بسمع ظاهر نتوانی شنید؛ اگر سمع درونی داری، در .« آیاتُ الکتاب الحکیم » که
این نامها پوشیده با تو در صحرا نهند. « حم عسق » عالم
غرایب قرآن جُستن، کار هرکسی نباشد. ای « إِقْرَأوا القرآنَ والتَمِسوا غَرائبَهُ » دریغا مگر مصطفی از اینجا گفت که
قرآنرا « أدَّبنی ربی فَأحسَنَ تَأدیبی » رسی، آنگاه استاد « أَوّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نوری » دوست باش تا بکتابخانۀ
در این کتابخانه .« وَرَبُّکَ الأکرَمُ الّذی عَلَّمَ بالقَلَم عَلَّمَ إِلانسانَ مالَمْ یَعْلَم » بلاواسطه بر لوح دل تو نویسد که
چیست. « ن و القلم » بدانی که
ای عزیز او خواست که محبان را از اسرار ملک و ملکوت خود، خبری دهد در کسوت حروف تا نامحرمان بر آن
دریغا مگر که « الم، المر، الر، کهیعص، یس، ق، ص، حم عسق، ن، طه، المص، طسم، طس » : مطلع نشوند. گوید
این جمله .« إنَّ لِکُلِّ شَیءِ قَلباً و إِنَّ قَلبَ القرآنِ یس » : این خبر از مصطفی- علیه السلام- نشنیده ای که گفت
نشان سر احدست با احمد که کس جز ایشان بر آن واقف نشود:
ای سر و سهی ماه تمامت خوانم
ز این هر سه بگو که تا کدامست خوانم
یا آهوی افتاده بدامت خوانم
کز رشک نخواهم که بنامت خوانم
این حروف را در عالم سر، مجمل خوانند و حروف ابجد خوانند. ای عزیز در این عالم که گفتم، حروف متصل
پندارند که متصل است؛ چون خود را از پرده بدرآرد، « یُحِبُّهُم وَیِحبُّونَه » جمله منفصل گردد که آنجا خلق خوانند
و جمال خود در حروف منفصل بر دیدۀ او عرض کنند، همچنین باشد: ی، ح، ب، ھ، م؛ اگر مبتدی باشد، چون
پاره ای برسد حروف همه نقطه گردد. از عزیز تو هنور بدان نرسید های که ترا ابجد عشق نویسند. نشان ابجد
نشان « فَصَّلْنا الآیات » این باشد. پس « وَلَقَدْ وَصَّلنا لَهُمُ القَوْلَ » . نوشتن آن باشد که حروف متصل، منفصل گردد
۴۹
این همه است. این جمله را ابجد عشق نوشتن خوانند در طریقت، بر لوح دل سالک. باش تا جمال این آیتها ترا
وَلَقَدْ یَسَّرْنا القرآنَ لِلذِکْر فَهَلْ » تا همه قرآن با معنی بر تو آسان شود که « کَتَبَ فی قُلوُبِهِم إِلایمانَ » روی نماید که
.« مِنْ مُذَکِّر
.« أهلُ اللهِّ وَخاصَّتُه » ای عزیز جمال قرآن، آنگاه بینی که از عادت پرستی بدرآیی تا اهل قرآن شوی که اهل قرآن
از ایشان حاصل آمده « أَفلایَتَدَبّرون القرآنَ » . این اهلان، آن قوم باشند که بحقیقت عین کلام اللهّ رسیده باشد
این معنی باشد. زنهار این گمان مبر که « و کانوا أَحَقَّ بها وأَهْلها » . باشد؛ زیرا که قرآن ایشان را قبول کرده باشد
قرآن، هیچ نامحرمی را هرگز قبول کند، و باوی سخن گوید: قرآن غمزۀ جمال خود با دلى زند که اهل باشد. إنَّ
گواهی می دهد. دریغا کمترین مقامی که مرد از قرآن آگاه شود آن باشد که « فی ذلکِ لَذِکری لِمَنْ کان لَهُ قَلْبُ
او را آن باشد که در خود « مَنْ ماتَ فَقَدْ قامَتْ قیامَتُهُ » . بآخرت رسد؛ زیرا که هرکه بآخرت نرسید، قرآن را نشنید
قیامتی برانگیزد. ای عزیز هدایت قرآن مردان را آن باشد که این حروف مقطع با ایشان حدیث کند و جمال خود
بر دیدۀ ایشان عرض دهد؛ هرچه فهم کنند از قرآن پیش از آن، حروف متصل باشد.
القُرآن مَأدَبَةُ اللّهِ فی » دریغا خلق بظاهر قرآن قناعت کرده اند و همه از او پوستی بینند. باش تا مغز او خورند که
وقالَ الرسُّول: یارَبُّ إِنَّ قومی اتخَذوا » مصطفی- علیه السلام- از این قوم ببین که شکایت چگونه میکند .« أرْضِه
گفت: .« أُنْزِل القرآنُ لِیَعْمَلَ بِهِ فاتَّخَذْتُم دِراسَتَه عَمَلاً » مگر حسین بصری از اینجا گفت که .« هذا القرآنَ مَهْجوراً
قرآن را برای عَمَل فرستادند شما خواندن او را عمل می سازید.
دیده « عُمیٌ » !؟ گنگ آمده اند، قرآن چون خوانند « بُکْمٌ » !؟ گوش ندارند، قرآن چون شنوند « صُمٌّ » دریغا
« عَرَفَ نَفَسَهُ » ندارند، جمال آیات قرآن چون بینند؟! هرگز بوجهل، با فصاحت او، از قرآن حرف نشنید؛ زیرا که
باشد. ایشان را معرفت نفس نیست، معرفت خدا چون باشد؟! ایشان بیگان هاند. اگر تو گویی « عَرَفَ رَبَّهُ » باید تا
که فرعون و هامان و قارون، آخر این نامها در قرآن است من گویم: نام ایشان در قرآن بوجهل دید. و بوجهل
قرآن نشنید؛ دوستان خدا از این، چیزی دیگر شنوند زیرا که عاشق را حظ معشوق چه لطف باشد و چه قهر زیرا
که هر که فرق داند، میان لطف و میان قهر، او هنوز عاشق لطف باشد یا عشق قهر نه عاشق معشوق بود.
دریغا گویی را با آن چه کار باشد که سلطان او را بچوگان لطف زند یا بچوگان قهر! گوی را با ارادت چه کار
وَمَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلَ لَهُ » ؟ همین باشد. چه دانی که این بر و بحر کدامست « وَحَمَلْنا هم فی البَرِّ و البَحر » ! باشد
بر، عبودیت باشد و بحر « اَخْرَجَهُ مِن البَشَریةِّ وَأَوْصَلَهُ بالرُبوبِیَةِ » آینۀ این هر دو شده است: یعنی « مَخْرَجاً
أبیتُ عِنْدَ ربّی » .« وَیَرْزُقُهُ مِن حَیْثُ لایَحْتَسِبُ » ایشان را غذا می دهد که « وَرَزَقْناهُم مِن الطَیِّبات » . ربوبیت
بر این مقام گواهی میدهد. چون بدین مقام رسد از وی گوی سازند که سلطان بچوگان عشق و « یُطْعِمُنی وَیَسْقین
محبت آن را در میدان الهیت زند. پس با او هر ساعت این ندا کنند:
فرمان بری و زلف بمیدان ببری
چوگان زلفا اگر تو فرمان ببری
چوگان کنی و گوی ز شاهان ببری
چیزی که بگفته ای بپایان ببری
ای عزیز فروفرستادن قرآن و فرستادن پیغمبران و رسولان، سبب عنایت و شفقت و رحمت و نعمت الهی بود بر
و فرستادن پیغمبران، آیت « ذِکْرُ رَحْمَةِ رَبِک » خلق. رحمت آمدن قرآن بر خلق، کهیعص خود گواهی میدهد که
« لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الکُوْنَیْن » : خود گواهی میدهد؛ و جای دیگر می گوید « وما أرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمین »
اگر نه از برای وجود تو بودی، وجود کونین و عالمین محو و معدوم بودی؛ وجود آنها از بهر وجود تو ظاهرو
آشکارا کردیم و ترا ای محمد از بهر خود برگزیدیم. دریغا از بهر خود محمد را آفرید تا مونس و هم سر او باشد
۵۰
و جملۀ موجودات از بهر محمد آفرید! دریغا جملۀ عالم، غذای باز « خَلَقْتُ العالَم لَکُم وَخَلَقْتُکُم لِأجلی » که
آمد و باز غذای تماشای سلطان آمد که گنجشک از برای باز و باز از برای صید سلطان. باز صید خود را جز
بتخت سلطان نگیرد و رها نکند. چه می شنوی؟! محمد باز الهی آمده است و جملۀ موجودات گنجشک و صید
محمد آمده است:
مقصود همه کون، وجود رویت
ایمان موحدان ز حسن رویت
وین خلق بجملگی طفیل کویت
کفر همه کافران ز زلف و مویت
ای عزیز چون جوهر اصل، اللهّ مصدر موجودات است، بارادت ومحبت در فعل آمد؛ کیمیاگری او جز این نیامد
اختلاف الوان موجودات نه اندک کاری آمده است. آیتی از .« هُوَ الذی خَلَقَکُمْ فَمِنْکُم کافِر وَمِنْکُم مُؤْمِن » که
السَعیدُ مَن سَعِدفی » دریغا .« وَمِنْ آیاتِه اختَلافُ ألسِنَتِکُم و أَلوانِکم » آیات خدا اختلاف خلقت خلق آمده است
هر که از ارادت خدا سعید آمد از شکم مادر در دنیا سعید آمد؛ و هرکه از ارادت خدا شقی آمد، از « بطن أمهّ
شکم مادر در دنیا شقی آمد.و از برای این معنی بود که افعال خلق بر دو قسم آمد: قسمی سبب قربت آمد بخدا
وَقَدَّمْنا إِلى ما عَمِلوا مِن » و قسمی سبب بعد آمد و دوری که ،« إِلَیْهِ یَصْعَدُ الکَلِمُ الطَّیْبَ و العَمَلُ الصالِحُ یَرْفَعُه »
چنانکه م یخواهد .« واللهُّ خَلَقَکُمْ وماتعْمَلون » آفرینندۀ ما و آفرینندۀ عَمَل ما، اوست .« عَمَلِ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثَورا
؟« هَلْ مِنْ خالِقٌ غَیْرُ اللهّ » : در راه بنده می نهد و می گوید
پس شریعت را نصب کردند، و پیغمبران را بفرستادند، و سعادت و شقاوت آدمی رادر آخرت بافعال او باز
بستند. مقتضای کرم بی علت و رحمت بی نهایت ازل آن بود که او را اعلام کند که سعادت ثمرۀ کدام حرکات و
افعال باشد، و شقاوت از کدام حرکت باشد. پس انبیا را بدین عالم فرستادند، و جملۀ اعمال ایشان را بدین عالم
حاصل آمد بعد ما که فرستادن « یا أَیُّها الرسولُ بَلِّغ ما اُنْزِل إِلَیْکَ مِنْ رَبِّک » . و بدین اعمال و افعال باز بستند
انبیا جز مؤمنان را فایده ندهد که مؤمن را جز عمل اهل سعادت در وجود نیاید، و کافر را جز عمل اهل شقاوت
در وجود نیاید. پس فرستادن پیغمبران بخلق مؤمنان را رحمت آمد، کفار را شقاوت پیدا گردانید.
خدا منت نهاد بر مؤمنان بفرستادن محمد از نزد .« لَقَدْ مَنَّ اللهُّ علی المُؤمِنین إِذْ بَعَثَ فیهم رَسولاً مِنْ أَنْفُسِهِم »
احوال آخرت همه بیان کند ایشان را، و شرح طاعات و « یَتْلوا عَلَیْهِم آیاتِه » ؟ خود بدیشان؟ تا پیغامبر چه کند
مُبَشِّرینَ » معاصی بتمامی بکند، و بیان حلال و حرام بکند: و یکی را واجب کند و یکی را مندوب گرداند
« یُزَّکیهم » اما .« و ما نُرْسِلُ المُرْسَلین إِلاّ مُبَشِرین و مُنْذرین » : و جایی دیگر گفت ؛« بالسَعادَة و مُنْذِرین بالشَقاوَة
آن باشد که دلهای عالمیان از خبایث معصیت و رذایل صفات ذمیمه پاک کند که جملۀ صفات ذمیمه، سبب راه
آنست که همه طاعات و اوصاف حمیده را بیان کند تا « وَیُعَلِّمُهُم الکتابَ و الحِکْمَة » . شقاوت آخرت باشد
عموم عالمیان بدانند و کسب کنند تا راه سعادت روند. امامنت نهادن مصطفی بر امت خود، نه از بهر این باشد،
از نفس محمد آمدند زیرا که اگر از نفس محمد نبودندی، ؛« لَقَد جاءَکُم رسولٌ مِنْ أَنْفُسِکُم » از بهر آن بود که
این کمالیت نداشتندی و چون دیگر خلق بودندی.
باش تا قرشی .« مَن أسْلَمَ فَهُوَ عَرَبی وَ قَلْبُ المُؤمِن عربیٌّ » دریغا باش تا عربی شوی، تا زبان محمد بدانی که
واشواقاً » چون هاشمی و مطلبی شوی .« العُلَماءُ وَرَثَةُ الأنبیاء » شوی که تا نسبت با محمد درست کرده باشی که
امت « وَیُعَلِّمُهُم الکتاب » ؛ خود در این مقام بدانی چه بود « وَیُزَکیّهم » . در حق تو درست آید « إِلى لقاءِ إخوانی
آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناه مِنْ لَدُناّ » خود را کتاب درآموزد یعنی قرآن و حکمت؛ این حکمت، آن باشد که
این جمله گواهی « وَمَنْ یُؤتی الحِکْمَةَ فَقَدْ أوتیَ خَیْراً کثیرا » . و با ایشان بگوید آنچه گفتنی باشد ؛« عِلْماً
۵۱
ای .« وَعَلَّمُکَ مالَم تَکُنْ تَعْلَمُ وکانَ فَضْلُ اللّه عَلَیْکَ عَظیماً » می دهد. یا محمد: ترا بیاموختیم آنچه ندانستی
محمد: تخلق کن باخلاق ما و از فضل و اخلاق ما که بتو داده باشیم تو نیز جرعه یی بر بیچارگان ریز تا هر که ترا
مُنْ یُطْعِ الرَّسولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ وَیُعَلِّمُکُم مالُمْ » : بیند ما را دیده باشد؛ و هرکه مطیع تو شود، مطیع ما شده باشد
این معنی باشد. « تَکونوا تَعْلَمون
سواءٌ عَلَیْهم أَأَنذَرْتُهم أمْ لَمْ تُنْذِرهُم » ؟ پس چون منت آمد، بعثت محمد مؤمنان را؛ پس کافران را از آن چه شود
چه سود یافتند؟ آن ندیده ای که آفتاب « وَماأرْسَلناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالمین » بوجهل و بولهب از آیت .« لایُؤمنون
راحت همه جهان باشد، و رحمت جملۀ عالمیان آمد؟ اما اگر بر گلخن تابد، بویهای کریه از آن برآید و پیدا شود.
و اگر بر گلشن تابد، بویهای خوش از آنجا برآید و بادید آید. این خلل نه از آفتاب آمد، بلکه خلل و تفاوت از
اصل و جرم آن چیزها آمد. آن ندیده ای که آفتاب چون بر روی ما م یآید، روی ما سیاه شود! و چون بر جامه
آید، جرم جامه را سفید کند؟
وَتَمَّت کَلِمَةُ » ای عزیز آب، سبب حیوة و قوت ماهی آمد؛ اما سبب موت دیگران آمد. اینجا ترا معلوم شود که
چه باشد. اینجا بدانیکه آفتاب نور اللهّ چرا گوهر مصطفی را سبب منوری و نور آمد؛ و « رَبِّک صِدْقاً وَعَدْلاً
گوهر ابلیس را سبب ضلالت و مظلمی و ظلمت آمد که تا از نور محمد، ایمان خیزد و از نور ابلیس، کفر و
بُعِثْتُ داعِیاً وَلَیْسَ إِلىَّ مِن الهِدایة شیء، » : خذلان خیزد. این معنی را از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت
و جای دیگر گفت: !« لامُبَدِّلَ لِکَلِماتِه » !؟ دریغا چه توان کرد .« وَخُلِقَ إِبلیسُ مُضِلاً وَلَیْسَ إِلیْه مِن الضَّلالَةِ شیءُ
دریغا از « وَمَن یهدی اللهُّ فلا مُضِلَّ لَه و مَن یُضْلِلْ فلاهادِیَ لَه » . این معنی دارد « وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهّ تَبْدیلاً »
بیان این با تو نکرده است؟ « یس و القرآنِ الحکیم » این آیت چه فهم کرده ای؟ مگر که
ای عزیز حکمت، آن باشدکه هرچه هست و بود و شاید بود، نشاید و نشایستی که بخلاف آن بودی؛ سفیدی،
هرگز بی سیاهی نشایستی؛ آسمان، بی زمین لایق نبودی؛ جوهر بی عرض متصور نشدی؛ محمد، بی ابلیس
« وَبِضِدِّها تَتَبَیِّنُ الأشیاء » . نشایستی؛ طاعت بی عصیان و کفر بی ایمان، صورت نبستی؛ و همچنین جملۀ اضداد
نباشد، « هواللهّ الخالِقُ البارِیُّ المُصَوِّرُ » این بود. ایمان محمد، بی کفر ابلیس نتوانست بودن. اگر ممکن باشد که
صورت بندد که نباشد، صورت توان « الجَّبارُ المُتکَّبرُ القَهاّر » ممکن باشد که محمد و ایمان محمد نباشد؛ و اگر
بست که ابلیس و کفر او نباشد. پس پدید آمد که سعادت محمد، بی شقاوت ابلیس نبود؛ و ابوبکر و عمر، بی
این باشد. هیچ ولى نباشد الا که فاسقی ملازم « مامِنْ نَبیّ إلاّ وَلَهُ نَظیر فی أُمتِّه » . ابوجهل و ابولهب نباشد
روزگار او نبود؛ و نبی هرگز بی غافل نباشد؛ و صادق هرگز بی فاسق نباشد. مصطفی- علیه السلام- سبب
رحمت عالمیان بود؛ اما در حق ابوجهل، سبب آن بود که تا کمال شقاوت گوهر او از او پیدا شد. هرگز شنیده ای
که نور سیاه ابلیس و ابوجهل از سر تا قدم با نور احمد چه می گوید: این بیتها گوش دار:
ای نوش لبان چه زهر نابی بر من
دستم ندهی و دست تابی بر من
وی رحمت دیگران عذابی بر من
خورشید جهانی و نتابی بر من
ای عزیز هر کاری که با غیری منسوب بینی بجز از خدای- تعالى- آن مجاز میدان نه حقیقت؛ فاعل حقیقی، خدا
اللهُّ یَتَوَفّی الأنْفُسَ » این، مجاز م یدان؛ حقیقتش آن باشد که « قُلْ یَتَوفکم مَلِکُ المَوْت » : را دان. آنجا که گفت
یُضِلُّ من یَشاءُ » راه نمودن محمد، مجاز م یدان؛ و گمراه کردن ابلیس، همچنین مجاز م یدان .« حینَ مُوْتِها
حقیقت م یدان. گیرم که خلق را اضلال، ابلیس کند ابلیس را بدین صفت که آفرید. مگر « وَیَهْدی من یشاءُ
دریغا گناه، خود همه ازوست .« إِنْ هِیَ إِلاّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَن تشاءُ وَتَهْدی مَن تشاء » : موسی از بهر این گفت
۵۲
کسی را چه گناه باشد؟! مگر این بیتها نشنیده ای:
همه رنج من از بلغاریانست
گنه بلغاریان را نیز هم نیست
خدایا این بلا و فتنه از تست
همی آرند ترکان را ز بلغار
لب و دندان آن ترکان چون ماه
که از خوبی لب و دندان ایشان
که مادامم همی باید کشیدن
بگویم گر تو بتوانی شنیدن
ولیکن کس نمی یارد خجیدن
ز بهر پردۀ مردم دریدن
بدین خوبی نبایست آفریدن
بدندان لب همی باید گزیدن
خلق را هدایت باحمد حوالت کنند، و ضلالت با ابلیس. پس چرا در حق ابوطالب عم او با او خطاب کنند که
ای عزیز هرچه در ملک و ملکوتست، هر یکی مسخر ؟« إِنَّکَ لاتَهْدی مَنْ أَحبَبْتَ وَلکِنَّ اللهَّ یَهْدی مَن یشاء »
کاری معین است؛ اما آدمی مسخر یک کار معین نیست بلکه مسخر مختاریست: چنانکه احراق بر آتش بستند،
اختیار در آدمی بستند؛ چنانکه آتش را جز سوزندگی صفتی نیست و آدمی را جز مختاری صفتی نیست؛ پس
چون محل اختیار آمد، بواسطۀ اختیار ازو کارهای مختلف در وجود آید؛ اگر خواهد، که حرکت کند از جانب
چپ؛ و اگر خواهد از جانب راست؛ اگر خواهد، ساکن باشد؛ و اگر خواهد متحرک. از بهر این کار او را بدین
اگر خواهد، مختار مطیع بود؛ و اگر خواهد نبود. .« لِیَبلُوَکُمْ أَیُّکُم أحسَنُ عَمَلا » عالم ابتلا و امتحان فرستادند که
پس مختاری در آدمی، چون مطبوعی آب و آتش و نان و گوشت است در ترطیب و احراق و سیری و غذا دادن
بعد ما که هر که را برای سعادت آفریدند جز مختار حرکات اهل سعادت نباشد، و هر کرا برای شقاوت آفریدند
أمّا الذین آمَنوا وَعَمِلوا الصالحاتِ فَلَهُمْ جناتُ » جز اعمال اهل شقاوت نباشد. اهل ایمان را بیان می کند
وَأماّ الذین فَسَقوا فَمَأْواهُمُ النارُ » و اهل کفر را قدح کرد و وعید آتش فرمودکه ؛« المأوی نُزَلاً بما کانوا یَعْمَلون
إِعْمَلوا » : اما شیوۀ ارادت، در شرع مقبول نیست و شرع م یگوید ،« کُلَّما ارادُوا أنْ یَخْرُجوا مِنها أُعیدُوها فیها
اینجا دانم که ترا در خاطر آید که پس دعوت و بعثت انبیا و رسل نیز چه فایده بود؟ .« فَکُلُّ مُیَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ
ای عزیز دعوت انبیا و رسل نیز یکی آمد از اسباب حصول علم به سعادت و شقاوت؛ ومثال این، چنان باشد
مثلاً که عسل در پیش کسی نهند و او را آرزوی عسل بود، و در آن عسل زهر است؛ اگرمخبری آنجا نبود؛ بجهل،
مرد، انگبین بزهر آمیخته بخورد و از خوردن آن، او را جز هلاک حاصل او نباشد. اکنون اگر مردی او را گوید که
عسل آمیخته است بزهر، و او این مرد را دروغ زن نداند لابد بترک خوردن آن عسل او را ضرورة باشد؛ و این
دنیا و شهوت دنیا چون عسل دان که « ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً » اخبار، سبب حیوة او باشد. اکنون بدان ای عزیز که
گفتم؛ و خلق همه عاشق دنیا شد هاند؛ زیرا که نزد ایشان آن شهوات دنیا لذیذست در حال، و از بهر لذت
پیغامبران، مخبران و .« رَبُّ شَهْوَةِ ساعةِ أَوْرَثَتْ حُزْناً طَویلا » یکساعت بسیاری عذاب آخرت حاصل می آید که
آگاه کنندگان آمدند مر زهر دنیا را، و گفتند: دنیا ماریست که زهر دارد، و اگر از زهر احتراز کنند سود دارد ایشان
إِعْلَموا إنمّا الحیوةُ الدُّنیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ و » : و جایی دیگر، قرآن بیان می کند ؛« الدُنْیا حَیَّةٌ قاتِلةٌ » : را. مصطفی گوید
.« زینَةٌ و تَفَاخُرٌ بَیْنَکُم و تَکاثُرٌ فی الأموال و الأولاد
اینجا خلق سه گروه آمدند: گروهی ایشان را صادق داشتند؛ بترک دنیا بگفتند، و همگی بآخرت مشغول شدند
تا فلاح و سعادت ابد یافتند. و گروهی بنهج شریعت احمدی رفتند ودخل بدنیا ساختند؛ و لیکن مشغول آن
و گروهی .« وَأن لَیْسَ للانسان إِلاّ ماسعی » گشتند تا از رستگان شدند؛ و آنچه میتوانستند از عمل صالح کردند که
تُریدونَ أنْ تَصُدّونا عَمّا » : دیگر، وعظ و پند انبیا فراموش کردند؛ و از پی شهوت برفتند تا هلاک شدند و گفتند