اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
و گفتند
۵۳
.« کانَ یَعْبُدُ آباؤنا
إِنَّ اللّهُ یُعامِل العِبادَ فی الأبدِ علی ما عامَلَهُم فی » دریغا ندانم که از ابن عطا این کلمه شنیده ای یا نه که
کُلُّ مَوْلودِ یولَدُ » گفت: در ابد با بندگان خود آن کند که در ازل کرده باشد. این کلمه از آنجا گفت که ؟« الأزَل
یعنی هرکه از فطرت، سعید آمد در آخرت سعید باشد؛ و هرکه « علی الفِطْرَةِ فَأَبَواهُ یَهُودانِه اویُنصِّرانِه اویُمَجِّسانِه
فِطْرَةُ اللهِّ التّی فَطَر الناسَ عَلَیْها لاتَبْدیلَ لِخَلْق اللّه » : در فطرت، شقی آمد در آخرت شقی باشد. از خدا بشنو
همه بیانها از این آیت حاصل شده است. .« ذلکَ الدینُ القَیِّمُ
صِبْغَةُ اللّهِ وَمَنْ » . ای عزیز اینجا سریّ غریب بدان. دنیا را محک آخرت کردند و قالب را محک جان کردند
جوابی شافی و بیانی وافی با خود دارد. گوش دار، از مصطفی- علیه السلام- بشنوکه « أحسنُ مِن اللهِّ صِبْغَةَ
دنیا خمیست میان ازل و ابد آمده، و در این خم جملۀ رنگها پیدا آمده است. سعادت از « الدُنیا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ »
دنیا و قالب، ظاهر شد؛ و شقاوت همچنین، و اگرنه در فطرت همه یکسان بودند؛ تفاوت از خلقت نیامد
بلکه از قوابل و قالب آمد. اگر دنیا و قالب ضرورت نبودی، چرا مصطفی « ماتری فی خَلق الرحمن مِن تفاوُتٍ »
و با ابوبکر گوید: ؛« لَیْتَ رَبَّ مُحَمَّدٍ لَمْ یَخْلُق مُحمداً » : را بدان حال بازگذاشتندی که بدعا و تضرع گفتی
دریغا این فریاد ازدنیا و قالب برمی آید؛ ؟« لَیْتَنی کُنْتُ شَجَرةً تُعْضَد » : با عمر گوید ،« لیتنی کُنْتُ طَیْراً یَطیرُ »
واگرنه، این سخن را واین شکایت نبی و ولى را با حقیقت چه کار؟ معنی سخن این سه بزرگ، یعنی مصطفی
و ابوبکر و عمر، آنست که کاشکی ما را در عالم فطرت و حقیقت بگذاشتندی، و هرگز ما را بعالم خلقت
نفرستادندی.
ای عزیز آدمی یک صفت ندارد بلکه صفات بسیار دارد. در هر یک از بنی آدم دو باعث است: یکی رحمانی
و دیگر شیطانی: قالب و نفس شیطانی بود، و جان ودل رحمانی بود؛ و اول چیزی که در قالب آمد نفس بود.
اگر سبق و پیشی قلب یافتی، هرگز نفس رادر عالم نگذاشتی و قالب، کثافتی دارد باضافت با قلب؛ و نفس،
صفت ظلمت دارد، و قالب نیز از خاکست و ظلمت دارد؛ و با یکدیگر انس و الفت گرفته اند. نفس را وطن،
پهلوی چپ آمد؛ و قلب را وطن، صدر آمد. نفس را هر لحظه ای مزید هوا و ضلالت میدهند ودل را هر ساعتی
.« أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُّ صَدْرَهُ للإِسْلامِ فهو علی نور مِنْ رَبِّه » بنور معرفت مزین میکنند که
پس در این معنی خلق سه گروه آمدند: گروهی را توفیق دادند تا روح ایشان نفس را مقهور کرد تا سعادت
این معنی باشد و گروهی را شقاوت در راه نهادند تا نفس ایشان روح را غلبه « و إن جُنْدَنا لَهُمُ الغالبونَ » : یافتند
این باشد. گروهی سوم را موقوف ماندند تا وقت مرگ؛ اگر « أُولئِکَ حِزْبُ الشَیْطانِ » ؛ کرد و شقاوت یافتند
هنگام مرگ، جان آدمی رنگ نفس گیرد، شقاوت با دید آید؛ و اگر رنگ دل گیرد، سعادت پیدا شود و اگر
از مصطفی بشنو این معنی .« وعلی الأَعْرافِ رِجال یُعْرفون کُلاً بِسیماهُم » موقوف بماند از اهل اعراف شود که
.« إنمّا الأَعْمالُ بخواتیمها » : که گفت
دریغا هر چند بیش م ینویسم اشکال بیش م یآید! دریغا تو هنوز در نفس اماره مقیم ماند های! این اسرار جز
و رنگ دل گیرد تادل « أَسْلَمَ شَیْطانی علی یدی » بگوش قال نتوانی شنیدن. باش تا نفس تو مسلمان شود که
لِسانُ الحالِ أَنْطَقُ مِن لِسانِ » آنچه بزبان قال نتواند گفت با تو، بزبان حال بگوید. از این کلمه آگاه شوی که
هرچه میشنوی اگر ندانی، عذری پیش آر، و آنرا وجهی بنه؛ و اگر بدانی، مبارک باد. .« القال
هرچه داند، مسلم .« الذَّین یَسْتَمِعُونَ القَولَ فیَتبِّعونَ أحْسَنَه » دانی که نعت مسلمانی چه آمد؟ بر خوان این آیت که
المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمونَ مِنْ لسانِه » : دارد؛ و هرچه نداند، عذری بنهد. دریغا مگر مصطفی از اینجا گفت
یعنی که چون « وإذْ لَمْ یهتدوا به فَسَیَقولون هذا إِفْکٌ قَدیم » : و قرآن از منکران شکایت چنین م یکند .« وَیَدهِ
۵۴
ماسَمعْنا بِهذا فی » بسخن راه نبردندی، گویندی؛ دروغست. ما هرگز این از پدران و مادران خویش نشنیده ایم
.« أَنْتُم و آباؤُکُم فی ضَلال مبین » جواب ایشان باز دادند که .« آبائنا الأوِلین
ظاهربینان گویند: ما این کلمات از شافعی و ابوحنیفه نشنید هایم، و آن دیگر گوید که علی چنین گفت، و دیگری
گوید که ابن عباس چنین گفت. دریغا این قدر نمی دانی که مصطفی- علیه السلام- چرا با معاذ جبل گفت که
از .« وَیَجوزُ ولایَجوزُ » گفت: هرچه بر تو مشکل گردد، فتوای آن با دل خود رجوع کن ؟« قِسِ الأُمُورَ بِرَأْیِک »
مفتی دل خود، قبول کن، دل را م یگویم نه نفس اماره. چون مفتی ما نفس اماره بود و ما پی او گیریم، لاجرم
حال ما از این که هست بدتر بود. ما را مخالفت نفس، واجب و فریضه است. مگر که این کلمه نشنید های که
ای داود با من دوستی کن بدانکه « یا داودُ تَقَرَبْ إِلىَّ بِعَداوَةِ نَفْسَکَ » ؟ خدای- تعالى- با داود پیغامبر چه گفت
نفس را دشمن داری و از بهر من با وی جنگ کن. اما چگویم؟ در این معنی علمای جاهل ترا از جاهلان
بعلم زبان، قناعت کرده اند و علم قلب را فراموش کرده. « العِلْمُ عِلْمان عِلْمٌ بالقَلْبِ و عِلْمٌ باللِّسان » شمرند که
دریغا از دست راه زنان و طفلان نارسیدۀ علمای روزگار!!! ای عزیز اگر شافعی و ابوحنیفه که مقتدای اُمَّة
بودند در این روزگار بودندی، بحمداللهّ بسی فواید علوم ربانی و آثار کلمات روحانی بیافتندی؛ وهمگی که روی
بدین کلمات آوردندی، و جز بدین علوم الهی مشغول نبودندی، و جز این نگفتندی. دریغا مگر که بینای باطن
از برای این همه بود که گفتم؟! از بهر ظاهربینان « لَیْتَ ربَّ محمدٍ لَمْ یَخْلُق محمّداً » ندارند؟! تو پنداری که
گفت.
ای عزیز چگویی در این مسئله که بلبل را چه بهتر بود: آن به بود که سراییدن او بر گل باشد و راز خود با گل
گوید که معبود و مقصود اوگل است، یا آنکه او را در قفسی کنی تا دیگری از شکل او و آواز و نغمات او خوش
اینست که می گوید: کاشکی « لَیْتَ رَبَّ مُحمّدٍ لَمْ یَخْلُق مُحَمَّداً » شود و بهره گیرد؟ حقیقت این گفتار مصطفی
« لاأحصی ثناءً علَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ علی نفْسِک » این قالب نبودی تا در بستان الهی بر گل کبریا سراییدن ثنای
می گفتمی.
دریغا مگر که این حدیث نشنیده ای از محمد مصطفی که گفت: مرا در زمین محمد خوانند و در آسمان
فریشتگانم احمد گویند. دریغا نمی دانی که در عالم الوهیت، او را بچه نام خوانند! گفت: کاشکی محمد
ما مُحَمَّدٌ إِلاّ » نبودمی که محمدی با دنیا و خلق تعلق دارد، و از عالم قالبست! مگر که این آیت نخواند های که
چه گویی موت و قتل بر جان آید یا بر حقیقت؟ اگر محمد ؟« رسولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْله الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ اوْقُتِل
نام قالب او نبودی، موت را بدو نسبت نکردندی زیرا که مرگ بر حقیقت او روا نباشد. چندانکه قالب او مرتبت
داشت، جان عزیز او را بهمین نسبت مرتبت دادند. بجمال قالب از قوالب انسانی در حسن و خوبی بر سرآمد.
پس جان نیزش از جملۀ ارواح ملکی و بشری در اوصاف و اخلاق و علوم و کمال و جلال برسر آمد. آنچه قالب
ما کانَ محمدٌ أباأحَدٍ مِنْ رِجالِکم وَلکِنْ رسولَ اللّهِ و خاتَمَ » . او را داده اند از کرامت و عزت، امت او را ندادند
همین معنی دارد. « النَبییّنَ
تو .« لى خمسةُ اسماءٍ: أنا محمدٌ و أنَا احمد و أنا الماحیُ وأنا العاقب و أنا الحاشِرُ » : دریغا وقتی دیگر گفت
سلامٌ » خود بیان این نامها نخواند های از لوح دل، نامی دیگرش چه دانی؟ شب معراج او را نبی خواندند که
أنا سَیِّدُ وُلِد » و او خود را سید می خواند که .« یا أیُّها النَبّی اتَّق اللهَّ » : و جای دیگر گفت .«ّ علَیْک أیُّها النبی
اگر خواهی که نام روح مصطفی .« یا سیِّدَ المُرسَلین » همین معنی دارد یعنی که « یس و القُرآنِ الحکیم » .« آدم
و طریق آنکه از اصحاب او شوی، آنست که اصحاب اورا ؛« أصحابی کالنُّجومِ » بدانی از اصحاب او شو که
مرد بمحبت و متابعت اولیا و .« مَن تَشَّبَة بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُم » محب شوی، و بدیشان تَشَبُّه کنی در اخلاق و صفات
۵۵
چون محبت ایشان درست گشت، در این ،« المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ » اصحاب پیغامبران، از اصحاب پیغامبر شود که
.« رأی قَلْبی رَبّی » مقام اخوانیت با ابوبکر و عمر درست گشت، و او را بدین عالم رؤیت راه دهند که
یا أیُّها » چه معنی دارد. این آیت بر خوان که « رأی قَلبی رَبّی » از خدا بشنو که نام روح محمد چیست نابدانی که
این همه پنج نام، نام جان .« النَبیُّ إِناّ أَرْسَلناک شاهداً و مُبَشِراً و نَذیراً و داعِیا إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ و سِراجاً منیراً
مرتد است که از خوانده و یا شنیده گوید، از .« وسِراجاً مِنیرا » محمد آمد؛ و طراز علم، نزد این نامها این گوید که
؛« لِی مَع اللهِّ وَقْتٌ لایَسَعُنی فیه مَلَکٌ مُقَرَّبٌ ولانبیُّ مُرْسَل » و « أَلَمْ تَرَ إِلى ربِّکَ » دید گوید؛ اما از دیدن خدا که
خدا- جل جلاله- این همه که میگویم و صد هزار چندین داده است .« واللهُّ یُدعُو إلى دارِالسلّام » از شنیده گوید
عَلَمَ بالقَلَمِ عَلَّم إِلانسانَ » در مدرسۀ « وَعَلَمَ آدَمَ الاسماءَ کُلَّها » بزبان معلم « کَتَبَ فی قُلوبِهِمُ الایمان » در مکتب
و معلوم من کرده است. « مالَمْ یَعْلَمْ
دریغا عاشق را بلای سخت تر و عظیم تر از آن نباشد که از روی معشوق دور افتد، و بهجران مبتلا شود؛ و آنگاه
با نااهلان گرفتار شود او را دو بلا باشد: یکی فراق معشوق، و دیگر دیدن نااهلان. مگر که مصطفی از اینجا
گفت: هیچ بلا و رنجی هیچ پیغامبری را چون بلا و رنج من نبود. « ماأوذِیَ نَبی مِثْلَ ما اوذِیْتُ » گفت که
لاجرم آن ولا که او را بود، هیچکس را نبود. غیرت الهی مستولى شده است نمی گذارد که بیش ازاین گفته
شود. ما نیز نوعی دیگر از کلام آغاز کنیم واللهّ المعز.ّ