اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل تاسع
<بیان حقیقت ایمان و کفر>
می گوید: بیشتر مؤمنان، مشرکان « وما یُؤْمِنُ أکْثَرُهُم باللهّ إِلاّ وهُم مُشْرِکون » ای عزیز این آیت را گوش دار که
دریغا گوش دار: .« کادَ الفَقْرُ أنْ یَکُونَ کُفْراً » : باشند. ای عجب! مگر مصطفی- علیه السلام- از این جا گفت
ای دوست هرگز دید های که دیوانگان را بند بر ننهند؟ گروهی از سالکان دیوانۀ حقیقت آمدند، صاحب شریعت
بنور نبوت دانست که دیوانگان را بند بر باید نهاد؛ شریعت را بند ایشان کردند. مگر از آن بزرگ نشنیده ای که
مرید خود را گفت: با خدا دیوانه باش و با مصطفی هشیار. دریغا سوختگان عشق، سودایی باشند؛ و سودا
نسبتی دارد با جنون و جنون راه با کفر دارد. باش تا شاهد ما را بینی؛ و آنگاه بدانی که چرا دیوانه باید شد.
هرگز دیده ای که کسی از دست بت دیوانه شود؟! این ابیات بشنو:
در مذهب شرع کفر رسوا آمد
هر کس که بکفر عشق بینا آمد
زیرا که جنون ز عشق سودا آمد
از دست بت شاهد یکتا آمد
سالکان حضرت الهیت بر فنون و تفاوت آمدند: بعضی از ایشان بینای دین شدند و آگاه خود و حقیقت کار
آمدند؛ و خود را دیدند که زنار داشتند، پس خواستند که ظاهر ایشان موافق باطن باشد؛ زنار نیز بر ظاهر بستند و
گفتند که اگر باطن که مسکن ربوبیت است، آگنده بکفر و ضلالت بود و از زنار خالى <باشد> اگر ظاهر که
محل نظر خلق است زنار دارد: باکی نیست. دریغا فهم خواهی کردن، یا نه؟ چه دانی که چه گفته می شود؟!
گروهی دیگر مست آمدند، و زنار نیز بربستند، و سخنهای مستانه آغاز کردند، بعضی را بکشتند و بعضی را
مبتلای غیرت او کردند چنانکه این بیچاره را خواهد بود!!! ندانم کی خواهد بود؟! هنوز دور است!!! و بعضی
را بر دیوانگی حمل کردند، و مقصود ایشان آن بود تا رسته شوند از آفت و زحمت قالب؛ نام دیوانگی بر خود
افکندند که صداع و زحمت خلق باری گرانست! از عقل، دیوانگی اختیارکردند؛ و از زحمت خلق و دنیا، نجات
۵۶
یافتند چنانکه آن رونده گفته است:
هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر میشود
پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است
و از جمال حسن رویش هر دو کافر میشود
بی تن و قالب مرادم خود میسر میشود
کفر و زنار !« وَإِنَّ فی الخَمْرِ مَعْنی لَیْسَ فی العِنَبْ » ! دریغا خلق ندانند که از کفر و زنار مقصود ایشان چیست
ایشان از راه خدا باشد، و معین بر کار و طریقت ایشان باشد. گفتند که هلاک به بود که زندگانی با غیر او کردن:
در کوی تو کشته به که از روی تو دور
وَمَنْ یَخْرُج مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلى اللهِّ وَرَسُولِه ثُمَّ یُدْرِکُه المَوتُ فَقدْ وَقَعَ أَجْرُهُ » . تا از خلق نگذری، بخالق نرسی
این معنی باشد. کجایی؟ تو این دیوانۀ عشق را ندیده یی که همچون بلبل که از هجران گل سراییدن « عَلَی اللهِّ
میکند و بانگ و فریاد دارد، و چون گل را بیند از شوق هزار چندان ناله کند! روزگاری بر این شیفته میرود که از
او، وجود خودم ننگ می آید! بجز ناله و سوختن سودی نه! پس چون با او باشم چندان از شوق و بیم آنکه مبادا
که دیگر بار فراق در میان آید. با ناله و درد می باشم تو نیز از بهر من مرافقت کن، و این بیتها از سر درد میگوی
و میگری:
معشوق منا! بی تو نمییارم زیست
تا عشق فراق کرد دیوانه دلم
درمان وصال تو نم یدانم چیست؟
در عالم، کس نیست که بر من نگریست
ای عزیز شم های از کفر گفتن ضرورت است: بدانکه کفرها بر اقسام است و خلق همه کفرها یکی دانست هاند.
دریغا اینجا هنوز سخن هشیاران بباید گفت!
گروهی دیگر از سالکان حضرت ربوبیت و روندگان بعالم قدس الوهیت ایشان را مدتی با خود دادند و هشیاری
اختیار کردند و گفتند که عصمت شریعت برای عصمت قالب شرطست. روزی چند صبر کردند تا بمقصود
رسیدند. دریغا باش تا بدین مقام رسی، آنگاه بدانی که زنار داری و بت پرستی و آتش پرستی چه باشد!
هشیاران را عقل و علم نگذارد که نظر بیگانگان بر جنون و سودای ایشان آید، گفتند: سگ داند و کفشگر که در
انبان چیست.
گفتم که کفرها بر اقسام است گوش دار: کفر ظاهر است و کفر نفس است و کفر قلب است. کفر نفس، نسبت
بابلیس دارد؛ و کفر قلب، نسبت با محمد دارد؛ و کفر حقیقت، نسبت با خدا دارد؛ بعد از این جمله خود ایمان
باشد. دریغا از دست خود که گستاخی میکنم بگفتن این سخنان که نه در این جهان و نه در آن جهان گنجد! اما
میگویم هرچه بادا باد!!!
اکنون گوش دار: کفر اول که ظاهر است که خود همه عموم خلق را معلوم باشد که چون نشانی و علامتی از
علامات شرع رد کند یا تکذیب، کافر باشد؛ این کفر ظاهر است. اما کفر دوم که بنفس تعلق دارد؛ و نفس، بت
این باشد. مگر که « أَفَرأَیْتَ مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هواه » . وبت، خدایی کند ؛« النَّفْسُ هِیَ الصَنَمُ الأکْبَر » باشد که
این کفر بنفس تعلق دارد که .« وَأجنُبنی وَبَنیَّ أَنْ نَعْبُدَ الأصنامَ » : ابراهیم- صلوات الرَّحمن علیه- از اینجا گفت
خدای هواپرستان باشد؛ بعدما که ما همه خود گرفتار این کفر شد هایم، هنوز در کون و مکان باشد آنکس که
رخت از کون و مکان برگرفت. اول مقامی که بروی عرض کنند مقامی باشد که چون آن مقام بیند، پندارد مگر که
إِنَّما سُلْطانُه علی الَّذینَ یَتَولَّونَه وَالَّذینَ » صانع است؛ اگر در این مقام بازماند و توقف کند، از این قوم باشد که
خود گواهی « وکانَ مِنَ الکافِرینَ » هر روز صد هزار سالک بدین مقام رسند و اندر آنجا بمانند که « هُمْ مُشْرِکون
می دهد این مقام را.
۵۷
دریغا مگر در کفر مغ شده ای تا در این مقام، کفر با کمال یافته باشی تا همگی تو این بیتها گوید:
ای کفر، مغان از تو جمالى دارند
کافر نشوند که کفر راهی دورست
وز حسن تو بی نشان کمالى دارند
از کفر دریغا که خیالى دارند!
در این مقام ابلیس را بدانی، و ببینی که ابلیس کیست. ای دوست فریاد از دست حسن بصری که این مقام را
وَلَوْ اَظْهَرَ » : پس از این گفت .« إِنَّ نورَ إِبلیسَ من نارِ العزَّةِ لِقَوْلِه تعالى: خَلَقْتَنی مِنْ نارِ » شرح چگونه م یدهد
گفت: اگر ابلیس نور خود را بخلق نماید همه او را بمعبودی و خدایی بﭙﺮستند. چه « نورَه لِلْخَلْقِ لَعُبِد إلهاً
أَفَرَأَیْتَ مَن اتَّخَذَ الهَهُ » : گویی؟!!! یعنی که او را بخدایی م یپرستند؟ نمی پرستند! در غلطی!! از این آیت بشنو
چون نور ابلیس از نور عزت باشد چنین تواند بود. .« هواه
مقام دیگر که ما بکفر حقیقی نسبت کرده ایم بروی عرض کنند. دریغا بت پرستی و آتش پرستی و کفر و زنار همه
در این مقام باشد. بوسعید ابوالخیر مگر از اینجا گفت: هرکه بیند حسن او اندر زمان کافر شود. چرا کافر شود؟
همگی او چنان بخود کشد که در ساعت بسجود شود. چه « وَیَبْقی وَجه ربِّکَ ذوالجلالِ والإکرام » زیرا که
گویی؟! سجود کردن، محمد را کفر نباشد، کفر محمدی این مقام باشد سالک را. دریغا که مصطفی از اینجا
گفت: هرکه مرا بیند خدا را دیده باشد. چندانکه در این مقام باشد، شرک و !« مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأَی الحَقَّ » : گفت
کفر باشد! و چون از اینجا نیز درگذرد، خداوند این دو مقام را بیند؛ خجل و شرمسار شود و توحید و ایمان آغاز
.« وجَّهْتُ وَجْهِیَ للذی فَطَر السَّموات والأَرْضَ » : کند و همگی این گوید
اودر این ملکوت چه دید؟ « وکَذَلِک نُرِی ابراهیمَ ملکوتَ السَّمواتِ والأَرْضِ » : اگر باورت نیست از قرآن بشنو
این .« هذا رَبّی » : چون ستارۀ جان خود بدید گفت « فَلَمَّا جَنَّ عَلَیه اللیّْلُ رَأی کَوکباً قال هذا رَبّی » : گوش دار
إِنّ أرواحَ المُؤمِنینَ مِن نُورِ جَمال » چرا گفت؟ از بهر آنکه کعب احبار- رضی اللهّ عنه- گفت: در توریة خوانده ام
گفت: ارواح مؤمنان از نور جمال خدا باشد و ارواح کافران از نور « اللهِّ و إِنَّ أرْواحَ الکافِرینَ مِنْ نُورِ جَلالِ اللهِّ
جلال خدا باشد. پس هر که جمال روح خود را بیند، جمال معشوق را دیده باشد و جمال معشوق نباشد؛ و اگر
مؤمن بیند روح خود را، جمال دوست دیده باشد؛ و اگر کافر بیند روح خود را، جلال دوست دیده باشد؛ پس از
چون ماهتاب را که نور ابلیس است، در آن مقام بدید گفت: « فَلمّا رأی القَمَر بازِغاً قال: هذا رَبّی » : آن گفت
چون آفتاب نور احمدی « فَلَماّ رأی الشمسَ بازِغَةً » که از نور جلال خداست؛ پس از آن برگذشت « هذا ربّی »
.« هذا رَبّی » : دید که جان احمد در آن عالم، آفتاب باشد، گفت
والشّمسِ » در عالم خدا این دونور: یکی آفتاب آمده است، و یکی ماهتاب و سوگند وی بشنو: در این دو مقام
این دو نور: یکی در آن عالم شب آمد و یکی روز؛ و آنجا خود نه شب است و نه .« و ضُحاها و القمرِ اذا تَلاها
از مقام نور ماهتاب تا بمقام نور آفتاب، مسافتی دور است! از نور تا ظلمت .« لَیْسَ عِنْدَاللهِّ صَباحٌ ولامَساءٌ » روز
چندانست که نزد تو از عرش تا ثری. مگر که این بیتها نخواند های؟
از نور بنور، منزلى بس دور است
توحید و یگانگی برون از نور است
کین نور ز ظلمتست و آن از نور است
آنکس که نداند این سخن معذور است
این نورها که گفتم همه عالم نورند و عالم کفر و شرک شده اند. مگر نشنیده ای که مصطفی پیوسته در دعا گفتی:
باوی بکار « لَئن أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عمَلُکَ » از بهر آنکه ترسید که « اللهُّم إِنی أعوذُ بِکَ مِن الشرّْکِ الخفِّی »
درآید. ای دوست پنداری که بکفر بینا شدن اندک کاریست؟ مصطفی که بینای این کفر آمد ببین که چه
مگر از اینجا بود که بایزید بوقت نزع، زناری بخواست و بر میان .« اَللهّمَّ إِنّی أَعُوذُبِکَ مِنَ الکُفْرِ » : می گوید
۵۸
وقال: إِلهی إِنْ قُلْتُ یَوْماً: سُبْحانی ما أَعْظِمَ شأنی، فَأَنا الیَومَ کافِرٌ مَجُوسِیٌّ أَقْطَعُ زُنّاری و اقولُ: » : بست و گفت
گفت: این ساعت، زنار ببریدم و شهادت یقین اختیار کردم. « اَشْهَدُ أَنْ لاإِلَه إلاّ اللهّ و أَشْهدُ أَنْ مُحَمُداً رسولُ اللهّ
در عالمی از عالم سالکان یک کفر را جلالى خوانند ودیگر کفر را جمالى خوانند. دریغا ای عزیز کفر الهی را
گوش دار: درنگر تا بکفر اول بینا گردی؛ پس راه رو تا ایمان بدست آری؛ پس جان م یده تا کفر ثانی و ثالث
وَمایُؤمنُ أکْثَرُهُم بِاللّهِ » را بینی؛ پس جان م یکَن تا پس از این بکفر چهارم راه یابی؛ پس مؤمن شوی؛ آنگاه
خود را بر تو جلوه دهد، خودی ترا در « وَجَّهْتُ وجهِیَ » خود گوید که ایمان چه بود؛ پس « إِلاّؤُهُمْ مُشْرِکونَ
یعنی « إِذا تَمَّ الفَقْرُ فهو اللّه » خودی خود زند تا همه او شوی؛ پس آنجا فقر روی نماید؛ چون فقر تمام شود که
این باشد توحید و یگانگی اینجا « کادَ الفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْراً » ؟ همگی تو او باشد، کفر باشد یا نباشد چه گویی
باشد. مگر حلاج از اینجا گفت:
« کَفَرْتُ بدینِ اللّه وَالْکُفرُ واجب لَدَیَّ وَعِنْدَ المُسْلِمینَ قَبیحُ »
کافر شدم بدین خدا و کفر بر من واجب است. این بزرگ را بین که عذر این چگونه میخواهد گفت. ای کاچکی
من آن کفر بودمی که دین اوست!
گفت: هیچ چیز شبه و مانند او نیامد مگر آدم « ماخَلَقَ اللهُّ شیئاً أشْبَهُ به مِنْ آدَمَ » مگر مصطفی از اینجا گفت که
که هم شکل و هم شبه او داشت؛ اگر شبه او نداشتی، آدم چون مخلوقات دیگر بودی. اگر خواهی که معنی این
خبر بدانی و ایمان و کفر موحدان ترا معلوم شود این بیتها را بشنو:
اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم
با گوهر اصل هیچ نماند در خور
زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم
آن گوهر اصل را چو در خور ماییم
ای دوست این سخنها نه ذوق هر کسی باشد، این سخنها را بذوق عشق در توان یافتن. مگر از آن بزرگ
صد هزار واند هزار نقطۀ نبوت را بخلق فرستادند تا خلق آشنا شوند، و همه بیگانگان » : نشنیده ای که گفت
ذره ای آشنایی نیافتند؟ دریغا اگر ذره ای عشق از حضرت بفرستادندی، همه بیگانگان آشنایی یافتندی، وهمه
بدیدندی که بیگانگان چگونه آشنایی یافتند! دریغا مگر چنین می بایست تا جهانی غافل از حقیقت خود دور
اگر خواستی که بندگان او « لَوْ أرادَ اللهُّ أنْ یَغْفِرَ للعِبادِ لَما خَلَقَ إِبلیسَ » مانند!!! مگر مصطفی از اینجا گفت که
جمله مقرب باشند ابلیس را واسطه و حجاب در میان نیاوردی.
دریغا! بجان مصطفی ای شنوندۀ این کلمات که خلق پنداشته اند که انعام و محبت او با خلق از برای خلق است!
نه، از برای خلق نیست بلکه از برای خود میکند که عاشق، چون عطایی دهد بمعشوقی و با وی لطفی کند، آن
لطف نه بمعشوق میکند که آن با عشق خود میکند. دریغا از دست این کلمه! تو پنداری که محبت خدا با
مصطفی از برای مصطفی است؟ این محبت با او از بهر خود است. از آن بزرگ نشنیده ای که گفت: خدا را
چندان از عشق خود افتاده است که پروای هیچکس ندارد، و بهیچ کس او را التفات نیست، و خلق پنداشته اند
بار خدایا کرا بودی؟ گفت: » : که او عاشق ایشانست! اگر خواهی از شیخ شبلی بشنو که وقتی در مناجات گفت
هیچکس را. گفت: کرایی؟ گفت: هیچکس را. گفت: کرا خواهی؟ گفت: هیچ کس را. او را غشی و بیهوشی
پیدا آمد و این بیتها در این معنی با او میگفت:
گفتم که کرایی تو بدین زیبایی
گفتا که چنین سخن تو میفرمایی
عاشق نبود هر آنکه باشد رایی
ای خالق ما که سرور و مولایی
من خود خود را که خود منم یکتایی
عاشق آنست که عاشقست یک جایی
۵۹
دریغا محبت خدا با مصطفی، هم محبت خود باشد! چه میشنوی ای آنکه مطالعۀ این کلمات میکنی؟! معلوم
این بیچاره شده است که نگاه دارندۀ این کلمات، از حظ و نصیب این کلمات بی بهره نباشد زیرا که آنکس که
محرم این کلمات نباشد، آن توفیق نیابد که خود را با این کلمات دهد؛ و آنکس که فهم نکند و نداند،هم معذور
باشد که از موسی کامل تر نباشد هم بعلم و هم بنبوت که سه کلمه از خضر تحمل نکرد. چه میشنوی ای گدای
امت محمد که موسی حاصل سه کلمات اسرار نشد و تو این کلمات چگونه تحمل میکنی؟! شکر این نعمت کی
دریغا « وَإِذ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لاأبرَحُ حَتَّی أبْلُغَ مَجْمَعَ البَحْرَیْن » ! توانی کرد؟ درنگر که این سخن مرا کجا میکشد
کانَ علیه عَرْشُ الرَّحْمن » بحر بمکه ،« ص» کدامست؟ مگر که دریای حقیقت « بحرین » هرگز ندانست های این
ندیده ای؟ « حَیْثُ لالَیْلَ وَلانَهارَ
مالى و » باش تا از سفینۀ دنیا که در دریای بشریت است برون آیی، چون برون آمدی پای همت بر سرش زنی که
خود بیان این همه میکند. « حَتّی إذا رَکِبا فی السَّفینَةِ خَرَقَها » .« لِلدُّنیا و ما لِلدُّنیا ولى
بسُیُوفِ » ؟ بچه « اَقتُلوا أَنْفُسَکُم » ای دوست تو خود هرگز نفس را نکشته ای با مخالفت کردن با او که
وأمّا الجِدارُ فَکانَ » ، این باشد. چون این قدر حاصل آمد « حتیّ إِذا لَقِیا غُلاماً » .« المُجاهَداتِ والمُخالَفات
این بیان با تو « ألَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فآوی » یتیم ؛« أَنا مَدینَةُ العِلْم » روی نماید درشهر « لِغُلامَیْنِ یَتیمَین فی المَدینَة
ضلالت مصطفی .« وَوَجَدَکَ ضالاًّ فَهَدی » میکند؛ پس تا اکنون در ضلالت بودی؛ این ساعت، هدایت یابی که
نه این بود که تو دانی، ضلالت او عشق بود با خدا. این عشق خدا، حجابی شده بود میان او و میان خدا! دریغا
خود بیان « وإنهّ لَیُغانُ عَلی قَلْبی حَتّی أَسْتَغْفِرَاللهَّ فی الیَومِ واللَّیلَةِ سَبْعینَ مَرَّةِ » !؟ من کیستم که این سخن می گویم
إِنَّ » . بود « فَهَدی » نباشد، همه « ضالاً » . این میکند. مرا چه گناه باشد؟ چون این غین حجاب برداشته شود
او را حاصل آید. اگر باورت نیست از خدا بشنو: در قصۀ « الذَّینَ یُبایِعونَکَ إِنَّما یُبایِعون اللهَّ یَدُاللهُّ فوقَ أیدیهِمْ
او را ملامت کردند؛ تو « إِنَّکَ لَفی ضَلالِکَ القدَیمِ » : یوسف در شأن عشق یعقوب که فرزندانش گفتند او را
جز عشق معنی دیگر ندارد. « وَوَجَدَکَ ضالَاً » ، هنوز با عشق یوسفی. اگر اینجا ضلالت بمعنی دیگر باشد
این خودرفت؛ مقصود آن بود که گفتم که خدا جز عاشق خود نیست. پس گفتم که محبت مصطفی هم محبت
خدای- عز و علا- بود مر خود را. دریغا! این کلمه را گوش دار و بگوش جان بشنو: خدا مصطفی را دوست
داشت. او را از جملۀ مکنونات و مخزونات نگاه داشت، و او را از عالمیان پوشیده داشت. مگر از آن بزرگ
نشنیده ای که گفت: همه عالم خدا را دانسته اند ولى نشناخته اند، امامحمد را خود ندانسته اند ونشناخت هاند؟ دریغا
بدین کلمه نسبتی دارد؟ « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ » مگر که
از عالم غیرت در گذر ای عزیز. آن عاشق دیوانه که تو او را ابلیس خوانی در دنیا، خود ندانی که در عالم الهی
او را بچه نام خوانند؟ اگر نام او بدانی، او را بدان نام خواندن خود را کافر دانی. دریغا چه میشنوی؟ این
دیوانه خدا را دوست داشت؛ محک محبت دانی که چه آمد؟ یکی بلا و قهر و دیگر ملامت و مذلت. گفتند:
اگر دعوی عشق ما میکنی، نشانی باید. محک بلا و قهر و ملامت و مذلت، بروی عرض کردند؛ قبول کرد در
ساعت، این دو محک گواهی دادند که نشان عشق صدقست. هرگز ندانی که چه می گویم! در عشق جفا بباید و
وفا بباید تا عاشق پختۀ لطف و قهر معشوق شود؛ و اگرنه، خام باشد و از وی چیزی نیاید.
دریغا کمال عشق را مقامی باشد از مقامات عشق که اگر دشنام معشوق شنود، او را خوشتر از لطف دیگران آید؛
دشنام معشوق به از لطف دیگران داند؛ و هرکه نداند، او در راه عشق بیخبر باشد و مگر این بیت نشنیده ای؟
هجران تو خوشتر از وصال دیگران منکر شدنت به از رضای دیگران
۶۰
دریغا این سخن را چون قلب کنی و بازگردانی، جایی برسد که باید گفتن که دوستان او پروردۀ لطف و قهر خدا
باشند. هر روز هزار بار از شراب وصل، مست گردند و بعاقبت زیر لگد فراق او پست شوند. عاشق هنوز
مریداست و مرید را بر درخت فراق کنند در این عالم. مگر نشنیده ای که در آن عالم با جویندگان او چه خطاب
می کنند؟ این می گویند:
جویندۀ ما بشهر در بسیارست
بر درگه ما ز ده هزاران دارست
ای هر که مرا جوید کارش زارست
بر هر داری سر مریدی زارست
هر روز اندهزار بار، درون جویندگان حضرت الهی جواب میدهد که ما خود میدانیم که معشوق ما با قهر و
بلاست؛ اما ما خود را فدای بلای و قهر او کرده ایم؛ ازو بلا و از ما رضا، ازو قهر و از ما مهر. مگر که این ابیات
از ایشان نشنید های بجواب:
معشوق بلاجوی ستمگر دارم
جانم برد این هوس که در سردارم
وز آب دو دیده آستین تر دارم
من عاقبت کار خود از بر دارم
زهی عشق که گفت: ما درد ابدی را اختیار کردیم، و رحمت و لطف را نصیب دیگران کردیم! هر روز صد هزار
درد پیاپی، آن مهجور نوش میکند؛ و این بانگ میدارد:
عاشقان را جام می با خم همسنگ ده هرکسی را در نوا و درخور فرهنگ ده
زهی جوانمرد!
دریغا چه میشنوی؟ گفت: !« ماصَحَّتِ الفُتُوَّةُ إِلاّ لِأحْمَدَ و إِبْلیسَ » : دریغا مگر منصور حلاج از اینجا گفت
جوانمردی دو کس را مسلم بود: احمد را و ابلیس را. جوانمرد و مرد رسیده، این دو آمدند؛ دیگران خود جز
اطفال راه نیامدند.
این جوانمرد، ابلیس می گوید: اگر دیگران از سیلی میگریزند، ما آنرا بر گردن خود گیریم:
از عشق تو ای صنم غمم بر غم باد
با آتش عشق تو دلم محکم باد
سودای توأم مقیم دم بردم باد
عشقی که نه اصلیست اصلش کم باد
گفت: ما را چون معشوق اهل یادگار خود کرد، اگر گلیم، سیاه بود و اگر سفید هر دو یکی باشد؛ و هر که این
فرق داند، در عشق هنوز خام است. ازدست دوست، چه عسل چه زهر، چه شکر چه حنظل، چه لطف چه قهر.
آنکس که عاشق لطف بود یا عاشق قهر، او عاشق خود باشد نه عاشق معشوق. دریغا چون سلطان، قبا و کلاه
خاص کسی را دهد این بس باشد؛ باقی در حساب عاشقان نیست. دریغا با او گفتند که گلیم سیاه لعنتی، چرا از
دوش نیندازی؟ گفت:
می نفروشم گلیم و می نفروشم گر بفروشم برهنه ماند دوشم
ای دوست دانی درد او از چیست؟ درد او از آنست که اول، خازن بهشت بود؛ و از جملۀ مقربان بود. از آن مقام
با مقام دنیا آمد، و خازنی دنیا و دوزخ اورا منشوری بازداد؛ از این درد گوید:
این جور نگر که با من مسکین کرد خود خواند و خودم براندو دردم زین کرد
دریغا دانی که چه گفت: گفت که چندین هزار سال معتکف کوی معشوق بودم؛ چون قبولم کرد، نصیب من ازو
وَإِنَّ عَلَیْکَ لعنَتی إلى یَومِ » رد آمد. دریغا چه میشنوی! گفت: چون بر منش رحمت آمد، مرا لعنت کرد که
.« الدیّن
با تو بگوید که یایِ « یس و القُرآن الحَکیم » « یایِ » گذر کنی؛ آنگاه « ونَفَخْتُ فیه مِنْ روُحی » « یایِ » باش تابر
۶۱
سَلامٌ علیک أیُّها النَبِیُّ وَرَحْمَةُ اللّهِ و » با تو بگوید که کاف « کهیعص » یا ابلیس چه میکند و یایِ « لَعْنَتی »
و تای وَصْلَتِ « سلامُ علیک » با محمد چه میکند. بجلال قدر لم یزل که از ازل تا ابد، کاف صلت « برَکاتُه
با ابلیس همچنین. چگویی اگر کسی را « لَعْنَتی » از محمد یک لحظه خالى نبود و نباشد، و یای « ص و القرآن »
قوت و غذا باز گیری زنده بماند، و وجودش بجای تواند بود؟
مشرب « المر » مشرب محمد است، ورای « المر » چه فهم کرد های؟ بشنو: میم « المر » دریغا ای دوست از کلمۀ
« وَما یَنْطِقُ عَن الهَوی » ابلیس. بعزتش که هرگز خداوند بی واسطه نگوید که چنین کن؛ او هیچ کاری نکند. اگر
از .« لَقَدْ کانَ فی قِصَصِهِم عِبْرةٌ لِأُولى الألباب » در حق مصطفی دانسته ای ممکن باشد که این سخن نیز بدانی
عبرتها یکی این آمد که ابن یامین در درون پرده با قومی که درون پرده بودند، دانستند که او دزدی نکرد؛ اما
یوسف او راگفت: بیرون پرده، چنین خبر ده که من دزدم.
در غیب غیب عالم « أُسْجُدُوا لِآدَمَ » دریغا چنانکه جبریل و میکائیل و فریشتگان دیگر در غیب م یشنیدند که
دریغا چه میشنوی: « لاَتَسْجُدْ لِغَیری » : الغیب و الشهادة باز او گفت
از حالم اگر عالمیان بیخبرند ازعالمم آن بس که حالم دانی
أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ » و در سر با او گفت که ای ابلیس بگو که ،« أُسْجُدُوا لِآدَمَ » : پس در علانیت او را گوید
این خود نوعی دیگر است. ؟« طیناً
از صفت ؟« الجبَّارُ المُتَکَبِّر » و دیگر ،« الرَّحْمنُ الرُّحیم » اما هرگز دانسته ای که خدا را دو نامست: یکی
جباریت، ابلیس را در وجود آورد؛ و از صفت رحمانیت، محمدرا. پس صفت رحمت، غذای احمد آمد؛ و
صفت قهر و غضب، غذای ابلیس.
گفته است؛ چون روز دین باشد نه این دنیا را میخواهد، دین آخرتی میگوید « لَعْنَتی إِلى یوم الدیّن » ای دوست
که در آن دین، کم زنی باشد و ملت یگانگی دین ایشان باشد؛و در این دنیا این، کفر باشد؛ اما در راه سالکان و
در دین ایشان، چه کفر چه ایمان هردو یکی باشد. یوسف عامری گفت:
در کوی خرابات چه درویش و چه شاه
بر کنگرۀ عرش چه خورشید چه ماه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
رخسار قلندری چه روشن چه سیاه
هرکس در این معنی راه نبرد، ابلیس داعی است در راه؛ ولیکن دعوت میکند ازو، و مصطفی دعوت میکند بدو.
ابلیس را بدربانی حضرت عزت فرو داشتند و گفتند؛ تو عاشق مایی، غیرت بر درگاه ما و بیگانگان از حضرت
ما بازدار و این ندا میکن:
معشوق، مرا گفت نشین بر در من
آنکس که مرا خواهد گو: بیخود باش
مگذار درون آنکه ندارد سر من
این، درخور کس نیست مگر در خور من
ای دریغا گناه ابلیس عشق او آمد با خدا! و گناه مصطفی دانی که چه آمد؟ عشق خدا آمد با او: یعنی عاشق
لِیَغْفِرَلَکَ اللهُّ ما تَقدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ » شدن ابلیس خدا را، گناه او آمد و عاشق شدن خدا پیغامبر را، گناه او آمد که
این سخن را نشان شده است. جهانی باید تا ذره ای از این ذنب و گناه، او را نصیبی دهند که عبارت از « وَماتَأَخَّر
ذره ای از .« ظَلوماً جَهُولاً » : آن امانت آمد وبر آدم و آدم صفتان بخش کردند؛ و با این همه جز این، چه گفتند که
این گناه جهانی را کفر آمد؛ اما همگی این گناه بر روح مصطفی نهادند.
دریغا که اگر !« لِیَغْفِرَلَکَ اللهُّ ماتَقَدَّمَ منْ ذَنْبِکَ وَما تَأَخَّرَ » دریغا عذر این گناه از برای او خود بخواست که
ذره ای از این گناه بر کونین و عالمین نهادندی، همگی ایشان برقم فنا مخصوص شدندی! مگر که ابوبکر از اینجا
۶۲
گفت ای کاشکی من گناه و سهو محمد بودمی! دریغا ایاز گفت: در خدمت سلطان هیچ گناه چنان نمیدانم که
مرا بر تخت مملکت می نشاند و آنگاه او زیر تخت من می نشیند و میگوید: ای آنکه عشق ما از تو مراد یافته
است! ای آنکه وجود تو مملکت حضرت ما گشته است! ای آنکه وجود ما از وجود تو زیبایی یافته است! ای
ما از تو و ای تو از ما!
دریغا نمی یارم گفتن! مگر که شریعت را ندید های که نگاهبان شده است بر آنها که از ربوبیت سخنی گویند؟ هرکه
از ربوبیت سخن گوید در ساعت شریعت، خونش بریزد؛ اما چه دانی که در حقیقت، با او چه م یکنند! محمود
گفت: لشکر خود را که هرچه خواهید که میگویید از من و از مملکت من، گویید؛ اما از ایاز، هیچ مگویید! ایاز
را بمن بگذارید. در آن حالت هرچه از محمود گفتندی، خلعت یافتندی؛ و هرچه از ایاز گفتندی، غیرت محمود
دمار از وجودشان برآوردی.
دریغا چه م یگویم! اگر چنانکه دانست های که مجنون لیلی را چه بود و لیلی مجنون را چه و محمود ایاز را چه
بود و ایاز محمود را چه در دنیا پس، ممکن باشد که بدانی که محمد مر خدا را چه بود و چیست، و احد مر
احمد را چه بوده است و چیست.
پس احد را باحمد سریست که مصطفی- صلعم- با آن سر همچون ایاز با محمود. آن ذنب می دید و در این ذنب
این ذنب را بیان میکند، و از این ذنب « وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ الَّذی أَنْقَضَ ظَهرَک » مستغفر م یبود. دریغا
إِنَّ اللّهَ لَیَنفَعُ العبدَ » این ذنب، سود و نفع آمد؛ و مزید راه که « وَرَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ » . کمال و رفعت یافته است
اَوْلَم تُذْنِبُوا الذَهَبَ اللّهُ » بیان میکند که محمود با ایاز میگوید که « سُبْحانَ الذَّی أَسْری بِعَبْده لَیْلاً » دریغا .« بِذَنْبِه
میگوید: اگر این گناهکاران نبودندی، « بِکُمْ وَلَجاءَ اللهُّ بِقَومٍ یُذْنِبونَ فیستغفرون فَیَغْفِرُ اللهُّ لَهُم ویَدْخِلَهُمُ الجنَّةَ
گناهکاران دیگر بایستندی تا این ذنب بر جای داشتندی. ترک این گناه، کفر باشد؛ و فرمان این گناه، طاعت.
دریغا در این جنت قدس که گفتم، یک ماه این بیچاره را بداشتند چنانکه خلق پنداشتند که مراموت حاصل شده
است. پس باکراهی تمام، مرا بمقامی فرستادند که مدتی دیگر در آن مقام بودم؛ در این مقام دوم، ذنبی از من
در وجودآمد که عقوبت آن گناه، روزگاری چند بینی که من از بهر این ذنب کشته شوم. چه گویی آنکس که عاشق
را مانع باشد از رسیدن بمعشوق، ببین که چه بلا آید او را!!! در این معنی این بیچاره را دردی افتاده است با او
که نمیدانم که هرگز درمان یابد یا نه؟! هرگز دیده ای که کسی دو معشوق دارد، و با این همه خود را نگاه باید
داشت که اگر با معشوقی بود آن دیگر خونش بریزد و اگر با دیگری همچنین؟
دریغا مگر هرگز عاشق خدا و مصطفی نبود های، و آنگاه در این میانه ابلیس ترا وسوسه نکرده است، و از دست
او این بیتها نگفته ای؟!
در مکر سر زلف تو بیچاره شدیم
از ناپاکی بطبع خون خواره شدیم
در قهر دو چشم شوخت آواره شدیم
ما نیز کنون بطبع غم خواره شدیم
اگر این درد را درمان، او باشد چه گویی درمان یابد یا نه؟ هرکه را در عالم ابلیس رنجور و نیم کشته کنند، در
عالم محمد او را بشفا حاصل آرند، زیرا که کفر، رقم فنا دارد؛ و ایمان، رقم بقا؛ تا فنا نباشد، بقا نیابد. هر چند
که فنا در این راه بیشتر؛ بقا در این راه کامل تر. از فنا و بقا این بیتها بیان می کند:
گر خال و خد و چشم تو کافر باشد
شرطی کن اگر زلف تو بیداد کند
این جان و دلم درو مُجاور باشد
ما را صنما لب تو داور باشد
این « ألمُخْلِصُونَ عَلی خَطَرٍ عَظیم » ای دوست مقامی هست که تا سالک در آن مقام باشد در خطر باشد که
۶۳
معنی باشد؛ آن را مقام هوا و آرزو توان خواند. نه با تو گفتم که هوای جان، نفس است؟ تا از این عالم هوا
وامّا مَنْ خافَ مقامَ رَبِّه و » رخت بیخودی و بی آرزویی بصحرای الهی نیاری، از خوف نجات نتوانی یافت
گفت: هر که قدم از عالم هوا بدرنهاد؛ قدم در بهشت نهاد؛ پس در این بهشت جز خدا .« نَهَی النَّفْسَ عَن الهَوی
.« ما فِی الجَنَّةِ أحَدُ سِوی اللهِّ » دیگر کس نباشد. شیخ شبلی مگر از اینجا گفت که
شیخ سیاوش با ما گفت: امشب مصطفی را بخواب دیدم که از در، درآمد و گفت: عین القضاة ما را بگوی که ما
هنوز ساکن سرای سکونت الهی نشده ایم؛ تو یک چندی صبر کن؛ و با صبر موافقت کن تا وقت آن آید که همه
قرب باشد ما را بی بعد و همه وصال باشد بی فراق. چون این خواب از بهر ما حکایت کرد، صبر این بیچاره از
صبر بنالید؛ و همگی درگفتن این بیتها مستغرق شدم. چون نگاه کردم، مصطفی را دیدم که از در درآمد و گفت:
آنچه با شیخ سیاوش گفته بودم شیخ سیاوش در بیداری طاقت نداشت، ازنور مصطفی نصیبی شعله بزد؛ و از آن
نصیب، ذره ای برو آمد؛ در ساعت سوخته شد. خلق می پندارند که سحر و شعبده است.
دریغا جایی که مصطفی با محبان خدا جمع آید؛ چون منی و چون توی آنجا طاقت چون آرد؟ اکنون آنچه این
بیچاره را با مصطفی رفت شم های از آن، از شما دریغ ندادم. دریغا ای محبان من هر که مستمع این بیتها آمد،
خلعتی به از این خواهی که در محفل .« إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبعایعُونَ اللّهَ » امیدوارم که از آنها باشد که
محمد از زبان من این بیتها بشنوی؟ اگر روزی گویی: خداوندا از آنچه آن بیچاره را دادی، نصیبی ما را نیز
کرامت کن چه گویی؟ ما روا داریم چنانکه امروز بگفتن از شما دریغ نداشتیم، فردا از عمل و حقیقت آن دریغ
نداریم، ای دوست عسل بر زبان راندن دیگر بود، و عسل دیدن دیگر و عسل خوردن دیگر. اکنون این بیتها را
گوش دار تا تو نیز حلولى شوی تا باشد که آنچه با ما خواهند کردن تو را نصیبی بود. تو پنداری که قتل در راه
خدا بلا آمد یا بلا باشد؟ نه قتل در راه ما جان آمد. چگویی کس دوست ندارد که جانش دهند؟!
دریغا آن روز که سرور عاشقان و پیشوای عارفان حسین منصور را بر دار کردند، شبلی گفت: آن شب مرا با
إِلهی إِلى مَتَی تَقْتُلُ المُحِّبینَ؟ قالَ اللّهُ تَعالى: إِلى أَنْ أجِدَ الدیّةَ. قُلتُ؛ یارَبُّ » : خدامناجات افتاد، گفتم
دانی که چه م یگوید؟ گفت: گفتم بار خدایا محبان خود را تا .« وَمادِیَتُکَ؟ قالَ: لِقائی وَجَمالى دِیَةُ المُحِّبینَ
چند کشی؟ گفت: چندانکه دیت یابم. گفتم: دیت ایشان چه م یباشد؟ گفت: جمال لقای من دیت ایشان باشد.
ما کلید سر اسرار بدو دادیم، او سر ما آشکارا کرد؛ ما بلا در راه او نهادیم تا دیگران سر ما نگاه دارند. ای
دوست هان سر چه داری؟ سر آن داری که سر دربازی تا او سر تو شود. دریغا هر کسی سر این ندارد؛ فردا باشد
روزی چند عین القضاة را بینی که این توفیق چون یافته باشد که سر خود را فدا کند تا سروری یابد! من خود
میدانم که کار چون خواهد بود! ای عزیز این بیتها نیز بشنو:
چندان نازست ز عشق تو در سر من
یا خیمه زند وصال تو بر سر من
کاندر غلطم که عاشقی تو بر من
یا در سر این غلط شود این سر من
دریغا این بیتها که گفتم از برای شوق مصطفی میگفتم که وعده کرده ام بگفتن؛ هنوز خود نگفته ام زیرا که سودا
مرا چنین بیخود و شیفته میگرداند که نمی دانم که چه میگویم! مرا از سر سخن یکبارگی می برد و بعاقبت هنوز
من قایم تر می آیم! او با من کشتی م یگیرد تا خود کدام از ما دوافتاده شود؛ اما این همه دانم که من افتاده شوم
که چون من بسیار افتاد هاند! سودایی و عاشقی نماند. سودا و عشق باقی باشد. اکنون گوش دار این بیتها، و
بجان بشنو که بسیار فتوح از آن یابی:
کی بود جانا که آتش اندرین عالم زنیم ملت کفر و مسلمانی بهم درهم زنیم
۶۴
و آنگهی از جنت و فردوس و دوزخ بگذریم
پس نشینیم با تو و با تو همی شربت خوریم
پس دل و جان را فدای روی و حسن تو کنیم
وز وجود وصل تو ما فرد و یکتایی شویم
خیمۀ جان را برون از کون و کان محکم زنیم
کم زنی را پیشه سازیم کم زنی و کم زنیم
وین غمان عشق را از بی غمی برغم زنیم
پای همت بر دو عالم نیز و برآدم زنیم
إِنَّ اللّهَ لایُؤاخِذُ العُشّاقَ » : ای دوست نگر که مصطفی عذر مستان دیوانه چگونه بازخواسته است آنجا که گفت
گفت: آنچه از عشاق در وجود آید بر ایشان نگیرند؛ زیرا که هر که چیزی گوید یا کند و با خود « بِما یَصْدُرُ مِنْهُم
باشد، باختیار خود کند؛ اماعشق بی اختیار باشد. آنچه عاشق کند، بی مراد او دروجود آید و بی اختیار او صادر
شود.
دریغا چه گویی هرگز خواند های که چون دوزخیان از دوزخ بدر آیند آتش، ایشان را پاک کرده باشد، و چون در
بهشت شوند هیچ مؤاخذ نباشند، و قلم تکلیف گرد ایشان نگردد؟ این خود بهشت عموم باشد. دریغا چه
میشنوی! اما آتش دوزخ محبان دانی که چیست؟ ندانی! آتش دوزخ محبان عشق خدا باشد مگر از آن بزرگ
گفت که عذاب اکبر، عشق خداباشد. مگر که شبلی از اینجا « العِشْقُ عَذابُ اللهِّ الأکْبَرُ » : نشنیده ای که گفت
.« أَلعِشْقُ نارٌ فی الْقُلُوبِ فَأَحْرَقَتْ ماسِوی المَحْبوبِ » : گفت
وَلَنُذیقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الأَدْنی دُونَ الْعَذابِ » دریغا اگر خواهی که دوزخ را بدانی و عذاب اکبر را بشناسی آیت
نارُ اللّهِ » گوش باید داشت. عذاب اکبر کافران را باشد که او خود را بدیشان نماید؛ آنگاه آتش شوق « الأَکْبَر
دل ایشان افکند. پس ازآن از ایشان، محتجب شود، و ایشان محجوب بمانند، « المُوقَدَةُ التّی تَطَلِعُ عَلَی الأَفْئِدَةِ
این دوزخ را گواهی میدهد. « کَلَّا إِنَّهُم عَنْ رَبِّهِم یَؤمَئِذٍ لَمَحْجُوبُون » . این دوزخ باشد
وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ: مالِی لاأَری الْهُدْهُدَ أمْ کانَ مِنَ » دریغا ندانی که سلیمان چرا گفت مر هدهد را وعدۀ عذاب
هرگز .« لَأَبْلِیَنَه بالعِشْق ثُمَّ لَأَذْبَحَنَّهُ بِالفِراقِ من المُشاهَدَةِ » : شیخ ما گفتی !« الغائِبینَ. لَأُعَذِّبَنَهُ عَذاباً شدیداً
دیده ای که هدهد جان تو یک لحظه از حضرت ربوبیت، خالى بوده باشد تا غیرت الهیت با تو این آیت بگوید
دریغا باش تا مسلمان شوی؛ آنگاه بدانی که غیرت چه باشد. مصطفی را بین که از ؟« لَأُعَذِّبَنَهُ عذاباً شدیداً » که
.« إِنَّ اللهَّ لَیَغارُ لِلْمُسْلِمِ فَلْیَغَرِ المُسْلِمُ عَلی نَفْسِه » این چون بیان میکند
با آتش دل ابراهیم، این خطاب « قُلْنا یانارُ کُونی بَرْداً وَسَلاماً عَلی إِبْراهیمَ » دریغااین کلمه را خواهی شنیدن که
کردند؛ و اگر نه این خطاب کردندی آتش دل ابراهیم شعل های بزدی که هرگز در دنیا کس <چنان> ذره ای آتش
ندیدی! مگر آن بزرگ از اینجا گفت: بار خدایا مرا یک لحظه با دوزخ گذار تا بیگانگان از آتش دل ما
بیکبارگی نجاة یابند. اگر ذره ای از آتش دل مشتاقان بر آتش دوزخ آید، چنانکه کافران را عذاب باشد از دوزخ،
از اینجا گفت، دانم که ترا در « جُزْ یا مُؤْمِنُ فَإِنَّ نُورَکَ اَطْفَأَلَهَبی » : دوزخ نیز عذاب یابد از آتش دل ایشان
خاطر آید که شیخ ما را چون حالتی رسد و روی نماید، در حوض پر از آب نشیند؛ چون دست در آنجا میبرند از
گرمی آب، دست سوخته میشود.
دریغا این آتش، هنوز مریدان را باشد؛ آتش دل پیران منتهی را کس نشان نتواند داد. باش تا بمقامی رسی که
آتشی دهند ترا که جگر حقیقت تو از حرارت آن آتش سوخته شود. از عمر خطاب بشنو که گفت: در خانۀ ابوبکر
شدم؛ همۀ خانه پر از بوی جگر سوخته دیدم. پیش مصطفی شدم، و این حالت با او گفتم؛ گفت: ای عمر دست
از این بدار که این مقام، هر کس راندهند؛عمر گفت: در همه عمر من، مرا یک ساعت آرزو می باشد که جگر
سوخته مرا نیز دهند و مرا میسر نشد؛ اما نمیدانم که در آن عالم خواهند داد یا نه؟ دریغا ابوبکر با این جگر
۶۵
مگر امام ابواسحق اسفراینی از اینجا گفت که وقت نزع « یادَلیْلَ المُتَحیَّرینَ زِدْنِی تَحیُّراً » : سوخته هنوز میگفت
گفت: پاره ای جگر سوخت هام آرزو « أشْتَهی قِطْعَةَ کَبِدٍ مَشْوِیَّةٍ » : با او گفتند: ترا چه چیز آرزو میکند؟ گفت
می کند.
گفت: جوش دل مصطفی از !« کانَ یُصَلِّی و فی قَلْبِهِ أزیزٌ کأَزیزِ المِرْجَل » دریغا از جوش دیگ دل مصطفی که
مسافت یک میل شنیدندی؛ باش تا بدانی که این جوش که شنید، ابوبکر صفتی شنیده باشد، اما باش تا این
دانی که چون این حزن ترا قبول کند چه گویی؟ این ،« إِنَّ اللهَّ یُحِبُّ کُلَّ قَلْبِ حَزینِ » حدیث با تو غمزه بزند که
بیتها گویی:
از عشق تو ای صنم دلم خون شده است
لیلی شده ای مرا تو ای شاهد بت
جان در طلب وصل تو بیرون شده است
جان ودل من عاشق مجنون شده است
ای دوست دانی که این حزن از چه باشد؟ مگر از آن بزرگ نشنید های که گفت: همه مریدان در آرزوی مقام
پیران باشند، و جملۀ پیران در مقام تمنای مریدان باشند زیرا که پیران از خود بیرون آمده باشند. آنکس که با خود
باشد حظ و لذت چون یابد؟ مگر آن بزرگ از اینجا گفت که همه در عالم در آرزوی آنند که یک لحظه ایشان را
از خود بستانند، و من در آرزوی آنم تا مرا یک لحظه بمن دهند و مریدان با خود باشند و آنکه با خود باشد از
یگانگی و بیخودی او را نصیبی نباشد.
دریغا من خود کدام و تو که؟! این سخن در حقیقت خود نمی گنجد، در عالم شریعت کجا گنجد؟! تو هنوز
جمال شریعت ندیده ای، جمال حقیقت کی بینی؟! و اگر خواهی که این را مثال گویم گوش دار: پروانه که عاشق
آتش است او را هیچ حظی نیست از آتش تا دور است مگر از نور او؛ و چون خود را بر آتش زند بی خود شود
و از او هیچ پروانگی بنماند و جمله آتش شود. چه گویی آتش از آتش هیچ بهره برگیرد؟ و چون که آتش
نباشدپروانه غیر آتش باشد، چه بهره یابد از آتش؟ این سخن نه در خور تو باشد تو همه روز م یگویی:
عشق تو بسوخت ای صنم خانۀ دل
دردانه ز دیده ز آن روان کردستم
بشکست غم فراق پیمانۀ دل
زیرا که ز من جداست دردانۀ دل
دریغا مگر آن بزرگ از اینجا گفت که اگر سینۀ کمترین مورچه بشکافی، چندانی حزن عشق خدا از سینۀ او
بدرآید که جهانی را پرگرداند. شیخ ما گفت: شیخ عبداللهّ انصاری در مناجات این کلمات بسیار گفتی: خداوندا
أَلبَلاءُ مُوکّلٌ بِالأَنْبِیاءِ » . ما باخودیم و خودی ما در خور تو نیست،و تو بی مایی و بی مایی ما درخور ما نیست
این باشد، یعنی که تو با بلایی و بلا در خور ما نیست و ما با هواییم و هوا درخور تو نیست. اما « ثُمَّ بالأَوْلیاء
هرچه بر تن آید آن عذاب باشد، و هرچه بر دل آید آن بلا باشد.
دریغا تو پنداری که بلا هر کس را دهند؟! تو از بلا چه خبر داری؟ باش تا جای رسی که بلای خدا را بجان
بخری.مگر شبلی از اینجا گفت: بار خدایا همه کس ترا از بهر لطف و راحت میجویند و من ترا از بهر بلا
با تو کیمیاگری بکند؛ آنگاه بدانی که بلا چه باشد!مگر مصطفی از «ّ جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الحَق » میجویم. باش تا
می گوید: همچنانکه زر را « إنَّ اللهَّ یُجَرِّبُ المُؤْمِنینَ بِالبَلاءِ کَما یُجَرِّبُ أحَدُکُمْ الذَّهَبَ بِالنّارِ » : اینجا گفت
آزمایش کنند ببوتۀ آتش، مؤمن را همچنین آزمایش کنند به بلا. باید که مؤمن چندان بلا کشد که عین بلا شود و
این معنی باشد. جماعتی « إنَّ المُلوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها » بلا عین او شود؛ آنگاه از بلا بیخبر ماند. دریغا
که عذاب را بلا خوانند یا بلا دانند، این میگویند که ای بیچاره بلا، نشان ولا دارد و قربت با وی سرایت دارد و
عذاب بعد است. از بعد تا قرب ببین که چند مسافت دارد! این بیتها بشنو:
۶۶
ما بلا بر کسی قضا نکنیم
این بلا گوهر خزانۀ ماست
تا ورا نام ز اولیا نکنیم
ما بهر خس گهر عطا نکنیم
هرکه .« لَیْسَ بِصادِقٍ فی دَعْوَی الْعِشْقِ مَن لَمْ یَتَلذَّذْ بِضَرْبِ المَعْشُوقِ » : دریغا از آن بزرگ نشنود های که گفت
جفای معشوق نکشد، قدر وفای او نداند؛هرکه فراق معشوق نچشد، لذت وصال او نیابد؛ هرکه دشنام معشوق
لطف نداند، از معشوق دور باشد. معشوق از بهر ناز باید نه از بهر راز.
گر دوست، مرا بلا فرستد شاید کین دوست خود از بهر بلا می باید
متصل شد، « نون » با نقطۀ « ب» بود؛ پس نقطۀ « محبت » دریغا اول حرفی که در لوح محفوظ پیدا آمد، لفظ
شد. مگر آن بزرگ از اینجا گفت که در هر لطفی، هزار قهر تعبیه کرده اند؛ و در هر راحتی، هزار « محنت » یعنی
شربت بزهر آمیخته اند.
ای عزیز او چندان عربده کند با بندگان خود که بیم آن باشد که دوستان او پست و نیست شوند؛ و با این همه، جز
این صبر آنگاه « یا أیُّها الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَرابطُوا واتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُم تُفْلِحُونَ » این خطاب نباشد که
مگر این کلمه نشنید های که .« الصَّبُور » توان کردن که صابر، تخلق یابد بصفت صبر خدا که یک نام او اینست که
واصْبِرْ » ! دریغا از صبر و صبور چه توان گفتن ؟« تَخَلَّقْ بَاَخْلاقِی وَإِنَّ مِنْ أخلاقِیَ الصَّبُورِ » : او داود را گفت
بیان این همه کرده است. « لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا
ای دوست دانی که شکر این مقام چه باشد؟ سالک چون بینای این خلعت شود، چندانی شکر بر خود واجب
شرح این شکر میکند که چون « وَإنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِّ لاتُحْصُوها » . بیند که خود را قاصر داند از شکر این نعمت
ندا در دهند از عالم الهیت که ما « ألحَمْدُلِلهِّ الَّذی لَهُ ما فی السَّمواتِ وَمافی الأَرضِ » خود را محو بیند، در میان
خود، بنیابت تو از تو شکر خود کنیم، و شکر خود را بجای شکر تو محسوب داریم. مگر از نامهای او یکی
او است که ترا شکر کند بنیابت تو. « شکور » « حَمَدَ نَفْسَهُ بِنَفْسِهِ » نخوانده ای؟ یعنی « حمید » و یکی « شکور »
و توقدر این کلمه چه دانی! قدر این کلمه کسی !« شَکَرْتُ الرَّبَ بالرَّبَ » دریغا مگر آن بزرگ از اینجا گفت که
او را روی نموده باشد. از عالم غیب، با دوستی از دوستان خود گفتند: از تو « عَرَفْتُ رَبِّی بِرَّبی » داند که
.« شَکَرَ الرَّبُ نَفْسَه بِنَفْسِهِ فَهُوَ الشَکُورُ » بحقیقت شاکر اوست؛ پس
إِذا قال العَبْدُ ألْحَمدُ لِلّهِ مَلَأَ » : این شکر روح باشد؛ شکر قالب را عبارت این باشد که مصطفی- صلعم- میگوید
از .« نُورُهُ الأَرْضَ وَإِذا قالَها ثانِیاً مَلَأً نُورُهُ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَ اِذا قالَها ثالِثاً مَلَأَ نُورُهُ مابَیْنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ
وَخلَقَ لَکُم مافِی السَّمواتِ وَما فی الأَرضِ » شکر زبان و قالب، آسمان و زمین پر از نور شود. این شکر نعمت
باشد. « جمیعاً مِنْهُ
إِذا أرادَ » : دانی که این همه سالک را کی روی نماید؟ آنگاه روی نماید که بدان مقام رسد که حلاج گفته است
اللهُّ أنْ یُوالِیَ عَبْداً مِنْ عِبادِ فَتَحَ عَلیْهِ بابَ الذِّکر. ثُمَّ فَتَحَ عَلَیْهِ بابَ القُرْبِ، ثُمَّ أَجْلَسَهُ عَلی کُرسِیِّ التوّحیدِ، ثُمَّ رَفَعَ
عَنْهُ الحُجُبَ فَیَراهُ بِالمُشاهَدَةِ، ثُمَّ أَدْخَلَهُ دارَ الفَردانیَّةِ، ثُمَّ کَشَفَ عَنْهُ رِداءَ الکِبریاء وَالجَمال، فَإذا وَقَعَ بَصَرُهُ عَلَی
الجمال بَقِیَ بِلاهُوَ، فَحِینَئِذٍ صارَ العَبْدُ فانِیاً وَبالحقِّ باقِیاً، فَوَقَعَ فی حِفْظه سُبْحانَهُ وَ تَعالى وَبَرِیُ مِنْ دَعاوی
هرگز ندانی که چه می گویم! باش تا رسی و بینی. تو هنوز در خانۀ بشریت مقیم شد های و در دست هوا .« نَفْسِهِ
و نفس گرفتاری، این مقام را چه باشی!
اینجا ترا در خاطر آید که تو نیز، در بشریت مقیم شد های؛ اگر خواهی که بدانی. از ناصرالدین بازپرس. وقت
بودی که درآمدی با جماعت محبان؛ و دراین حالت که مرا بودی، وقت بودی که مرا با خود ندادندی؛ مرا از
۶۷
چشم ایشان بپوشانیدندی، درآمدندی، و مرا ندیدندی. و وقت بودی در این مقام یک ماه بماندمی چنانکه
وَمَا قَتَلوُهُ وما صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ » : هیچکس مرا درنیافتی. باش تا این آیت ترا روی نماید که در حق عیسی گفت
این معنی باشد. « بَلْ رَفَعَهُ اللهُّ إِلَیْهِ » . این همه بچه یافت؟ بدان یافت که رفعت داده بودند او را .« لَهُم
دریغا نمی یارم گفتن که عالمها زیر و زبر شود! سهل بن عبداللهّ به بین که چه می گوید: مصطفی بقالب در کسوت
قَدْجاءَ کُمْ مِنَ » ؟ بشریت بر طریق تشبه و تمثل بخلق نمود اگر نه قلب او نور بود، نور با قالب چه نسبت دارد
خود بیان « وَتَراهُم یَنْظُروِونَ إِلَیْکَ وَهُم لایُبْصِرُون » پس اگر او نور نبودی، و قالب بودی .« اللهِّ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ
کانَ یَمْشی » با خودنداشتی؛ و اگر قالب داشتی چنانکه از آن من و تو باشد چرا سایه نداشتی چنانکه ما داریم
ای دوست دانی که چرا او را سایه نبود؟ هرگز آفتاب را سایه دیدی؟ سایه صورت ندارد؛ اما سایه ؟« وَلاظِلَّ لَهُ
.« وَسِراجاً مُنیراً » حقیقت دارد. چون آفتاب عزت از عالم عدم، طلوع گردد از عالم وجود، سایۀ او آن آمد که
دانستی که محمد سایۀ حق آمد؛ و هرگز دانسته ای که سایۀ آفتاب محمد چه آمد؟ دریغا مگر که نور سیاه را بیرون
ندیده ای تا بدانی که سایۀمحمد چه باشد؟ ابوالحسن بستی همین گوید: « لا» از نقطۀ
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان
و آن نور سیه ز لا نقط برتر دان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
ز آن نیز گذشتیم نه این ماندنه آن
این سخن درخور تو نیست؛ درخور تو، آن باشد که بدانی که سایۀ محمد، دنیا آمد چون اصل آفتاب غایب شود.
!« یَوْم نَطوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجلِّ لِلْکُتُبِ » چگویی؟! سایه ماند؟ هرگز نماند
دریغا چون قالب با حقیقت شود و رنگ حقیقت گیرد، عبارت از آن انقراض دنیا باشد. چون آفتاب حقیقت با
عدم شود؛ انقراض نور تن باشد. کافرم اگر من میدانم که چه می گویم! دریغا چون گوینده نداند که چه می گوید،
شنونده چه میداند که چه میشنود! این خود رفت. اگر قالب مصطفی چنان بودی که از آن من و تو، چرا
چشمه های آب از انگشت او، روان بودی و از آن ما روان نیست؟ و خیو که افکندی مروارید و لؤلؤ شدی؟ و اگر
یک تنه طعام نهاده بودندی، بوصول دست او زیادت و چند تنه شدی،و اندهزار کس نصیب بیافتندی، و خلق را
این عجب آید؟ شیخ ابوعمر علوان، سیزده سال هیچ طعام نخورد؛ آنکس را که طعام بهشت دهند، قالب او را
بدین طعام چه حاجت باشد؟ و اگر خورند، از برای موافقت خلق خورند بر طریق کیمیاگری باشد. اما مردمان
از من نم یشنوند، و مرا ساحر میخوانند. همچنانکه عیسی را معجزه داده بودند که بنفخ های که بکردی از گل،
وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطیّنِ کَهَیْأَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها » . مرغها پدید آمدی؛ و نابینا، بینایی یافتی؛ و مرده، زنده گشتی
این معنی باشد. همچنین ولى خدا « فَتَکُونُ طَیْراً بِإذْنی وتُبْرِیُّ الأَکْمَهَ وَالأَبرَصَ بإِذْنی وَإذْ تُخْرِجُ المَوْتی بإِذْنی
باشد، و کرامات باشد و این بیچاره را همچنین می باشد.
دریغا مگر که کیمیا ندیده ای که مس را زر خالص چگونه می گرداند؟ مگر که سهل تستری از اینجا گفت که
دانم که شنیده باشی این حکایت: شبی من و .« إِلاّ وَلَهُ ولِیٌّ فی کِرامَتِهِ » یعنی « مامِن نَبِیٍّ إِلاّ وَلَهُ نَظیرٌ فی أَمَّتهِ »
پدرم و جماعتی از ائمۀ شهر ما، حاضر بودیم در خانۀ مقدم صوفی. پس ما رقص می کردیم و ابوسعید ترمذی
بیتکی میگفت. پدرم در بنگریست، پس گفت: خواجه امام احمد غزالى را دیدم که با ما رقص میکرد، و لباس
او چنین و چنان بود. و نشان میداد. شیخ بوسعید گفت: نمی یارم گفت مرگم آرزو میکند، من گفتم: بمیر ای
بوسعید، در ساعت بیهوش شد وبمرد. مفتی وقت دانی خود که باشد، گفت: چون زنده را مرده میکنی، مرده را
نیز زنده کن. گفتم: مرده کیست؟ گفت: فقیه محمود. گفتم: خداوندا فقیه محمود را زنده کن. در ساعت زنده
شد.
۶۸
کامل الدولة و الدین نبشته بود، گفت که در شهر میگویند که عین القضاة دعوی خدایی میکند و بقتل من فتوی
می دهند. ای دوست اگر از تو فتوی خواهند، تو نیز فتوی میده. همه را این وصیت میکنم که فتوی این آیت
من .« وَلِلَّهِ الأَسماءُ الحُسْنی فادْعُوهُ بِها وَذَرُوا الَّذینَ یُلْحِدُونَ فی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ » : نویسند
دانم که گویی: .« وُما ذلِکَ عَلَی اللّهِ بِعَزیزِ » ؟ خود، این قتل بدعا م یخواهم دریغا هنوز دور است! کی بُوَد
دعاکدامست که در سماع گفته میشود؟ این بیتها بود که منصور حلاج نیز پیوسته گفتی:
أَأنْتَ أمْ أنا هذا فی إِلَهَیْنِ
هُوِیَّةٌ لَکَ فی لائیَّتی أَبَداً
فَأینَ ذاتکَ منّی حَیْثُ کُنْتُ أَری
وَأیْنَ وَجْهُکَ مَعْقُود بِناظِرَتی
بَیْنی وَبَیْنَکَ أَنَّیی یُزاحمنی
حاشایَ حاشایَ مِن إِثْبات إثْنین
کلٌّ عَلَی الکُلِّ تَلْبیسٌ بوَجْهَیْنِ
فَقَدْ تَبَیَّنَ ذَاتِی حیثُ لاأینی
فی ناظِرِ القَلْب أمْ فی ناظِرِ العَیْنِ
فَارْفَعْ بِأَنَّکَ أنَّیی مِنَ البَیْنِ
هر کسی معنی این بیتها نداند، و خود فهم نکند، این معنی از کجا و فهم و ادراک از کجا؟ اما با این همه اگر
میخواهی که شمه ای بپارسی گفته شود،گوش دار:
پر کن قدح باده و جانم بستان
در هشیاری غمست و سودست و زیان
با کفر و باسلام بدن ناچار است
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
از دست غم و سود و زیانم بستان
خود را بنماو زین و آنم بستان
ای دوست این سَوَّیْت دندانهای « أَلناّسُ سَوِیَّةُ کَأسْنانِ المُشْطِ » : اینجا ترا در خاطر آید که مصطفی- صلعم- گفت
شانه بقالب باشد که جملۀ قالبها از جهت خاکیت و بشریت یکی باشند؛ اما حقیقتها مختلف باشند. مگر
مَعدن زر، در معدن سیم نباشد و یا معدن مس و آهن؛ ؟« أَلناّسُ مَعادِنٌ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ » نخوانده ای که
هر یکی از این گوهرها معدنی دارد. اکنون بدانکه معدن کافر، چون معدن مسلمان و مؤمن نبود؛ و معدن قلب،
چون معدن نفس نباشد.
هیچ چیز از « لَیْسَ شَیء خَیراً مِن مِثْلِهِ بِألفِ الاّ الْمُؤمِنُ » : اگر خواهی تمامتر بشنو از مصطفی از اینجا که گفت
مانند خود بهزار قیمت افزونی ندارد مگر آدمی که مرد باشد که فضیلت دارد بر دیگری بهزار درجه، و باشد که
بهفتاد هزار درجه قیمت دارد و باشد که بدو جهان قیمت دارد، و باشد که بنجاست خود دارد. مگر جنید از اینجا
چنانکه همت باشد، قیمت « قِیمَةٌ المَرْء عَلی قَدَر هِمَّتِهِ وَمَن کانَتْ هِمَتُهُ ما یُدْخِلُهُ فَقِیمَتُهُ مایَخرُجُ مِنْهُ » : گفت
باشد و هر که همت او خوردن باشد، قیمت او فارغ شدن از نجاست باشد.
دریغا تمهید دهم آغاز باید کرد که مقصود ما خود جمله دروست. مستمع باش ای شنونده. دانی آخر که چون
شنونده باشی، شمۀ آن باشد که اگر نیز این مقام نداری، چون بشنوی دل و دورنت گواهی دهد بصدق آن! زیرا
که اگر در باطن تو مثل این کلمات چیزی نبودی، این سخنها خود در کتاب صادر نشدی؛ و اگر صادر شدی،
جلوه گری از آن وجه کردندی که خود ترا بمطالعۀ آن جز ضلالت و کفر حاصل نیامدی. پس باطن تو این کلمات
.« قُلْ لَوْ کانَ البَحْر مِداداً لِکَماتِ رَبّی لَنَفَذَ البَحْرُ قَبْلَ أنْ تَنْفَذَ کَلِماتُ رَبِی وَ لَوْجِئنا بِمِثْلِهِ مَدَداً » را قبول کرده بود
وَبِاللهِّ التَّوفیقُ وَالعِصمةُ والرَّحْمَةُ.