اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000
تمهید اصل عاشر
<اصل و حقیقت آسمان و زمین نور محمد ص و ابلیس آمد>
وَهُوَ المُشْتَمِلُ عَلَی الغَرَضِ الْمَقْصُودِ بَیانُهُ فی هذِهِ التمّاهِیدِ. ای دوست دین، و طالب کلمات حق الیقین بدانکه
و « أولَّ ما خَلَقَ اللّهُ نُوری » و دیگر .« اللهُّ نُورُ السَّموات وَالأَرضِ » از سؤالات تو جواب خواهیم کردن: یکی
.« اَلْمُؤمِنُ مِرآة المِؤمِنِ » سیم
دریغا هرگز تفسیر این آیت که گفته .« أللهُّ نُورُ السمّواتِ وَالأَرْضِ » جواب اول: سؤال آغاز بقرآن شاید کرد که
است، آنگاه کسی را توقع باشد که من نیز بگویم! من در هیچ کتاب، تفسیرو بیان این آیت ندیده ام؛ اما ندانم که
بی حرف و صوت؛ و لکن نمیدانم که چون با « وَعِنْدَهُ اَمُّ الکِتاب » تو دیده ای یا نه؟ من دیده ام، اما در کتاب
حرف و صوت آرم چگونه بود!
النُورُ عِبارَةٌ عُمّا » اکنون گوش دار: متکلمان و علمای جهل میگویند که خدا را نور نشاید خواند. چرا؟ زیرا که
و محدث باشد، این سخن راست باشد، اما آنکس که گویند که نور او، این نور باشد؛ و این ،« لابَقاءَ لَهُ زمانَیْنِ
صفت غلط باشد، از نامهای او، یکی نور است و این نور منور جمله نورهاست، دریغا نورها بر اقسام است: نور
آفتاب و نور ماهتابست، نور آتش است ونور گوهر است، نور زر است نور لعل و پیروزج باشد، و نوری دیگر که
نام باشد چنانکه نورالدین و یا نور <العین>. آنکس که جز نور آفتاب ندیده باشد، چون پیش اونام و شرح
نورهای دیگر گویند؛ قبول نکند و منکر باشد.
دریغا حجةالاسلام ابوحامد محمد الغزالى- رضی اللهّ عنه- چه بیان خوب میکند؛ و شمه ای از این نور بیان کرد
یعنی نور آن باشد که چیزها بجز از نور نتوان دید، و ظلمت بنور ظاهر « ألنُّورُ عِبارَةٌ عَماّ تَظْهَرُ بِهِ الأشْیاءُ » : و گفت
شود. اگر نور این معنی دارد، اطلاق نور حقیقی خود بر خدا آید، و بر دیگر نورها باسم مجاز افتد. همه
موجودات عالم خود معدوم بودند؛ پس بنور او و قدرت و ارادت او موجود شدند. پس چون وجود آسمان و
جز وی نباشد. هرگز هیچ ذره را در ظلمت توان « اللهُّ نُورُ السَّمواتِ وَالأَرْض » ، زمین از قدرت و ارادت او باشد
دید؟ نه، ظهور و کشف ذرات بوجود طلوع آفتاب باشد. اگر طلوع آفتاب نباشد، وجود ذرات نتوان دید و
وَإِذا أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنی آدَمَ » نبودی، وجود ذرات « اللهُّ نُورُ السمّواتِ وَالأَرْض » معدوم نماید. اگر طلوع نور
هرگز نبودی. « مِنْ ظُهُورِهِم ذُرَّیتَهُم
از بهر این معنی گفت که « إِنَّ اللهَّ خَلَقَ الخَلْقَ مِنْ ظُلْمَةِ ثُمَّ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِن نورِهِ » : پس این خبر که مصطفی گفت
وجود خلق نعت ظلمت داشت؛ آن را بنور الهیتّ مقرون کردند تا همه وجود ایشان نور باشد، و ظلمت ایشان
سخن معروف کرخی نیز ترا .« مافی الجَنَّةِ أَحدٌ سِوی اللهِّ » : بنور مبدل شود. اینجا بدانی که شبلی چرا م یگوید
لَیْسَ فی الداّرَیْنِ » سخن ابوالعباس قصاب ترا روی نماید « لَیْسَ فی الوُجودِ إِلاّ اللهُّ » : مصور گردد آنجا که گفت
و اینجا بدانی که علی بن ابیطالب- کَرَّمَ اللّهُ وَجْهَهُ- چرا .« إِلاّ رَبّی وَإِنَّ المَوجُوداتِ کُلَّها مَعْدُوَمةٌ إِلاّ وُجُودُهُ
.« لاراحَةَ لِلمُؤمنِ مِن دُون لِقاءَاللهِّ » سخن مصطفی- صلعم- اینجا جلوه گری کند که .« لاأَعْبُدُ رَباًّ لَمْ أَرَهُ » : گوید
دریغا اگر بگویم که نور چه باشد، احتمال نکنی، و عالمها بر هم اوفتد؛ اما رمزی بگویم و دریغ ندارم؛ بشنو:
اصل وجود آسمان و زمین نور او آمد، مگر ،« السّمواتِ وَالأرض » یعنی أصل « اَللهُّ نُورُ السمّواتِ وَالأرض »
وجود او مصدر و مایۀ جملۀ ؟« اَللّهُ مَصْدَرُ الموجُودات » حسین منصور با تو این سخن را نگفته است که
.« اللهُّ وَنُورُهُ مَصْدَرُ الأَنوارِ » موجودات بود، یعنی
اللهّ، وجود ذات او بود که جوهر عزت باشد ونور صفت ذات :« اللهُّ نُورُ السمّواتِ والأرض » دریغا نیک بشنو
۷۰
جوهر عبارت از اصل وجود :« مایَقُومُ بِهِ العَرَضَ » الهیت که عرض باشد. آخر شنیده ای که جوهر، آن بود که
باشد و عرض معنی قایم بجوهر. این جوهر و عرض عالم محسوس نمی گویم، جوهرو عرض حقیقی میگویم.
اگر فهم توانی کرد! دریغا خدا موجود است، پس جوهر باشد، و جوهر بی عرض نباشد؛ وجود اللهّ، جوهر باشد؛
لفظَةُ اللهِّ عِبارَةٌ عَنْ بَیان » ونور عرض آن جوهر باشد. این حدیث را اندک مشمر؛ از کعب الأحبار بشنو گفت که
.« وُجُودِهِ، وَنورُ السَّمواتِ وَالأَرضِ عِبارَةٌ عَنْ بیان نُورِ وُجُودِ لَوازِمِه
حاصل این سخن، آن باشد که اللهّ، جوهر باشد؛ و نور عرض؛ و جوهر هرگز بی عرض نبود، و نباشد. پس این
سموات و ارض، خود برمز گفت هام که دو نور او باشد که اصل آسمان و زمین؛ و حقیقت ایشان، این دو نور است:
یکی نور محمد، و یکی نور ابلیس؛ و شرح این سموات و ارض خود گفته شود؛ بجایگاها بازیاب. پس این نور
که عرض جوهر الهیت است چیست،و کدام است؟ انشاءاللهّ برمز یگان یگان گفته شود؛ اما مگر این بیت ها از
خواجه احمد حمویه نشنیده ای؟ اکنون گوش دار:
آن گوهر اصل را، عرض خود دل ماست
این طرفه تراست کین سخن مشکل ماست
آن دل که برون ز کون و کان منزل ماست
پیش از کن و کان چه بود آن حاصل ماست
نورُ وَجْهِهِ نُورُ » یعنی « أللهُّ نُورُ السَّمواتِ » : اما از نوعی و عبارتی دیگر که درتوان یافت آنست که شیخ ما گفت
یُدَّبِرُ الأَمْرَ » هرگز ندانسته باشی یا بدانی که این سموات و ارض چیست؟ مگر که این آیت .« السَّمواتِ وَالأَرْضِ
وَجَّهْتُ وَجْهیَ لِلَذی فَطَرَ » . بر تو کشف کنند تا امر با تو بگوید که سموات و ارض چه باشد « مِن السَّماء وَالأرضِ
بر خلق جلوه می کند، و عذر این جمله بخواسته است. ای دوست اگر ممکن است که « السَّمواتِ وَالارضِ
درجهان کسی این آیت را بی آنکه دیده باشد حقیقت آن در تواند یافتن، ممکن باشدکه تونیز بی آنکه بینی و
ماعَرَفُوا اللّهَ حَقَّ » بیان این میکند. اَیْ .« وَما قَدَرُوااللهَّ حقَّ قَدْرِهِ » : دیده باشی دریابی. از خدا بشنو که گفت
در « إصبَعین » ندیده ای؟ این « قَلْبُ المُؤمِن بَیْنَ إصْبَعینِ مِنْ أصابِعِ الرحّمن » دریغا مگر که هرگز جمال .« مَعْرِفَتِهِ
گواه این سما و ارض شده است. « وَالسَّمواتُ مَطویّاّتِ بَیَمینِه » عالم دیگر، سما و ارض باشد. آخرشنیده ای که
و اگر باورت نیست از خدای- تعالى- بشنو ؟.« یَدُاللهِّ عَلَی الجَماعَةِ » مگر از مصطفی این حدیث نشنید های که
دو نور است که شنیده ای. « یَدَی » و این ؛« خَلَقْتُ بِیَدی » : که بیان خلقت آدم می کند
دریغا بنده ای که .« مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةِ فیها مِصباحٌ، ألمِصْباحُ فی زُجاجَةِ، ألزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوکبٌ دُرّیٌ » دریغا
چون خدای را بیند، نور وجه خدای- تعالى ببیننده چنان نماید که نور چراغ از پس آبگینه و آبگینه در مشکوة
هُوَاللّهُ » باشد. این مشکوة جان بیننده باشد، و زجاجه نور محمد باشد که شنیدی. اگر خواهی که مصباح بدانی
مَثَلُ » بر خوان تا این معنی بتوانی دانستن زیرا که فهم و معرفت هر کسی بدین نرسد. دریغا « الَّذی لا إِله إِلاّ هُو
ابن عباس می گوید: مثل نور محمد اینجایگه دل مشکاة باشد، و جان زجاجه باشد و نور محمد « نُورِهِ کَمِشْکوةٍ
قَلْبُ المُؤمِنِ کالمِرآةٍ إِذَا نَظَرَ فیها تَجَلّی » : مصباح باشد و دلیل بر این کلمه قول حسین منصور آنجا که گفت
.« رَبُّهُ
« زَیْتونةٌ مُبارَکَةٌ » دریغا سالک را مقامی باشد کهنور مصباح زجاجه باشد بمیان مرد و میان خدا. پس آتشی از
بتابد که این آتش در شراب کافوری تعبیه کرده باشند. شراب کافوری تابش مصباح باشد که از دور با پروانه
با او « عَلی نُورٍ » رسد آتش « عَلی نُورٍ » چون پروانه دل از احرام گاه وجود نور، بعالم .« قُومُوا لِلهِّ قانِتینَ » : گوید
بگوید که وجود او چیست. دریغا م یگویم: پروانه در عین آتش سوخته گردد، و یکی شود. پس در این مقام نار،
وُجوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرةٌ إِلى رَبِّها » : گردد. دریغا شیخ ما یک روز بعبارتی دیگر گفت « نُورٌ عَلَی نُورٍ » نور شود؛ و
۷۱
قلب سالک را طهارت و سپیدی دهد. پس این بیاض وجه و شعاع مصباح دو « نُورٌ عَلی نُورٍ » : میگوید « ناظِرَةٌ
روی بسالک آرد، این حجاب نیز « ولو لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ » حجاب گردند میان بنده و خدای- تعالى-، چون آتش
برداشته شود. اگر مصباح و نور او معشوق شده باشد، در این حالت پروانه معشوق نور شود. دریغا از دست
امیرالقلوب ابوالحسن نوری- رضی اللهّ عنه- که گفت: هرکه خدا را دوست دارد، خدا عیش و غذای او باشد؛ و
هرکه خدا او رادوست دارد، او عیش و مراد خدای- تعالى- باشد.
دریغا هرگز دانسته ای .« إِذا تَمَّتِ العُبُودیَّةٌ لِلْعَبد یَکُونُ عَیْشُهُ کَعَیْش اللهّ تعالى » : مگر که اویس قرنی از اینجا گفت
گفت: ای « إِذا صِرْتَ حُراًّ فَأنْتَ عَبْدٌ » : گفت ؟« ماالعُبُودیَّةٌ » که عبودیت چه باشد؟ بزرگی را پرسیدند که
سالک اگر آزاد نشوی بنده نباشی. چه دانی که این آزادی چیست! این حریت، لطیف های میدان در صندوق
إِنّا عَرَضْنا الأَمانَةَ عَلَی » ؟ عبودیت تعبیه کرده در عالمی که او را انسان خوانند و إنسانیت خوانند. چه میشنوی
گوهر امانت صمدیت را محل و .« السَّمواتِ وَالأَرض وَالجِبال فَأبَیْنَ أنْ یَحْمِلنها وَأشفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الإنسانُ
موضع انسان آمد. این انسان چیست؟ صفات بود بر ذات احدیت. دریغا امروز در جهان کسی بایستی تا باوی
گفت: « لَیْسَ بَیْنی وَبَیْنَهُ فَرْقٌ إِلاأَنّی تَقَدَمْتُ بِالعُبوُدِیّةِ » : این سخن بگفتمی که استاد ابوبکر وراق گفت
عبودیت، ما را فراپیش داشته است، یعنی عبودیت سبق برده است بر وجود عشق الهیت.
بشنو که بیان این همه بکرده است. شیخ ابوسعید خراز- « سُبحانَ الّذی أسری بِعَبْدِهِ » اگر باورت نکند از
عَلامَةُ المُریدِ فِی الفَناءِ ذَهابُ حَظِهِ مِن الدُّنْیا » : رحمةاللهّ علیه- این جمله در چند کلمه بیان کرده است، گفت
وَالآخِرَةِ إلاّ مِنَ اللهِّ تعالى، ثُمَّ یَبْدُولَهُ بادٍ مِن ذاتِ اللهِّ فَیُریهِ ذَهابَ حَظِهِ من قُدْرَةِ اللهّ، ثُمَّ یَبْدُولَهُ بادٍ أیْضاً فَیُریه
ذَهابَ وُجُودِ نَفْسِهِ وَحَظِ رُؤیَتِهِ مِن اللهِّ، وتَبْقی رُؤیَةِ ماکانَ لِلهِّ مِن اللهِّ فَیَنْفَرِدُ العَبْدُ مِنَ فَرْدانِیَّتِهِ، فَإِذا کانَ کَذلِکَ
.« فَلایَکُونُ مَعَ اللهِّ غَیرُ اللهِّ، فَیَبْقَی الواحِدُ الصَّمَدِ فی الأبَدِیَّةِ کَما کانَ فی الأزلیَّةِ
دریغا اگر اسرار و جمال این کلمات بر صحرا نهادندی، همه جهان را تمام بودی! ای دوست بوهُرَیره- رضی
این کلمه را دریافتن سهل .« أَلمِشکاةُ هُوَ الصَدْرُ وَالزُّجاجَةُ هُوَ القَلْبُ و المِصْباحُ هُوَ الرُّوحُ » : اللهّ عنه- گفت
ای عزیز محجوبان .« تُوْقَدُ مِنْ شَجَرةٍ مُبارَکَةِ زَیْتُونَةٍ لاشَرْقِیَّةٍ وَلاغَرْبِیَّةٍ یکادُ زَیتُها یُضِىُٔ » : باشد. اکنون گوش دار
روزگار، این درخت را در دنیا دانند؛ خود ندانند که این درخت در بهشت نیز نباشد، از امام حسن بصری- رحمة
لَوْ کانَتْ هذِهِ شَجَرةً لَکانَتْ شَرْقِیَّةً أوْ غَرِبِیَّةً، لَکِنْ وَاللهِّ ماهِیَ الدُّنیا وَلا فی الجنَّةِ إِنَّما » : الله علیه- بشنو میگوید
خوانند و چیزی « آب » خوانند، بپارسی « ماء » ای دوست آب را چند نامست: بتازی .« هُوَ مَثَلٌ ضَرَبَهُ اللهُّ لِنُورِهِ
باشد که بده زبان ده نام دارد؛ اسما بسیار باشد، اما عین و مسمی یکی باشد.
بازکدام « زَیْتُونَةٌ » کدامست و « سدرَةٌ المُنْتَهی » دریغا باش تا درخت طوبی را بینی، آنگاه بدانی که درخت
باشد. اصل این همه یکی باشد. نامها بسیار دارد: گاهی شجره خوانند، و طور « أبیتُ عِنْدَ رَبِّی » . درخت باشد
کلام را « نُودِیَ مِن الشَجَرَةٍ أن یامُوسی » بر خوان. از شجرۀ « وَالتیّنِ و الزَّیْتُون » . سینا خوانند، و زیتون خوانند
ترا خود بر سر سر زیتونی رساند. دانی که این کوه طور کدامست؟ « تَخْرُجُ مِن طوُر سینا » مستمع باش و شجرۀ
و نور «- یعنی أنظر إِلى نَورِ محَمَّدٍ- علیه السلام » : این کوه باشد. ابن عباس گفت « وَلکِنِ أُنْظُر إِلى الجَبَل »
تُوقَدُ » . نیز گواه این کوه باشد « ق و القُرآنِ المَجیدِ » . محمد را کوه م یخواند که کان و وطن جمله از نور اوست
شنیده ای؛ بدان که این زیتون، شرقی و غربی نباشد؛ زیرا که نور رادر عالم الهی مشرق « مِنْ شَجَرةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ
وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ » .« بَلْ عَلی نُورِیَةٍ » « لانُورِیَّةٌ وَلانارِیَّةٌ » خوانند، و نار را مغرب خوانند. چه میشنوی! یعنی
خود کی دید، آنگاه تا تو نیز « عَلی نُورٍ » تو هنوز دباغت نار ندید های، جمال نور کی بینی؟ پس « عَلی نُورٍ
ترا کیمیاگری کند. آنگاه « یَهْدِی اللهُّ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ » بینی؟ و زیتون خود کی چشید، تا تو نیز چشی؟ باش تا
۷۲
أللهُّمَّ بَیِضْ » بدانی که چه میگویم؛ و تو نیز با مصطفی- صلعم- موافقت کن و همه روز از خدا درمیخواه که
هرکه این .« لاشَرْقِیَّةً یعنی لاأَزَلِیَّةً وَ لاأَبَدیَّةً » : شیخ ما- رحمة اللّه علیه- گفت .« وَجْهی بِنوُرِ وَجْهِکَ الکَریمِ
درخت صمدی را بدید، و از وی روغن زیت چشید، او را از خود چنان بستانند که ازل نزد او ابد باشد، و ابد
لادُنْیَوِیَّةً وَلاأُخْرَوِیَّةً خود معلوم باشد که نه » ازل نماید؛ نه از ازل او را خبری باشد ونه از ابد او را اثری. دریغا
دنیوی باشد نه اخروی، همه خدا باشد. اگر بیان ازل و ابد خواهی شنید، سؤال دیگر را جواب فرا پیش باید
گرفت. گوش دار:
ای عزیز خلق بزبان عربیت، بر چند معنی حمل کنند؛ بمعنی آفریدن باشد .« قال: اول ما خلق اللهّ نوری »
و بمعنی تقدیر باشد؛ و بمعنی ظهور و بیرون آمدن باشد. « خَلَقَ لَکُمْ مافی السَّمواتِ وَمافی الأَرْضِ » چنانکه
بدین حدیث، ظهور و وجود میخواهد. اکنون محمد در کدام عالم چنین مخفی بود که آنگاه ظهور او را خلقت
« لَولاکَ لَما خَلَقْتُ الکَوْنَیْنِ » مخفی بود؛ او را بعالم « کُنْتَ کَنْزاً مَخْفیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَعْرَفَ » آمد؟ دریغا در عالم
آوردند.
ای دوست دانی که زیتون در شجره چون کامن و پوشیده باشد، آن را دانی چه خوانند؟ علما آن را عدم خوانند؛
و چون ظاهر شود، بدو و ظهور خوانند؛ و چون با درخت شود و ناپدید گردد، رجوع خوانند. چه گویی! زیتون
محمدی که از بیخ درخت صمدی ثمر های نوری پدید آید؛ این ازل نباشد؟ و چون این ثمره با شجره رجوع کند
و از مقام ترقی با مقام تراجع شود، چه گویی این ابد نباشد؟ پس ازل، آمدن محمد باشد از خدا بخلق؛ و ابد،
عبارت باشد از شدن محمد با خدا. پس از کامن بودن ثمره در شجره عبارت <از> عدم آمد. مگر آن بزرگ از
دریغا چون از این عدم، .« أَلإِخْتِلافُ و إِلانْقِسامُ فِی العَدَمِ وَالنّاسُ یَظُنُّونَ أَنِّهُما فی الوُجُودِ » : اینجا گفت
این نور او را مبدا ومنشای همه اختلافها و قسمتها کردند « أَوّلُ ما خَلَقَ اللهُّ نُوری » مصطفی را برون آوردند که
این باشد. « فِطْرَةُ اللهِّ التّی فَطَرَ الناّسَ عَلَیْها لاتَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِّ » که
دانم که ترادر خاطر آید گویی: محمد را ثمرۀ شجرۀ الهی میخوانند و بجایی دیگر شجره می خوانند، این چگونه
باشد؟ اگر خواهی که شکت برخیزد نیک گوش دار، اگرچه از برای این سخن خونم بخواهند ریخت، اما دریغ
ندارم و بترک خود بگویم: آنها که در بند بودند خود زهره و یارای آن نداشتند که از این اسرار گویند. دریغا باز
وَالَّیْل إِذا یَغْشی و النَّهارِ إِذا تَجَلَّی وَما خَلَقَ الذَکَرَوَ » آنکه او- عزو علا- در کلام قدیم خود برمز گفته است که
بدانی، « وَما خَلَقَ الذَکر وَالأُنْثی » آمده است. اگر خواهی « ذَکَرَ وَأُنْثی » این همه، گواه شجرۀ این ثمرۀ « الأُنْثی
بشنو. اگر « لَسْتُ کَأحدکُم » برخوان تا معلومت شود. اگر چنانکه معلومت نشود، از خبر « ألْمَسیحُ ابنُ اللهِّ » آیت
چه معنی دارد، آنجا که عالم فنا باشد و فرد « وَمِنْ کُلِّ شیءٍ خَلَقْنا زَوْجَین » تمام فهم نکنی، اندیشۀ تمام کن که
باشد، جز فردیت نشاید که بود؛ اما در عالم بقا و مشاهدت، زوجیت پدید آید.
لاتَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُم کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ » تا بدانی که « وَقالُوا بَشرٌ یَهْدونُنَا فَکفَرُوا » ! دریغا این آیت برخوان
چه معنی دارد. اما اگر ترا از این مجمل هیچ حاصل و معلوم نشود، از مفصل بشنو آنجا که مصطفی « بعضاً
گفت: نور من، از نور عزت خدا « إِنَّ اللهَّ تَعالى خَلَقَ نُوری مِن نُورِ عِزَّتِه، وَخَلَقَ نُورَ إِبلیس مِن نارِ عِزَّتِهِ » : گفت
پیدا شد؛ و نور ابلیس، از نار عزت او پیدا شد و اگر تمامتر خواهی از سهل عبداللهّ تستری و شیبان راعی بشنو
خَلَقَ اللهُّ نورَ مُحَمَّدٍ مِنْ نُورِهِ، فَصَوَّرَهُ وَصَدَّرَهُ عَلی یَدِهِ، فَبَقِیَ ذلِکَ » : که از خضر شنیده اند که ورا ایشان گفت
النُّورِ بَیْنَ یَدَیَ اللهِّ- تَعالى- ماِئةَ أَلْفَ عامٍ، فَکانَ یُلاحِظُهُ فی کُلِّ یَوْمٍ وَلَیْلَةٍ سَبْعینَ ألفَ مُلاحِظَةٍ وَنَظَرَةٍ، وَیکسُوهُ
میگوید: خدای- عزوعلا- نور محمد را « فی کُلِّ نَظَرَةِ نُوراً جَدیداً وَ کَرامَةَ جَدیِدةً، ثُمَّ خَلَقَ مِنْها المَوجُوداتِ کُلَّها
از نور خود پدید کرد و بر دست خود آن نور را بداشت صد هزار سال، پس هر شبانروزی که هزار سال دنیوی
۷۳
باشد، نظر در این نور کردی؛ بهر نظری، نوری و کرامتی از نور این نور بیافتی: لابلکه هر شبان روزی که هزار
سال دنیوی بود هفتاد هزار نظر در این نور کردی؛ این نور از هر نظری هفتاد هزار نور دیگر بیافتی پس از این
نور جملۀ موجودات و مخلوقات پدید کرد. دریغا مگر هرگز نخوانده ای که خدای را- تعالى- صفتی هست که آن
را صفت اَخَص خوانند که بر همه بنی آدم پوشیده است؟ مگر آن صفت اخص، این نور محمدست که از همه
برخوان؛ و صمد آن باشد که یکی « قَلْ هُوَاللهُّ أَحدٌ اللهُّ الصَّمَدُ » : پوشیده بداشته است؟ چه دانی که چه میگویم
باشد و صفت یگانگی دارد.
ای دوست چون ذات او یکیست، این هشت صفت با تعدد چیست؟ باش تا این یک صفت را بینی اتصال یافته
باشی بدین صفات هشتگانه، و این یک صفت چنان با خاصیت و کمال است که هشت خاصیت درو درج شده
است. پس هر نشان که آمد و هر ادراک که یافتند، و هر صفت که گفتند بر صفات آمد؛ از ذات کی توان خود
تمامی بیان بی چونی ذات نکرده است؟! « الصَّمَد » ؟ چیزی گفتن، و یا وصف کردن
دریغا ببین که چند نمامی و جاسوسی بکردم، و چند اسرار الهی بر صحرا نهادم! اگرچه گفتن این اسرار، کفر آمد
اگرچه غیرت او مستولى است برداشتن وجودها! اما زشتی بکنم و بیتی چند که بر « إِفْشاءُ سِرِّ الرُبُوبیَّةٍ کُفرٌ » که
طریق سجع وقتی صادر افتاد اگرچه بسیاری غموض با خود دارد، بنویسم بعدما که جز روان مصطفی- صلعم- و
محبان خدا کسی دیگر بر معنی این بیتها مطلع و واقف نشود؛اما دیگران را نصیب جز شنودن نباشد. دانستن و
در این « وَمَنْ یُؤتَ الحِکمَةُ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً » ! دریافتن دیگر باشد و دیدن دیگر. زهی حکمت ای دوست
« إِنَّ مِنْ الشِعْرِ لَحِکْمَةٌ » : باب. چه خوب رخصتی شده است! و مصطفی- صلعم- تمامتر بیان کرد آنجا که گفت
اکنون گوش دار و مستمع معنی شو:
دل مرکب حق است که درین زندانست
دل مرغ حقیقت است در عالم حق
دل زنده بجان و جان بود زنده بحق
از نور خدا روح فرا دید آمد
آن نور سیه ز کان قهر و خشمست
این سر حقیقتست که شرحش دادم
مقصودش از ایجاد وجود کونین
در آینۀ روح به بیند خود را
ما نیز درو همی ببینیم خود را
پس عاشق و معشوق بهم بنشینند
پس عشق عبارت از لقاهست و کلام
پس روح بود باقی در عالم حی
در عالم خاکمدتی مهمانست
نی خود بازست که زینت سلطانست
گه جان در دل و گاه دل درجانست
نه در قرآنست؟ « نُور علی نور » پس
سرچشمۀ کفر و مسکن شیطانست
در عالم شرع این سخن پنهانست
یک چیز بود که آن همی برهانست
پس عاشق خود شود که بی نقصانست
پس شاهد و مشهود همی یکسانست
زیرا که همو جان و همین جانانست
پس اکل و شراب او ز ما خود آنست
چه جای سخن كه صد چندانست
و إنْ » . این خود رفت اما ای عزیز چون خواهند که مرد را بخود راه دهند و بخودش بینا گردانند، دیده یابد
کُنْتُ لَهُ سمْعاً وَبَصَراً و » این باشد که اشراق نوراللهّ مرد را دیده دهد، و گوش دهد و زبان دهد « تُطیعُوهُ تَهْتَدوا
بیان صفات شده است که تخلق سالک باشد. در این مقام ملک و ملکوت واپس « لِساناً فِبی یَسْمَعُ و بی یَنْطِقُ
یَوْم » ، بدیده باشد « و إِذا شِئنا بَدَّلنا أَمثالَهم تَبْدیلاً » . گذاشته باشد، و از پوست خودی و بشریت برون آمده باشد
إِنَّ اللّه » . چشیده باشد « عَرَف ربَّه » بوییده باشد، و شراب « مَنْ عَرَف نَفْسَه » رسیده باشد. بوی « تبدَّلُ الأَرْضُ
۷۴
او را مکشوف شده باشد. « ألرَّحْمَنُ عَلَی العَرْش استوی » . برو ظاهر گشته باشد « خَلَقَ آدَمَ عَلی صورَةِ الرحّمن
برو تجلی کرده باشد. پای همت « یُنَزَّلَ اللهُّ تَعالى » . او را محقق گشته باشد « یُدَبِّرُ الأمْرَ من السَّماءِ إِلى الأَرْض »
با او « أَلْمُؤمِنُ مِرْآةُ المِؤمِنُ » . او را نقد شده باشد « کُونُوا رباّنِیینَّ » . نهاده باشد « تَخَلَقوا بِأخلاقِ اللهّ » در عالم
برادری داده باشد.
نام خداست- تبارک و تعالى- چون او مؤمن باشد، و مصطفی « أَلسَلامُ المِؤمِنُ المُهَیْمِنُ » ! دریغا چه میشنوی
بیان این همه کرده است. « ألْمُؤمِنُ مِرْآةُ المُؤمِنُ » . مؤمن باشد و سالک مؤمن باشد همه آینۀ یکدیگر باشند
آنگاه خود را در آینۀ اخوانیت درست « ألْمُؤمِنُ أَخِ المؤمِنُ » . نخست اخوانیت درست شود. اتحاد حاصل آید
بیند.
گفت: ؟« الهی ما الحِکمَةُ فی خَلقی » : شیخ ما گفت- رضی اللهّ عنه- که شیخ ما ابوبکر در مناجات با خدا گفت
ألحِکْمَةُ فی خَلْقِکَ رُؤیَتی فی مِرآةِ رِوحِکَ وَمَحبَّتی » : خداوندا در آفریدن من چه حکمت است؟ جواب آمد
گفت: حکمت آنست که تا جمال خود را در آینۀ روح تو بینم، و محبت خود در دل تو افکنم. ای « فی قلْبِکَ
دوست! چون خواهد که خود را بیند. در آینۀ روح ما نگرد؛ خود را بیند که بیچون شده؛ از ادراک حسن و جمال
إِنَّ اللهَّ یَنْظُرُ فی کُلِّ یَوْم و » . در این عالم با سالک نشانها دهد « أَلْمُؤمِنُون کَنَفْسٍ واحِدةٍ » . بیچونی، برابر درآید
همین معنی باشد که سیصد و شصت بار بآینۀ خود نگران شود، تا « لَیْلَةٍ ثَلثمائة وَسِتیّنَ نَظْرَةً إِلى قَلْبِ المُؤمِنِ
برمز بیان این « إِنَّ اللهَّ لایَنْظُرُ إِلى صُوَرَکُم وَلاإِلى أعمالِکُم وَلکِن ینظُرُ إِلى قلوبکم وَ نِیاّتِکُم » . مقصود خود بیابد
احاطت جملۀ دلها بیان میکند. این آن « وَاللهُّ بِکُلِّ شَیءٍ مُحیط » . این باشد « الم یَعْلَم بِإن اللهَّ یَری » . مرآة میکند
مقام باشد که او خود را در آینۀ روح ما بیند.
نور او تاختن آرد « اَوَلَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ » ، اما چون خواهد که ما خود را در نور او بینیم
اَوَلَمْ یَکْفِ » جان سالک دست بر تختۀ وجودش زند که « إِنَّ المُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها » . بجان سالک
پس احاطت نور او « بِرَّبِکَ إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهیدٌ ألا إِنَّهُم فی مِزیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ ألا إِنَّهُ بِکُل شیءٍ محیطٌ
این معنی باشد. پس در این مقام، مرد بداند « لاتُدركه الأبصارُ و هُوَ یُدْرِکُ الأَبصارَ » . جملگی وجود ما بخورد
رَأی » ؟ که وجود خود دیدن در آینۀ نور صمدی چون باشد و چگونه بود. کافرم گر ندیده ام، دانی که چه میگویم
بیان این « أَوَلَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَالأَرْض » . این معنی باشد که ما خود را در نور او بینیم « قَلبی ربّی
بجملگی آینۀ ما آمده است. « أَلَمْ تَرَ إِلى رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ » . شده است
ای .« مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأیَ الحقَّ » در این مقام عالى سالک را روی نماید که مصطفی بیان از آن حال چنین کرد که
.« مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ » و میان آنکه «ّ مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأیَ الحَق » دوست هیچ فرقی هست میان این که
همین معنی بود. ای دوست آنها که در این زمرۀ واشوقاه الى لقای « أَنَا الحَقِّ حسین و سبحانی بایزید » پس مگر
اخوانی باشند، حسین منصور را و بایزید را معذور دارند.
یعنی که ما خود را در نور او « أَلْمُؤمِنُ أَخُ المؤمن » . یعنی که او خود را درما بیند « ألمؤمِنُ مِرآةُ المُؤمِن » دریغا
بینیم. ای دوست او مؤمن است بعبودیت ما، و ما مؤمنین بربوبیت او؛ پس ما هر دو مؤمن باشیم. کافری اگر این
تعلیم علم خود حاصل کنند و « طه » و « ن و القَلَمْ » کلمات را نباشی که در این عالم محبان او، در ادب خانۀ
بیان می کند که این متعلم در این مکتب، موصوف « أدَّبَنی ربّی فَأَحْسَنَ تَأدیبی » زنگار از قلب خود جلا دهند که
بربوبیت و عبودیت شد.
صوفیان درد می دو عید کنند
ما که ازدست روح قوت خوریم
عنکبوتان مگس قدید کنند
کی نمک سودۀ عنکبوت خوریم
۷۵
در این عالم هیچ بالاتر و رفیع تر از « وَحَمَلها إِلانْسانُ » خورند؛ و شربتی از « وَنَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی » شربتی از
عبودیت نیست.
لَیْسَ بَیْنی وَبَیْنَه فَرْقٌ » : عبودیت خالیست بالا گرفته بر چهرۀ جمال ربوبیت، اینجا بدانی که آن بزرگ چرا گفت
جمال چهرۀ ربوبیت بی خال عبودیت، نعت کمال ندارد؛ و خال عبودیت بی جمال .« إِلاّ أَنّی تَقَدَّمْتُ بِالعُبودیَّةِ
هر دو طرف را گواهی میدهد هم « وَما خَلَقْتُ الجِنَّ و إِلانْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدوُنِ » . چهرۀ ربوبیت خود وجود ندارد
بیان اتصال عبودیت میکند با ربوبیت. اگر « کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیَّاً فَأَحْبَبْتُ أنْ أَعْرَفَ » . ربوبیت را و هم انسانیت را
ألعُبودِیَّةُ بِغَیْرُ رُبُوبِیَّةِ نُقْصانٌ وَزَوالٌ، و » : چنانچه تمامتر خواهی از اخی بوالفرج زنگانی گوش دار آنجا که گفت
گفت: عبودیت بی ربوبیت، نقصان و زوال باشد؛ و ربوبیت بی عبودیت، محال « الرُبُوبِیَّةُ بِغَیْرِ الْعُبُودِیَّةِ مُحالٍ
این باشد که عبودیت و ربوبیت لایق و مناسب آمدند. « وألزَمَهم کَلِمَة التَّقْوی وَکانُوا أَحَقَّ بِها وَاَهْلَها » . باشد
نفسها و مالهای مؤمنان، ببهشت خریده است. دل « إِنَّ اللهّ أَشْتَری مِنَ المُؤمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُم بِأنَّ لهُمُ الجَنَّةَ »
خود از آن اوست، خریدن حاجت نباشد. چنانکه ربوبیت بها ندارد، عبودیت هم بها ندارد. ای دوست هرگز
مگر که این مسألت نخوانده ای که هر بیع که مقابل ثمن نباشد آن بیع غبن و ظلم باشد؟ اگر دل درمقابل آینۀ
پی گم میکند. اگر توانی جواب دیگر « ظَلُوماً جَهولاً » . درست بودی « ما لِلتُراب وَرَبِّ الأَرْباب » ، الهیت نبودی
شنودن، گوش دار: ارادت حق- تعالى- نقطۀ عبودیت را بمحبت فروخت؛ چون فروختن حاصل آمد، عبودیت با
.« أَحَقُّ بِها و أهلَها » : اکنون گویند ؛« ظَلوماً جَهُولاً » : اصل ربوبیت شد تا آن وقت گفتند
درخت ربوبیت است که عبودیت ثمرۀ آن آمده است. مصطفی- علیه « إِذْ یَغْشَی السِدْرَةَ ما یَغْشی » ای دوست
فَرَأَیْتُ فَراشاً مِنَ الذَّهَبِ حالَ بَیْنَه وَ » السلام- گفت: شب معراج او را نتوانستم دیدن که نور او غلبه میکرد
این پروانه که حائل رؤیت آمد انسانیت بود. پوشیده نیست که شمع الهیت را پروانۀ دل انسانیت و .« بَیْنی
عبودیت آمده است.
بیان این همه « وَالنجمُ إِذا هَوَی ماضَلَّ صاحِبُکُم وَماغَوی وَما یَنْطِقُ عَنِ الهَوی إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحی » دریغا
چه دانی که چه گفته « دَنا فَتَدَلَّی فَکان قابَ قَوْسَیْنِ اَوْ أدنی فأَوْحی إِلى عَبْدِه ماأوْحَی » . کلمات با خود دارد
این باشد و آن « فَخَّر مُوسی صَعِقاً » !؟ است! دریغا عاشق که معشوق را در کنار گیرد، چه گویی بیخود نشود
حدیث نیز که مصطفی- صلعم- گفت: شب معراج چون بحضرت عزت رسیدم، و چون بمقام قرب رسیدم که
« وَضَع یَدَهُ عَلی کَتِفی فَوَجَدْتُ بَرْدَ أنامِلِهِ بَیْن ثَدیّ فَعَلِمْتُ عِلْمَ الأولّینَ وَالآخرینَ » .« فأوْحی إِلى عَبْدِهِ ماأَوْحی »
دریغا آیتی بدین صریحی بود بر دلالت عشق الهی مرجان قدسی را و کس خود نمیداند! شیخ ما گفت: شب
معراج خدای- تعالى- بامحمد گفت: همه ایام و اوقات،ناظر و مستمع، تو بودی؛امشب سامع و ناظر منم و قائل و
این قربت خدا را باشد با محمد نه محمد را با خدا. این « دَنا فَتَدلّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أوْ أدْنی » منظور تو. پس
فَأوْحَی » ! کلمه من نمی گویم که او میگوید. مگر که این خران بی افسار خاکسار و نگوسار تازی نیز نم یدانند
جمله نشان با خوددارد. گوش « فأوْحی إِلى عَبْدِهِ ماأَوْحَی » . بیان این معنی بکرده است « إِلى عَبْدِهِ ماأوْحی
دار:
در انجمنی نشسته دیدم دوشش
صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش
نتوانستم گرفت در آغوشش
یعنی که حدیث میکنم در گوشش
عاشق چون خواهد که معشوق را بوسه دهد و یا با وی رازی گوید، اگر کسی جز از وی حاضر باشد پی گم کند
و ندا داد از بهر ؛« أسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً » یعنی که حدیث میکنم در گوشش، شب معراج او را از برای خود برد که