اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

222 *** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 خوش دل از آنم که مرا نام نیست نام نباشد به سر اوهام نیست... ه ی چ


نشانی « وَلَقَدْ رَأی مِن آیات رَبِّهِ الکُبْری » . دیگران و اغیار که او را بدان آوردیم تا عجایب آسمان وزمین بیند
بزرگ آمده است. صغری ما دون اللهّ است و کبری همه کبریاءاللهّ است.
دریغا سلطان محمود، ایاز را دوست دارد؛ و او را بر تخت مملکت بنشاند و دیگران را پی گم کند که شما اهلیت
آن ندارید که مملکت مرا لایق باشید، خود دانی که این کلمه چیست؟ آخر این کلمه که شنید های که عشق،
سلطانست؛ آنجا فرو آید که خواهد. عشق لایزالى با جان قدسی عقد سری بسته است که جز عاشق را از آن دیگر
کس را خبر نباشد.
حُبّک » . دریغا در عشق مقامی باشد که عاشق و معشوق را از آن خبر نباشد؛ و از آن مقام جز عشق خبر ندارد
این باشد. چه گویی عشق از عاشق است و یا از معشوق؟ نی نی از معشوق است. پس « الشیءَ یُعْمی وَیَصِّم
عشق الهی از کی باشد؟ ضرورت از جان قدسی باشد. عشق جان قدسی از کی باشد؟ از نور الهی باشد. چه
رأی » دانی که چه می گویم؟! دریغا گفتم چون ما را بخود قربت دهد، درنور او خود را به بینم. عبارت این باشد
مانَظَرْتُ فی شیءٍ إِلاّ وَرَأَیتُ اللّهَ » : علی بن ابی طالب- علیه السلام- از این حال چنین بیان می کند .« قَلْبی ربّی
أَلَمْ » این باشد و چون او خود را در آینۀ دل ما بیند،عبارت این باشد که « أَلَمْ تَرَ إلى رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ » .« فیه
.« یَعْلَمْ بِأنَّ اللهَّ یَری
ای دوست اگرچه این کلمه در خور جهان تو نیست، پنداری که دنیا را میگویم؟! این کلمه نیز در بهشت نگنجد،
.« لایَسَعُنی سَمائی ولاأَرْضی وَوَسِعَنی قَلْبُ عَبْدی المُؤمِن » جز در بهشت دل تو نگنجد که فراخی تمام دارد که
او را « فَتَقَبَّلَها رَبُّها بقَبِولٍ حَسنٍ » و آیت « مَرَج البَحْرَین یَلْتَقِیان » اگرخواهی که دلى را چنین بادست آری که
والراّسِخُونَ فی » قبول کرده باشد، چندین هزار هستند که این نعت دارند. لیکن مقصود ما بعضی از علماءاند که
کمال درجۀ ایشان است. ای دوست مدتها بود که مرا نه تن از علمای راسخ معلوم بودند؛ و لیکن امشب، « العِلْمِ
که شب آدینه بود که ایام کتابت بود، دهم را معلوم من کردند: و آن خواجه امام محمد غزالى بود- رحمة اللّه
علیه-. احمد را میدانستم، اما محمد را نمیدانستم؛ محمد نیز از آن ماست. اگر خواهی که آنچه گفتم تمام بدانی
:« المؤمن مِرآةُ المؤمن » از خواجه احمد غزالى بشنو که چه میگوید در معنی این حدیث
ای خدا آیینۀ روی جمالت این دل است
در جمال نور تو خود را ببینم بی وجود
در ازل موجود بودم سایه مر نور ترا
عاشقان در عالم ق و حروف نون و ط
گر همی خواهی که دانی کین چه جایست و کجا
از مراد خود برون آی و مراد دوست گیر
ور نهاد تو همی محجوب ماند زین همه
جان ما برگ گلست و عشق تو چون بلبل است
بس درین عالم مراد هر یکی خود حاصل است
در ابد هم شرب یکتایی که ما را منزل است
همنشینان خدا پس این مقام اول است
در درون دو جهان آنجا که شهر بابل است
کین چنین کس پیش محبوبان نجیب وعاقل است
خاک بادا بر سرت کین کار تو بس مشکلست
اگر کسی را این مقام سزد از خواندگان، آخر محجوبان را گفتن این مقام رسد. شیخ ما مودود بسیار گفتی این
بیت را:
گر زاهد را جمال آن روی رسد ما را بسر کوی یکی هوی رسد
رخت سلطان هم اسبان سلطان .« إِنَّما یَعْرِفُ الفَضْلَ لِإَهل الفَضْلِ الْفضلاءُ » ای دوست قدر آفتاب، آفتاب داند
اگر تازی نمیدانی چنین میگویم: .« لایَحْمِلُ عطایا الملوکِ إِلَّا مَطایا المُلوُک » کشند
روشن تر از آفتاب باید رایی تا بشناسد مزاج هر سودایی
۷۷
اگر چنانکه گویی در آفتاب، چیزی دیگر بجز آفتاب آفتابی دیگر کند؟ نکند. جای آفتاب، خود آفتاب گیرد.
آنکس که ذوق این کلمات چشیده بود، حزن و خوف او را از خود بستده باشد. مگر که از جملۀ واصلان از یکی
هر که خدا را بشناخت، مصیبت او دراز شد. دریغا این از ؟« مَنْ عَرَفَ اللهَّ طالَتْ مُصیبَتُهُ » : نشنیده ای که گفت
خدارا کسی نشناخت مگر خود او؛ ای عزیز » : گفت « لایَعْرِفُ الحقَّ إِلَّا الحَقُّ » : بهر آن گفتم که شیخ ما گفتی
او را خود او داند، و او را خود او شناسد پروانه چون آتش شود، آتش از آتش چه بهره گیرد، و چه حظ و چه
نصیب یابد؟ و چون از آتش دور باشد، حظ چگونه برگیرد و با غیریت چگونه سازد؟ عقل اینجا نرسد. اگر
ورای عقل چیزی داری، خود دانی که چه میگویم:
از وصف تو ای دوست خرد گم ره شد مانندۀ تو تویی سخن کوته شد
آن سؤال دیگر که کرده بودی که کار، طالب دارد یا مطلوب بر صدر کتاب شم های شنیدی، اما اینجا تمام گوش
هیچ پیر کاملتر، « لاشَیخَ أبْلَغُ مِنَ العشق » : دار: اول سرمایه ای که طالب سالک را باید عشق باشد که شیخ ما گفت
این کلمه، بیان بلیغ .« ما الدَّلیلُ عَلَی الله. فقال: دَلیلُهُ هُوَ اللهُّ » سالک را از عشق نیست. وقتی شیخ را پرسیدم که
این « عَرَفْتُ رَبّی برَبّی » . با خود دارد؛ یعنی آفتاب را بچراغ نتوان شناخت. آفتاب را هم بآفتاب شاید شناخت
باشد. اما من میگویم که دلیل معرفت خدای- تعالى- مبتدی را عشق باشد. هر که را پیر عشق نباشد او روندۀ راه
نباشد. عاشق بمعشوق بعشق تواند رسیدن، و معشوق را بر قدر عشق بیند. هر چند که عشق بکمالتر دارد، معشوق
را بجمالتر بیند.
دریغا بیم آنست که عشق پوشیده درآید و پوشیده بیرون رود و کسی خبر ندارد. عشق حقیقی نمی گویم، آن عشق
میگویم که از آن ذر های در دنیا آمد و بیم آنست که همچنان بکر و پوشیده با جای خود رود! عشق الهی بر دو
طرف قسمت کردند: نیمی جوانمردی برگرفت، و نیمی جوانمردی دیگر. اینجا حسین منصور چنین بیان میکند که
احمد ذره ای عشق بر موحدان بخش کرد، مؤمن آمدند؛ :« ما صَحتِّّ الفُتُوَّةُ لِأَحَدٍ إِلاَّ لِأَحْمَدَ- صلعم- ولِإِبْلیسَ »
الجادَّةُ کَثیرةٌ وَلِکنَّ » : ابلیس ذره ای بر مغان بخش کرد، کافر و بت پرست آمدند. از آن بزرگ نشنیده ای که گفت
گفت: جادۀ منازل ربوبیت بسیار است، اما راه یکی آمد. .« الطَّریقُ واحِدٌ
ای دوست اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی، ترسا شوی. و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو
نیز ببینی، جهود شوی. بلکه آنچه بت پرستان دیدند در بت پرستی، تونیز ببینی، بت پرست شوی. و هفتاد و دو
مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر این کلمه نشنیده ای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش گبری آمد از
مغان، و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست که در دین ما امروز هیچ خبر نیست؟
دریغا مقصود آنست که عشق الهی، منقسم شد بر دو قسم؛ هر قسمی، جوانمردی برگرفت. اما هیچ دانی که عشق
« وَاللهُّ عَلی کُلِّ شیءٍ قَدیْرُ » : عبودیت بتمامی، که برگرفته است؟ دریغا همه عشق بتمامی خود او برگرفته است
این باشد. ای دوست عشق پیدا و عیان در عالم ملک و عالم دنیا که دید؟ آنگاه که سالک را پیر راه شود، و او
را راه نماید. اگر عشق، شیخ همه شدی؛ جمله مرید شدندی:
عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان
هر کسی در قدر خود لافی و وصفی میزنند
لافهای بیهده تا کی زنند این عاشقان
عشق او پاکست و صافی از چنین و از چنان
ای دوست عاشقان را دین و مذهب، عشق باشد که دین ایشان، جمال معشوق باشد؛ آنکه مجازی بود، تو او را
شاهد خوانی. هر که عاشق خدا باشد، جمال لِقاءُ اللهّ، مذهب او باشد؛ و او، شاهد او باشد؛ در حقیقت، کافر
باشد؛ کفری که ایمان باشد باضافت با دیگران. مگر که این بیتها نشنیده ای:
۷۸
آنکس که نه عشق را شریعت دارد
هر کس که شریعت و حقیقت دارد
کافر باشد که دین طبیعت دارد
شاهد بازی دین و طریقت دارد
ای دوست جوابی دیگر بشنو: راه پیدا کردن، واجبست؛ اما راه خدای- تعالى- در زمین نیست، در آسمان نیست،
این باشد. طالبان خدا، او را در خود « وفی أنْفُسِکم » : بلکه در بهشت و عرش نیست؛ طریق اللهّ در باطن تست
جویند زیرا که او در دل باشد و دل در باطن ایشان باشد. ترا این عجب آید که هرچه در آسمان و زمین است،
همه خدا در تو بیافریده است؛ و هرچه در لوح و قلم و بهشت آفریده است، مانند آن در نهاد و باطن تو آفریده
است. هر چه در عالم الهیست، عکس آن در جان تو پدید کرده است.
تو این ندانی؛ باش تا ترا بینای عالم تمثل کنند، آنگاه بدانی که کار چونست و چیست. بینای عالم آخرت و عالم
ملکوت جمله بر تمثل است. بر تمثل مطلع شدن، نه اندک کاریست. مرگ را به جایگاهها شم های شنیدی که چه
بیان این مرگ شده است. « مَن أرادَ أنْ یَنْظُرَ إِلى مَیِّتِ یَمْشی عَلی وَجْهِ الأَرْضِ فَلْیَنْظُرْ إِلى اِبْنِ أبی قُحافَة » بود
هرکه این مرگ ندارد، زندگانی نیابد. آخر دانی که مرگ نه مرگ حقیقی باشد، بلکه فنا باشد. دانی که چه
میگویم؟ میگویم چون تو، تو باشی و با خود باشی تو، تو نباشی؛ و چون تو، تو نباشی همه خود تو باشی:
نه من منم نه تو توی نه تو منی
من با تو چنانم ای نگار خُتَنی
هم من منم هم تو توی هم تو منی
کاندر غلطم که من توم یا تو منی
دریغا چه خواهی شنیدن! نزد ما مرگ این باشد که هرچه جز معشوق باشد از آن، مرده شود تا هم از معشوق
زندگی یابد و بمعشوق زنده شود. مرگ را دانستی که درخود چون باشد.
أَللهُّمَّ إِنّی أَعُوذُبِکَ مِنْ عَذابِ » : گور رانیز در خود طلب میکن. مصطفی- صلعم- همه روز این دعا کردی
هَلْ فی القَبْرِ عذابٌ؟ فقالَ: » : بشریت آدمی خود همه گورست. از آن بزرگ نشنید های که او را گفتند .« القَبْر
گفتند: آدمی رادر گور عذاب باشد؟ گفت: گور، همه عذابست؛ یعنی وجود بشریت آدمی خود « أَلْقَبْرُ کُلُّهُ عَذابٌ
همه عذابست. گور طالبان قالب باشد بعدماکه همه را گور قالب خواهد بودن.
اول چیزی که سالک را از عالم آخرت معلوم کنند، احوال گور باشد اول تمثل که بیند، گور باشد: مثلاً چون مار
و کژدم و سگ و آتش که وعده کرده اند اهل عذاب را، در گور بتمثل بوی نمایند؛ این نیز هم در باطن مرد باشد
که ازو باشد. لاجرم پیوسته با او باشد، دریغا چه میشنوی؟!
سؤال منکر و نکیر هم در خود باشد. همه محجوبان روزگار را این اشکال آمده است که دو فریشته در یک لحظه
بهزار شخص چون توانند رفتن، بدین اعتقاد باید داشتن. اما ابوعلی سینا- رحمةاللّه علیه- این معنی را عالمی
گفت: منکر، عمل « المُنْکَرُ هُوَ العَمَلُ السَییِءُ، وَالنَکیْرُ هُوَ العَمَلُ الصَّالِحُ » : بیان کرده در دو کلمه آنجا که گفت
گناه باشد؛ و نکیر طاعت. دریغا از دست این کلمه که چه خوب گفته است! یعنی که نفس، آینۀ خصال ذمیمه
باشد؛ و عقل و دل آینۀ خصال حمیده بود. مرد در نگرد، صفات خود را بیند که تمثل گری کند؛ و وجود او،
عذاب او آمده باشد. پندارد که آن غیری باشد؛ آن خود او باشد، و ازو باشد. اگر خواهی از مصطفی نیز بشنو
.« فَقالَ: إِنَّما هِی أعمالُکُم تُرَّدُ إِلَیْکُم » : آنجا که شرح عذاب گور کرد
ابن عباس گفت: صراط مستقیم، .« وَإِنَّ هَذا صِراطی مُسْتَقیماً فَاتبِّعُوهُ » ای دوست صراط نیز در خود باید جستن
جادۀ شرع است در دنیا؛ هر که بر صراط شرع، مستقیم آمد، بر صراط مستقیم حقیقت، راست آمد؛ و هرکه راه،
خطا کرد؛ حقیقت خود گم کرد و خود رادر خطا افکند. صراط، باطن مرد باشد.
لَقَدْ »: دریغا برخوان .« حاسِبُوا أَنْفُسَکم قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا » . ای دوست دانی که میزان چه باشد؟ میزان عقل باشد
۷۹
این میزان، عقل باشد که وزن جمله بدان حاصل آید. این .« أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَأنْزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَالمیزانَ
مَثَلُ الصَّلوة المَکْتُوبَةِ کَالمیزانِ، مَنْ » قسطاس مستقیم در باطن باشد. مصطفی- علیه السلام- روزی گفت که
در این حدیث اشارت است بدانکه این میزان، دو کفه دارد: یکی کفۀ ازل باشد و یکی کفۀ ابد؛ .« أوْفَی أستَوفَی
هرچه در ازل داده باشند، در ابد همان باز ستانند. این کلمه درخور فهم هرکسی نباشد.
اما ای دوست! بهشت و دوزخ نیز باتست، در باطن خود باید جستن؛ وهرکسی را بر قدر مرتبۀ او باشد: چندانکه
در دنیا جملۀ خلایق از اول تا آخر خورند و خواهند خوردن، در بهشت ابلهی، بهشتی بخورد بیک ساعت
چنانکه ذره ای ملالت نباشد، و در اندرون او با دید نیاید. پس چه باشد که یک طعام در بهشت بیک طعم، ذوق
هفتاد طعام باشد؛ و هفتاد گونه حلاوت یابد از یک طعام! این، بهشت عموم باشد؛ و بیان درجۀ مأکولات و
شجرها و حوریان و انواع کرامتها و مقامات عجایب و غرایب خود در کتب بسیار است.
اما محبان خدای را- تعالى- جنتی دیگر باشد بجز این بهشت که مصطفی- صلعم- از آن بهشت خبر چنین داد که
أعْدَدْتُ لِعِبادیَ الصاّلِحینَ مالاعَیْنَ رَأَتْ وَلاإُذُنَ سَمِعَتْ وَلاخَطَرَ عَلَی » : شب معراج خدای- تعالى- با من گفت
دوستان او، چون او را بینند در بهشت باشند؛ و چون بی او باشند، خود را در دوزخ دانند. .« قَلْبِ بَشَرٍ
این « أولئِکَ یُنادوُن مِنْ مَکانٍ بَعیْدٍ » ! دوزخی تمامست مر اهل بصیرت را « وَحیْلَ بَیْنَهُم وَ بَیْنَ مایَشْتَهوُنَ » دریغا
بعد از حضرت عزت، دوزخست و کس خود نمیداند. امروز محجوبان میدانند که عذاب بآتش دنیا چون باشد؛
کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ » . باش تا بعالم یقین رسند بدانند بعلم الیقین که دوزخ و آتش معنوی، و بهشت معنوی چه باشد
این آیت شرح دوزخ را تمام کرده است. « عِلْمَ الیَقیْنِ لَتَرَونَّ الجَحیم
فَأدخُلی فی عِبادِی » ؛ ای دوست! چون سالک، رخت در شهر عبودیت کشد که دل او باشد، در بهشت شود
دراین جنت با ایشان در خطاب آید که از من چیزی بخواهید؟ گویند؛ خداوندا ما از تو فنا و .« وَأدخُلی جَنّتی
بیخودی میخواهیم. شربتی از شراب وصلت و قربت بر نهاد ایشان چکاند؛ هر جا که م یآید، کیمیاگری میکند.
این بود، آب که چون احداث از اعضای محدث برگیرد، و او را از بعد حدث بقربت طهارت « شَراباً طَهُوراً »
پس آن شربت که در بهشت دهند، بر احداث .« وَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهوُراً » رساند، علما آنرا طهور خوانند
.« وَسَقیهُم رَبُّهُم شَراباً طَهُوراً » بشریت و جنابت انسانیت آید؛ همه برنگ خود کند که
ألعشقُ هو الطریقُ » اینجا معلوم سالک شود که بهشت چیست و دوزخ کدامست. آن پیر مگر از اینجا گفت که
گفت: عشق خدا دین و مذهب عاشق است و معشوق را « وَرُؤیَةُ المَعْشوُقِ هُوَ الجَنَّةُ وَالفِراقُ هُوَ الناّرُ وَالعَذابُ
دیدن بهشت اوست، و ازمعشوق دور بودن دوزخ او باشد. این جمله نیز در خود باشد. اگر خواهی که این کلمه
را تمامتر بدانی مثالى بشنو: آفتاب دیگر است، و شعاعش دیگر. آفتاب را بشعاع توان دیدن، و آفتاب، شعاع
نیست؛ این سخن مشکل است. مثال دیگر را گوش دار: ماه را در آب دیدن دیگرباشد، و معاینه دیدن دیگر.
آنکس که ماه را در آب بیند، هم ماه دیده باشد و لکن در حجاب؛ و هم ندیده باشد بی حجاب. این نیز هم
.« مَثَلُ القَلْبِ کَالمِرآة إِذا نُظِرَ فیها تَجَلّی رَبُّه » : درخود باشد. این همان کلمه است که گفتند
ببین که سخن، مرا از کجا تا کجا میکشد! این خود رفت؛ اما مقصود آنست که گفتم: بنای وجود آخرت بر تمثل
فَتَمثَّلَ » است و تمثل شناختن نه اندک کاریست بلکه معظم اسرار الهی دانستن تمثلست و بینا شدن بدان. دریغا
جوابی تمامست. تمثل جبریل خود را از آن عالم روحانیت در جامۀ بشریت، بطریق تمثل بمریم « لَها بَشَراً سَوِیَّاً
نمود؛ و او، جبریل را مردی بر صورت آدمی دید. و وقت بودی که صحابۀ مصطفی جبریل را بر صورت اعرابی
دیدند، و وقت بودی که جبریل خود را بمصطفی در صورت دحیه کلبی نمودی. اگر جبریلست روحانی باشد،
اعرابی در کسوت بشریت دیدن صورت چون بندد؟ و اگر جبریل نیست، کرا دیدند؟ تمثل خشک و نیک میدان.
۸۰
إِیّاکُمْ وَالنَظَرَ إِلى المُرْدِ فإِنَّ لَهُم » : ای دوست این خبر را نیز گوش میدار که خواص امت را آگاه میکند. گفت
این نیز هم در عالم .« رأیْتُ رَبّی لَیْلَةَ المِعْراجِ عَلی صُورَةِ شابِّ أمرَدٍ قَطَطٍ » : و جای دیگر گفت ؛« لَوْناً کَلَوْنِ اللهّ
تمثل میجوی.
دریغا کس چه داند که این تمثل چه حال دارد! در تمثل، مقامها و حالهاست. مقامی از آن تمثل آن باشد که هر
که ذره ای از آن مقام بدید، چون در آن مقام باشد آن مقام او را ازو بستاند؛ و چون بی آن مقام باشد، یک
لحظه از فراق و حزن با خود نباشد. تفکر از این مقام خیزد. ازمقامهای مصطفی- علیه السلام- یکی فکر بود و
« کانَ رَسُولُ الله- صلعم- دائمُ الفکرِ طویلُ الأحْزان » : - یکی حزن. عایشۀ صدیقه گفت- رضی اللّه عنها
میگوید: مصطفی پیوسته با فکر بودی؛ و پیوسته حزن تمام داشتی.
دریغا چه دانی که این مقام با هر کسی چه میکند! کافرم که اگر هرچه بمن دهند نه از بهر این مقامست، باش تا
ذره ای از این مقام بر تمثل مقام صورتی بتو نمایند. آنگاه بدانی که این بیچاره در چیست! دانی که این چه مقام
است؟ شاهد بازی است. چه میشنوی! دریغا مگر که هرگز ترا شاهدی نبوده است، و آنگاه جگرت از دست
عشق و غیرت آن شاهد پاره پاره نشده است؟! ای دوست شاهد در این مقام یکی باشد و مشهود بی عدد. باتو
چنین توان گفتن. ندانی که اعداد در یکی خود یکی باشد؟ این مقام حسین منصور را مسلم بود آنجا که گفت:
عقد ده از یکی خاست، و یکی در آن مجموع داخل است. این مقام گفتن، .« أفَرادُ الأعدادِ فی الوَحْدَةِ واحِدٌ »
هر کسی برنتابد. شاهد و مشهود، خود یکی باشد در حقیقت؛ اما در عبارت و اشارت، تعدد نماید. ای دوست
شاهد و مشهود، مقام سوگند است! اگر نیک اندیشه کنی، گاه ما شاهد او باشیم؛ و گاه او شاهد ما باشد: در
حالتی او شاهد و ما مشهود، و در حالتی دیگر ما شاهد و او مشهود. جهانی از دست این شاهد، جان درباخته و
بی جان شده است و هرگز کس درمان نیافت، و نیابد. شیخ ما یک روز این بیتها میگفت و ما را از او
یادگارست:
از دست بت شاهد، جان بیجان شد
او خود بخودی ز ما همی پنهان شد
دل در طلب وصلش بی درمان شد
کفر و اسلام نزد ما یکسان شد
تمثلست؛ و اگر تمثل نیست، پس « أَحْسَنِ صُورَت » این « رَأَیْتُ رَبّی لَیْلَةَ المِعراجِ فی أَحْسَنِ صُورَةٍ » دریغا
هم نوعی آمده است از تمثل. دریغا از نامها او، یکی « إِنَّ اللهَّ خَلَقَ آدَمَ وَأوْلادَه عَلَی صُورَةِ الرَّحْمَن » ؟ چیست
مصور باشد که صورت کننده باشد؛اما من میگویم که او مصور است یعنی صورت نماینده است. خود تو دانی که
إِنَّ » : این صورتها در کدام بازار نمایند و فروشند؟ در بازار خواص باشد. از مصطفی- صلعم- بشنو آنجا که گفت
فی أحْسَنِ » . گفت: در بهشت بازاری باشد که در آن بازار، صورتها فروشند « فی الجَنَّةِ سَوقاً یُباعُ فیها الصُوَرُ
رَأیتُ رَبَّ العِزَّة عَلَی صُورَةِ » : این باشد. امام ابوبکر قحطبی را بین که از تمثل چه خبر میدهد گفت « صُورَةٍ
وَعِنْدَهُ أُمُّ » ؛ میدان « النَبِیُّ الأُمّی » ؟ کدامست « أم » یعنی خدا رابر صورت مادر خود دیدم؛ دانی که این « أُمّی
میخوان. « الکِتابِ
دریغا از مقام شهود که خبر داد، و خود که تواند خبر دادن؟ تو هنوز این قدر نمیدانی که شاهد از برای محبوب
باشد! بر دلها نصیبی از شاهد بازی حقیقت در این شاهد مجازی که روی نیکو باشد درج است؛ آن حقیقت
تمثل، بدین صورت نیکو توان کردن. جانم فدای کسی باد که پرستندۀ شاهد مجازی باشد که پرستندۀ شاهد
حقیقی خود نادر است. اما گمان مبر که محبت نفس را میگویم که شهوت باشد، بلکه محبت دل میگویم و این
محبت دل نادر بود. باش تا بدان مقام رسی که هفتاد هزار صورت بر تو عرض کنند، هر صورتی بر شکل
۸۱
صورت خود بینی. گویی من خود از این صورتها کدامم؟ هفتادهزار صورت از یک صورت چون ممکن باشد؟
و این آن باشد که هفتاد هزار صفت، در هر موصوفی و ذاتی درج و ممزوج و متمکن است؛ و هر خاصیتی و
صفتی تمثل کند بصورتی و شخصی شود. مرد چون این همه صفتها بیند، پندارد که خود اوست؛ او نیست،
ولیکن ازوست. دریغا معذوریم که از شناخت حقیقت خود دوریم، و از دیدۀ دل کوریم و از جاه بشریت
درگوریم:
نادیده رخان تیره ایامان را
دعوی چه کنی عشق دلارامان را
نادیده ز دور دوزخ آشامان را
با عشق چه کارست نکونامان را
وقتی پیرم گفت- قدس اللهّ روحه- ای محمد هفتصد بار مصطفی را دیده ام، و پنداشته بودم که او را می بینم،
کَأَنّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ رَبِّی » امروز معلوم شد که خود را دید ه بودم. این هفتصد بار را این حدیث گواهی میدهد
همین معنی بود. « قُلْ إِنْ کُنْتُم تُحِبُّونَ اللهَّ فَأَتبِّعوُنی یُحْبِبْکُم اللهُّ » .« بارِزاً
دریغا که بشریت نمی گذارد که اسرار ربوبیت رخت بر صحرای صورت نهد! از شیخ ابویزید شنو که از بشریت
یعنی که ربوبیت « ألبَشَرِیَّةُ ضِدُّ الرُّبُوبِیَّةِ فَمَن احْتَجَبَ بِالبَشَرِیَّةِ فاتَتْهُ الرُّبُوبِیَّةُ » : شکایت چون م یکند آنجا که گفت
با بشریت هرگز جمع نشود؛ و از وجود یکی، غیبت آن دیگر بود. و خوددانی که در بهشت شکر از چه کنند؟ از
.« یعنی حَزَنُ البَشَّرَّةِ » : ابن عباس گفت « اَلْحَمدُ لِلهِّ الَّذی أَذْهَبَ عَناّ الحَزَنَ » خلاص بشریت کنند که
دریغا غیرت بشریت نه مختصر حجابیست خلق را از عالم الهی! و درحق عموم گفت مصطفی- علیه السلام- که
ذِکْرُ المَوْتِ » زدودن این زنگ و خلاص و درمان این رنج، این آمد که « إِنَّ القُلُوبَ تَصْدَأُ کما یَصْدَأُ الحدیدُ »
این صدا و زنگ و غبرت و رَیْن و غین و غم، همه کدورات بشریتست؛ چون جذبةٌ مِنْ جَذَبات « وَتَلاوَةُ القرآن
سر برزند. « رَأنی قَلبی رَبّی » . الحق تاختن آرد، کیمیاگری کند؛ دست بر تختۀ بشریت زند؛ این غین بر دارد
حاصل شود. پس غَینِ قلب ما بشریت باشد؛ و جلا و کاشف این غین نور الهیت باشد. دریغا « کُونُوا رَباّنِییّنَ »
إِنَّهُ لَیُغانُ عَلی قَلْبی حَتّی اَسْتَغْفُرَ اللّهَ » هرگز دانسته ای که غین دل مصطفی از چه بود؟ اگر ندانی معذور باشی
این غین را جز خدا دیگر کس نداند. « فی الیَومِ وَاللَّیْلَةِ سَبْعینَ مَرَّةً
دریغا حلول روی اینجا خواهد نمودن! ای دوست اگر خواهی که ترا سعادت ابدی میسر شود، یک ساعت
الصُّوفی هُوَ » صحبت حلولى که صوفی باشد دریاب تا بدانی که حلولى کیست. مگر آن شیخ از اینجا گفت که
عبداللهّ انصاری میگوید که عالم بعلم نازد و زاهد بزهد نازد. از صوفی چگویم که صوفی خود اوست. .« اللهُّ
چون صوفی او باشد، حلولى نباشد. هر چه خدا را باشد این حلول موحد را نیز باشد. در این مقام هرچه ازو
شنوی، از خدا شنیده باشی.
إِنَّ الحقَّ لَیَنْطِقُ عَلی » دریغا هرکه خواهد که بی واسطه، اسرار الهیت شنود؛ گو: از عین القضاة همدانی بشنو
این باشد. اگر ممکن باشد که از سمع و بصر و حیوة و علم و قدرت حق- تعالى- چیزی از « لِسانِ عُمَرَ
موجودات و مکونات بیرون باشد، ممکن بود که از سمع و بصر و قدرت چنین رونده خالى و بیرون باشد. هرچه
اینجا حلول روی نماید؛ سر .« وَما یَعْلَمُ تأویلَهُ إلاّ الراّسِخوُنَ فی العِلْمِ » در موجودات بود بر وی پوشیده نباشد
باشد. و این سخن از آن عالى تر است که هر کس دریابد که بعضی از سالکان محقق این « تَخلَّقوا بِإخلاقِ اللهّ »
گفتند که راه حق- تعالى- نامتناهیست. لاجرم هر روز هفتاد بار رخت عبودیت، بمنازل صحرای ربوبیت باید
نهادن. این کلمه عجب دانست های، و انتهای این خبر دانسته اند؛ اما م یترسم که عین القضاة از خزانۀ گنج
پاره ای برگیرد وبر قلب بعضی محبان خود زند. « وَعَلَّمْناهُ من لدُّنَا عِلْماً »
۸۲
محتجب اند. طه یعنی ای مرد چون ماه چهارده شبه که نزد خلق منور و عزیز « طه » دریغا خلق از اسرار این کلمۀ
باشد! نور طه در آن عالم منور چون ماه چهارده شبه است؛ در این عالم اگر خواهی که دریابی که چه میگویم،
یا أَیُّها » . گوش دار: همه سالکان از خدا توفیق آن یافت هاند که از خود، بخدا رفتند؛ اما محمد، از خدا بخلق آمد
می گوید آنچه گفتنی است. حالات، متفاوتست تو هر حالتی را فهم نتوانی کردن؛ و همه حالات را « المُزَّمِلُ
یکی دانستن خطا باشد. در حالتی او رامرد خوانند؛ و این حالت در عالمی باشد که در آن عالم، جز محمد و
أَلَمْ یَجِدْکَ یتیماً » خدا دیگر کس نباشد. چون خواهد که در این عالم اورا تشریف دهد، او را یتیم خواند
چه .« اَنا وَ کافِلُ الیَتیمَ کَهاتَیْنِ فی الجَنَّةِ » خوددانی که این عالم را چه خوانند؟ جنت قدس خوانند .« فَآوی
گویی محمد یتیم نیست؟! چون محمد یتیم باشد، و حق- جل جلاله- پرورندۀ یتیم است. پس هر دو در بهشت
قَدْ جاءَکُمْ » بهم باشند. آنچه دیگران گفتند که او از خلق بخدا می رفت در این مقام محمد از خدا بخلق م یآمد
بیان « وَماأرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ » . دلیل این سخن آمده است « أرِحْنا یا بَلالُ » .« مِن اللهِّ نُورٌ وَکِتابٌ مُبینٌ
.« بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صُدُور الَّذینَ أوتُوا العِلْمَ » این همه شده است. کرا بیانست؟ آن کس را بیانست که
دیگر مقام در تمثل آنست که عایشۀ صدیقه در حق مصطفی- علیه السلام- و رؤیت او مر خدا را این نشان
با عایشه گفت: شب معراج، او .« مَنْ زَعَمَ أَنَّ مُحَمدّاً رَأیَ رَبَّهُ بِعَیْنِ رَأسِهِ فَقَد أعْظَمَ عَلَی اللهِّ الفِرْیَةَ » می دهد که
را ندیدم، بذات و حقیقت او؛ و با ابن عباس گفت: دیدم، بر صورت تمثل. دریغا از ذات خدا، تلذذ یافتن و خبر
گرفتن و کیفیت و ادراک و احاطت، مُحالست که ذات او- تعالى- بیننده را از بینندگی بستاند. چون بیننده نماند،
کرا بیند؟
از آن نشان باشد؛ چون او- جل جلاله- خود را جلوه « أَوَّلُ ماخَلَقَ اللهُّ نُوری » اما آنچه تو صفات خوانی که
گری کند بدان صورت که بیننده خواهد بتمثل بوی نماید. در این مقام من که عین القضاتم، نوری دیدم که از
وی جدا شد؛ ونوری دیدم که از من برآمد؛ و هر دو نور برآمدند ومتصل شدند، و صورتی زیبا شد چنانکه چند
رَأَیْتُ ربّی فی أحْسَنِ » . این باشد « إِنَّ فی الجَنَّةِ سُوقاً یُباعُ فیها الصُّوَرَ » . وقت در این حال متحیر مانده بودم
خود نشان می دهد. « صُورَةِ
دریغا این کلمه را گوش دار: انتهاو اتصال جملۀ سالکان بنور مصطفی است. اما ندانم که انتها و اتصال
بیان این کلمه بکرده است. « مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأَی الحَقَّ » ؟ مصطفی بکیست
« تَفَکَّرُوا فی آلاءِ اللهِّ وَلاتَفَکَّروا فی ذاتِ اللّه » : ای دوست تو از این حدیث چه فهم کرد های که مصطفی گفت
تفکر کنید در صفات خدا، اما در ذات او تفکر مکنید. اینجا عالم شرع زیر و زبر شود. دانی که چه می گویم؟
میگویم: نور حق- تعالى- را بخود توان دیدن که در این مقام مرد با خود باشد؛ اما ذات حق- تعالى- را بحق
وَهُوَ یُدْرِکُ » . این باشد که سالک را از خود بستاند « لاتُدْرِکُهُ الأَبْصارُ » . توان دیدن که مرد را از مرد بستاند
این باشد که همه خدا باشد. در این مقام با عایشه گفت: ندیدم؛ وبا دیگران گفت: دیدم: یعنی نور او « الأَبْصارَ
نه ذات او. شعاع آفتاب توان دیدن که نوازنده است: اما عین او نتوان دیدن که سوزنده است. اینجا مسئله عظیم
بدان. صفات حق- تعالى- عین ذات او نیست که اگر جملۀ صفات خود عین ذات بودی اتحاد بودی؛ و غیر
ذات او نیست که غیریت تعدد الهیت بودی. صفات، قایمات بذاته توان گفتن.
دریغا جگرم پاره پاره می شود از دست آن که در جهان کسی بایستی که این کلمه را گوش داشتی که خواجه امام
« ألباری- تعالى- باقٍ بِالْبَقاءِ، واحِدٌ بِالْوَحدانِیَّةِ، مُوْجودٌ بالوُجودِ » : ابوبکر با قلانی چه میگوید آنجا که گفت
میگوید: باقی دیگر است، و بقا دیگر، و موجود دیگر است و وجود دیگر، و واحد دیگر است، و وحدانیت
دیگر. اگرچه این معانی قایم بنفس او باشد، اما انفکاک صفات از ذات نتوان گفتن.
۸۳
دریغا این معانی جلوه بر کسی کند که هفتاد و اند مذهب مختلف را واپس گذاشته باشد. آنکس که هنوز یک
مذهب تمام ندیده باشد، او از کجا و این سخن از کجا! باش تااین کلمه ترا روی نماید که یهود و نصاری گفتند:
این باشد و « اللّهُ مصْدَرُ المُوجودات » . میگویند: جمله طرِوءِ نورها ازو آمد « إِنَّ الأَنْوارَ تَطْرَأُ مِنْ ذاتِ الرَّبِ »
مجوس گفتند: اله دو است: یکی یزدان و آن، نور است؛ و دیگر، اهرمن و آن ظلمت است؛ نور فرمایندۀ طاعات
و ظلمت فرمایندۀ سیآّت؛ نور میعاد روز، و ظلمت معاد شب؛ کفر از یکی، ایمان از آن دیگر و ملاحده واهل
طبایع گفتند که صانع عالم، افلاکست؛ و عناصر را قدیم دانند؛ و صورت این شبهتها ایشان را از حقیقت محروم
کرده است.
دریغا عالمی از خود در حجاب و در عمری یک لحظه از شناخت خود قاصر از ایشان چه توقع شاید داشت!
اینجا آن باشد که چنانکه خدا را بخدا توان شناختن، خدا را هم بخدا توان « عَرَفْتُ رَبّی بِرَّبی » ای دوست
گفت: ای موسی تو نه بینی بجهد و کوشش، مرا؛ و مرا تو « لَنْ ترانی » ؛ رنگ غیرت داشت .« أَرِنی » . دیدن
رَأیتُ رَبّی بِرَّبی » : بخودی خود نتوانی دیدن؛ مرا بمن توانی دیدن. ذوالنون مصری از این مقام چنین بیان میکند
مارأی رَبّی أحدٌ سِوی » سخن ابوالحسین مانوری اینجا روی نماید که .« وَلَوْلارَبّی لَما قَدِرْتُ عَلی رَؤْیَةِ رَبِّی
گفت: اورا کس ندید مگر که او خود خود را دید: یعنی بجز او، کسی دیگر او را ندید. « رَبّی
مالَکُم لاتَرْجُون لِلّهِ وَقاراً » : دریغا! از دست این کلمه، ترا این عجب آید! از قرآن بشنو که با بندگان چه می گوید
وَما قَدَرُوا » و همین معنی بود آیت .« لایَعْرفُون قَدْرَهُ وَلایُدرِکُونَ رُؤیَتَهُ » همین معنی بود که « وَقَدْخَلَقَکُم أطواراً
اَللهُّ الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمَواتٍ وَ مِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ » محبان او جملۀ اسرار در این آیت باز یابند که .« اللهَّ حَقَّ قَدْرِهِ
إِنَّ » ابن عباس گفت: اگر من این آیت را تفسیر کنم، خلق مرا جز کافر نخوانند. آیت دوم .« یَتَنَزَّلُ الأمرُ بَیْنَهُنَّ
ربَّکُمُ اللهُّ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ والأَرْضَ فی سِتَّةِ أیّامٍ ثُمَّ أستَوی عَلَی العَرْشِ یُغْشَی اللَّیْلَ وَالنَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثیثاً
ابوهریره گفت: اگر این .« وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ ألالَهُ الخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبارکَ اللهُّ رَبُّ العالَمینَ
آیت را تفسیر کنم صحابه مرا سنگسار کنند.
چه فهم کرد های؟ ملکوت، سایه « فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیءٍ وَإِلَیْهِ تُرجَعوُنَ » ای دوست از این آیت که
مامَثَلی » : و عکس جبروتست، و ملک سایۀ ملکوت. از مصطفی- صلعم- بشنو اگر باورت نیست آنجا که گفت
دنیا را .« ومَثَلُ الدُّنْیا إِلَّا کَراکِبٍ فی یَومٍ عاصِفٍ رفعَتْ لَهُ شَجَرَةٌ ثُمَّ نَزَلَ وَقالَ وَنامَ فی ظِلهّا ساعَةً ثُمَّ راحَ وَتَرَکَها
ای دوست عالم ملک دیدی و .« مِنَ الشَجَرَةِ أَنْ یامُوسی إِنّی أَنَا اللّهُ » ؟ سایۀ درخت میخواند؛ از کدام درخت
عجایب آن؛ باش تا عالم ملکوت نیز بینی و عجایب آن. تو که عالم ملکوت ندیده باشی،ازعالم الهی خود چه
خبر داری؟!
پس بدانی که همت تو تا کجاست؛ آنجا که ؟« قِیَمَةُ المَرْءِ قَدْرِ هِمَّتِهِ » ای دوست هرگز این کلمه نشنیده ای که
همت تست،خود چه قدر دارد. پس ببین که چون قیمت و درجت در مقابله و ضمن همت است، درجات چگونه
چراتجلی خاص در قیامت نصیب او آمد؟ « إِنَّ اللهَّ یَتَجَلَّی لِلْنَّاس عامَّةً وَلِأَبی بَکْر خاصَّةً » متفاوت باشد! دریغا
پس چون کار بر .« مازاغَ البَصَرُ وَماطَغَی » از بهر آنکه جرع های از پیر خود ستده بود، و آن جرعه نیست مگر که
درست باشد. شیخ ما گفت حق- تعالى- در وقتی که « تِلْکَ الرُسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُم عَلی بَعْضٍ » قدر همت آمد
وقت نپذیرد با محبان خود گفت: شما دانید که من چرا سه تن را از میان همه بندگان برگزیدم؟ دریغا چون سایل
اوبود، مجیب هم او بود. گفت: ابراهیم خلیل را بخلت از بهر آن مزین کردم که در میان ارواح، هیچ روح چنان
با سخا و بخشش ندیدم که روح ابراهیم را بود. پس چون عطا و سخا حلیه و خلق ماست، ما نیز حلۀ خلت در
پس بموسی نگاه کردیم؛ در میان ارواح، هیچ روح متواض عتر و .« وَاَتَّخَذَاللهُّ ابراهیمَ خلیلاً » وی پوشانیدیم که
۸۴
وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسی » گردن نهاد هتر از روح موسی- علیه السلام- ندیدم؛ پس او را بکلام خود مخصوص کردیم
پس نظر بروح مصطفی کردیم؛ در میان ارواح، هیچ روح مشتاق تر و محب تر از روح او ندیدیم؛ پس او .« تَکْلیماً
چه میشنوی؟ این همه بیان همت .« أَلَمْ تَرَ إِلى رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِلَّ » را برؤیت خود برگزیدیم، و اختیار کردیم که
آنست که هر که « إِنّ اللهَّ یُحِبُّ مَعالى الاُمُورِ وَیَکْرَهُ سَفاسِفَها » می کند. همت بالا گرفته است بر همه چیزی که
عالى همت تر، کار او رفیع تر.
ای دوست! اگر در این کتاب، زبده هیچ کلمه نیستی جز این کلمات که زبدۀ علوم هر دو جهان آمده است که
بس بودی عالمیان را. این کلمات کدامست؟ گوش دارو این کلمات شیخ ما گفته است ابوبکر. دانی مقصود
چیست؟ در مدح این کلمات آنست تا تو بهمگی خود را با این کلمات دهی. آخر دانی که در عبارت و مثال از
این مبین تر و معین تر نتوان گفتن؟ از دو عالم گذر می باید کردن، آنگاه این کلمات باشد که عد و بیان توان کرد.
از دو عالم ملکوتی و جبروتی بیش از این با عالم تو نتوان آوردن. دریغا چه دانی که در این تمهید چندهزار
مقامهای مختلف واپس گذاشتیم، و از هر عالمی زبده ای درکسوت رموز با عالم کتابت آوردیم! پدید باشد که از
لابَلْ هَذا کَثیرٌ قَطْرَةٌ مِنْ بَحْرٍ لُجِّیٍ لابَلْ شُعاعٌ مِنْ » آن عالم با این عالم، چه توان آوردن؛ جرع های از کاسۀ
.« شَمْسٍ
اما اَرْجوا که ؛« شَرُّ الناّس مَن أَکَلَ وَحْدَهُ » دریغا اگر چه خونم بخواهند ریختن اما دریغ ندارم! آخر شنیده ای که
از ادبار خود باز رهم؛ اما هنوز دورست! اما دانم که گویی کلمات خود نگفت؛ این کلمات بر بیان مراتب عالى
که همت است گفته میشود.
گوش دار که هرگز نشنید های ابراهیم صاحب ذوق بود، موسی صاحب لذت بود، مصطفی- صلعم- صاحب
حلاوت بود. چه دانی که چه میگویم! نه با تو گفته ام که عسل دیدن دیگر باشد و عسل خوردن دیگر و عسل
مَنْ رَکَنَ إِلَی الدُّنیا وَمالَ إِلَیْها اَحْرَقَهُ اللهُّ بِنارِ جَهَنَّمَ فَصارَ » : بودن دیگر. این کلمات را گوش دار: مصطفی گفت
این کلمات، بیان منزلت ارباب عالم ملکست و صفت ابنا و محبان دنیا. اما ارباب عالم .« رَماداً تَذْروُهُ الرِّیاحُ
این .« وَمَنْ رَکَنَ إِلَی العُقْبی وَمالَ إِلَیْها أحْرَقَهُ اللهُّ بِنارِ الآخِرَةِ فَصارَ ذَهَباً یُنْتَفَعُ بِهِ » : آخرت و ملکوت را گفت
وَمَنْ رَکَنَ » کلمات محبان اهل ملکوت را بیان درجت است. اما ارباب عالم الهی و جبروت را نشان این داد که
کس چه داند که این کلمات از سر چه حالت گفته .« إِلى اللهِّ وَمالَ إِلَیْهِ أحرَقَهُ اللهُّ بِنُورِهِ فَصارَ جَوهَراً لاقِیمَةَ لَهُ
آمده است! سه عالم را شرح و نشان داد و مصطفی- صلعم- اهل این سه عالم را ظاهر و مبین کرد، و پیدا و
روشن گردانید.
اما جوانمردی دیگر، این سخن مبین تر چنان که در خور فهم همه کس باشد، گفته است آنجا که گفت:
اَلمُسافِرُونَ ثَلثَةُ أصنافٍ: صِنْفٌ یُسافِرُ فی الدُّنیا رَأسُ مالِهِ الدِّنیا، وَ رِبْحُهُ المَعْصِیَةُ وَالنَدامَةُ؛ وصِنْفٌ یُسافِرُ فی »
الآخِرَةِ رَأسُ مالِهِ الطاّعَةٌ وَالعِبادَةُ، وَرِبْحُهُ الجَنَّةُ؛ وَصِنْفٌ یُسافِرُ إِلَی اللهِّ- تَعالى- رَأسُ مالّه المَعْرِفَةُ، وَرِبْحُهُ لِقاءُ
چه میشنوی! دانم که گویی: این مقام زهد و بیان زاهدان است؛ و نزد محققان، زهد و زاهد خود .«- اللهِّ- تعالى
نیست و نباشد. از بهر آنکه دنیا خود آن قدر ندارد که ترک کنندۀ آن زاهد باشد.
لَوْ کانَتِ الدُّنْیا » : اگر خواهی از مصطفی بشنو که درجۀ دنیا بچه حد میرساند در حقارت و نزارت، آنجا که گفت
دنیا را کمتر از پر پشه ای میخواند بنسبت با عالم الهیت. « تَزنِ عِنْدَاللهِّ جَناحَ بَعُوضَةٍ ماسَقی کافِراً مِنْها شَرْبَةَ ماءٍ
کَأَنَّهُم یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا إِلّا » . این باشد. حیوة دنیا بنسبت با عمر آخرت، ذره ای نماید « قُلْ مَتاعُ الدُنیا قَلیْلٌ »
ما الدُّنیا فِی الآخِرَةِ إِلّا مَثلَ » : این بیان با خود دارد. از مصطفی- علیه السلام- بشنو که گفت « عَشِیَّةً أوضُحیها
ترک این قلیل واجب است؛ این ترک، زهد نباشد. پس در .« اَحَدِکُم إِذا غَمَسَ إصْبَعَهُ فِی الیَمِّ فَلْیَنْظُرْ بِمَ یَرْجِعُ
۸۵
کِبْرِیاءُ » پس آنکس که خواهد .« وَلَاالاخِرَةِ اَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَأکْبَر تَفْضیلاً » آخرت مقامی عالى تر از آن باشد که
در این مقام معلوم مرد میشود که بزرگواری و « اللهُّ أکْبَر » او را نصیب اکبر دهد، و خود را بوی نماید « اللهّ
کبریای حق- تعالى- چگونه باشد. پس چون از این بزرگی بیند، عالم آخرت را جز ترک، واجب نداند؛ اگر ترک
کند این زهد نباشد. چون از این دو عالم او را زهد افتاد، مقام کبریارونماید، اکبر باشد. پس روی از کبریا
گردانیدن و از آن اعراض کردن، کفر باشد. آخر دنیا و آخرت از آن زاهد نیست تا ترک کند، از آن خداست، چه
ترک کند چیزی که از آن او نباشد! پس زهد هیچ معنی ندارد؛ و آنچه از آن اوست خود ترک نتواند کردن. هرچه
توقع و مقصود سالک باشد، آن معبود او باشد؛ و ترک معبود خود صورت نبندد. پس هرگز نه زاهد باشد ونه
زهد.
دریغا ببین که آن بزرگ، نعت صوفی و مرید و زاهد چگونه کرده است؛ گفت: زاهد در آن کوشد که نخورد، و
مرید در آن کوشد که چه خورد؛ و صوفی در آن کوشد که با که خورد، و محبان خدادر آن کوشند که ازو خورند
الزُّهْدُ فِی » : بلکه با او خورند. پس چون زهد و زاهد هرگز نبوده باشد، این خبر از مصطفی بشنو چه معنی دارد
این زهد بزهاد متفاوت شود. .« الدُّنیا یُریْحُ البَدَنَ، وَالزُهدُ فی الآخِرَةِ یُریحُ القَلْبَ وَإِلاقْبالُ عَلَی اللهِّ یُریحُ الرُّوحَ
إنَّ اللّهَ » : این زهد آن باشد که مرد بمقامی رسد که آن را مقام تصوف خوانند که شیخ بایزید از آن نشان میدهد
مقام تصوف، اول زهد باشد و اعراض از جملۀ .« صَفیَّ الصُوفِیَّةَ عَنْ صِفاتِهِم، فَصافاهُم، فَسُمُّوا صُوفِیَّةَ
موجودات؛ پس صفات حق- تعالى- صوفی را از همه صفات ذمیمه و بشریت صفا دهد، و زاهد و صوفی
مگر آن بزرگ از اینجا که او را پرسیدند که صوفی .« إِذا تَمَّ الفَقْرُ فَهُوَاللهّ » حقیقی شود؛ آنگاه فقر روی نماید که
الفَقرُ » . این باشد « إِذا تَمَّ الفَقْرُ فَهُو اللهُّ » . گفت: صوفی خداست « الصُّوفِیُّ هُوَاللهُّ » : کیست و کدامست؟ گفت
مَنِ » : پیشۀ این صوفی و زاهد باشد. دریغا که یارد گفتن؟! اما گوش دار: وقتی بایزید را پرسیدند « فَخْری
مرتدی اگر هم عمر در فهم این کلمات صرف .« الزاّهِدُ؟ فَقالَ: هُوَالفَقیرُ، وَالفَقیْرُ هُوَ الصُّوفِیُّ، وَالصُّوفِیُّ هُوَاللهُّ
نکنی که نادانستن این کلمات، غبنی وضرری عظیم است؛ و این ضرر را هرگز تدارک و عوض نباشد.
.« لَیْس شَیءٌ أَعَزُّ مِنْ إِدْراکِ الوَقْت، فَإِنَّ الوَقْتَ إِذا فاتَ لایُسْتَدْرَکُ » : از شیخ جنید بشنو که چه میگوید
هفتادهزار سالک در این مقام، راسخ باشند که فقیر و صوفی و زاهد و عارف نعت و کنیت ایشان باشد که با
یَدْخُلُ مِنْ أُمَّتی الجَنَّةَ سَبْعُونَ اَلْفاً بِغَیْرِ حِسابٍ وَوَجْهُ کُلِّ » عکاشه- رضی اللهّ عنه- مصطفی نشان این داد که
تو این حدیث را چگونه خواهی شنیدن! مگر .« واحِدٍ مِنْهِمْ کَالْقَمَرِ لَیْلَةَ البَدرِ، وَهُمْ فی الجَنَّةِ کَالنُّجُومِ فی السَّماء
و با تو این ؟« وَبالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ » که چنین ستاره را در بهشت ندیده ای که آنگاه چنین پیری ترا قبول کردی که
حدیث بگفتی و شرح آن معلوم تو کردی؟ اگر خواهی که حدیث دیگر در نعت این ستارگان بهشت بر نوعی
دیگر بشنوی که ما را در خدمت پیر از خضر بطریق سماع حاصل شده است که خضر را بطریق مشافهه از
قالَ: » : خدمت مصطفی حاصل آمده بود. چون راوی خضر باشد، حدیث چنین جامع و کامل بود، گوش دار
خَلَقَ اللهُّ- تعالى- مِنْ نُورِ بَهائِهِ سَبْعِیْنَ اَلْفَ رَجلٍ مِنْ أُمَّتی وَأَقامَ مَعَهُم فَوْقَ العَرْشِ وَالکرْسِیٍّ فی حَضیرَةِ القُدُس.
لِباسُهُمُ الصُّوفُ الأَخْضَرُ وَ وَجْهُهُم کَالقَمَرِ البَدْرِ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنَ الهِلالِ. صُوَرُهُمْ کَصُوَرِ المُردِ وَالشُباّنِ الحُسُنِ
وَعَلی رُؤوسِهِم شَعْرٌ کَشَعْرِ النِّساءِ فَقامُوا مُتَواجِدیْنَ وَاِلهِیْن مُنْذُ خَلَقَهُمُ اللهُّ- تعالى- وَإِنَّ أنیْنَهُمْ وَأَزیْزَ قُلُوبِهِم یُسْمِعُ
أَهْلَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ. وَإِنَّ إسْرافِیلَ قائِلُهُمْ وَمُنْشِدُهُمْ وَجِبْرِیلَ خادِمُهُم وَمُتَکَلِّمُهُمْ وَاللّهَ اَنیْسُهم وَمَلیْکُهُم وَهُمْ
اگر چنانکه این سخن فهم .« اَخوانُنا فی النَّسْبِ ثُمَّ بَکی وَ اَطْرَقَ رَأسَهُ مَلِیاًّ، ثُمَّ قالَ: وَاشٌوْقاهُ إِلى لِقاءِ إِخوانی
إِنَّ اللّهَ- یُعْطِی العَبْدَ مِنْ حَیْثُ » : نکنی، معذوری که مشایخ کبار این حدیث را عذرها نهاده اند آنجا که گویند
شنیدی که چه گفته شد اگرچنانکه زندگی .« اللهِّ- تعالى- لامِنْ حیْثُ العَبْدِ، وَالعَبْدُ یُسْتَدرْکُ مِنْ حَیْثُ العَبْدِ
۸۶








شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات