اسمِ اسم است این که می گوییم هو *طالب اویی تو، هم هویی بگو* دوستان برای مرتبط شدن با آدرسهای دیگر ما(نون.شین)رادر گوگل سرچ کنید حق یارتان ه ی چ
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*** ... ** ** ***
*** آ. ** مترجم *********** لا یعرف الحق الا بالحق» (حق را جز به حق نمی‌توان شناخت) ملاک تــــحقیق ، حـــــقیقت است نه شخـــصیت! حــــق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را باید به حـــــق سنجید!

ابزار ساخت متن های متحرک

***** یک وجود است وجهانی آینه "هیچ" و "هو" بنگر تو در یک آینه (هیچ همدانی)

ابزار ساخت متن های متحرک

*****
!-- Music player by www.1abzar.com ---> ****************** *** < حق پرستیم و مدد از راه دیگر می رسد آبِرو بر کُفر ما از آبِ کوثر می رسد... ... 000 <خوش دل از آنم که مرا نام نیست. "نام" نباشد به سر" اوهام" نیست.ه ی چ
باشد.
ای دوست آن عالم، همه حیوة در حیوة است؛ و این عالم، همه موت در موت؛ تا از موت بنگذری، بحیوة نرسی
گفت: .« لایَدْخُلُ مَلَکُوتَ السَّمواتِ مَنْ لَمْ یُوْلَدْ مَرَّتَیْنِ » : و دیگر جاگفت .« وَ إِنَّ الداّرَ الآخِرَةَ لَهِیَ الحَیَوانُ »
سالک باید دوبار بزاید: یکبار از مادر بزاید که خود را و این جهان فانی را بیند؛ و یک بار از خود بزاید تا آن
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا » : جهان باقی و خدا را بیند. اگر تمامتر خواهی از خدا بشنو که چگونه خبر میدهد از قومی که
اما یک مرگ، ورای این مرگ قالب میدان؛ و حیوة دیگر بجز این حیوة قالب م یشناس. .« اثْنَتَیْنِ وَأحْیَیْتَنا أثْنَتَیْنِ
اَللّهُمَّ بِکَ أحْیا » : اگر تمامتر خواهی که از حیوة و موت معنوی بدانی از مصطفی بشنو که در دعا چه م یگوید
می گوید: خداوندا بتو زند هام، و از تو میرم. هیچ دانی که ازو مردن چگونه بود، و بدو زیستن « وِبِکَ أَمُوتُ
چگونه باشد؟!
دریغااین حالت، شاهد بازان دانند که حیوة با شاهد چگونه بود؛ و بی شاهد، موت چون باشد؛ و شاهد و مشهود
بیان میکند با شاهد بازان حقیقی، که حیوة و موت چیست. دانم که این کلمات در عالم عادت پرستی تو نباشد،
عالم عادت پرستی شریعت است و شریعت ورزی عادت پرستی باشد؛ تا از عادت پرستی بدرنیایی و دست
بنداری، حقیقت ورز نشوی. و این کلمات دانستن در شریعت حقیقت باشد نه در شریعت عادت. اگر مردی خود
را با این بیتها ده که چون گفته میشود:
ای دریغا کین شریعت ملت رعنایی است
کفر و ایمان زلف و روی آن بت یغمایی است
ملت ما کافری و ملت ترسایی است
کفر و ایمان هر دو اندر راه ما یکتایی است
إیّاکُمْ والمُرْدَ » . واقعه و حالات پیر است بامرید .« رَأَیْتُ رَبّی لَیْلَةَ المِعْراجِ عَلی صُورَةِ شابَ أمرَدِ » ای دوست
تربیت است بخبر دادن پیر، مرید را بدین مقام شهود. چون گفتم که شاهد بازان، این « فَإِنَّ لَهُمْ لَوْناً کَلَونِ اللهُّ
لَیْسَ الخَبَرُ » موت و حیوة دانند: موت، فراق و هجران باشد و حیوة لقا و شوق؛ از وصلت چه توان گفتن؟ دریغا
فارغان از عشق و از شاهد بازی چه خبر دارند؟ اگر خواهی که روشن تر بدانی: موت نزدیک ما کفر « کَالْمُعایَنَةِ
اَللّهمَّ » : باشد؛ حیوة اسلام و توحید باشد. بدانکه سر شاهد بازان مصطفی بود؛ نشان کفر و اسلام چنین داد
دریغا گویند های بایستی شاهد خوب روی تا این بیتها بگفتی تا بودی که این معانی .« بِکَ أحْیا وَبَکَ أَمُوتُ
ذره ای روی نمودی:
آن بت شاهد که عشقش در میان جان ماست
روی او دینست و قبله، زلف او کفرست و شرک
هجراو در دست و وصلش مرهم و درمان ماست
پس خوداوبی هیچ شک هم کفر وه مایمان ماست
أللهمَّ اَحْیِنی ما عَلِمْتَ الحَیوةَ » : تو در دعا این بتوانی خواستن که مصطفی خواست. تو پیوسته در دعا میخواه
اول مقام مرد آن باشد که او را موت معنوی حاصل آید؛ چون این .« خَیْراً لى وَ تَوفَّنَی ماعَلِمْتَ الوَفاةَ خَیْراًلى
بروی جلوه کند. « فَقَدْ قامَتْ قِیامَتُهُ » موت حاصل آمد
دانی اول چیزی که در این قیامت بینی، چه باشد؟ دریغا در این قیامت انبیا را- علیهم السلام- بر من عرضه
کردند با امتان ایشان؛ هر پیغامبری دو نور داشت و امت او یک نور؛ اما محمد را- علیه السلام- دیدم که از سر
امتان او را دیدم که دو نور داشتند. اگر خواهی که بدانی .« وَاَتبِّعُوا النُّورَ الَّذی اُنْزِلَ مَعَهُ » تا بپای همه نور بود که
که این نورها چیستند عثمان بن عفان را- رضی اللّه عنه- بازپرس تا او با تو بگوید که چرا او را ذوالنورین
خواندند؛ و عثمان سیرتان نیز هر یک دو نور داشتند. دریغا چه دانی که چه خواهی شنیدن! از جملۀ پیران
جهودان، یکی را دیدم، از وی این واقعه پرسیدم. گفت: من نیز در توریت، این نعت مراتب سلوک انبیا- علیهم
۸۸
السلام- خوانده ام؛ و ایشان با امتان خود، چنین گفته اند؛و خدا با موسی- علیه السلام- چنین گفته است. دریغا
« وَنُورُهُم یَسْعنی بَیْنَ أیْدیِهِمْ وَبِأیْمانِهِمْ » ای دوست همه انبیا خود نور بودند؛ اما محمد از همه نورتر بود. اما
بیانی مجمل باشد؛ اما تفصیلش، ذوالنورین باشد. « نورٌ عَلی نُورٍ » این دو نور باشد که
بود. دانم که گویی پس « عَلی نُورٍ » دریغا مصطفی- علیه السلام- با آنکه نور بود، ای دوست نوری بود که از
این معنی « إِنَّ اللهَّ خَلَقَ آدَمَ عَلی صورَةِ الرَّحمنِ » .« مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأی اللهُّ » فایدۀ این سخن چیست؟ آنست که
مِنْ سَعادَةِ المَرْءِ أنْ » . در حق عیسی- علیه السلام- ازین نشانی دارد « وَقالَتِ النصاری: اَلْمَسیحُ اَبنُ اللهِّ » . باشد
هم زیادت درجۀ ایشان می نماید. پس چون نور است، این آیت « کُونُوا رَباّنِیّینَ » . راه سالکانست « یُشْبِهَ أباهُ
اَللهمَّ اَعطِنی نُوراً فی وَجْهی وَ » : اگر این آیت باور نمی داری، این دعا چیست ؟« رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا » چیست که
هرچند که نور زیاد ت تر باشد، زیادت ؟« نُوراً فی جَسَدی وَنُوراً فی قَلْبی وَنُوراً فی أَعْضائی وَنُوراً فی عِظامی
اینجا نور خدا میخواهد نه نور غیر او. « رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا » باید خواست. اما
دریغا هرچند که م یخواهم که از عالم کتابت بگریزم، کتابت مرا بدست م یگیرد؛ ونمی گذارد که از کتابت با
این .« أَتْمِمْ لَنا نُورَنا » : نور از نور زیادتی میخواهد. گفت ؟« یانورَالنُّورِ » مکتوب باشم. این دعا مگر نخوانده ای
« وَإِنَّ إِلَی رَبِّکَ المُنْتَهی » . معنی دانی که کی میسر میشود؟ آنگهی که لباس غیریت بردارند، داخل، مدخول شود
روی نماید. نورهای مجازی، جمله در نور حقیقی، حقیقت شوند.
چه معنی دارد! « شَهِدَاللهُّ أَنَّهُ لاإِلَهَ إِلاّ هُوَ وَالمَلائکةُ و أُولُوالعِلْمِ قائِماً بالقِسْطِ » کافری اگر هرگز دانست های که
چون حاضر، حضور عیانی شود؛ ایمان بر سالک عرض کنند. چه خواهی شنیدن! تو پنداری که ایمان بغیب
باشد؟ ایمان موحدان بعیان از عیان باشد. در <ایمان> لباس غیریت ملائکه و اولوالعلم برداشته شود. همه
یا أیُّهاالَّذینَ » اینجا روی نماید. بسالک معلوم شود که « حَضَرَاللهُّ المُؤمِنُ المُهَیْمِنُ » باشد، یعنی « یَشهِدَاللهّ »
میگوید که بجز این ایمان، ایمانی دیگر م یباید. پس عکس این سخن چه باشد؟ آن «ّ آمَنوُا آمِنُوا باللهِّ وَرَسُولهّ
این باشد. چون مرد هنوز با دل باشد، « وَمَنْ یُؤمِنُ باللهِّ یَهْدِ قَلْبَهُ » . باشد که ورای این کفر، کفری دیگر باشد
روی « یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدی مَنْ یَشاءُ » . مؤمن باشد بی هدایت! چون مرد بیخود شود، هدایت روی نماید
لَئِنْ » . نماید. چون هدایتی چنین حاصل آید، بمقامی رسد که هم شریک و هم مقام خداشود: مُشرِک باشد
وَما یُؤمِنُ أکْثَرُهُمْ باللهِّ إِلا وَهُمْ » خود همین میگوید تا کار بجایی رسد که همه این شود « أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُک
.« مُشْرُکونَ
نُورًا فی » نیک بدان. آخر دانی که « أَلایمانُ عُرْیانٌ و لِباسُهُ التَّقوی » اگرخواهی که تمام این کلمات بدانی
لباس چشم باشد. در این مقام، این « نُوراً فی وَجْهی » ، لباس دل باشد « نُوراً فی قَلبی » ، لباس تنست « جَسَدی
چون خواهد که این مقام نیز .« یانُورَ النُّور » خوانند. این دو نور کدام باشد؟ تو نیز بگو که « ذُوالنَّورَین » سالک را
لباس ایمان نیز که تقویست برداشته شود؛ مؤمن .« رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا » : بسر آید و ایمان عین مؤمن شود، گوید
قهریت با مرد نماید. « لِمَن المُلْکُ الیَوْمَ: لِلهِّ الواحِدِ القهَّارِ » . نماند
چه فهم کرده ای؟ آن روز که اسرار بر صحرا نهند، این روز باشد. آن روز « یَوْمَ تُبْلَی السَّرائرُ » ای دوست از آیت
باشد. اگر خواهی « مَنْ ماتَ فَقَد قامَتْ قیامَتُهُ » کدامست؟ روز قیامت خوانند؛ قیامت عوام نباشد. قیامت
جلوه گری کند. « تُبْلَی السَّرائرُ » در این قیامت .« لاأُقْسِمُ بِیَومِ القِیامَة » : سوگند او بدین قیامت بدانی بخوان
پس از این .« إنَّ أکْرَمَکُم عِنْدَ اللهِّ أتْقاکُم » پرده از روی کار بردارد. تقوی روی نماید « وَحُصّلَ مافی الصُّدُورِ »
یا أَیَّتُها النَّفْسُ » چون همگی تو منور شود، خطاب این باشد که .« وَلاأُقْسِمُ بالنَّفْسِ اللَّوامَة » سوگند یاد کند که
این جنت رادر عالم، یمن .« المطْمَئنَّةُ أرجِعی إِلى رَبِّکَ راضِیَةً مَرْضِیَةً فَاَدْخُلی فی عِبادی و اَدْخُلی جَنَّتی
۸۹
یمن عبارت از دست .« اَلْإِیمانُ یَمانیُّ و الحِکْمَةُ یَمانِیَّةٌ » : خوانند. کدام یَمَن؟ از مصطفی بشنو آنجا که گفت
این دو گروه « أصحابُ الیَمین وَأصحابُ الشِّمال » . راست باشد؛ پس هرکه نه یمنی باشد، آن کس یساری باشد
باشند. گروهی دیگر در عصر مصطفی- علیه السلام- یمنی بودند چون اویس قرنی. مصطفی نشان از این رموز
از چنین مردان، نشان نتوان دادن و کی تواند دادن؛ اما او این .« إِنِّی لَأَجِدُ نَفْسَ الرَحْمنِ مِن قِبَلِ الیَمَن » این داد
قدر نشان داد.
مگر نخوانده ای؟ دانی که این در کدام مقام باشد؟ مرتدم اگر یارم گفتن که این چه « اَلمَجالِسُ بِالأَماناتِ » اما
مقامست! اما باید که دانی که این ساعت، خود مرتدم. دانی که چه می گویم؟ اگر باورت نیست از مصطفی بشنو
میگوید: هرکه دین خود بگرداند، او را بکُشید، این خطابست با دربانان « مُنْ بَدَّلَ دینَهُ فَاقْتُلُوهُ » : آنجا که گفت
.« وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَإِلاسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقَّبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فی الآخِرَةِ مِن الخاسِرین » عزت که
اگر خواهی که زبان طلسمات هندسی و مقلوبات بدانی، و جای رسی که نه کافر باشی ونه مؤمن؛ و سر آن داری
که با من موافقت کنی، و نصیب خود بیندازی، و از خودی خود بیرون توانی آمدن تا آگاه این راز شوی، ولایق
شنیدن این کلمات شوی. دانم که گوی: بلی؛ اما باتوگفت هام که مخاطب تویی، اما مقصود، مخاطبان غای باند که
الشّاهِدُ یَرَی مالایَرَی » خواهند پس از ما آمدن که فواید عجیب را در کتاب ما بدیشان خواهند نمودن که
این مقام باشد. در این مقام تا غایب نشوی، حاضر نباشی؛ و تا حاضر نباشی، غایب نشوی. « الغائبُ
اگر چنانکه سر آن داری که کافر شوی، گوش دار، از آن بزرگ نشنید های که گفت: آنچه نزد خلق، محمد است
این « ماجَعَلَ اللهُّ لِرَجُلِ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ » . نزد ما خداست؛ و آنچه خداست پیش خلق، نزد ما محمد است
« اَلشاّهِدُ یَرَی مالایَرَی الغَائبُ » . مقام باشد. پس آنچه حاضر بود، غایب باشد؛ و آنچه غایب باشد، حاضر بود
این باشد.
اما با این همه، زنهار نبینم که بی آنکه این سخن ترا بخود کشد، تو این کلمات را بخود کشی که آنگاه جان نبری
و این حدیث، ؛« مَنْ أَحْدَثَ فی أَمْرِنا هذا مالَیْسَ مِنْهُ فَهُوَ مَرْدُود » ندانی که چه گفته میشود. مصطفی گوید که
این باشد. آخر شنیده ای که هرکه با کافر نشیند « مَنْ غَشَّنا فَلَیْسَ مِناّ » . دمار از روزگار همه فلاسفه برآورده است
کافر شود؟ اگر صحبت من ترا هیچ اثری نکردی جز آنکه اگرچه حلولى معنوی نباشی، باری حلولى مجازی
می باش. چگویی! آنها که مرا بی دین میدانند و تو بر دین من باشی! چه گویی؟ تو نیز بی دین نباشی. ایشان را
.« قُلِ اللهُّ ثُمَّ ذَرْهُم » معذور دار
اگر خواهی که در کسوتی از جمال آنچه گم کرده ای بازیابی، یک ساعت خود را با این حدیث بازده که
مثال مؤمن، مثال درخت بابار باشد که پیوسته از میوۀ این درخت، « مَثلُ المُؤمِنِ مَثَلُ النَخْلَةِ » : مصطفی گفت
با « شَرُّ العَمَی عَمَی القَلْبِ » خلق منتفع شوند. این قدر اینجا کفایت باشد. اما جماعتی که این صفت دارند که
گفت: مثال « مَثَلُ المُؤمِن مَثَلُ النَخْلَةِ لایَأْکُلُ إِلّا طَیِّباً ولایَصْنَعُ إِلّا طَیِّباً » ایشان جز این حدیث نتوان گفت که
مؤمن چون منج انگبین باشد که جز پاک نخورد و جز پاک بیرون ندهد، منج را طعام طیب میخوراند و فراغت
.« وأوْحی رَبُّکَ إِلى النَحْل » این همه مقام کمال از وحی یافت که « فیهِ شِفاءٌ لِلناّس » آن عسل م یباشد که
مثال مؤمن، مثال خوشه بود که ساعتی ساکن باشد و ساعتی « مَثَلُ المُؤمِنَ مَثَلُ السُنْبَلَةِ » : در مقامی دیگر گفت
متحرک در ترقی و تراجع باشد، و مثال کافر چون درخت خشک باشد که میوه ندهد و سخت باشد جز بریدن را
نشاید. ترا عجب آید آنچه گفته می شود که مقصود کتابت ایشانند و دیگران طفیل ایشان.
مَثَلُ أصْحابی فی أُمَّتی کالمِلْح فی الطعّامِ لایَصْلُحُ » : اگر خواهی از مصطفی- علیه السلام- بشنو آنجا که گفت
دریغا نمک از خود تبرا کرده است؛ همه طعامها را بدان حاجت باشد؛ اگر با خود بودی، او .« الطَعامُ إِلاّ بالمِلْحِ
۹۰
یالَیْتَ قَوْمی » . راهنمای دعاست بدین مقامها « أللّهُمَّ اَهدِ قَوْمی فَإِنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ » . را نیز با دیگری حاجت بودی
اندوهست که میخورد که چرا جمله محروم باشند از صحبت « یَعْلَمُونَ بِما غَفَرلى رَبّی وَجَعَلَنی مِن المُکرَّمَینَ
« أَلْمَجالِسُ بِالأَماناتِ » الهیت؟! هرکسی لایق صحبت نبود؛ و اگر اینجا غیرت باشد، هیچ نشان نتوان دادن که
وَنَزَعْنا مافی صُدُورِهِم من غِلِّ » : آنجا هیچ رشک و غیرت نباشد، اگر خواهی از حق- تعالى- بشنو آنجا که گفت
چه خوب بیانی شده است این جمله را که گفته شد! .« إِخْواناً علی سُرُرٍ مُتَقابِلیْنَ
أما کانَ » : آن عارف واپس نبشت ؟« کَیْفَ حالُکَ » : دریغا مگر نشنید های که عارفی بنزد عارفی نبشت؛ گفت
این عالم بلندتر از آنست که کسی توقع دارد کی مطلع آن .« فی حالِکَ ما شَغَلَکَ عَن حالى، فَإِنّی عَنْهُ مَشْغُولٌ
لَوْ اطَّلَعْتَ » شود. اگر خواهی تمامتر بدانی بدانکه با مصطفی- صلعم- چه میگوید از واقعۀ اصحاب کهف
معذور باید « رأَیْتُ رَبّی » : اگر در این مقام جوانمردی گوید .« علَیْهِم لَوَلَّیْتَ مِنْهُم فَراراً وَلَمُلِﯩْٔتَ مِنْهُم رُعْباً
داشت.
این نکته بگویم که مرا مشوش م یدارد: عثمان- رضی اللهّ عنه- آن روز که از دنیا مفارقت خواست کردن گفت:
امروز مرا حلال کنید، و از هر یکی عذری و استحلالى میخواست؛ او را گفتند: سبب این چیست؟ گفت: امشب
مصطفی را- علیه السلام- دیدم که در عالم شهود بود. یعنی در مقام شهدا؛ گفت: ای عثمان فردا بمن خواهی
رسیدن و افطار پیش ما کنی. چون از خواب درآمدم، از شادی این خواب قرارم نیست. اکنون دانم، آنچه او گفته
باشد صدق باشد و بدان مقام نتوان رسیدن الا بقتل؛ امروزم بخواهند کشتن، روز به نیمه نرسیده بود که شهید
است. « الشهّید » شد. ای دوست نامی از نامهای او
نعت اوست او را دیدم که حقیقت آدمیت « وَکَلْبُهُم باسِطٌ ذِراعَیْهِ بالوَصیِد » آن جوانمرد گفت: آن سگ را که
لَوْ اَطَّلَعْتَ » : ازو جلوه میکرد یعنی که حق را –تعالى- در آن حقیقت آدمیت آن کلب بدیدم پس با او گویند
اگر من اینجا گویم: تا بدان غاردر نشوی، و او دلیل راه تو نشود هنوز آن راه تمام .« عَلیْهِم لَوَلِّیْتَ مِنْهُم فَراراً
نمی گذارد که چنان که هست « لایَعْلَمُهُم إِلاّ قَلیْلٌ » : نباشد، باید که مرا معذور دارند. گوش دار که چه میگویم
بگویم، تا هست شدگان پست و نیست شوند تا هستی دوم ایشان را چنان کردی که لایق آیند که این اسرار بر
عذر « أقیلُوا الکرّامَ عَثَراتِهِمْ » ، ایشان جلوه کردی. اما با این همه گویندۀ ایمان را بدین کلمات معذور باید داشت
همه شیفتگان بخواسته است.
« مَنِ العارِفُ؟ فَقال: أَلمَعْرِفَةُ ماءٌ، وَلَوْنُ الماءِ مِن لَوْنِ إِلاناءِ » از جنید بشنو- رضی اللهّ عنه- که ازوی پرسیدند که
گفت: رنگ آب از رنگ انا باشد تا در عالم تلوین باشد. از این مقام مصطفی- صلعم- چنین عبارت کرد که
إِلى أَیْنَ إِشارتُکَ؟ » و این نشنیده ای که وقتی بزرگی، بزرگی را پرسید که .« إِنَّ لِلهِّ عِباداً خَلَقَهُم لِحَوائجِ الناّسِ »
دانی که این ؟« فقالَ إِلى العَرْشِ. فقال: أَلْحَمْدُ لِلهِّ الَّذی أوقَفَ الخالِقُ مَعَ المَخْلِوقِ. أما عَلِمتَ أنَّ العَرْشَ مَخْلُوقاً
مَا التّوحیدُ؟ فَقالَ: مَنْ أجابَ عَنِ » : مقام کدام باشد؟ آنست که وقتی رُوْیَم- رضی اللّه عنه- شبلی را پرسید
التوّْحیدِ فَهُوَ مُلْحِدٌ، وَمَنْ عَرَفَ التَوْحیدَ فَهُوَ مُشْرِکٌ، وَمَنْ لَمْ یَعْرِف ذلِکَ فَهُو کافِرٌ وَمَن أومی إِلَیْهِ فَهُوَ عابِدُوَثَنِ،
بکار باید داشتن. و اما مبتدی سالک را خود « مَنْ عَرَفَ اللهَّ کَلَّ لِسانُهُ » در این مقام .« وَمَنْ سَأَلَ عَنْهُ فَهُوَ جاهِلٌ
.« فأسأَلُوا أهْلَ الذِکرِ إِنْ کُنْتُم لاتَعْلَمُونَ » نشانی داده است که
أُطْلُبُوا الفَضْل عِنْدَ الرُحَماءِ مِن أَمَّتی تَعیشُوا فی » : اگر خواهی از مصطفی- علیه السلام- نیز بشنو آنجا که گفت
اجازتست پیر را چندانی که با خود آمدن که تربیتی کند مرید را؛ و تربیت آنست که مرید را مشغول کند ،« أکْنافِهِمْ
بﭙﺮستیدن و بﭙﺮسیدن احوال از شیخ. مگر که آن بزرگ از اینجا گفت: هرکه با پیر خود احوال نگفته باشد، در
« هَدِیَّةُ اللهِّ لِلْمؤمِن السائل عَلَی بابه » قیامت او را راه ندهند تا از حق- تعالى- بازپرسد و یا باوی سخن گوید که
۹۱
این باشد. اما مقصود از این همه آنست که کار از آن باید کرد که صواب باشد؛ تا پیرپرست نشوی، خدا پرست
این تربیت است پیر را. ؟« أَلْمَرْءُ کثیرٌ بأخیهِ » نباشی. تو پنداری که مصطفی- علیه السلام- نه از اینجا گفت که
مرد بر دین برادر و پیر خود باشد. ای « المَرْءُ عَلی دینِ خَلیْلهِ » امامرید را مقید کرده است بشرطی و آن آنست که
دوست مقامی باشد که آن مقام را خلت خوانند که درآن مقام عبودیت نباشد جمله خلت باشد. در این مقام
باشد. « اَلْمَرْءُ عَلی دینِ خَلیلهِ » ، خلت
ای دوست دانم که ذکر محبان این قدر که گفته شد کفایت باشد. مقصود ما بیشتر آنست که گفت: ایشان در میان
امت من همچنان باشند که نمک در میان طعام چنانکه طعام بی نمک خوش نباشد امتان او بی آن بزرگان نیک
نباشند.
از جملۀ این طایفه یکی بوذر غفاری بود- رضی اللّه عنه- که مصطفی –صلعم- یک روز او را دید که تنها
مِسْکینٌ أبوذَرٍ یَمْشی وَحْدَهُ وَهُوَ فی السَّماءِ فَرْدٌ وَأبوذَرِّ فی الأَرْضِ فَرْدٌ، کُنْ فَرداً لِلْفَرْدِ؛ ثَمَّ قالَ: » : می آمد، گفت
یااَباذَرٍ إنَّ اللهَّ جَمیلٌ و یُحِبُّ الجَمالَ؛ یا أباذَرٍّ أَتَدْرِی ماغَمّی وَفکْری وَإِلى أَیِّ شَیءٍ إَشْتِیاقی؟ فَقالَ أصْحابُهُ:
خَبِّرنا یا رَسُول اللهِّ بِغَمِّکَ وَفِکْرِکَ؛ ثَمَّ قالَ: واشَوْقاً إِلى لِقاءِ إِخْوانِی یَکُونُونَ مِنْ بَعْدِی، شَأْنُهم شَأنُ الأنْبِیاءِ وَهُم
عِنْدَاللهِّ بِمَنْزِلَةِ الشُهَداءِ؛ یَفرُّونَ مِنَ الآباءِ وَالأمَّهاتِ وَإِلاخْوَةِ وَالأَخَواتِ اَبتِغاءَ مَرْضاةِ اللّهِ- تَعالى- وَهُم یَتْرُکُونَ
المالَ لِلهِّ، وَیُذِلُّونَ أَنْفُسَهم بالتَواضُعِ لایَرْغَبُونَ فی الشَّهَواتِ وَفُضُولّ الدُّنیا؛ یَجْتَمِعوُنَ فی بَیْتٍ مِن بُیُوتٍ اللّه-
تعالى- مَغْمُومینَ مَحْزِونینَ مِن حُبِّ اللهِّ. قَلُوبُهمْ إِلَی اللهِّ وَرُوحُهم مِنَ اللهِّ وَعِلْمُهم لِلّهِ. إِذا مَرِضَ واحِدٌ مِنْهم هُوَ
أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ. وَإِنْ شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرٍ؛ قُلْتُ: بَلی یا رَسُولَ اللهِّ. قالَ: یا أباذِر ألواحِدُ مِنْهُم یَمُوتُ فَهُوَ
کَمَن ماتَ فی السَّماءِ لِکَرامَتِهِم عَلَی اللهّ. و إِنْ شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرِّ؛ قُلْتُ: بَلی یارَسُولَ اللهِّ؛ قالَ؛ أَلواحِدُ مِنهم
یُؤذیهِ قَمْلُهُ فی ثِیابِهِ فَلَهُ عِنْدَاللهِّ أَجرُ سَبْعینَ حَجَّةً وَغَزْوَةً وکانَ لَهُ أَجْرُ عِتْقِ أرْبَعینَ رَقَبَةٍ مِن وِلْدِ إِسماعیلَ کُلُّ واحِدٍ
مِنْهُم بِإِثْنی عَشَرَ ألْفٍ. و إِنْ شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرِّ؛ قُلْتُ: بَلی یا رَسُولَ اللهِّ؛ قال: ألواحِدُ مِنْهُمْ یَذکُرُ أهْلَهُ ثُمَّ یَغْتَمُّ،
یُکْتَبُ لَهُ بِکُلِّ نَفْسٍ ألْفَ دَرَجةٍ. وإنْ شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرِ؛ قُلْتُ: بَلی یا رَسُولَ اللّهِ؛ قالَ: ألواحِدُ مِنْهُمْ یُصَلِّی
رُکْعَتَیْنِ فی أصِحابِهِ أَفْضَلُ عِنْدَاللهِّ مِنْ رَجُلٍ یَعْبُدُ اللهَّ- تعالى- فی جَبَلِ لُبْنانَ مِثْلَ عُمْرِ نَوحٍ- علیه السلام- أَلْفَ
سَنَةٍ. وإن شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أَباذَرٍ؛ قُلْتُ: بَلی یا رَسُولَ اللهِّ؛ قالَ: ألواحِدُ مِنْهُم یُسَبِّحُ تَسْبیحَةَ خَیْرٌ لَهُ یَوْمَ القِیامَةِ مِنْ
أنْ تَسِیْرَ مَعَهُ جِبالُ الدَّنْیا ذَهَباً. وَإِنْ شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرِّ؛ قُلتُ: بَلی یا رَسُولَ اللّهِ؛ قالَ: نَظَرَةٍ تَنْظُرُ إِلى أحَدِهِمْ
أَحَبُّ إِلَی اللهّ مِنْ نَظْرَةٍ إِلى بَیْتِ اللهّ- تعالى-؛ وَمَنْ نَظَرَ إِلَیْهِ فَکَأَنَّما أَطْعَمَ اللهَّ- تَعالى- وَإن شِﯩْٔتَ أَزیدُکَ یا أباذَرِّ؛
قُلْتُ: بَلی یا رَسُولَ اللهِّ؛ قالَ: یَجْلِسُ إِلَیْهِم قَومٌ مُصِرّینَ مُثْقَلینَ مِنَ الذُنُوبٍ ما یَقُومُونَ مِن عِنْدِهم حَتّی یَنْظُرَاللّهُ
إِلَیْهِم وَیَغْفِرَلَهُم ذُنوبَهُمْ لِکَرامَتِهِم عَلَی اللهِّ- تَعالى-. یا أباذَرِ ضُحکُهُمْ عِبادَةٌ وَمِزاحُهم تَسبیحٍ وَنَوْمُهمْ صَدَقَةٌ. یَنْظُرُ
اللهُّ إِلَیْهُمْ فی کُلِّ یُوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةٍ. یا أباذَرِ إِنّی إلَیْهِم مُشتاقٌ. ثُمَّ أَطرَقَ رَأسَهُ مَلِیَّاً ثُمَّ رَفَع رَأْسَهُ وبَکی حَتّی اغْرَوْرَقَتْ
عَیْناهُ فَقالَ: واشَوقاهُ إِلى لِقائِهِمْ. وَیَقُولُ- صلعم- أللّهمَّ أحْفَظْهُمْ وَانْصُرْهُمْ عَلَی مَنْ خالَفَهُم، وَأَقِرَّ عَینی بِهِمْ یَوْمَ
.« إلاإِنَّ أوْلِیاءَ اللهِّ لاخَوفٌ عَلَیْهم وَلاهُمْ یَحزَنُونَ » القِیامَةِ ثُمَّ قَرَأَ
این همه هنوز بر قدرحوصلۀ مختصر همتان گفت: آنچه خواص دانند خود دانند؛ اما با تو گفته ام که شوق از
رؤیت و حضور خیزد نه از غیبت و هجران. اگر خواهی که تمام باور داری از حق- تعالى- بشنو که چه می گوید:
و مصطفی- علیه السلام- نیز بدعا در میخواهد: ؛« ألا طَالَ شَوْقُ الأبرارِ إلى لِقائی وَإِنّی إِلى لِقائِهِمْ لَأَشَدُّ شَوْقاً »
تا بدانی که شوق از حضور باشد نه از غیبت. « اللّهُمَّ أَسألُکَ لَذَّةَ النَظَرِ إلى وَجْهِکَ والشَوْقَ إلى لِقائِک »
اما تمامی شرح کردن این گروه نتوان کرد زیرا خواطر برنتابد، و حوصلها احتمال نکند و غیرت الهی نگذارد؛
بعدما خود که محرمان خود را از دیدۀ اغیار چنان بپوشاند که کس ایشان را در حساب نیارد و ایشان را جز گمراه
۹۲
و دیوانه ندانند؛ اما راه خود ایشان دارند. اما گوش دار که شرح این کلمات در این ابیات چگونه حاصل خواهد
شد، و جواب این حالتها چگونه داده است:
آنها که بر آسمان صحبت ماهند
و آنها که ز سر این سخن آگاهند
بر تختۀ شطرنج ملامت شاهند
گمراه خلایق اند و خود بر راهند
خود بگمراهی ایشان چگونه گواهی « إنَّکَ لَفی ضَلالِکَ القَدیمِ » این باشد. دریغا « وَوَجَدَکَ ضالاً فَهَدی »
میدهد! اما باید که دانی که تابع در حکم متبوع نباشد یعنی قطره ای در دریا، خود را دریا تواند خواندن. اگر
گویی: قطره ای، دیگر باشد راست بود؛ و اگر گویی: قطره ای از دریاست، هم راست بود؛ و اگر گویی: از دریا فرا
دید آید هم راست باشد. اما معین نتوان کردن که مقصود ما چیست، اما اگر کسی خواهد که بداند جان بکند تا
بدست آرد و این کلمات جزدر کسوتی مجمل نتوان گفتن، و بیان مجمل مفصل از امثل های چند شود که مقلوب
باشد بطلسمات هندسی.
إِعْلَمْ أَنَّ المَوْجوداتِ تَنْقَسِمُ إِلى أقْسامِ ثَلاثَةِ: إِلى جَوْهَرِ وَعَرضٍ » : اکنون نیک گوش دار تا خود چه فهم میکنی
وَجِسْمٍ وَالجِسمُ تابعٌ لَهُما وَلاواسِطَةَ وَراءَهُما، وَلِکُّلِ واحِدٍ مِنْهُما حَقیقَةٌ، فَتَقُولُ: ألمَوْجودُ یَنْقَسِمُ إلى واحِدٍ وَإِلى
کَثیرٍ؛ أماّ الواحِدُ فَإِنَّهُ یُطْلَقُ حَقیقَةً وَمَجازاً. فالواحِدُ بِالحَقیقَةٍ هُوَ المَعنی وَ لکِنَّهُ عَلی ثَلاثَ مَراتِبَ.
ألمَرتَبَةُ الأُولى وَهِیَ حَقیقَةُ وَهُوَ الواحِدُ الَّذی لاکَثَرَةَ فیهِ لابِالقُوَّةِ وَلابالفِعْلِ؛ وَذلِکَ کَالنُقْطَةِ وَهذا ذاتُ الباری-
تَعالى- وَهُوَ الَّذی سَمَّیْناهُ جَوهَراً فَرداً. فَإِنَّ هَذِهِ النُقْطَةَ لَیْست مُنْقَسِمَةً وَلاقابِلَةً لَهُ؛ فَهُوَ مُنَزَّهٌ عَنِ الکَثرَةِ بالوُجُودِ
والإمکانِ وَ القُوَّةِ و الفِعْلِ فَهُوَ واحِدُ وَهُوَ ذاتُ الباری- تَعالى-.
أَلْمَرتَبَةُ الثانِیَةُ الواحِدُ بالإتصّالِ وَهُوَ الَّذی لاکَثْرَةَ فیهِ بالفِعْلِ أعنی فِی العالَم الجِسْمانِی، وَلکِنْ فیه قُوَّةُ الکَثْرَةِ
یَعْنی کَثْرَةٌ بِالقُوَّةِ أَعْنی القُوَّة الرباّنِیَّةِ؛ وَهذِهِ المَرْتَبَةُ هِیَ الأَنْوارُ المَطْرُوَّةُ مِنْ ذاتِ اللهّ- تَعالى- تارَةً تَنْکَسِفُ وَتَنْقَطِعُ
یُسَمَّی جِسْماً. وَإِنْ کانَ فَرْداً وُمُتَّصِلاً یُسَمَّی جَوْهَراً فَرْداً وَالمَعنی بِالجَوْهَرِ مالایَحتاجُ إِلى غَیْرِهِ فِی قِیامَةِ وَیَکوُنُ
قائِماً بِنَفسه.
أَلْمَرْتَبَةُ الثالِثَةُ مِنَ المَوْجُوداتِ ما کانَتْ عَکْسِیَّةً أَثَرِیَّةً مِنْ هذینِ المَوجودَیْنِ المَذْکُورَیْنِ وَهُوَ المَعْنی المَنْسوبُ
بِالعالَم. ثُمَّ هذا یَنْقَسْمُ إِلى قِسمَیْن: إلى مُلکی وَإِلى مَلَکوِتی. فَالمَلَکُوتی هُوَ عالَمُ الروُحانِیَّةِ، وَهُوَ ما یَتَعلَّقُ بِعالَمِ
الآخِرَة؛ وَمِنْها ما یُسَمَّی هَذا العالَمُ، وَهُوَ عالمُ الدُّنْیا وَجَمیعُ ماذَکَرْتُهُ أَعلَمُ بِمِثالِ وَهُوَ نُقْطَةُ ه، وَالآخرُ نُقْطَةُ ط، وَ
الآخَرُ نُقْطَةُ لا، وَالآخَرُ عَلَی نُقْطَةِ ن، والآخَرُ عَلی نُقْطَةِ ی، وَالآخَرُ عَلی نُقْطَةِ د وَبَعْضُها عَلی نُقْطَةِ ج.
ثُمَّ إِعْلَمْ أیْضاً أنَّ المُجوُداتِ تَنْقَسِمُ إِلى أقسامِ ثَلاثَةٍ: إِلى واجِبِ الوُجُودِ وَإِلى جائِز الوُجوُدِ وَإِلى مُسْتَحیلِ الوُجُود
وَإِلى مُسْتَحیْلِ العَدمِ. اَماّ المَعْنی بوّاجِبِ الوُجُودِ هُوَ القائِمُ بِنَفْسِهِ لاالقائِمُ بِغَیرِهِ، وَهَذَا ذاتُ الباری- تَعالى-
لاابتِداءَ لِوُجودِهِ وَلَاأفتتاحَ لِثُبُوتِهِ وَهذا هُوَ القَدیمُ الحَقیقیُّ. وَأماّ جائزُ الوُجُودِ فَهُوَ الَّذی یَجُوزُ أنْ لایَکوُنَ فَإذا
کانَ عَدَمُهُ غَیْرَ جائِزٍ یَکُونُ هِیَ الأَنْوارُ وَالأَرْواحُ المَعْنَویَّةُ؛ وَماعَداذلکَ فَهُوَ مایَجُوزُ أنْ یَکُونَ وَیَجوزُ أنْ لایَکُونَ.
.« وَمالایَدْخُلُ فِی الوُجوُدِ فَهُوَ العَدَمُ
دریغا هفتاد و دو مذهب که اصحاب با یکدیگر خصومت می کنند؛ و از بهر ملت هر یکی خود را ضدی
می دانند ویکدیگر را میکشند و اگر همه جمع آمدندی، و این کلمات را از این بیچاره بشنیدندی ایشانرا مصور
وَما یَتَّبِعُ أکْثَرُهُمْ إِلّا » شدی که همه بر یک دین و یک مل تاند. تشبیه و غلط، خلق را از حقیقت دور کرده است
اسمها بسیار است، اما عین و مسمی یکی باشد: ترا ظهیرالدین خوانند و .« ظَنَّاً وإِنَّ الظَنَّ لایُغْنی مِنَ الحَقِّ شَیئاً
خواجه خوانند و عالم خوانند و مفتی خوانند؛ اگر بهر نامی حقیقت تو بگردد، تو بیست ظهیر الدین باشی؛ اما
۹۳
این معنی باشد. دریغا مگر از « لَکُمْ دینُکُم وَلىَّ دِیْن » . اسم تو یکی نباشد و مختلف باشد، و مسمی یکی باشد
اجتهاد مجتهد، صواب می انگارد؛ و هر ملتی ؟« کلُّ مُجْتَهِد مُصیبٌ » : مصطفی- علیه السلام- نشنیده ای که گفت
بر اجتهاد، اعتماد کرده است.
کلمات عربی را که شنیدی شرح جهانی با خوددارد؛ بشنو گفت: موجودات بر سه قسم اند: قسمی واجب الوجود
نه زیادت شود و نه نقصان پذیرد و آن ذات خداست- « لایَزیدُ وَلایَنْقُصُ » آمد وواجب الوجود آن باشد که
تعالى- و قسم دوم: نعت مزید دارد، و از نقصان دور باشد و بر مزید باشد و در زیر نقصان نیاید؛ و این صفت
نورها و روحهاست و عالم آخرت. قسم سوم: آنست که هم نقصان پذیرد و هم زیادت شاید که باشد و این عالم
جسمانی و قالب دنیویست.
او «ّ أنَا الحَق » : پس چون شیفته ای گوید که قطر های در دریا، خود را دریا خواند چنانست که آن جوانمرد گفت
رانیز معذور باید داشت. کافر حقیقی باشد اگر نه ازمقام خود که میگوید بُلْسَنو گفت. اگر در آن مقام که
رفت،و من حاضر نبودم چه من چه بولهب و بوجهل! یعنی کافرم اگر آنجا حاضر « فَأوْحی إِلى عَبْدِهِ ماأوْحی »
این باشد. در عبارت مجمل گفته شد. « دَنا فَتَدَّلى » . نبودم
چند شنوی، از عادت پرستی بدر شو. اگر هفتاد سال در مدرسه بود های یک لحظه بیخود نشده ای. یک ماه در
خرابات شو تا ببینی که خرابات و خراباتیان با تو چه کنند. خراباتی شو ای مست مجازی! بیا تا ساعتی موافقت
کنیم.
رو تا بخرابات خروشی بزنیم
دستارو کتاب را فرستیم گرو
در میکده در شویم و نوشی بزنیم
بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
نوش باد آن بزرگ را که چه گفت:
« فَقَدْتُ وَجُودی فیِ الخَرابات مَرَّةً فَرُوحی خَراباتٌ لِذا وَکَلیسا »
راتواند « قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْر ربّی » تا پیر خرابات فرمان ندهد، کس را زهرۀ آن نباشد که عروس خرابات خانۀ
دیدن. شمع و شاهد را در خرابات خانۀ کفر نهاده اند؛ تا این کفر واپس نگذاری، مؤمن ایمان احمدی نشوی:
اندر ره عشق سرسری نتوان رفت
خواهی که پس از کفر بیابی ایمان
بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت
تا جان ندهی بکافری نتوان رفت
آن ندید های که بلبل، عاشق گلست؛ چون نزد گل رسد، طاقت ندارد خود را بر گل زند. خار را در زیر گل، مقام
دارد، بلبل را کشتۀ گل کند. دریغا صد هزار رهرو در این مقام بی جان شوند که هرگز در دو جهان هیچ اثری
نباشد ایشان را و ایشان را از خود خاری نباشد. اگر گل بی زحمت خار بودی، همه بلبلان دعوی عاشقی
کردندی؛ اما باوجود خار از صد هزار بلبل یکی دعوی عشق گل نکند. دریغا ترسایی بایستی تا این بیتها
بگفتمی:
ترسم که من از عشق تو شیدا گردم
و آنگه بخرابات ز ناگه روزی
وز زلف چلیپای تو ترسا گردم
در دامنت آویزم و رسوا گردم
همین معنی باشد. « قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَّ فَاتبِّعُونی یُحْبِبْکُمُ اللهُّ » ؟ چه باشد « مَنْ تَشَبَّهَ بِقَومٍ فَهُوَ مِنْهُم » دانی که
اگر .« فَبِعزَّتِکَ لَأَغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ « ؟ اما تا دربان این حضرت راه ندهد، این مقام نتوان یافتن. این دربان کیست
پادشاه را دربان نبودی، همه بقربت سلطان یکسان بودندی؛ و هیچ تفاوت نبودی و نامردان نیز قدم در راه
نهادندی. این دربان ممیز مدعیانست تا خودمخلص کدامست و مدعی کدام تو نیز با من این بیتها بگو و
۹۴
موافقتی بکن که این نیز گفتن نوعی باشد از سلوک:
ای شمع بهر جمع، منت پروانه
لعل تو مرا بوسگکی پذرفتست
وز عشق توم بخود همه پروا، نه
با زلف بگو تا بدهد پروانه
نهایات کمال سالکان این مقام باشد اما این با کسی باشد که از اینجا در سلوک و ترقی باشد و از اینجا بدانجا
شود یعنی از خود بدو شود. اماکسی که از آنجا بدینجا آید ازو بخود آید.
هیچ نمی یارم گفت، و از حالت او هیچ نشان نمی یارم نمود. اما ای دوست! من چند جایگاه ترا معذور داشتم،
مَنْ أَقالَ نادِماً » : تو نیز بدین جایگاه مرا معذور دار. دریغا از مصطفی- علیه السلام- مگر نشنیده ای که گفت
این حدیث از من نیز عذر میخواهد. این بیتها نیز بشنو: ؟« بَیْعَتَهُ أقالَ اللهُّ یَوْمَ القِیامَةِ عَثْرَتَهُ
دل من بستۀ آن دو زلف چون شست شدست
ای جان جهان نه کفر ودینست مرا
جان در سرچشم کافرش مست شدست
دریاب مرا که کارم از دست شدست
ألنظَرُ إِلى المَرْاَةِ الحَسناءِ یَزیدُ فِی » آن سؤال که کرده بودی که مصطفی- علیه السلام- از بهر چه می فرماید که
مگر که .« ألنَظَرُ إِلى الحَضْرةِ یَزِیدُ فی البَصَرِ » این سؤال بجای خود است. اما این نیز خوانده باشی که ؛« البَصَرِ
با حوریان، در بهشت بودن گواهی ؟« وَحُورٌ عیْنٌ کَأَمثالِ اللُؤلُؤِ المَکْنوُنِ » هنوز در بهشت ساکن نشد های که
میدهد. ای دوست در بهشت هیچ عیشی خوشتر از حوریان نیست! از بهر آنکه هنوز ذره ای از این عالم در وی
تمزیج کرد هاند بعدما که خود دانی که بدین حسن، حسن معنوی میخواهد نه حسن قالبی و صورتی، چون نظر بر
معنی آید، نور بصر زیادت شود؛و بدین حضرت، ملایکه میخواهد؛ و بدین حسنا، حور را میخواهد که نظر کردن
نظر در کعبۀ حقیقت کردن، بصر :« النَظَرُ إِلى الکَعْبَةِ یَزیدُ فِی البَصَرِ » در این دو کس، بصر باطن زیادت کند. اما
نظر در روی برادر کردن، روشنایی باطن زیادت میکند. :« اَلْنَظَرُ إِلَی وَجْهِ الأَخِ یَزِیدُ فِی البَصَرِ » . دل زیادت کند
بصر قلب، آینۀ شاهدان لطف الهی باشد؛ پس باطن را بصر بهشت و حور باشد و انواع آن. اما دل و جان را
نباشد. پس بدان ای دوست آنجا آینۀ مخلوق « رَأَیْتُ رَبِّی لَیْلَةَ المِعْراجِ فِی أَحسَنِ صُورَةٍ » بصر جز آینۀ صورت
باشد اینجا آینۀ خالق- تعالى- ببین از کجا تا کجا!!! دریغا این رباعی گوش دار:
جانا دلم از زلف خود آویختهای
تا در تنم این شور برانگیخته ای
وین جان بغم عشق برآمیخته ای
خون جگرم ز دیدگان ریخته ای
إنَّ لِلهِّ تُسْعَةً و تِسعْین » : ای دوست از سؤالهای باقی بیش از این چه مانده است که مصطفی- علیه السلام- گفت
گفت: ؛« یا أبابَکر » : اما من بروایتی مأثور خوانده ام که روزی بر سر منبر گفت .« إِسماً مُنْ أَحصاها دَخَلَ الجَنَّةَ
لَبَیْکَ یا رَسُولَ اللهّ. فَقالَ: إِنَّ لِلهِّ تِسْعَةً و تِسْعِیْنَ خُلقاً مُنْ تَخَلَّقَ بِها دَخَلَ الجَنَّةَ. فَقالَ اَبُوبَکْرِ: یا رَسُولَ اللهّ، هَلْ »
گفت: ای ابابکر خدای- تعالى- را نود و نه خلقست هر که بیکی از آن تخلق « فِیَّ شَیءٌ مِنْها؟ قالَ: کُلَّها فیْکَ
یافت، در بهشت شد. ابوبکر گفت: یا رسول اللّه از این خلقهای الهی، هیچ در من هست؟ گفت: ای ابابکر
جملۀ خلقها در تو موجود است.
دریغا دیگر باره سخن از سر می باید گرفتن و راه دیگر می باید آموختن و نیز ضرورتست در این راه آلاتی و
اسبابی که سالک را باید تا اورا بمقصود رساند؛ محصل باید کردن و آن نیست مگر در این حدیث مجمل که
مصطفی- علیه السلام- گفته است؛ علما از این حدیث، حروفی دیده اند؛ اما ندانم که تو از این حدیث چه فهم
خواهی کردن؟ آن بیان در ابتدا کرده شد از کیفیت سلوک سالکان، و طلب کردن طالبان؛و همگی این دراز باشد.
آنجامبین باشد که طالبان بر دو قسم اند: قسمی مطلوبانند که ایشان را بخودی خود بخود رسانند و ایشان این گروه
۹۵
باشند که نعت ایشان شمه ای شنیدی. قسم دوم از طالبان آن طالب باشد که او را ازو بخود رسانندو فرق میان این
طالب و آن طالب، این باشد که سلطان یکی رادوست دارد بی خواست و مقصود، و او را خلعتهای گوناگون هر
لحظه می دهد و یک لحظه او را از انس مشاهدۀ خود خالى ندارد. این خادم در لشکر، مرتبۀ قربت ورای هر
کسی دارد. دیگری چندان تقرب نماید و جد و جهد کند تا خود را نیز بقربت سلطان رساند و او را نیز خلعتها
دهد. از هزار طالب یکی بدین مقصود نرسید؛ و اگر برسد، خلعت و عطا دیگر باشد و عنایت و دوستی سلطان
دیگر. اکنون طالبان که مطلوب محبت الهی باشند از حالات ایشان رمزی چند شنیدی؛ اما طالبی که بطلب و
إنَّ لِلهِّ » جد و جهد خود را بدو رساند و از خود بدو رسد شمه ای نیز بباید گفتن و آن در این حدیث درج باشد که
آنکسی که بی طلب، او را بمطلوب رسانند چند تفاوت .« تِسْعَةً وَتِسْعِیْنَ خُلْقاً مَنْ تَخَلَّقَ بِواحِدٍ مِنْها دَخَلَ الجَنَّةَ
باشد با طالبی که بطلب او را، اگر توفیق یابد، بمطلوب رسانند.
دریغا آن شب که شب آدینه بود که این کلمات مینوشتم، بجایی رسیدم که هرچه در ازل و ابد بود و باشد در
حرف اﻟﻒ بدیدم. دریغا کسی بایستی که فهم کردی که چه می گویم!
تا « أللهّ » بینند. ابتدای ایشان، این اسم باشد که « الم » آن طالبان که مطلوب باشند جملۀ اسرار و علوم در طی اﻟﻒ
اللّهُ » : چنانکه ابن عباس را بﭙﺮسیدند که اللّه چه معنی دارد؟ گفت « هُوَ » مقلوب شود چنانکه هیچ نماند مگر
وَإِن تُطیعُوهُ » بود. هدایت کشش سر بر زند « أَلْهادی » طالبی دیگر را مقلوب شود ابتدای .« عِبارَةٌ عَنِ الهُوِیَّةِ
این « وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّی تَخْرُجَ إِلَیْهِم لَکانَ خَیْراً لَهُم » از این باشد. پس از این، صبر روی نماید که « تَهْتَدُوا
روی نماید. او را بجای رسانند که « نعمَ المَوْلى وَنِعْمَ النصیر » روی نماید. علامات « أَلْبَدیع » معنی باشد. پس
« ألرَشید » چه باشد. پس « أَلْوارث » او را نیز نعت شود. پس از این، اورا خلعت دهند که او بداند که « أَلباقی »
در این مقام « ألمُقسط » . او را مرهمی بنهد « ألنافعُّ » . او را ضُرّی حاصل گرداند « ألضاّر » روی نماید. پس
او را منور کند. زنهار تا چه « ألنُّور » . اورا زنده گرداند « ألحَیُّ » . او راروی نماید « ألمُمِیْتُ » . بداند که چه بود
در این مقام ابتدا و انتهای او روی بوی نماید. « ألمُبْدِىُٔ المُعیدُ » ! فهم کنی از این حجابها که گفته میشود
او را شنوا و بینای حقیقت گرداند. « ألسَمیعُ البَصیرَ » . او را هم ظاهر و هم باطن بکمال رساند « ألظاهِرُ الباطِنُ »
« ألمُؤمِنُ المُهَیْمِنُ » . او را پست و نیست کند « ألجبّارُ المُتَکَبِّرُ » . این هر یکی را مقامیست و متحد نیست
او را یکتا کند و آنگاه او را قبول کند. « ألصَّمُد » . او را پیری و تربیت کند « ألقدوسُ السَّلامُ » . اوراهست کند
او را با پناه عزت گیرد. « هُوَ » او را بر تخت اللهّ و الهیت بنشاند. دایرۀ « هُوَ »
سخن آن بزرگ اینجا وی را روی نماید که مرید او را سؤال کرد که شیخ تو کیست؟ گفت: أللهّ؛ گفت: تو کیستی؟
گفت: اللهّ؛ گفت: از کجایی؛ گفت: اللهّ. آن دیگر نیز مگر از اینجا گفت چون از وی پرسیدند که ازکجا می آیی؟
تو از این عالم چه خبر ؛« هُوَ » : گفتند: چه میخواهی؟ گفت ؛« هُوَ » : گفتند: کجا میروی؟ گفت ؛« هُوَ » : گفت
داری؟! از این مقام تا بدانجا که نور مصطفی- علیه السلام- است چندانست که از سواد تا بیاض و یا از حرکت
تا سکون. جملۀ روندگان بشخصی رسید هاند که قیام و عالم ملک و ملکوت بدوست. بعضی نور احمدی
دانسته اند و بعضی جمال صمدی.
مستغرق باشد که جهانی را بحمایت حمای صمدیت خلعتها « هُوَ » همگنان عین القضاة نباشند که در عزت دایرۀ
إِنّی » دریغا « ألصِبیانُ یَزُمُونَهُ بِالْحِجارَةِ » بخشند بعدما که این بیچاره خود در حمایت عزت آن دیوانه است که
بتعریف او گواهی میدهد همانا که از آن دیوانه شد که هشیار آمده بود. « لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمنِ مِنْ قِبَلِ الیَمَن
دیوانگی اورا از همه موجودات پوشیده گردانید. انبیا- علیهم السلام- برسالت و فایدۀ غیری مشغول شدند؛
اوراگفتند: با ما موافقت کن و ما را باش مجرد؛ اما همانا که عشق اویس با صورت بینان میگوید:
۹۶
در عشق ملامتی و رسوایی به
پیش همه کس عاقل ورعنایی به
کافر شدن و گبری و ترسایی به
واندر ره ما سواد و رسوایی به
یادگار شیخ احمد ماست- قدس اللهّ سِرَّهُ-.
اما ای دوست در رسالۀ اضحوی مگر که نخوانده ای که ابوسعید ابوالخیر- رحمةاللّه علیه- پیش بوعلی سینا
دِلَّنی عَلَی الدَّلیل؛ فَقالَ الرئیسُ أبُوعَلی فِی الرِّسالَةِ عَلَی طَریقِ الجَواب: ألدُخُولُ فِی الکُفْر الحَقیقیِّ » نوشت که
وَالخُرُوجُ مِنَ إِلاسْلامِ المجازِی وَ أنْ لاتَلْتَفِت إلاّ بِما کانَ وَراءَ الشُخُوصِ الثَلاثةّ حتیّ تَکُونَ مُسْلِماً وَکافِراً، وإنْ
کُنْتَ وَراءَ هَذا فَلَسْتَ مُؤمِنا وَلاکافِراً، وَإنْ کنْتَ تَحْتَ هَذا فَأنْتَ مُشْرَکٌ مُسْلِمٌ، و إنْ کُنْتَ جاهِلاً مِنْ هَذا فَإِنَّکَ
أوْصَلَتْنی هذِهِ » شیخ ابوسعید در مصابیح می آرد که .« تَعْلَمُ أنْ لاقیْمَةَ لَکَ وَلاتَعُدَّکَ مِنْ جُمْلَةِ المَوجَودات
اما من میگویم که شیخ ابوسعید هنوز این کلمات .« الکَلِماتِ إِلى مالاأوْصَلَنی إلیْهِ عُمْرُ مِاءَةِ ألفَ سَنَةٍ مِنَ العِبادَةِ
را نچشیده بود؛ اگر چشیده بودی همچنانکه بوعلی ودیگران که مطعون بیگانگان آمدند،او نیز مطعون و
سنگسار بودی در میان خلق، اما صدهزار جان این مدعی فدای آن شخص باد که چه پرده دری کرده است و چه
نشان داده است راه بی راهی را! درونم در این ساعت این ابیات انشاد میکند که تقویت کن به ترجمۀ سخن
مطعون آمدن بوعلی؛ گوش دار:
اندر ره عشق کفر و ترسایی به
زُنّار بجای دلق یکتایی به
درکوی خرابات تو رسوایی به
سودایی و سودایی و سودایی به
نیک م یشنوی که چه گفته میشود؟ ای فلسفی چگویی؟! این کلمات نه کلمات فلسفه است؟ هرچه نه چون این
کلمات فلسفه باشد، جمله مضمحل و باطل است. اما ای دوست اگر خواهی که اشکال تو تمام حل شود
بدانکه هر مذهب که هست آنگاه مقرر وی ثابت باشد که قالب و بشریت بر جای باشد که حکم خطاب و تکلیف
بر قالب است و مرد و بشریت در میان باشد؛ اما کسی که قالب را باز گذاشته باشد، و بشریت افکنده باشد و از
خود بیرون آمده باشد تکلیف و حکم خطاب برخیزد و حکم جان و دل قایم شود. کفر و ایمان بر قالب تعلق
لَیْسَ » او را کشف شده باشد، قلم امرو تکلیف ازو برداشته شود « تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَیْرَ الأَرْضِ » دارد. آنکس که
و احوال باطن در زیر تکلیف و امر و نهی نیاید. .« عَلی الخَرابِ خَراجٌ
دریغا از روشها و احوال درونی، چه نشان توان دادن! اما خود دانسته باشی که روشها بر یک وجه نیست یعنی
روش هر رونده بر نوعی دیگر باشد، و احوال سلوک و ترقی او از دیگری مغایر باشد: مثلا باشد که مرید بجایی
رسد که احوال درونی او ورای طریق پیر باشد، و او را از وجهی دیگر میسر شود. پس اهل سلوک را چندان
وَمایَعْلَمُ جُنُودَ » اینجا، بیان « وَما یَعْلَمُ تَأویلَهُ إِلَّا اللهُّ » . مقامات و روش است که ممکن نبود با حصر و عد آوردن
میکند. پس ممکن نبود سلوک هر یک را عد توان کردن؛ چون احوال هر یکی مختلف آمد، آنرا « رَبِّکَ إِلَّا هُوَ
حدی معین نباشد و آن را در عالم امر و نهی خود نیاورند.
دریغا در عالم شرعی شخص قالبی در همه عمر بر یک مقام که آن بشریتست، قرار گرفته باشد؛ اما شخص
روحی در هر لحظه باشد که چند هزار مقام مختلف و احوال متفاوت بیند و بازپس گذارد. پس آن شخص که
چنین باشد او را در یک مقام که شرع باشد چون توان یافت؟! شخص قالب را با جمله یک حکم دادند؛ همه
در حکم شرعی برابر آمدند و در حکم شرعی یکسان شدند.
از مصطفی- صلعم- بشنو که گفت: علم فرایض نیمۀ علم باشد؛ علم، بنفسه تمامست، اما نیمه ای وقسمت نیز در
عالم پدید آید، حالت دو است: یکی حالت زندگانی و دیگر حالت مرگ. آنچه بزندگی معلوم شود، نصفی
۹۷
باشد؛ و آنچه بموت حاصل آید، نصفی باشد. اکنون گوش دار: علم و معرفت تو بجملۀ موجودات و بوجود
خویشتن، یک طرف آمد! و علم تو بدو و بذات و صفات علیت یک طرف. پس علم فریضه، علم مادون اللّه
وَعَلَّمَکَ مالَمْ » است که نصف باشد؛ چون این نصف حاصل آید. آن نصف علم الهی نیز حاصل آمده باشد
!« أَلْعِلْمُ لایَحِلُّ مَنْعُهُ » از علمها و معلومها که تواند خبر دادن جز رمزی که .« تَکُنْ تَعْلَمْ
دریغا علم پایان ندارد و ما بپایان نخواهیم رسیدن. و البته میخواهیم که ما بدو در رسیم، و نخواهیم رسیدن: نه
علم داریم و نه جهل، نه طلب داریم ونه ترک نه حاصل داریم ونه بیحاصلی، نه مستیم و نه هشیار، نه با خودیم و
نه با او. از این سخت تر چه محنت باشد! گویی کی باشد که از قیل و قال نجات یابیم؟!
نه دست رسد بزلف یاری که مراست
هر چند که بدین واقعه درمی نگرم
نه کم شود از سرم خماری که مراست
درد دل عالمیست کاری که مراست
دریغا چه خوب بیانی این حدیث را خواستم کردن! اما امشب که شب آدینه بود نهم ماه رجب، شیخ ابوعلی
آملی- مَدَّاللهّ عُمْرَهُ- گفت: امشب مصطفی را- صلعم- بخواب دیدم که تو عین القضاة و من، در خدمت او
میرفتیم، و این کتاب با خود داشتی. مصطفی- علیه السلام- از تو پرسید که این کتاب با من نمای. تو این کتاب
باوی نمودی. مصطفی- صلعم- این کتاب را گرفت و گفت ترا، که بآستین من نه. تو این کتاب بآستین اونهادی.
گفت: ای عین القضاة! بیش از این، اسرار بر صحرا منه، جانم فدای خاک پای او باد! چون بگفت که بیش از
این، اسرار بر صحرا منه، من نیز قبول کردم. از گفتن، این ساعت دست بداشتم و همگی بدو مشغول شدم تا خود
کی دیگر بار بفرماید:
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
جام می لعل، نوش کرد و بنشست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
باش تا بعالم من رسی که زحمت بشریت در میان نباشد که خود با تو بگویم آنچه گفتنی باشد. در عالم حروف
بیش از این در عبارت نتوان آوردن. کی باشد که از ادبار خود برهیم؟! و هنوز دور است واَرْجُو که عن قریب
.« فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُل: حَسْبیَ اللهُّ لاإِلهَ إلاّ هُوَ عَلَیْه تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ العَرْشِ العظیم » میسر شود